Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

آشفته حالانِ بیداربخت - (خانه باید تمیز باشد) قسمت ششم

آشفته حالانِ بیداربخت - (خانه باید تمیز باشد) قسمت ششم

نویسنده: غلامحسین ساعدی

برگشت و دید زنش، درست به در بیرونی خانه چسبیده و منتظر است که در را باز کند و به بیرون بدود، یک مرتبه خنده‌ی بلندی کرد که اول زنش خیال کرد از شدت نفرت و وحشت است. و بعد به غلط دریافت که خنده‌ی شوهرش خنده‌ی شادی و راحتی است. آرام، خیلی آرام پیش زنش رفت و پرسید: چرا ترسیدی؟

زن گفت: مگه ندیدی چه خبره؟

مرد گفت: خب، دیدم، تو فکر می‌کردی که نباید از این خبرها باشه؟

زن گفت: چرا باید باشه؟

مرد گفت: معلومه دیگه، خونه‌های کنار دریا، اگه کسی توش زندگی نکنه این‌جوری می‌شه، ساس و پشه و مگس و از این آشغال‌ها جمع می‌شن دیگه. خود جهانگیر هم گفت که باید تمیزش بکنین.

زن جوان، عروس تازه جوان به شدت ترسیده بود و آب دهنش خشک شده بود و با لکنت گفت: برگردیم.

مرد جوان ابروانش را بالا برد و گفت: برگردیم؟

زن گفت: پس چه کار کنیم، بریم توی اون همه هیولا و چیزای عجیب و غریب؟

مرد پرسید: این همه راه اومدیم که برگردیم؟

زن گفت: بریم تو یه هتل که بهتره.

مرد گفت: اومدیم ماه عسل که تنها باشیم این یک، دوم این که اگه خرج و مخارج هتل رو داشتیم که این‌جا نمی‌اومدیم. بعدش من هم دلم می‌خواست می‌تونستیم بریم آن‌ور دنیا، جاهای خیلی خوب و تمیز و شیک و پیک و خیلی هم زیبا، ولی نمی‌تونستیم، مگه نه عزیز جان؟ تازه کاری نداره، همه چیز و تمیز می‌کنیم، روبه‌راه می‌کنیم، قبل از عروسی من ازت پرسیدم دوست داری خونه چه‌جوری باشه؟ تو چی گفتی؟

زن گفت: تمیز.

مرد گفت: نه، کامل بگو، آن چیزی که گفتی و من از خوشحالی نمی‌دونستم چه کار کنم.

زن مدتی فکر کرد و گفت: خونه باید تمیز باشه.

مرد دست به صورت زنش کشید و گفت: بارک‌الله، خانه را تمیز می‌کنیم.

زن گفت: اینجا که خونه ما نیس.

مرد گفت: معلومه که خونه‌ی ما نیست، تو هم نگفتی که خونه ما باید تمیز باشه، گفتی؟ چی گفتی؟

دوباره نیم‌لبخندی در صورت زن ظاهر شد و گفت: خونه باید تمیز باشه.

مرد گفت: بله، خونه باید تمیز باشه، تمیزش هم می‌کنیم.

زن گفت: این‌جا که تمیز شدنی نیس.

دوباره وحشت در صورت زن ظاهر شد و گفت: ندیدی چی‌ها بود؟

مرد گفت: همه‌شونو پاک می‌کنیم، تازه یادت باشه که اگه این کارو بکنیم، و فردا و پس فردا جهانگیر بیاد، یا مهمون دیگه و خونه رو تمیز ببینه چه قدر خوشحال می‌شه.

زن گفت: با این همه خستگی؟

مرد گفت: حالا که نه، الان می‌ریم بیرون و کنار دریا قدم می‌زنیم، دریا را خوب می‌بینی، آبی به سر و صورت می‌زنیم، ناهار خوبی می‌خوریم، خستگی‌مون که در رفت برمی‌گردیم.

زن نفس راحتی کشید، انگار نه انگار تنها آرزویش این بود که پا به بیرون بگذارد، رام شد و گفت: باشد.

مرد پرسید: کیفت کو؟

زن گفت: دستمه.

مرد به سرعت برگشت و دسته کلید را از روی ساختمان برداشت و برگشت و گفت: بریم.

در را باز کردند و رفتند و در را قفل کردند. مرد جوان دسته کلید را در جیب گذاشت و آهسته بازوی زنش را گرفت و گفت: بدخلقی نکن دیگه.

زن جوان به راحتی گفت: من؟

هر دو خندیدند در حالی که چشم به قاب کوچه داشتند جلو رفتند و وقتی وارد ساحل شدند زن یک مرتبه ایستاد.

مرد گفت: چی شد؟

زن گفت: وای چه قدر بزرگه!

مرد گفت: پس چی!

زن گفت: اول آخرش پیدا نیس.

مرد گفت: خوب نبود این جارو نمی‌دیدیم؟

زن که وحشت اندرون خانه را یک‌مرتبه فراموش کرده بود گفت: چرا خوب بود، خیلی هم خوب بود. دو تا دختر جوان موقع رد شدن از جلو آن‌ها، یک شاخه گل به زن تعارف کردند. زن گل را گرفت و خندید و یک مرتبه متوجه شد گل‌هایی را که از خانه چیده بود هنوز در مشت دارد. گل‌های قبلی را انداخت روی ماسه‌ها و گل تازه را به دست گرفت و با شوهرش راه افتاد.

 

2

دریا آرام نشده بود، ولی زن جوان، زود، خیلی زود عادت کرده بود که به هم پیچیدن موج‌های عبوس را زیاده از حد جدی نگیرد، هر موجی که نزدیک می‌شد، کوچک و کوچک‌تر می‌شد، او به خیالش که این پروازهای کوچک وقتی فاصله‌ی زیادی داشته باشند درشت‌تر دیده می‌شوند، و او فکر می‌کرد هر چه درباره‌ی دریا شنیده بود، دروغ بوده است، دریا بزرگ‌تر از آن چیزی است که گفته بودند. از هوای مرطوب خوشش می‌آمد، تمام بدنش خیس بود، دلش می‌خواست که کاش مثل دیگران لخت بود و عرق زیادی را که بر تنش نشسته بود همه را با کف دست پاک می‌کرد و دور می‌ریخت.

اول پای شیر آبی سر و صورت خود را شسته بودند و بعد نیم‌ساعتی قدم زده بودند و شوهرش گفته بود که بهتر است کفش و جوراب‌هاشان را دربیاورند و با پاهای برهنه راه بروند. کفش و جوراب‌ها را درآورند و با پای برهنه راه رفته بودند، زن با خنده گفته بود: چقدر نرمه. و مرد گفته بود: پس فکر می‌کردی چه جوریه. دم یک دکه‌ی کوچک نوشابه خریدند و نوشیدند و دوباره راه رفتند. زن فکر می‌کرد که حال عادی ندارد، گاه از خوش‌حالی نمی‌دونست چه کار بکند و گاه ترس بر او مسلط می‌شد و مدام سؤال می‌کرد، درباره‌ی سایه‌ای که گوشه‌ای افتاده بود یا درباره‌ی کله‌ی مردی که گوشه‌ی ساحل افتاده بود و سوت می‌زد، و وقتی شوهرش گفت که او تمام بدنش را زیر ماسه‌ها پوشانده و فقط سرش بیرون است به شدت خندید.

یک‌دفعه یاد خانه افتاد و پرسید: نیان دارو ندارمان را ببرند؟

مرد گفت: خیالات بی‌خودی نکن، هیچ وقت هم‌چو اتفاقی نمی‌افته.

جالب‌تر از همه این که هر گوشه چیزی افتاده بود، حصیر، چترهای بزرگ رنگ وارنگ، سطل‌های کوچک و بزرگ، بطری‌های خالی، کفش‌های پلاستیکی، کلاه‌های لبه‌بلند زنانه، بچه‌های خیس و کوچولو که دنبال هم می‌کردند، آدم‌هایی که بی‌خیال برای خودشان راه می‌رفتند، یا گوشه‌ای ایستاده بودند و جایی را نگاه می‌کردند که معلوم نبود کجاست و یا چندتا چندتا دورهم جمع شده بودند و تند تند حرف می‌زدند، تند تند می‌خندیدند. روی آب چند قایق بود که سر جا ایستاده بودند و تکان نمی‌خوردند، حرکت نمی‌کردند، راه نمی‌رفتند، و گاه یک قایق با سرعت زیاد می‌آمد و رد می‌شد. در مدتی که آنها قدم می‌زدند، ساحل آرام آرام خلوت می‌شد.

زن پرسید: مردم کجان می‌رن؟

مرد گفت: خب معلومه، میرن خونه‌هاشون، ظهره دیگه.

زن گفت: آره دیگه وقت ناهاره.

مرد پرسید: گرسنه‌ت شده؟

و زن پرسید: تو گرسنه‌ت نشده؟

هر دو خندیدند و دور زدند و برگشتند پیش اغذیه‌فروشی که تازه از روبه‌رویش رد شده بودند، و پشت میزی که در سایه بود نشستند، یک سینی کباب سفارش دادند و با اشتهای زیاد خوردند. هوا گرم شده بود، هر دو عرق می‌ریختند، زن دلش جای خنک و ساکتی را می‌خواست که ساعتی دراز بکشد و مدتی بخوابد و خستگی راه و سفر را از تن بیرون بکند و یاد خانه افتاد، یاد همه جانور‌های عجیب و غریب و گفت: حالا چی کار بکنیم؟

مرد لیوانی آب خورد و گفت: پاشو راه بیافتیم آن وقت می‌گم چی کار بکنیم.

وسط راه جلو بساطی ایستادند، که کلاه حصیری و جارو و کاسه و کوزه و بادبزن و حشره‌کش و پشه‌بند و دیگر خرت و پرت‌های ساحلی را می‌فروخت، هر دو ایستادند و مرد دو سه تا جارو خرید و بعد یکی دو تا گونی و یک سطل پلاستیکی و چند بسته داروی حشره‌کش.

زن پرسید: این‌ها رو می‌خواهی چه کار بکنی؟

مرد متعجب گفت: مگه قرار نیس خونه را تمیز کنیم؟

 

 

بدلیل حفظ حقوق مولف، متن کامل کتاب در این سایت ارائه نمی‌شود.

بخش بعدی متن را می‌توانید در آشفته حالانِ بیداربخت - (خانه باید تمیز باشد) قسمت هفتم مطالعه نمایید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب آشفته حالانِ بیداربخت- مؤسسۀ انتشارات نگاه
  • تاریخ: دوشنبه 5 اردیبهشت 1401 - 12:56
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1689

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 63
  • بازدید دیروز: 8939
  • بازدید کل: 21128602