Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

گل صحرا - قسمت سوم

گل صحرا - قسمت سوم

نویسنده: واریس دیری و کاتلین میلر
ترجمۀ: شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی

موگادیشو

وقتی با امان زندگی می کردم، او مرا به دیدن بستگان مان که در موگادیشو بودند، برد و من توانستم برخی از بستگان مادرم را ببینم. مادرم با مادر، چهار برادر و چهار خواهرش در پایتخت بزرگ شده بود. خوشحالم از این که توانستم با مادربزرگم آشنا شوم. وقتی برای اولین بار دیدم اش، هفتاد سالگی را پشت سر می گذاشت. اما امروز حدوداً نود سال دارد. مادربزرگ، مامانی تمام عیار است. صورتی با پوست روشن که نشان می دهد آدم جان سختی است، زنی با شخصیت و اراده ای قوی. دست هایش مثل پوست کروکدیل شده بودند، گویی مدت های طولانی زمین را کنده بودند.

مادربزرگم در یکی از کشورهای عربی بزرگ شده بود، ولی نمی دانم کدام کشور. او مسلمان متدینی است. پنج بار در روز به سمت مکه نماز می خواند و همیشه وقتی از خانه خارج می شود روبند سیاه صورتش می بندد. از سرتاپایش پوشیده است. عادت داشتم سربه سرش بگذارم: «مادربزرگ، رو به راهی؟ مطمئنی که می دانی کجا می روی؟ از پشت آن چیز، می توانی ببینی؟»

او داد می زد: «اَه، دست بردار، دست بردار... آن طرف این چیز کاملاً پیداست.»

من می خندیدم: «خوب است، پس می توانی هم نفس بکشی و هم چیزهای دیگر؟»

با ماندن در خانۀ مادربزرگم، دریافتم که مادرم قدرتش را از کجا آورده است. پدربزرگم سال ها پیش مرده بود و مادربزرگ به تنهایی زندگی می کرد و خودش از عهدۀ همۀ کارها برمی آمد. وقتی برای دیدنش می رفتم، مرا از پای می انداخت. همین که صبح از خواب برمی خاست، برای رفتن آماده بود. فوراً به جانم می افتاد: «راه بیفت، زود باش، واریس، بیا برویم.»

مادربزرگ در حومۀ موگادیشو که فاصلۀ زیادی با بازار داشت، زندگی می کرد. هر روز برای غذا خرید می کردیم و من می گفتم: «دست بردار، مامان بزرگ، زیاد سخت نگیر، بیا با اتوبوس برویم، هوا گرم است. پیاده تا بازار راه زیادی است.»

«چی! اتوبوس! حالا، بیا، راه بیفت، بیا برویم. دختر جوانی مثل تو می خواهد سوار اتوبوس بشود! برای چی نِق می زنی؟ داری تنبلی می کنی، واریس. نمی دانم این روزها شما بچه ها چه تان شده. من وقتی به سن شما بودم، کیلومترها راه می رفتم.... دختر با من می آیی یا نه؟» به این ترتیب با هم راه می افتادیم، چون اگر فِس فِس می کردم، بدون شک بدون من راه می افتاد. در برگشت به خانه، درحالی که پاکت های خرید را حمل می کردم، پشت سرش خودم را می کشیدم و می آمدم.

بعد از این موگادیشو را ترک کردم، یکی از خاله هایم فوت کرد و نه بچه از خود باقی گذاشت. مادربزرگم از این بچه ها مراقبت می کرد و مثل بچه های خودش آن ها را بزرگ می کرد. او مامانی واقعی بود و آن چه را باید، انجام می داد.

یکی دیگر از پسرهای او را هم دیدم، وُلدِاب برادر مادرم. یک روز وقتی از بازار برگشتم، او را دیدم که یکی از پسرخاله هایم را روی زانویش نشانده بود و کنار مادربزرگم نشسته بود. با این که قبلاً او را ندیده بودم، به طرفش دویدم، زیرا ناگهان با مردی رو به رو شده بودم که دقیقاً شبیه مادرم بود و من برای هر چیزی که مادرم را به خاطر می آوردم، بی تابی می کردم. به طرف او دویدم و چون من هم شباهت زیادی به مادرم داشتم، لحظۀ بی نظیر و عجیب و غریبی بود، مثل نگاه کردن در نوعی آینۀ کج و کوله و تاب دار. او شنیده بود که من فرار کرده ام و در موگادیشو زندگی می کنم. همان طور که به او نزدیک می شدم، او گفت: «این همان کسی است که فکرش را می کنم؟» از وقتی خانه را ترک کرده بودم، به اندازۀ آن بعدازظهر نخندیده بودم. چون نه تنها صورت دایی وُلدِاب شبیه مادرم بود، بلکه شوخ طبعیِ احمقانۀ او را هم داشت. لابد آن برادر و خواهر دست به یکی می کردند و سر به سر همۀ افراد خانواده می گذاشتند و اشک همه را درمی آوردند. آرزو می کردم کاش می توانستم آن دو را با هم ببینم.

صبح روزی که از خانه خواهرم رفتم، قصد داشتم به خانۀ زن دایی ام لول بروم. بلافاصله بعد از ورود به موگادیشو با خواهرم به ملاقات او رفته بودیم. او همسر دایی ام، سعید بود و قوم و خویش سببی ما به حساب می آمد. زن دایی ام سه فرزندش را به تنهایی بزرگ می کرد، چون دایی سعید به دلیل وضع بد اقتصادی سومالی در عربستان کار می کرد و برای خانواده اش پول می فرستاد. متأسفانه تمام مدتی که در موگادیشو زندگی می کردم، او دور از خانه بود و من هرگز او را ندیدم.

وقتی به خانۀ دایی ام رسیدم، زن دایی لول از دیدنم تعجب کرد، ولی ظاهراً از ته دل خوشحال بود. «زن دایی جان، رابطۀ من و امان خیلی خوب نیست، می خواستم بدانم می توانم برای مدتی پیش شما بمانم.»

«بله، می دانی که من این جا با بچه هایم تنها هستم. سعید بیش تر وقت ها نیست. من به کمک یک نفر احتیاج دارم. فکر خوبی است.» خیالم راحت شد. اما با اکراه اجازه داده بود نزدش بمانم و من می دانستم که از این وضع راضی نیست. خانه اش خیلی کوچک بود و هرچه باشد او تازه عروس بود. جدا از این ها، آن چه او واقعاً از من انتظار داشت، این بود که به خانه برگردم تا عذاب وجدانِ سالیان درازش را دربارۀ فرار از مامان، تخفیف دهد.

اقامت، پیش امان و بعد زن دایی لول، مرا به زندگی در فضای بسته عادت داد. ابتدا، قید و بند زندگی در خانه به نظرم عجیب می آمد. سقفی، منظرۀ آسمان را از من می گرفت، فضاهایی که می توانستم در آن حرکت کنم، با دیوار محصور بود و به جای بوی علف زار و حیواناتِ صحرا بوی فاضلاب و مُنوکسید کربنِ شهری شلوغ به مشام می رسید. خانۀ زن دایی بزرگ تر از خانۀ امان بود، ولی جا دارتر از آن نبود و با این که امکانات خانه به من آسایش تازه ای می داد، مثلاً شب ها گرم می ماند و وقتی باران می بارید خشک، اما در مقایسه با معیارهای امروزی غربی ابتدایی بود. احترامم را به آب حفظ کردم، زیرا هنوز هم کالای با ارزشی به حساب می آمد. ما آب را از فروشنده ای که ظروفش را با الاغ در محله می گرداند، می خریدیم و بعد آن را در فضای باز، در بشکه ای انبار می کردیم. اهل خانه، برای حمام کردن، شست و شو، درست کردن چای و آشپزی، با صرفه جویی از آب بشکه استفاده می کردند. زن دایی، در آشپزخانۀ کوچک خود، روی چراغ خوراک پزی کوچکی و با استفاده از کپسول گاز غذا می پخت. شب ها در خانه گرد هم می نشستیم و چون برق نبود، در نور چراغ نفتی با هم صحبت می کردیم. مستراح مان نمونۀ متداول در این نقطه از دنیا بود؛ سوراخی در زمین، جایی که فضولات ریخته شده درآن می ماند تا در گرما بپوسد. حمام کردن یعنی آوردن سلطی آب از بشکۀ بیرون، شست و شو با اسفنج و ریختن آب اضافی در سوراخ مستراح.

بعد از ورود به خانۀ زن دایی لول، هنوز چندی نگذشته بود که فهمیدم در ازای تقاضای جایی برای ماندن، خیلی بیش تر از آن چه فکر می کردم نصیبم شده است! از آن جمله، کاری تمام وقت به عنوان پرستار سه بچۀ لوس و نُنُر. خُب، فکر می کنم نمی شد گفت کوچک ترین بچه واقعاً لوس است، با این همه، رفتارش مرا ناراحت می کرد.

هر روز صبح، زن دایی حدود ساعت نه از خواب بلند می شد و با خوشحالی برای دیدار دوستانش می رفت. او تمام روز را با آن ها می گذراند، و بی وقفه دربارۀ دوستان، آشنایان، و همسایگان غیبت می کردند. سرانجام هنگام شب، سلانه سلانه به خانه برمی گشت. در مدتی که او نبود، نوزاد سه ماهه اش یکسره گریه می کرد و شیر می خواست و وقتی که او را بغل می کردم، شروع به مکیدنم می کرد. هر روز می گفتم: «ببین، زن دایی جان، تو را به خدا. یک کاری کن. هروقت بچه را بغل می کنم، می خواهد مرا مِک بزند. من که شیر ندارم. حتی پستان هم ندارم!»

«خُب، نگرانی ندارد، کمی شیر به او بده.»

به غیر از تمیز کردن خانه و مراقبت از نوزاد، مواظبت از دو کودک نه و شش ساله هم به عهدۀ من بود. آن ها مثل حیوانات وحشی بار آمده بودند. نمی دانستند چه طور رفتار کنند، چون مادرشان هرگز به آن ها چیزی یاد نداده بود. من در هر فرصتی به ما تحت شان می زدم و سعی می کردم این وضعیت را اصلاح کنم. اما بعد از این که سال ها مثل کفتار این طرف و آن طرف دویده بودند، نمی شد که یک شبه مثل فرشته ها بشوند.

روزها می گذشت و من دل سردتر می شدم. از خودم می پرسیدم، چند موقعیت ناجور دیگر را باید پشت سربگذارم تا حادثۀ خوش آیندی برایم اتفاق بیفتد. همیشه به این فکر بودم که راهی برای اصلاح امور بیابم. جلو بروم و آن فرصت اسرارآمیزی را که می دانستم در انتظار من است، پیدا کنم. هر روز از خود می پرسیدم: «کی اتفاق می افتد؟ امروز؟ فردا؟ کجا قرار است بروم یا چه کار کنم؟» چرا این طور فکر می کردم، هرگز نفهمیدم. شاید آن موقع فکر می کردم که هرکسی این نداها را در درون خود دارد. اما تا آن جایی که از گذشته های دور می توانم به خاطر بیاورم، همیشه می دانستم که زندگی ام با اطرافیانم متفاوت خواهد بود، فقط نمی دانستم چگونه. بعد از آن که حدود یک ماه از اقامتم در خانۀ زن دایی لول می گذشت، لحظۀ بحرانی فرا رسید. یک روز غروب، وقتی زن دایی مشغول  نشخوار بدگویی هایش بود، دختر نه ساله اش گم شد. من ابتدا بیرون رفتم و او را صدا زدم. وقتی جوابم را نداد، برای یافتنش محله را گشتم. بالاخره او را در تونلی با پسربچه ای دیدم. دختر ذهنی قوی و کنجکاوی داشت. وقتی به او رسیدم، با کنجکاوی به ساختمان بدن پسربچه نگاه می کرد. قدم رو وارد تونل شدم، بازویش را چنگ زدم و با تکان تندی روی پاهایش بلندش کردم. پسر مثل حیوانی که ترسیده باشد از جا کنده شد. در طول راه به سمت خانه، دختر دایی ام را با ترکه ای کتک زدم. چون هرگز در زندگی ام بچه ای تا این حد حالم را به هم نزده بود.

آن شب، وقتی که زن دایی به خانه آمد، دختر از کتک هایی که خورده بود شکایت کرد و به گریه افتاد. زن دایی لول عصبانی شد و پرسید: «چرا این بچه را کتک زدی؟» بعد تهدید کنان به طرفم آمد و فریاد زد: «اگر دست از سربچۀ من برنداری، کتکت می زنم که ببینم خوشت می آید!»

«می دانی، تو نمی خواهی دلیل کتک خوردن او را بدانی، چون نمی خواهی چیزی را که من می دانم بدانی! اگر او را دیده بودی که امروز چه کار می کرد، می گفتی که این دختر تو نیست. این بچه غیرقابل کنترل است. او مثل حیوان است.» توضیحاتم، وضعیت موجود را بهبود نبخشید. بعد از این که من – یک دختر سیزده ساله – را رها کرده بود تا با سه بچۀ زیر ده سال سر و کله بزنم، یک دفعه آسایش دخترش برایش مهم شده بود. زن دایی در حالی که مشتش را تکان می داد، به طرفم آمد و تهدیدم کرد که به خاطر کاری که با فرشتۀ کوچولویش کرده بودم، کتکم خواهد زد. اما دیگر برایم کافی بود؛ نه فقط از جانب او، بلکه از طرف تمام دنیا. فریاد زدم: «ببین، حق نداری به من دست بزنی. اگر این کار را بکنی مو به سرت نمی گذارم.» این، پایانی بود برای هرکسی که می خواست مرا کتک بزند. اما می دانستم که دیگر باید بروم. ولی این بار به کجا پناه می بردم؟

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب گل صحرا انتشارات نشر چشمه
  • تاریخ: پنجشنبه 16 بهمن 1399 - 07:53
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1409

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 9443
  • بازدید دیروز: 10168
  • بازدید کل: 17312307