Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

گل صحرا - قسمت آخر

گل صحرا - قسمت آخر

نویسنده: واریس دیری و کاتلین میلر
ترجمۀ: شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی

در حالی که مشتم را برای کوبیدن به در خانۀ خاله شهرو بالا برده بودم، فکر کردم: «باز هم شروع شد، واریس!» وقتی خاله در را باز کرد، با خجالت گفتم: «سلام.» خاله شهرو پنج فرزند داشت. احساس می کردم نمی توانم شادمانی ام را در خانه و زندگی او بجویم، اما چاره چه بود؟ برای به دست آوردن غذا، در خیابان ها دست به گدایی یا جیب بری بزنم؟ بدون این که وارد جزئیات چگونگی ترکِ خانۀ زن دایی لول بشوم، پرسیدم که آیا می توانم برای مدتی نزد آن ها بمانم؟

در کمال تعجب شنیدم گفت: «تو این جا یک دوست داری، اگر بخواهی می توانی پیش ما بمانی»، از آن چه تصورش را کرده بودم شروع شد. همان طور که انتظارش را داشتم، کمک به انجام امور خانه را شروع کردم. اما فاطمه، بزرگ ترین دخترِ خاله شهرو، نوزده سال داشت و بیش ترین مسئولیت به عهدۀ او بود.

دختر خالۀ بی چاره ام مثل برده کار می کرد. او هر روز صبح زود از خواب بلند می شد و به دانشکده می رفت، بعد ساعت دوازده و نیم به خانه برمی گشت تا ناهار درست کند. دوباره به دانشکده می رفت و حدود ساعت شش عصر می آمد تا شام تهیه کند. بعد از شام نظافت می کرد و تا نیمه های شب درس می خواند. بنا به دلایلی مادرش با او طور دیگری رفتار می کرد و توقعش از او بیش تر از بچه های دیگرش بود. اما فاطمه با من مهربان بود و دوستانه رفتار می کرد. آن زمان واقعاً به دوست نیاز داشتم. با این همه رفتار مادرش با او ناعادلانه بود. بنابراین تصمیم گرفتم شب ها در آشپزخانه به او کمک کنم. نمی دانستم چگونه آشپزی کنم اما با نگاه کردن به او سعی می کردم یاد بگیرم. اولین باری که ماکارونی خوردم، وقتی بود که فاطمه آن را درست کرده بود و من فکر می کردم در بهشت به سر می بردم.

مسئولیت هایم بیش تر شامل تمیز کاری بود. طبق گفتۀ خاله شهرو من بهترین تمیز کاری بودم که او تا آن روز داشت. من خانه را می ساییدم و برق می انداختم. کار مشکلی بود اما تمیز کردن خانه را بیش تر از نگه داری بچه دوست داشتم به خصوص بعد از ماجراهایم در این سه ماهۀ اخیر.

خاله شهرو هم مثل امان نگران بود که مامان بدون کمک دختران بزرگ تر با همۀ کارها تنها مانده است. پدرم ممکن بود در نگه داری از حیوانات کمک کند، اما در پخت و پز، دوخت و دوز، سبد بافی و مراقبت از بچه ها حتی انگشتش را هم تکان نمی داد. این ها کارهای زنانه بود و مشکل مامان به حساب می آمد. بعد از همۀ این ها، مگر نه این که پدر زنی را به خانه آورده بود تا به مامان کمک کند، و با این سهمش را ادا کرده بود؟ بله، حتماً همین طور بود. من هم از آن صبح تاریک که برای آخرین بار مادرم را دیدم، نگران این موضوع بوده ام. هروقت به او فکر می کنم، صورتش را در شب قبل از این که ترکش کنم، مقابل نور آتش به یاد می آورم، و این چه قدر خسته به نظر می رسید. وقتی برای رسیدن به موگادیشو از این سو به آن سوی صحرا می دویدم، نمی توانستم این افکار را از ذهنم دور کنم. این سفر مثل وضعیت دشواری، بی پایان به نظر می رسید. کدام یک را انتخاب می کردم، اشتیاقم به مراقبت از مادرم یا آرزویم برای خلاص شدن از دست آن پیرمرد؟ به خاطر آوردم آن غروب را که زیر درختی از حال رفته بودم و فکر می کردم، حالا چه کسی از مامان مراقبت خواهد کرد؟ او از همه مواظبت می کند، اما چه کسی از او مراقبت می کند؟

حالا دیگر بازگشت فایده ای نداشت. فقط معنایش این بود که در چند ماه گذشته بی خود و بی جهت آن همه مرارت کشیده بودم. اگر به خانه برمی گشتم، هنوز یک ماه نشده پدرم به زور هم که شده یک آدم چلاق زِهوار در رفتۀ ابلهی را که شتر داشت پیدا می کرد و مرا شوهر می داد. بنابراین نه تنها گرفتار شوهر می شدم، بلکه باز هم نبودم که از مادرم مراقبت کنم. اما بالاخره یک روز به این فکر افتادم که قسمتی از این مشکل با پول درآوردن و فرستادن آن برای مادرم جبران می شود. او می توانست چیزهایی را که خانواده ام نیاز داشت، بخرد و مجبور نباشد این قدر کار کند.

تصمیم گرفتم کاری پیدا کنم و تمام شهر را دنبال کار گشتم. روزی خاله ام مرا برای خرید به بازار فرستاد. در راه برگشت به خانه، از کنار یک کارگاه ساختمانی عبور کردم. ایستادم و مردانی را نگاه کردم که آجر حمل می کردند. آن ها با بیل مقداری شن توی چاله می ریختند و با اضافه کردن آب ملات درست می کردند. فریاد زدم: «آهای، برای من کاری دارید؟»

مردکی که آجرها را می چید، دست از کار کشید و شروع به خندیدن کرد: «کی بود پرسید؟»

«من بودم، من می خواهم کار کنم.»

«نع، هیچ کاری برای دختر لاغری مثل تو نداریم. هرچه فکر می کنم می بینم که آجر چین نیستی.» او دوباره خندید.

به او اطمینان دادم: «آهای، تو اشتباه می کنی،  من می توانم این کار را بکنم، خیلی قوی هستم. واقعاً می گویم.» به مردهایی که ملات را مخلوط می کردند، اشاره کردم. آن ها در حالی که شلوارهای شان تا روی باسن شان پایین آمده بود، آن جا ایستادند.

«من می توانم به آن ها کمک کنم. من می توانم تمام شن ها را بیاورم و به خوبی مخلوط شان کنم.»

«باشد، باشد، کی می توانی شروع کنی؟»

«فردا صبح.»

«سر ساعت شش این جا باش. ببینم چه کار می توانی بکنی.» پرواز کنان به سمت خانۀ خاله شهرو برگشتم. حالا صاحب شغلی شده بودم و پول درمی آوردم، پول نقد واقعی! هر پنی را پس انداز می کردم و برای مادرم می فرستادم. چه قدر تعجب می کرد!

وقتی به خانه رسیدم، این خبر را به خاله ام دادم. باورش نمی شد. «کار پیدا کردی؟ کجا؟» اول نمی توانست باور کند که یک دختر بخواهد چنین کاری انجام دهد. پرسید: «تو قرار است برای این مردها چه کار کنی؟» بعد هم، باورش نمی شد کارفرمایی دختری را استخدام کند، به خصوص دختری مثل من را که هنوز هم از فرط لاغری تقریباً درحال مردن بود. اما وقتی اصرار کردم که حرفم واقعیت دارد، چاره ای نداشت جز این که باور کند.

وقتی بالاخره حرفم را باور کرد، از این که می خواستم با او زندگی کنم ولی به جای کمک در انجام کارهای سخت خانه، برای دیگری کار کنم، عصبانی شد. با خستگی گفتم: «من باید برای مامان پول بفرستم و برای این کار باید شغلی داشته باشم. حالا این کار یا کارهای دیگری، اما در هر صورت مجبورم کار کنم، خُب؟»

«خُب.»

صبح روز بعد کارم را به عنوان کارگر ساختمانی شروع کردم. واقعاً وحشتناک بود. تمام روز جان می کندم و بارهای کمرشکن را حمل می کردم. دستکشی نداشتم. دستۀ سطل در دست هایم فرو می رفت. بعد کف دستم تاول های بزرگی زد. در پایان روز، تاول ها ترکیده بود و از آن ها خون می آمد. فکر می کردند که دیگر کارم تمام است، اما من مصمم بودم که صبح روز بعد برگردم.

این وضع تا یک ماه ادامه داشت، و در این مدت دست هایم آن قدر تکه پاره و زخمی شده بودند که به سختی می توانستم آن را خم کنم. اما وقتی دیگر سرکار نرفتم، معادل شصت دلار پس انداز کرده بودم. با افتخار به خاله ام گفتم مقداری پول پس انداز کرده ام و می خواهم برای مامان بفرستم. آن روزها مردی از آشناهای خاله ام، به دیدار ما آمده بود. او قصد داشت با خانواده اش به صحرا برود و پیشنهاد کرد که پول را برای مادرم ببرد. خاله شهرو گفت: «بله، این آدم ها را می شناسم. آن ها آدم های درستی هستند. می توانی به آن ها اعتماد کنی و پول را بدهی.» گفتن ندارد که این خداحافظی با شصت دلار من بود. بعدها فهمیدم که مادرم هرگز حتی یک پنی از آن پول را ندید.

وقتی از کار ساختمان دست کشیدم، دوباره تمیز کردن خانۀ خاله را شروع کردم. چندی گذشت و روزی وقتی مثل همیشه مشغول کار بودم، مهمان سرشناسی از راه رسید؛ سفیر سومالی در لندن. سفیر، محمد چاما فرح با خالۀ دیگرم مریم ازدواج کرده بود. همین طور که گردگیری می کردم، سر راهم به اتاق دیگر، صحبت های سفیر با خاله شهرو به گوشم خورد. او قبل از این که مأموریت دیپلماتیک خود را در لندن شروع کند به موگادیشو آمده بود تا خدمتکاری پیدا کند. بی درنگ فهمیدم این همان چیزی است که منتظرش هستم. همان فرصتی که انتظارش را می کشیدم.

بی قرار وارد اتاق شدم و خاله شهرو را صدا زدم: «خاله جان، باید باهات صحبت کنم.»

با اوقات تلخی به من نگاه کرد: «چی شده، واریس.»

وقتی از اتاق بیرون آمد، دور از چشم سفیر، بازویش را محکم گرفتم: «خواهش می کنم، خواهش می کنم، به او بگو مرا با خودش ببرد. من می توانم خدمتکارش بشوم.»

او به من نگاه کرد و من توانستم آزردگی را در صورتش ببینم. اما من قوی بودم و فقط به آن چه خودم می خواستم فکر می کردم، نه آن چه او برای من انجام داده بود.

«تو، تو هیچ چیز دربارۀ هیچ چیز نمی دانی. در لندن می خواهی چه کار کنی؟»

«می توانم تمیز کاری کنم! بهش بگو مرا با خودش ببرد لندن، خاله جان! می خواهم بروم!»

«فکر نمی کنم بتوانی. حالا دست از سرم بردار و برو سرکارت.» او به اتاق دیگر برگشت و پهلوی شوهر خواهرش نشست و شنیدم آهسته می گفت: «چرا او را با خودت نمی بری؟ می دانی، او واقعاً خانه را خوب تمیز می کند.»

خاله ام مرا صدا کرد و من به داخل اتاق جستم و همین طور که آدامسم را ملچ ملوچ می جویدم، پر گردگیری به دست آن جا ایستادم. «من واریسم، شما شوهر خاله ام هستید، آره؟»

سفیر سگرمه هایش را درهم کشید: «ممکن است آن آدامس را از دهانت بیرون بیاوری؟»

آن گلوله را گوشۀ اتاق تف کردم. او به خاله شهرو نگاه کرد: «این، آن دختر است؟ آه، نه، نه،نه.»

«من عالی کار می کنم، می توانم تمیز کاری کنم، غذا بپزم و با بچه ها هم خوب هستم.»

«آه، مطمئناً همین طور است.»

به سمت خاله شهرو برگشتم: «بهش بگو....»

«بس است واریس، برگرد سرکارت.»

«بهش بگو که من بهترینم.»

«هیس، واریس!» به شوهر خاله ام گفت: «او هنوز جوان است، ولی واقعاً زحمت می کشد. باور کن به دردت خواهد خورد....»

شوهر خاله محمد لحظه ای بی حرکت نشست، و با اکراه مرا برانداز کرد. «باشد، گوش کن، فردا تو را می برم، خُب؟ بعد ازظهر با گذرنامه ات به این جا می آیم. بعد به لندن خواهیم رفت.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب گل صحرا انتشارات نشر چشمه
  • تاریخ: جمعه 17 بهمن 1399 - 09:07
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1432

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

نظرات

  • اکرم+شیخ+الاسلامی
    جمعه 17 بهمن 1399 - 12:12
    چرا نوشتین قسمت آخر !؟؟ مگه میشه اینطوری تموم شه !!!؟
    • دکتر علاء الدینی
      جمعه 17 بهمن 1399 - 13:28
      سلام
      ما تمام متن کتاب را نمی توانیم در سایت قرار دهیم، تمام متون (بغیر از متون مربوط به کتاب هفته) بخشی از کتاب هستند، برای خواندن متن کامل به کتاب مراجعه فرمایید.
      • اکرم+شیخ+الاسلامی
        جمعه 17 بهمن 1399 - 23:55
        آهان من نمیدونستم ! هیچ اشاره‌ای هم نکرده بودین ، برای همین متوجه نشدم (اگر هم قبلا گفته شده بوده تو کتابای دیگه من شابد یادم نیست)
        مرسی . حتما میرم کتابشو تهیه میکنم میخونم ⚘

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 9315
  • بازدید دیروز: 10168
  • بازدید کل: 17312179