Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

گل صحرا - قسمت دوم

گل صحرا - قسمت دوم

نویسنده: واریس دیری و کاتلین میلر
ترجمۀ: شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی

دوباره شروع به راه رفتن کردم و بعد از چند دقیقه به چراگاهی پُر از شتر رسیدم. یکی از شترها را که پستانش شیر زیادی داشت نشانه کردم و به سویش دویدم. شروع به شیر خوردن کردم. مثل بچه ای شیر را می مکیدم. شتربان مرا دید و داد زد: «برو، از گله من دور شو، برو گم شو.» صدای «شَتَرق» شلاق را شنیدم. اما من که درمانده بودم، به مکیدن ادامه دادم. شیر را سریع تر از توانم بیرون می کشیدم.

شتربان درحالی که با صدای بلند و با بد جنسی داد می زد، به طرف من دوید. او می دانست که اگر مرا نترساند، وقتی به من برسد، بسیار دیر شده و شیری باقی نخواهد ماند. اما من که حسابی شیر خورده بودم، شروع به دویدن کردم. او تعقیبم کرد و چند بار سعی کرد با شلاق مرا بزند. اما من از او سریع تر بودم و او را که میان شن ها ایستاده بود و زیرآفتاب داغ بعدازظهر نفرینم می کرد، پشت سرگذاشتم.

حالا دیگر ذخیره داشتم و انرژی گرفته بودم. بنابراین آن قدر دویدم تا به دهکده ای رسیدم. قبلاً هرگز چنین جایی ندیده بودم. دهکده ساختمان هایی داشت و خیابان هایش از خاک کوبیده درست شده بود. در وسط خیابان شروع به قدم زدن کردم، با این خیال که این جا می توانم قدم بزنم. همین طور که سلانه سلانه شهر را زیر پا می گذاشتم، برّوبرّ به این جای عجیب نگاه می کردم و سرم را به هر جهت می چرخاندم. زنی از کنارم گذشت، نگاهی به سروپایم انداخت و بعد داد زد: «خیلی احمقی، فکر کردی کجا هستی؟» و رو به چند روستایی دیگر که کنار خیابان راه می رفتند، کرد و گفت: «اوه خدای من، پاهایش را نگاه کنید!» به پاهایم که ترک ترک و خونین بود، اشاره کرد. «وای! خدا جون. لابد از این دختر دهاتی های احمق است.» انگار او می دانست. بعد سرم فریاد کشید: «دختر، اگر می خواهی زنده بمانی از وسط خیابان کنار برو.» با دست اشاره کرد که کنار بروم و بعد خندید.

می دانستم که همه این حرف ها را شنیدند و خیلی خجالت کشیدم. فقط سرم را پایین انداختم و چون نمی دانستم که دربارۀ چه چیزی صحبت می کند، به راه رفتن وسط خیابان ادامه دادم. چیزی نگذشت که کامیونی از راه رسید. بیب! بیب! من باید  از سر راهش کنار می پریدم. چرخیدم تا عکس جهت حرکت اتومبیل ها قرار بگیرم، و همین طور که ماشین ها و کامیون ها به طرفم می آمدند دستم را تکان دادم. منظورم این نبود که اتو استاپ بزنم؛ چون حتی نمی دانستم اتو استاپ چیست. در میان جاده ایستادم و با دستم که مثل بادبزن حرکت می کرد تلاش کردم ماشینی را متوقف کنم. اتومبیلی راهش را به سمت من کج کرد و نزدیک بود دستم را قطع کند. بنابراین با سرعت آن را پس کشیدم. دوباره دستم را با شدت تکان دادم و دوباره به راه افتادم. همان طور که به صورت راننده هایی که از کنارم می گذشتند نگاه می کردم، آهسته دعا می کردم که یکی از آن ها بایستد و به من کمک کند.

بالاخره کامیونی ایستاد. یادآوری چیزی که بعداً اتفاق افتاد، اصلاً برایم خوش آیند نیست. اما به هرحال اتفاقی بود که افتاد و من جز حقیقت چه می توانم بگویم؟ این روزها هروقت توقف آن کامیون را به یاد می آورم فکر می کردم کاش به غرایزم اعتماد کرده بودم و سوارش نشده بودم.

کامیون، باری از سنگ های ساختمانی حمل می کرد. سنگ ها به اندازۀ توپ بازی ولی ناهموار بودند. دو مرد جلو نشسته بودند. راننده در را باز کرد و به زبان سومالیایی گفت: «بپر بالا، عزیز.» من احساس درماندگی، ترس و دل آشوبه کردم. توضیح دادم:

«دارم می روم به موگادیشو.»

او نیشش را تا بناگوش باز کرد و گفت: «هرجا بخواهی می برمت.»

وقتی خندید دنداهایش که به قرمزی تنباکو بود، نمایان شد. اما من می دانستم آن چه آن ها را قرمز کرده، تنباکو نیست. چون یک بار دیده بودم پدرم آن را می جوید. آن چیز «خات» بود؛ گیاهی نشئه آور شبیه کوکایین که مردها در آفریقا آن را می جوند. زن ها اجازه ندارند به آن دست بزنند و چه بهتر که اجازه ندارند. آن گیاه مردها را فوق العاده هیجان زده، دیوانه و پرخاش جو می کند. همچنین زندگی های بسیاری را نابود کرده است.

می دانستم که به دردسر افتاده ام. درعین حال نمی دانستم چه کار کنم، بنابراین سرم را تکان دادم. راننده گفت که عقب کامیون سوار شوم. فکر دور بودن از دو مرد کمی خیالم را راحت کرد. عقب کامیون سوار شدم و در گوشه ای نشستم و سعی کردم در میان سنگ ها جای راحتی برای خودم درست کنم. حالا دیگر صحرا تاریک و سرد شده بود. همین که کامیون به حرکت درآمد، احساس سرما کردم و جایی دور از وزش باد چمباتمه زدم.

کمی بعد متوجه شدم کمک راننده کنار من روی سنگ ها زانو زده است. او حدوداً چهل ساله و زشت زشتِ بود. خیلی زشت بود، تقریباً مویی به سرش نمانده بود و داشت کچل می شد. اما با گذاشتن سبیل کوچکی سعی داشت این کمبود را جبران کند.

دندان هایش لب پَر شده بود و بعضی از آن ها سر جای شان نبود. خات روی دندان های باقی مانده اش لکه های قرمز کثیفی باقی گذاشته بود. با وجود این باز هم نیشش را باز می کرد و با افتخار آن ها را به من نشان می داد. تا وقتی زنده هستم نگاه هیز او را فراموش نخواهم کرد.

به من حمله ور شد. التماس کردم: «نه خواهش می کنم، نه.» پاهای لاغرم را روی هم انداختم و مثل طناب به هم گره زدم. او با من گلاویز شد و سعی کرد به زور پاهایم را از هم باز کند. بعد چون موفق به این کار نشد، دستش را عقب برد و سیلی محکمی به من زد. فریاد گوش خراشی کشیدم و همان طور که کامیون به سرعت در میان تاریکی پیش می راند، هوا صدا را با خود برد.

«پاهای کوفتی ات را واکن!» با هم درگیر شدیم. تمام سنگینی وزنش روی من بود و سنگ های سخت و ناصاف پشتم را خراش می داد. مرد دستش را دوبار عقب برد و به من سیلی زد، این بار محکم تر. با سیلی دوم متوجه شدم که باید به شگرد دیگری متوسل شوم. او برای جنگیدن بسیار قوی بود. و قطعاً می دانست چه کند، برعکس من. او با تجربه بود و بدون شک به زن های زیادی تجاوز کرده بود. به راحتی می توانستم نفر بعدی باشم. من واقعاً و از صمیم قلب می خواستم که او را بکشم، اما سلاحی نداشتم. بنابراین وانمود کردم که او را می خواهم و با لحنی شیرین گفتم: «خُب، خبُ، اما اول بگذار شاش کنم.» می دیدم که بیش تر از پیش هیجان زده شد – هی، این دخترک او را می خواهد! – و اجازه داد که بلند شوم. من به گوشۀ دیگر کامیون رفتم و وانمود کردم که چمباتمه زده ام و در تاریکی مشغول ادرار کردن هستم. این باعث شد که چند دقیقه به آن چه باید انجام می دادم، فکر کنم. وقتی ادا درآوردنم تمام شد، نقشه ام را کشیده بودم. بزرگ ترین سنگی را که می توانستم پیدا کنم، برداشتم و آن را در دستم نگه داشتم، برگشتم و کنارش دراز کشیدم.

او روی من افتاد و من سنگ را در دستم می فشردم. با تمام قدرت سنگ را بالا بردم و محکم به شقیقه اش کوبیدم. وقتی او را زدم و دیدم که گیج شد، مانند یک جنگجو، قدرت زیادی به دست آوردم. نمی دانستم که چنین قدرتی دارم، اما وقتی کسی به انسان حمله می کند و سعی می کند او را بکشد، انسان قدرت مند می شود تا پیش از آن نمی داند که چه قدر می تواند قوی باشد. دوباره، همان طور که دراز کشیده بودم، او را زدم و خون را که از گوشش بیرون می زد دیدم.

دوستش که کامیون را می راند و از توی اتاقک کامیون این وقایع را می دید، شروع کرد به داد زدن: «کثافت، آن عقب چه خبره؟» و دنبال جایی گشت تا کامیون را به میان بوته ها بکشاند. می دانستم اگر مرا بگیرد کارم تمام است. همین طور که سرعت کم می شد به لبۀ کامیون خزیدم و روی سنگ ها آماده ایستادم، و بعد مانند گربه ای روی زمین جستم و شروع به دویدن کردم تا خود را نجات دهم.

رانندۀ کامیون مرد مُسنی بود. از کامیون بیرون پرید و با صدای ناهنجاری فریاد زد:

«تو رفیق مرا کشتی! برگرد!  تو او را کشتی!» او مسافت کوتاهی در میان خارزار مرا تعقیب کرد و بعد دست کشید. یا شاید من این طور فکر می کردم.

راننده برگشت و سوار کامیونش شد. آن را روشن کرد و در صحرا به دنبال من راند. نور چراغ های جلو زمین دوربرم را روشن می کرد. صدای غرش کامیون را پشت سرم می شنیدم. با سرعت هرچه تمام تر می دویدم. اما واضح است که کامیون به من می رسید. زیگزاک رفتم و در میان تاریکی عقب گرد کردم. او نمی توانست مرا ببیند، بنابراین بالاخره دست کشید و به طرف جاده برگشت.

مثل حیوان شکاری در میان صحرا می دویدم. در میان صحرا، بعد جنگل، بعد دوباره صحرا. می دویدم بدون این که بدانم کجا هستم. خورشید بالا آمده بود و من هنوز می دویدم. بالاخره به جادۀ دیگری رسیدم. اگرچه از ترس اتفاقی که ممکن بود رخ بدهد، دلم آشوب بود. اما تصمیم گرفتم دوباره اتو استاپ بزنم. زیرا می دانستم تا آن جا که ممکن است باید از رانندۀ کامیون و دوستش فاصله بگیرم. هیچ وقت نفهمیدم بر سرِ مرد مهاجم چه آمد. اما  اصلاً و ابداً نمی خواستم یک بار دیگر آن دو مرد را ببینم.

ظاهراً ایستادنم کنار جاده، زیر تابش آفتاب صبح گاهی منظرۀ جالبی به وجود آورده بود. پارچه ای که به عنوان پوشش به دور خودم پیچیده بودم، حالا دیگر ژنده و کثیف بود. چند روز در میان شن ها دویده بودم. پوست و مویم از گرد و خاک پوشیده شده بود. دست ها و پاهایم مثل ترکه هایی بودند که ممکن بود وزش بادِ تندی آن ها را دو نیم کند. پاهایم آن قدر مجروح بود که مثل جذامی ها شده بودم. دستم را باز کردم و با تکان دادنِ آن مرسدسی را متوقف کردم. مرد شیک پوشی اتومبیل را به کنار جاده راند.

من داخل صندلی چرمی خزیدم و زرق و برق اتومبیل چشمم را خیره کرد.

مرد پرسید: «کجا می روی؟»

من گفتم: «آن طرف.» و درست به رو به رو اشاره کردم. به جهتی که مرسدس داشت می رفت. مرد دهانش را باز کرد و درحالی که دندان های زیبایش را نشان می داد، شروع به خندیدن کرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب گل صحرا انتشارات نشر چشمه
  • تاریخ: چهارشنبه 15 بهمن 1399 - 07:47
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1382

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 9507
  • بازدید دیروز: 10168
  • بازدید کل: 17312371