Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت دوازدهم

باتلاق - قسمت دوازدهم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آینی

صبح روز یکشنبه آفتاب نزده هرمان سوار گاری شد و زبان روزه بطرف کلیسا براه افتاد. شایسته هم آن بود پیش از آنکه از ذبیحۀ ربانی بخورد دهان بطعام این جهانی نیالاید. موقع عزیمت با آلتونین خیلی حرف نزد. تنها چند کلمه که آنهم ضرورت ایجاب می کرد میانشان رد و بدل شد. وقتی اسب را بگاری می بست آلتونین بقیافه اش نگریست گوئی وجود او لبریز از تقوی شده بود. آری او آماده میشد تا درآن صبح نورانی از نان و شراب ابدی سیر و سیراب شود.

تبسم برچهرۀ آلتونین خشکیده بود بیادش آمد که او نیز بعد از تعمید آنوقت که کودک بود از آن نان خشک و شراب خورده است و او نیز یکی از این هزاران تنی شده که بخدائی یکتا ایمان آورده و برای زندگی کردن بمیدان مبارزه حیات رانده شده است. اما طولی نکشید کارخانه ای او را از دین و اینگونه امور معنوی دور ساخت. تا آنجا که دیگر کشیشان را محترم نمی داشت و اگرچه هنوز در زمره خدا ناشناسان درنیامده بود، اما بنیان عقایدش چندان ثباتی نداشت. اگرچه مدتها بود که زندگی مادی او را از یاد خدا غافل ساخته بود اما هنوز در کانون قلبش جرقه ای از توحید می درخشید. از این جهت وقتی صفای پیرمرد را دید گوئی دلش روشن شد و همانطور که میان در طویله ایستاده بود آنقدر با نگاه خود گاری پیرمرد را تعقیب کرد تا از نظر دور شد....

وقتی پیرمرد در پیچ جاده ناپدید شد آلتونین تصور کرد که مجسمه مرگ توی گاری نشسته و افسار اسب را با دستهای استخوانی خود تکان میدهد. باز بیاد نان و شراب کلیسا افتاد. نان و شراب که گوشت و خون مسیح اند. آلتونین در عالم دیگری بود. وقتی بخود آمد چشمانش را مالید مثل کسیکه از خواب عمیقی بیدار شده باشد گوئی پرده ای از جلوی چشمش افتاده بود و همانطور که گیاهان از خاک جوانه میزنند حقایقی در قلب او جوانه می زد.

روزهای یکشنبه عادتاً صبحانه را قدری دیرتر می خوردند. وقتی آلتونین باطاق خود آمد زمین را جاروب کرده و تمیز دیده و یک دسته گل وحشی در یک ظرف سفالی روی میز جای داشت. این اولین بار بود که در موقع خوردن صبحانه گل چیده و روی میز گذاشته بود.

هر دو تنها کنار میز نشستند و بخوردن صبحانه مشغول شدند هر دو تنها – زن و آلتونین – زن نانی را با کارد برید و یک تکه پیش آلتونین گذاشت. آلتونین نان را با ولع تمامی خورد گوئی نان مقدس را از دست متبرک یک کشیش گرفته بود نانی که گوشت مسیح است! زن مقداری هم غذا در بشقاب او ریخت آلتونین آنرا هم بلعید. زن لیوان او را پر از آبجو کرد و آلتونین آنرا هم سرکشید وقتی از سرمیز برخاست از شدت خجلت نه از زن تشکر کرد و نه دهنش را با پشت دست پاک کرد. فقط مثل هرمان کف دستهایش را گوشه میز گذاشت و همچنان خمیده لحظه ای ایستاد. دراین حال چشم زن بصورت او افتاد. گونه هایش سرخ شده بود. آلتونین از اتاق خارج شد... روی پله های انبار نشست و درحالیکه پرتو خورشید بربدنش تابیده بود بآسمان کبود و روشن چشم دوخت. احساس می کرد همیشه چشمان زن درنظرش مجسم است. چشمانیکه روزگاری چون دو تکه سنگ کبود بی حال و حرکت می نمودند اما امروز لطیف، مهربان، زیبا و پراحساس اند. این دو چشم همیشه باو می نگریستند... درقلب او لرزشی حاصل شد.... گونه هایش داغ شده بود.... گنجشکی از بالای سرش پرید آلتونین مثل اینکه حرکت بالهایش را روی گونه های خود حس کرد.

آلتونین مدتی همانجا نشست. دستهایش را روی زانوهایش انداخته بود. و با چشم گنجشکی را که ناپدید میشد دنبال می کرد. یک قطعه ابر سفید در افق حرکت می کرد و خود را بوسط آسمان می کشانید. آلتونین وقتی سربرگرداند و «مرد اطاق خوابی» را دید از خانه خارج شده و روی پله ها ایستاده اطراف خود را نگاه می کند سرتاپایش را سردی ناراحت کننده ای فرا گرفت. معلوم بود که آلفرد می خواهد بگردش برود او – بعادت روزهای یکشنبه کفشهایش را پوشیده بود. آلفرد زیرچشمی نگاه کینه توزانه ای به آلتونین انداخت و بطرف او براه افتاد. آلتونین احساس کرد عضلاتش را لرزش خفیفی فرا گرفته دست و پایش بی حس شده انگشتانش را بی اراده می بندد و باز می کند. اما مرد چند قدمی که برداشت راهش را کج کرد و بطرف دری که چارپایان از آن به جنگل میرفتند براه افتاد. در راه سنگی از زمین برداشت و آنرا بشدت بدیوار آغول کوبید آلتونین مواظب حرکات او بود... وقتی کنار نرده ها رسید دستش را گذاشت روی نرده که خود را بآنطرف پرت کند اما نتوانست و روی زمین غلطید و همانطور که فحش می داد لباسهایش را تکاند و بطرف در رفت لحظه ای بعد لابلای درختان پنهان شد.

درست درهمین لحظه زن از اطاق خارج شد و روی پله ها ایستاد. آلتونین وقتی چشمش باو افتاد از تعجب فریاد زد. زیرا زن پیرهن زیبائی پوشیده بود از یک پارچۀ گلدار و گرانبها. پیرهن او بسیار خوب دوخته شده بود. موهایش را بطرز جالبی آرایش کرده لبانش را قرمز کرده بود درقیافه او آثار هیچ غم و اندوهی مشاهده نمیشد روی زمین خم شده بود تا گلی را که جلوی پایش روئیده بود بچیند.

آلتونین لبانش را پر لبخند دید. برای اولین بار بود که زن را با این وضع میدید. چشم بدستهای ظریف او دوخته بود ولی زن درحالیکه خندۀ نمکینی برلبانش نقش بسته بود نزدیک آلتونین آمد... این لبخند چقدر عجیب و پرمعنی بود!!

جامه برتنش و تنش زیر آن جامه زیبا، می رقصید. دستهایش را پشت سرش گذاشته بود.... شاید این پیراهن زیبا را برای همیشه کنار گذاشته بود اما چه باعث شد که دراین یکشنبه دل انگیز بار دیگر خود را با آن بیاراید. آلتونین سرش را پائین انداخته بود و زن گردن آفتاب سوخته او را نگاه می کرد. دستهایش می لرزید دلش می خواست دست برسر آلتونین می کشید اما وقار خود را بازیافت و کمی چین بابرو افکند و پرسید:

آلتونین امروز بقریه نمیروی؟.... نمی خواهی آن خانم رفیقه ات را ملاقات کنی؟

این اولین بار بود که با لحن شوخی با او صحبت می کرد.

جوان با ناراحتی سربرداشت و با نگاهی متعجبانه او را نگریست ولی زن حتی مژه برهم نزد و با همان قیافۀ عصبانی ساختگی منتظر جواب ایستاد. آلتونین که در مقابل وضع دشواری واقع شده بود بریده بریده گفت:

...نه...نه...

دراین حال مثل پسربچۀ چیز ندیده ای بود که یک دختر پررو با او شوخی می کند تا او را وسیله خندۀ دیگران سازد! مرد احساس کرد قدرت حرف زدن ندارد....

زن با چابکی روی پله نشست اما عمداً قدری از آلتونین دورتر. قریب سی بهار از عمرش می گذشت بنابراین زنی بود در اوج جوانی و آلتونین هم تقریباً بهمان سن و سال بود.

زن با لحن شیطنت آمیزی پرسید:

راستی شما از تنهائی ناراحت نمی شوید؟

رنگ آلتونین کمی پریده بود. مردمک چشمش سیاه تر از همیشه بنظر میآمد چشم بچشم زن دوخت و گفت:

نه....هرگز....

آلتونین با لحن محکم و دور اندیشه ای حرف می زد. او می خواست بگوید: از آنوقت که درخانه تو هستم و برای تو کار می کنم و در وضعی هستم که تو آنرا برای من خواسته ای احساس تنهائی و غربت نمی کنم. اما آلتونین همۀ این حرفها را در یک کلمه هرگز خلاصه کرده بود. زن دراین حال دستش را پیش آورد بازوی آلتونین را نوازش کرد. آری این دستهای کار کرده و درعین حال زیبا با آن نوازش ملایم کافی بود که آلتونین را اسیر محبت سازد.

آلتونین اصلاً حرکتی نکرد شاید قدرت حرکت از او سلب شده بود. فقط قلبش با شدت بیشتری شروع بزدن کرد. حتی همه رگهای آلتونین با التهاب عجیبی میزدند چنانکه زن جستن آنها را زیر دست خود حس می کرد.

مدتی بهمین حال نشستند... زن دست خود را کشید کمی در خود احساس شرمندگی کرد... او در فن عشقبازی خود را عاجز دید گوئی حتی الفبای این حرفه را نیز نمی داند. نمی دانست و با لحنی آرام پرسید:

آلتونین بگو به بینم چرا از وطن خودت سفر کردی...؟ این سؤالی بود که بارها در خاطرش گذشته بود... دلش می خواست آنچه موجب مهاجرت او شده برایش معلوم باشد. می خواست بگذشته آلتونین کاملاً واقف شود تا مطمئن گردد که دیگر چیزی او را ازش جدا نخواهد کرد. چیزی او را به مراجعت بوطن دعوت نمی کند....!

منتظر جواب نشست. بانگاه شفقت آمیزی آلتونین را نگاه می کرد. کاش می توانست همه علایق گذشته او را از دلش دور سازد. این مرد برای او از غیب رسیده بود همین دری که بطرف قریه باز میشود او را در مزرعه آنها انداخته است. هنگام غروب یکی از روزهای اول بهار خداوند این نعمت را برای او رسانده است. چه در پربرکتی است که آن در که ابتدا آلتونین آن را گشوده و وارد مزرعه شد.

وقتی آلتونین دیر جواب داد باز پرسید:

آلتونین نگفتی چطور شد که از خانه و شهرت مهاجرت کردی؟

آلتونین قدری دیر جواب  داد نه باین علت که از دادن جواب عاجز بود بلکه بیشتر بخاطر اینکه نمی خواست گذشته او با همه نفرتی که از آن داشت بار دیگر در ذهنش زنده شود.....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: چهارشنبه 12 آذر 1399 - 08:51
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1520

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 9937
  • بازدید دیروز: 10168
  • بازدید کل: 17312801