Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت نهم

باتلاق - قسمت نهم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

بطرف اطاق دوید.... کف دستهایش را بهم میسائید. وقتی خواست در را باز کند همانطور که دستگیره را گرفته بود نگاهی بدرون چاه انداخت... چاه با نردۀ چوبی اش درآن هوای نیمه تاریک وضع خیال انگیزی داشت. صورت خود را درآب منعکس دید. آب آرام بود و مثل آینه ئی می درخشید و این همان آینه ای بود که روزها بارها خود را درآن میدید.

وقتی از اطاق آلتونین گذشت و باطاق خود داخل شده و در را پشت سرش بست. آلتونین آرام آرام درحالیکه سعی میکرد کوچکترین صدائی ایجاد نکند ازجا برخاست و از اطاق خارج شد و بطرف چاه رفت و دلو آب را سرکشید. لب از آب نمی گرفت گوئی عطش شدیدی بر او غلبه یافته بود.

خواب از چشمش پریده.... سرش بدوران افتاده... گلویش خنک شده بود. شاید تحت تأثیر صدائی که بگوشش رسیده بود واقع شده بود؛ صداهائی که بدون قصد و اراده شنیده بود.

بار دیگر پاورچین و آهسته باطاق خود برگشت. نباید زنی که در اطاق دیگر خوابیده بفهمد که او بیدار بوده است. زیرا او مطالبی را شنیده است که هیچ انسانی حق شنیدنش را نداشته است.

توی رختخوابش فرو رفت... مثل کسی که در گور آرام و ساکت خود خوابیده است... و کم کم پلکهایش روی هم افتاد.

زن روی تختخواب باریک خود بیدار ماند – دستهای قوی و زیبایش را روی لحاف گذاشته بود... با وجود آنهمه احتیاط که آلتونین بجا آورد زن صدایش را شنید. زیرا درآن شب خاموش جز صدائی که بگوش می رسید صدای دیگری شنیده نمی شد. این دیوار در فاصله ای قرار نداشت که بتواند مانع باشد. آن مرد لاغر اندام درآن شب خاموش از آن چاه سحرآمیز آب خورده بود.

زن به پشت روی تختخوابش افتاد دستهایش را روی سینه اش گذاشت تنفسش آرام و بطئی بود.

زمانی که چون ابدیت طولانی بود گذشت آنگاه سپیده دمید و از نور مرطوب و شادی بخش خود اطاق را پر کرد.

ابرهای نقره ای رنگ درآسمان می درخشیدند. ساقه های طلائی گیاهان اطراف جوی آبی که در دامنۀ کوه جریان داشت چون شعله های زرد آتش جلوه زیبائی داشتند سایۀ تکۀ ابری برزمین افتاده بود و باد خنکی میوزید. نوک درخشندۀ گاو آهن خاک نرم را می شکافت. موسم کشت سیب زمینی رسیده بود. اسب پیر اما قوی گاو آهن را می کشید استخوانهای دنده هایش از زیرپوستش که موهائی سفید و نرم آن را پوشیده بود دیده میشد.

راه رفتن برروی شخمها درحالیکه یکدست بگاو آهن و دست دیگر بافسار باشد منظرۀ زیبائی است. برای کشاورز دیدن یک قطعه زمین مزروع یا آماده زراعت بسیار دل انگیز است. سایۀ ابر هرچند گاه یک قسمت از مزرعه را فرا می گرفت ابرها درآسمان می درخشیدند نسیم گونه های سوخته را مرطوب می کرد درختان عرعر با برگهای سبز سیر در دور دست مزرعه صف بسته بودند. درختی که هرمان در سایۀ آن آرمیده بود منظرۀ درختان مقدسی را داشت که در اعصار کهن قوافل آدمیان در مپان آنها به تضرع و زاری می پرداختند.

برقلب آلتونین غم شیرینی سایه افکنده بود. او با نوک گاو آهن شکافی در زمین ایجاد می کرد و زن سبد بدست بدنبال او می رفت و تخم درآن می پاشید.

زن با قدمهای خستگی ناپذیری او را دنبال می کرد. او هرلحظه خم میشد و دانه ها را درون خاک جای می داد و باد گیسوان بلند طلائی اش را ببازی می گرفت.

هر دو تنها کار می کردند. زیرا پیرمرد مریض بود و از کار کردن عاجز. چهرۀ لاغر و استخوانی هرمان دربهار زردتر و نحیف تر شده بود تنگی نفسش شدت یافته بود. معلوم میشد وضع ریه هایش خیلی خطرناکست. پیرمرد نازنین هیچ دربند آن نبود که این زمین متعلق به کیست او هرچه نیرو درتن داشته بود همه را در اواخر زمستان در اوایل بهار برای آماده کردن زمین بکار برده بود. زمینی نبود که مهمل و کشت نشده مانده باشد. گاهی عصرها که دست از کار می کشید بی اختیار راه میافتاد تا می رسید به یک قطعه زمین بایر آنجا با قیافۀ گرفته ای میایستاد و چون آلتونین باو می رسید آهی می کشید و می گفت: «مثل اینکه موقع شخم بگذرد و این زمین بهمین حال بماند» یکشب که بازحمت خود را بمیز غذا رساند. آلتونین باو گفت: «باید به طبیب مراجعه کنی» پیرمرد سرش را تکان داده و لبخند مسخره آمیزی برلبش نقش بست مثل اینکه می خواست بگوید «طبیب چه فایده دارد» آنوقت با دست های لرزانش کارد را گرفت تا نان را پاره کند.

صبح روز دیگر پیرمرد لباسهای مهمانی اش را که بیشتر روزهای یکشنبه می پوشید بتن کرده و یک چمدان کهنه سفری بدست گرفته بود. چمدان مستعمل و چرک بود بجای قفل یک طناب پنبه ای بآن بسته بود پیرمرد می خواست بسفر برود. زن برای بین راه او غذائی تهیه کرده بود. خداحافظی کرد و بطرف در مزرعه براه افتاد. آلتونین می خواست او را با گاری بشهر برساند اما پیرمرد گفت «نه تو امروز برای کشت سیب زمینی باسب احتیاج داری و باید در مزرعه بمانی من خسته نمی شوم پاهای من آنقدر راه های دراز طی کرده که حالا این چند قدم را بچیزی نمیشمارد.»

بدین ترتیب آلتونین و آن زن هر دو تنها ماندند تا با هم کار کنند!

«مرد اطاق خوابی» دورۀ اضطراب و بی تابی را گذرانده بود و حالا تمام روز را غم زده و اخمو گوشه ای کز می کرد. خودش علاقه ای بکار نشان نمی داد، کسی او را بکاری دعوت نمی کرد. گوئی وجودش را چون آفتی برای مزارع زیان بخش می دانستند. آلتونین عقیده داشت که دستهای نرم آلفرد نه تنها کار مفیدی انجام نمی دهند بلکه هرچه برسند خشک و پژمرده اش می کنند. از این رو بهتر می دانست که آلفرد در همان اطاق خود محصور بماند.

آلفرد هم از خانه بیرون نمیآمد فقط گاهگاهی برای آنکه سرفه کند یا ناخنش را بچیند چند قدمی از در اطاق دور میشد بعد فوراً برمیگشت. حتی در فکر آن نبود که در را پشت سرش به بندد. زن قدری ترشی بغذای او میافزود و ظرف غذا او را روی میز کنار تختش می گذاشت. دیگر باکسی غذا نمی خورد و با کسی همنشین نمی شد. این وضع موجب آن شده بود که بکلی آلتونین وجود او را فراموش کند.

زن با آلتونین تمام روز را کار می کرد از این رو فرصت تهیۀ غذای گرم را نداشت. و امروز هم موقع ظهر نان خورش حسابی نداشتند. وقتی آفتاب باوج آسمان رسید کنار بیشه نشستند تا غذا بخورند. آلتونین اسب را باز کرد بقایای چاوداری که در ته صندوق بود جلویش ریخت سپس آنرا برای چریدن در صحراها رها کرد.

زن دستهایش را در چشمه ایکه نزدیک آنها بود شست، و با مقداری علف خشک کرد و یک تکه برید و بدست آلتونین داد. آلتونین از مشاهده آن دستهای ظریف و قوی که اکنون در اثر کار در مزرعه قدری خشن و زبر شده بود احساس لذت کرد. نان را در آبجو رقیقی خیس کرد و بدهان می گذاشتند. این روزها شیر نمی خوردند زیرا تنها راه درآمدشان شیر بود و همه را بکارخانه می فروختند.

هر دو تنها بودند زمانی که کار می کردند و زمانی به استراحت می پرداختند و هنگامیکه هر دو در گرمای ظهر زیرسایۀ درختی دراز می کشیدند. در روح آلتونین شوق و شادمانی عجیبی موج می زد. آلتونین تا آن روز آنهمه از زندگی لذت نبرده بود. نمی دانست علت این احساس چیست شاید هم نمی خواست در زوایای روح خود کنجکاوی کند. او از هر اندیشه ای دوری می کرد. دلش می خواست آن روز بپایان نمی رسید. گوئی یک روز عید یا یک تعطیلی را می گذرانید. کار در آن روز برای آلتونین بمنزله استراحتی بود که پس از هفته ها کار توان فرسا اتفاق افتاده باشد.

پس از ناهار آلتونین روی علفها دراز کشید. آفتاب زمین را داغ کرده بود اما باد نسبة ملایمی گاهگاهی میوزید و از شدت حرارت میکاست. زن نیز روی علفها دراز کشیده بود. دستهایش را زیر سرش گذاشته چشم بابرهای نقره گون دوخته بود. صورتش گلگون شده بود. رشته های طلائی مویش با نسیم ملایم میلرزید. چشمانش بی حال شده، گوئی در اندیشه عمیقی غوطه ور بود.

از صبح که باهم مشغول کار شده بودند حتی یک کلمه هم باهم حرف نزده بودند. حتی سرسفره هم آلتونین حس کرد حالا موقع حرف زدن است. وقتی است که باید این لذتی را که سرتاپایش را می لرزاند بنحوی تعبیر کنند.... این بود که بدون آنکه بطرف زن نگاه کند، بالحن خجولانه ای گفت: فکر می کنید حالا هرمان در شهر چکار می کند؟

آنها تا آن وقت جز درباره مسائل زراعت باهم گفتگو نکرده بودند.

زن بدون آنکه بسؤال او جواب بدهد گفت: آنوقتها که من در شهر بودم هرمان هم قریب دوسال در شهر زندگی کرد. و در همان حال که بآسمان نگاه می کرد و مثل اینکه با خود حرف میزد گفت: آنوقتها که هنوز خیلی جوان بودم، فکر میکردم که هرگز نمی توانم در ده زندگی کنم!

دست روی صورت خود کشید. گوئی می خواست آثار گذشته را، گذشته ای که هیچگاه برنمی گردد از چهرۀ خود محو کند. سپس گفت: راستی که شهر جای بدی است همه جا دروغ و حقه بازی است. مردم همیشه گرفتار کشمکش زندگی هستند بیچاره ها مثل مجسمه های بی جان مثل صورتکهای دروغی می شوند.

بار دیگر سکوت کرد و چشم بابرها دوخت. آلتونین حس کرد با این حرفها نمی تواند آنچه را که در دل دارد بیان کند. باز با صدای گرفته گفت: کارخانه هم همینطور است وقتی که هشت ساعت کارت تمام شد و از آنجا بیرون آمدی وقتی دستهایت را نگاه می کنی.... حرفش را نتوانست تمام کند. باز سکوت حکمفرما شد. زمین داغ بود اما باد خنکی می وزید نسیمی که از طرف بیشه میآمد مرطوب بود و بوی دل انگیز گیاهان ناشناسی را بمشام میآورد.

زن بار دیگر شروع بصحبت کرد و گفت: پدرم به تربیت من توجه داشت و مرا به مدرسه فرستاد مرد نانوائی بود سواد درستی هم نداشت اما آدم با اراده و عاقبت بینی بود. بالاخره توانسته بود راه ترقی را پیدا کند نسبة ثروتی هم جمع کند. عادتم براین بود که همیشه همشاگردانم را بخانه دعوت کنم. آنها از نانهای او می خوردند اما پشت سرش می رفتند و مسخره اش می کردند تا آنجا که من کم کم از اینکه دختر او بودم شرمم میآمد. بعدها شروع کردم بخواندن کتابها خیال می کردم هرچه توی آنها نوشته شده راست است. در خود غروری احساس کردم. پدرم اتومبیلی داشت... من خیلی بخودم مغرور بودم... پولهایش را در راه خریدن لباسهای رنگارنگ صرف میکردم... به مهمانی ها می رفتم... مهمانیها راه میانداختم. دوباره دست کشید روی صورتش، آلتونین مراقب او بود. گوئی می خواست آثار را، گذشته ایکه هیچگاه برنمی گردد از چهرۀ خود محو کند.

نگاه آلتونین روی بازوهای عریان و بدن ورزیدۀ او دوید که اکنون با لباس کار روی علفها دراز کشیده بود... آلتونین نگاهی به کفشهای کهنه ایکه بپا کرده بود انداخت. در این هنگام  زن پرسید: خیلی در کارخانه بوده ای آلتونین؟

آلتونین سرجایش تکانی خورد. بچهرۀ قهوه ای رنگش سرخی شرم نقش بست نگاه صریحی بزن کرد و بالحن صادقانه ای جواب داد «هشت سال» و سپس اضافه کرد «به بخشید اسمم درواقع آلتونین نیست!»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 9 آذر 1399 - 07:57
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1489

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5138
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923124