Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت هشتم

باتلاق - قسمت هشتم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

بعد از این واقعه، چند روزی پر از اندوه و ملال سپری شد. و دراین مدت مردی که خود را در خم می غرقه ساخته بود همچنان به روی تختخوابش افتاده بود و سعی می کرد زندگی عادی خود را باز یابد. در بیست و چهار ساعت اول بیچاره در آتش می سوخت و از آن به بعد، به پشت روی تختخواب افتاده چشمانش را که بشکل عجیبی می درخشیدند بسقف دوخته بود. گاهی وقتها آنقدر با قیچی ناخنهایش را می گرفت، تا سرانگشتانش را خون آلود می ساخت. دراین مواقع احساس می کرد که درحال احتضار است. در روزهای آخر با لباس منزل کنار تختش می نشست. بعضی وقتها هم دچار وحشت عجیبی می شد: از دیوارها می ترسید. چیزی در گوشش صدا می کرد. مثل اینکه خلق بسیاری با چوب و چماق بطرف او حمله کرده اند!

زن از او پرستاری می کرد. غذا برایش میبرد. و ساعات طولانی کنارش می نشست و در کمال محبت به عجز و لابه اش گوش می داد.

ابتدا وقتی می خواست بایستد ساقهایش می لرزید. اما بعدها توانست خود را تا کنار پنجره بکشد و از آنجا بخارج نگاه کند. یا آنکه از طاقچه یا قفسه کتابی بردارد. این کارها را از آن جهت میکرد تا خود را سالم جلوه دهد و بهتر بتواند بزنش نزدیک شود. گاهی وقتها هم چهار دست و پا توی اطاق راه می رفت و عجزولابه کنان خود را در قدم زنش میانداخت. 

این تبسم احمقانه ایکه لبهای کلفتش را از هم باز می کرد زیاد طول نمی کشید بلافاصله دشنامها شروع میشد زیرلب میغرید و فحش می داد. در وجود او دوزخی از امیال نفسانی مشتعل بود. برای اینکه این جهنم سوزان را اطفاء کند گاه می نالید و گاه می خروشید.

زن دراین مواقع باطاق می رفت و در را از پشت قفل می کرد. و از بیم آنکه مبادا در را از جا کند با تمام تن خود بآن تکیه می کرد. در چشمانش برق جنون آمیزی دیده میشد. سپس آهی می کشید و با اندوهی بسیار باطاق دم دستی می رفت. صورتش مثل کسیکه تب کرده باشد سرخ میشد. گوئی از دست حیوان درنده ای گریخته است. درنده ایکه اکنون پشت در ایستاده است. در واقع او از یک جدال سخت و از یک مبارزۀ عجیب برمی گشت. او در این جدال، دراین مبارزه تنها بود. زیرا نمی توانست کسی را بیاری بطلبد!

لحظه ای بعد کار مستمر خود را از سر می گرفت با دلوهای سنگینی آب می کشید. خوکها را سیر می کرد. برای گاوها علف می برد. بظاهر یک عمله، یک کارگر خشن و بی احساس بود اما در زیر این ظاهر سرسخت روحی بزرگ و احساساتی عمیق جای داشت.

وقتی مشغول کار می شد این روح عالی را فراموش می کرد. و از این روی بود که کارهائی را که با او هیچ تناسبی نداشت انجام می داد.

یک روز بزمین جلو مزرعه که از علفهای سبز پوشیده شده بود گذارش افتاد. سهره ای که منقار قرمز داشت می پرید و می خواند. آسمان بالای سرش بارنگ آبی درخشنده ای گسترده شده بود. از روی مزرعه قدیمی بخار گرمی برمی خاست. فکر کرد که با آنکه آنهمه وقت صرف کرده و زحمت کشیده آنقدر که باید علف نروئیده است و در زمستان ذخیره علفی خوبی نخواهند داشت. آن دور دستها مرد غریب را دید که روی زمین خم شده مشغول کار است. آلتونین خم شده بود تا کفۀ بیلش را با قطعه سنگی پاک کند. سرش را هم آهنگ کاری که انجام می داد بالا و پائین میآورد.

زن همانطور که سطل آب را بدست گرفته بود ایستاد. و لحظه ای نگریست مثل اینکه آن صدای منظم و آن حرکات هم آهنگ بقلب او آرامش و صفائی بخشید. آرامش و صفائی که تا آن وقت احساس نکرده بود. سپس با گامهای آهسته ای بطرف چاه براه افتاد و سطلش را پر کرد. وقتی سطل را بالا می کشید بدهانه چاه سر کشید و با خود گفت: «عجب آینۀ سحرآمیزی است.» زیرا تصویر زیبای آسمان و صورت دلفریب خود را درآن منعکس دید. درآن لحظه محیط اطراف خود را فراموش کرده بود. گوئی هیچ چیز ماوراء ذات او وجود نداشت. همۀ آنچه را که بیاد داشت از یاد برده بود حتی آنچه را در کتابها خوانده بود. خیال کرد تصویری که در اعماق چاه همراه آب می لغزد او را بسوی خود می خواند... به اعماق چاه!....

وقتی سربرداشت و محیط معمولی همیشگی را در اطراف خود دید هوس کرد بگرید. مانند مرغان جنگل بنالد و زاری کند... با صدای بلند گریه کند؛ گریه ای تلخ و عمیق. مثل اسبهای گاری که راه درازی را در مقابل خود می بینند و شیهه می کشند، تا  می تواند فریاد کند. آن فضای سحرآمیزی که موقع تماشای آب چاه در وجودش راه یافته بود اینک ناپدید شده بود. بحال خود آمده بود. موقع آن رسیده بود که در قالب زنی رود که می خواهد آنچنان باشد. زنی که رنج بکشد و شکنجه به بیند. در کلبه ای دریک مزرعه قدیمی محبوس باشد. او خودش این زندگی را پذیرفته بود. خودش خواسته بود. گوئی این رنجی که می کشید یک بیماری لاعلاج یک ننگ و رسوائی بود که جز بمرگ از آن رهائی نمی یافت.

بخانه برگشت. باز هم طی کردن راه کوتاه بین گاودانی و خانه را از سرگرفت. همان بوئی که بینی اش آشنا بود بمشامش آمد. گوئی بدنش یکپارچه چوب خنک و سرد بود.

گاوها را دوشید. حرکاتش بی اراده بود مثل ماشین، بدون هیچ عقلی و شعوری. توی آخور گاوها علف ریخت. زبان بسته ها هنوز شیرشان زیادتر نشده بود... کم کم همه چیز را فراموش کرد. بار دیگر روح تخدیر شده و خواب آلود همیشگی در جسمش حلول کرد.

شب آغاز شد.شبی طولانی و رنج دهنده. شبی که تمام وجود او را می فشرد. آلتونین و پیرمرد موقع خوردن شام دزدانه از گوشۀ چشم او را نگاه می کردند. گاهی که غفلتاً سربرمی داشت و این نگاههای دزدانه را می دید درخود احساس خواری و زبونی می کرد. گوئی رنجها و ناکامیهایش دوباره زنده میشد. در سکوتی غم افزا شام به پایان رسید. هرمان با گامهای لرزانی از راهرو عبور کرده به اطاق خواب خود رفت. لحظه ای بعد زن نیز راه اطاق خود را پیش گرفت.

همانطور که روی تختخواب باریک خود دراز کشیده بود، صدای آلتونین را شنید که ازجا بلند شد و چراغ را خاموش کرد و به پشت برتختخواب خود افتاد. دراین هنگام از جای خود برخاست و درحالیکه با دست سینه اش را می فشرد کنار پنجره ایستاد. صورتش درهم رفته، علائم یک اندیشۀ عمیق برآن هویدا بود.

تاریکی برمنظره ایکه از پنجره دیده میشد پرده افکنده بود اما دریاچه درقلب این ظلمت همچنان می درخشید. اندکی بعد پرتو ماه از پشت تپه چون کمانی کبود گونه نمودار شد و از پی آن قرص ماه تنبل و بیمار طلوع کرد.

اسب در طویله سر و صدائی راه انداخته بود. سمش را بزمین میزد و افسارش را تکان می داد. کم کم همه صداها افتاد و مزرعه درخواب، در راحت و آرامش فرو رفت. همه، بجز آن زن که کنار پنجره ایستاده بود و نگاه می کرد.

همچنان با لباس خواب تنها در تاریکی سرجایش ایستاده بود هنوز خستگی کار روزانه اش را حس می کرد. با دست سینه اش را فشار داد. خیال کرد مرده است، اما باآنکه جسمش نرم و گرم بود برای روحش به منزله موجودی جامد و سرد به شمار می آمد؛ روح او این بدن سرد و مرده تصور می کرد!

صدای دستی که روی در را لمس می کرد و بعد صدای لرزان و مضطربی را شنید... صدائی که روزگاری برایش دوست داشتنی بود ولی بعدها آرام آرام همۀ عواطف انسانی را در وجود او کشته بود. معلوم بود خیلی با احتیاط کار می کند و می خواهد کسی بیدار نشود. زن نه فریادی کرد و نه از کسی استمداد جست او سالها بود که دیگر بکسی متوسل نشده بود و از کسی استمداد نکرده بود. خودش کلید را برداشت و بدون هیچ تردیدی در را باز کرد و داخل شد. در تاریکی دو دست قوی و حریص بازوهایش را گرفت آنگاه صدائی که بیشتر به یک پچ پچ شبیه بود بگوشش آمد: «واقعاً تو شوهر داری؟» در برابر این صدای کرخ گوئی آخرین بقایای حرارتی که در وجودش متمرکز بود رخت بربست.

در گذشته، آن وقتها که سخت ترین ساعات خواری و مرارت را تحمل میکرد بارها سعی کرده بود که خود را گول بزند. بارها مرد مثل سگها در مقابلش له له زده و درهمان حال قسم خورده بود که برای زندگی آینده طرح نوینی بیفکند. او هم برای آنکه ارادۀ خود را یا شاید احساسات خود را بکشد بیش از صد بار در دل قبول کرده بود که بزودی اوضاع روبراه خواهد شد: اما هربار که وعده ای از روی دروغی پرده برمی داشت و بیشتر حس می کرد که هریک از آن کلمات شیرین وسیله ای برای فریب و در نتیجه تحقیر اوست، دیگر برای آن آرزوی ساختگی هم در قلبش جائی نمانده بود.

دیگر خنک و سرد شده بود. دستهای نرم و بی حال شوهرش کم کم تن او را کشته بود. آری بدون آنکه حتی آهی هم بکشد یا اشکی بریزد مرده بود. می دانست آن مرد تشنه شهوت هیچگاه در مقابل گریه و ناله او تسلیم نمی شود... تنها بود... هیچکس جز تاریکی براو رحمت و شفقت نیمآورد.

زن به اطاق خود برگشت... سرتا پایش می لرزید. در را باز گذاشت. هرچه داشت با کمال سخاوت بخشیده بود. دیگر چیزی نداشت که مرد آنرا بدزدد. خواری رقت باری را تحمل کرد تا آن مردک شرابخوار بدبخت بیمار خواب راحتی کند. آتش شهوتش برای چند ساعت خاموش شود.... مرد صورت باد کردۀ خود را میان بالش نرمی پنهان کرد، شعاع نیمرنگ مهتاب که از پنجره میتابید این چهرۀ عبوس را روشن کرده بود. کم کم صدای وحشتناک خرناسهایش که بی شباهت به زوزه وحوش نبود برخاست.

غالباً وقتی که بیمار باشد، آنهم یک مرض روحی، قاعده اینست که زیاد براو ایراد نگیرند و پاپی اش نشوند. بدین جهت زن مجبور بود – شاید حقاً هم – که نسبت باو بملاطفت رفتار کند قدری برای شفا یافتنش فداکاری کند. آنهائی که اهل اخلاق حکمت هستند اینطور حکم می کنند. اما زن دیگر باین چیزها معتقد نبود. این حرفها را پوچ و بی اساس می دانست. لطف و مدارا در وجود او بصورت خشونت و عنف درآمده بود. زیرا لطف و خشونت را یکجور احساس می کرد گوئی همۀ داروها برای او یک تأثیر داشتند. مثل اینکه برای او فرق نمی کرد. چه شهوتش را اطفاء مینمود و، چه همچنان شعله ور و خودسر نگاهش می داشت.

زن از اطاق دم دستی آمد. هنوز هم زانوهایش می لرزید. آلتونین روی تخت محقر خودش خوابیده بود. صدای منظم نفسهایش شنیده میشد. اندوه ناگواری قلب زن را درهم فشرده... شاید این مرد شاهد تازه ای برای بدبختی و خواری او بوده است.... اما چه اهمیتی دارد؟... اصلاً دراین دنیا همه چیز بی اهمیت است...

از این اطاق هم گذشت و باز به شب به سکوت وهم انگیز آن و به آرامش بی دریغش پناه برد.

یکی از شبهای زیبای بهاری بود... کف پاهایش خنکی زمین را حس می کرد. از قریۀ دور دست صدای پارس سگها شنیده میشد.

ماه رنگ پریده مانند داس مرگ برفراز تپه و دریاچۀ تیره رنگ آویزان شده بود. همه چیز زیبا و اندوه زده بود. اما او دیگر همه چیز را از دست داده بود – زیرا عظمت و شکوه نفسانی خود را از دست داده بود – در زمین ستاره آرزوئی برایش سوسو نمیزد. ازهرچه ممکن بود بگوید «مال منست!» دیگر محروم شده بود. روی زمین نمناک خم شده و صورتش را در تاریکی قرار داد. پس از درنگی طولانی تلخی و نامردای از چشمه های نومیدی و کینه که در اعماق وجودش بود جوشید و بصورت گریه ای خاموش و بی صدا درآمد.... کینه چیز ناتوان و ضعیفی است... بلکه تمام مشاعر آدمی در مقابل این گریه خاموش و بی صدائی که شب و زمین نمناک برسینۀ خود می فشردند بی مقدارتر و کم ارزش تر بود.

زمین اطراف او و مرزعه اش گسترده شده بود و گوئی تا آستان لانهایه پیش میرفت... آسمان چون گنبدی گوهرآگین برفراز سرش افراشته شده بود. ستارگان در پرتو ماه کم رنگ مینمودند. بوی شکوفه های نو دمیده با نسیم ملایمی بمشام رسید. بفکر فرو رفت و اندیشید که: دانه ها جوانه می شوند و جوانه ها گل میدهند و گلها میوه. راستی آنها هم رنج  ولادت را تحمل می کنند؟ کم کم بخاطرش آمد که فرزندی ندارد.... این تنها نعمتی بود که می توانست خدا را در مقابل آن شکر گوید. تنها برای همین یک نعمت هم که شده باید زبان نیایش بدرگاه قادر متعال بگشاید. او آنقدر از شوهرش بدش میآمد که حتی نمی توانست حس کند که درشکم او طفلی جان میگیرد که ثمرۀ وجود صاحب آن صورت کریه و بدن نرم و بی حال است. نمی خواست قیافۀ آن مرد شوم را باز در چهرۀ فرزندش مشاهده کند و نگاه سرگردان و احمقانۀ او را در چشمانش ببیند و آن روح شهوتناک و خبیث را درجسم او پرورش دهد.

از جایش بلند شد. سرمای بهار پاهایش را لمس می کرد. پیراهن نازک خوابش سرد و مرطوب به بدنش چسبیده بود. از آن گریۀ پرسکوت آرام گرفت زیرا هر عقده ای که در دل داشت بردامن شب ریخت.

حالا خوب فهمیده بود. گوئی خاک مرطوب و سرد بهار او را باین حقیقت آشنا کرده بود.... آری این آخرین بار بود که امکان داشت حادثۀ امشب و شبهای گذشته تکرار شود.... اما با خود اندیشید که اگر چنین فرزند پلیدی داشته باشد با او چه معامله کند؟ آیا بهتر نیست که گلویش را بفشارد......

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: شنبه 8 آذر 1399 - 07:56
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1445

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5104
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923090