Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت هفتم

باتلاق - قسمت هفتم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

چندی بعد یک روز که آلتونین مشغول شخم زدن زمین بود زن به مزرعه آمد تا او را صدا بزند. باد سردی که از طرف شمال میوزید هوا را سرد کرده، آب دریاچه را بتلاطم آورده بود. زن با دشواری از میان شخمها گذشت و بطرف آلتونین میآمد. آلتونین دست از کار کشید و منتظر رسیدن او شد. قلبش میزد و پاهایش احساس لرزشی خفیف می کرد زیرا تا آن روز زن در مواقع کار بسراغش نیامده بود.

هر دو روبروی هم ایستادند. باد بشدت میوزید. آلتونین چشمهایش را بسته بود. زن گردنش را بالا گرفته بود و چشم از او برنمی گرفت. آن همه خود پسندی و شجاعت را آلتونین در دل ستود. برای او محبوب و عزیز بود. آلتونین از نگاه او فریاد قلبش را می شنید و باین ندا پاسخ می داد.

زن بسخن آمد و گفت:

آلتونین! میتوانی با عمو هرمان به ده بروی؟ می گویند آنجاست! او را بیاورید. هرچه باشد شوهر من است.

هرمان در آستانۀ در منتظر او بود. لباسهای پلو خوریش را پوشیده بود. لباسهائی که معمولاً روزهای یکشنبه می پوشید – و کلاهی سیاه و قدیمی بر سر داشت.

آلتونین کمربندش را جستجو کرد، اما پیرمرد باو گفت:

چاقویت را بگذار خانه. بهتر آنست که یکی از چوبهای نرده را عصا کنی. اما من احتیاطاً این را زیر بلغم مخفی کرده ام.

بعد دکمه های کتش را را باز کرد و ششلول کهنه ئی را که زیر لباسهایش مخفی کرده بود نشان داد. برچهره اش لبخند گمی نمایان شد و بحرفهایش ادامه داد:

آن وقتها که من در دریا کار میکردم طرز بکار بردنش را یاد گرفته ام. و با آنکه پیر هستم محال است یکنفر هرچند هم قوی باشد بتواند برمن غلبه کند.

هر دو پهلو به پهلو راه افتادند و راه قریه را درپیش گرفتند وقتی از آستانۀ مزرعه دور شدند گامهایشان را هم تندتر کردند. لحظه ای بعد نفس پیرمرد بشماره افتاد و صورتش سرخ شد. کم کم از دیدن آلتونین حمیت جوانی در عروقش به جنبش درآمد و نیروی از دست رفته را بازیافت.

هرچه بیشتر می رفتند عطش انتظارها تسکین می یافت – انتظاری که بر روح آنان سنگینی می کرد – موقع عمل فرا می رسید. آلتونین در خود احساس غروری عجیب می کرد. با قامتی افراشته و سینه ای گشاده قدم برمی داشت. گوئی همۀ وجودش رشد می یافت و نیرو می گرفت... باید شوهرش را باز گرداند... زیرا زن از او خواسته بود.

به شاهراه رسیدند.... دراین هنگام سکوتی برآنها سایه افکنده بود... چهره های ناشناسی از پنجرۀ مکانی که بقصد آن گام برمی داشتند نمودار شد... سپس چشمان کنجکاوی که آنها را نگاه می کردند پس از لحظه ای ناپدید گردیدند. کنار دیوار انبار غله دو پیرزن نشسته بودند و وراجی می کردند. وقتی آلتونین و هرمان نزدیک آمدند پیرزن ها خود را در خانه ای پنهان کردند.

کمی که نزدیکتر آمدند، صدای همهمه و داد و فریاد عجیبی شنیدند. مثل اینکه گروهی در انبار مشغول قمار بودند. صدای نخراشیده مستان آمیخته با جین جین گیلاسها بگوش میرسید. هرمان نزدیک رفت و از در کوتاه خانه سرکشید و چپ و راست را نگاه کرد و با عصبانیت فریاد زد:

آلفرد از اینجا بیا بیرون!

یک لحظه همه ساکت شدند.... پیرمرد دوباره با تحکم صدا زد:

یاالله!... زود!... راه بیفت!

این جمله با آهنگی گفت که گوئی کلماتش مشتهای گره خورده ای بر سر و روی حاضران فرود آمد. آلتونین نیز هوس کرده بود که چند مشتی حوالۀ سر و روی آلفرد کند. از چند هفته پیش، این هوس در او قوت گرفته بود... بعضی وقتها انسان دلش می خواهد دق دلش را روی کسی خالی کند و هرچه و هرکس را که بدستش آمد بکوبد. حالا فرق نمی کند: خواه هیزم شکنی باشد یا دهقانی، مستی باشد یا هشیاری!

از داخل صدائی شنیده شد:

کیست که در اینجا فریاد می کشد؟

و در آستانۀ در مردی کثیف با موهای آشفته و چشمان قی گرفته نمایان شد. هرمان خود را عقب کشید و در کنار آلتونین قرار گرفت. زیرا داخل شدن بآن انبار نوعی حماقت بود. ازاین گذشته دعوا کردن در یک فضای باز را ترجیح داد. یکی از آنها که هیزم شکن بود گفت:

بچه ها! حالا به بینید که من چطور حقشان را کف دستشان میگذارم!

و با گامهای سنگین بطرف درآمد. سه چهار نفر مست دیگر هم با صاحب مزرعه بیرون آمدند و آلتونین وقتی آلفرد را میان آنها دید از تعجب سرجایش خشک شد. رنگ صورت و لبهایش بزردی گرائیده بود. مثل دیوانه ها نگاه می کرد. عضلات صورتش می لرزید. کلاه نداشت. کتش را کنده بود. بدون کفش بود و با پاهای آلوده!.... یکی از آستینهایش از نصفه کنده شده، لباسش بوضع ناهنجاری آلوده بشراب بود. به روی هم، قیافه تهوع آوری داشت. مثل توده ئی از قاذورات که کرم در آن افتاده باشد.

هرمان گفت: یالله آلفرد، راه بیفت برویم خانه!

آلفرد مثل سگ مأیوس کتک خورده ای سرش را پائین انداخت و راهش را در پیش گرفت.

یکی از هیزم شکنها جلو آمد و کف دستش را روی صورت آلفرد گذاشت و او را بعقب راند. آلفرد بی اراده بدیوار خورد.

هیزم شکن فریاد زد:

ها؟ کی بتو گفت در رفتن عجله کنی؟.... خیر: اول باید حساب ما را پس بدهی!

دراین هنگام صاحب مزرعه که از تأثیر شراب قیافه اش درهم و عبوس شده بود بطرف آلتونین آمد و با عصبانیت گفت:

اصلاً کی بشما اجازه داده وارد مزرعه من بشوید؟

او هرمان را خوب می شناخت ولی دراین هنگام خود را بنادانی زده بآلتونین نگاه می کرد. پیرمرد همانطور که دکمه های کتش را باز می کرد بحال تهاجم جلو آمد و گفت:

ما آمده ایم آلفرد را ببریم و حالا خواهی دید!

یک هیزم شکن دیگر براق شد و گفت:

نه نه! هرکس می تواند اختیار دار خودش باشد! اینطور نیست؟

مثل اینکه این حرف آلفرد را تحریک کرده باشد فریاد زد:

بله بله... من اختیار خودم را دارم. شما دو تا کارگر اجیر من هستید.... بروید جهنم بشوید!

مردی که قبلاً از انبار بیرون آمده بود نعره زد:

زن خوشگل آلفرد منتظر کسی است که امشب رختخوابش را گرم کند.

و بعد شروع کرد به قاقاه خندیدن!

دراین هنگام آلتونین کار خود را شروع کرد.... با دست چپ مشتی میان سینه و شکم او نواخت و وقتی بجلو خم شد با دست راست مشت محکمی به چانۀ او زد. گردنش بعقب رفت.

به سختی ازجا کنده شد بدیوار انبار خورد و سپس بر زمین نقش بست. به زحمت نفس می کشید... صاحب مزرعه خود را بدرگاه انبار کشید و علایم وحشت برچهرۀ آلفرد هویدا شد – مرد دیگر همچنان آماده انتقام بود. کاردش را کشید و همینکه خواست آنرا در کتف آلتونین فرو کند هرمان با چوب به مچ او نواخت و کارد را از دستش برزمین انداخت. مردک خم شده برزمین غلتید، اما وقتی که قصد برداشتن کارد را کرد، آلتونین پای خود را روی آن گذاشت و منتظر ایستاد.

ناگهان آلفرد بازوهای خود را در هوا بگردش درآورد و چون سگان به زوزه کشیدن پرداخت. گوئی به ناگهان عقل از سرش پریده بود. آب از لب و لوچه اش جاری شده بود. چون بید می لرزید. جماعتی گرد آمده باو نگاه می کردند. هیزم شکن آهسته از زمین برخاست و چنانکه گوئی درد مچ و برداشتن کارد را از یاد برده باشد با صدای وحشتناکی فریاد زد:

ترا بخدا به بینید چه بسر این مرد آمده!

هرمان که از این حرکات ناپسند در مقابل اهل قریه ناراحت بود، قرقرکنان گفت:

آلفرد خفه شو دست از این زوزه کشیدنت بردار... راه بیفت برویم!

هرلحظه برجمعیت تماشاچی افزوده میشد. پیرمرد دیگر نتوانست تحمل کند: چوبش را در هوا چرخاند و بی رحمانه به کنار گوش آلفرد کوبید. آلفرد چون نعشی برزمین دراز شد. دهنش کف کرده بود، می لرزید و دست و پا می زد؛ اما زوزۀ او نه تنها قطع نشد بلکه آمیخته با فریادی دلخراش هردم بیشتر اوج می گرفت.

هیزم شکن که از دیدن این وضع اندکی مستی از سرش پریده حیران شده بود، به ناله گفت:

خدایا بما رحم کن!

هرمان پیش آمد و آلفرد را تخت روی زمین خوابانید.

آلتونین گفت:

یک تکه کهنه توی دهانش بتپان! و تو (اشاره به مردک هیزم شکن کرد) یک سطل آب بیار. وقتی آب را رویش ریختم خفه خواهد شد!

هیزم شکن کمی این پا و آن پا کرد و بعد، از بالای تپه سرازیر شد. آلتونین هم تکه کهنۀ چرکینی را که با آن جلو نادوان را بسته بودند بیرون آورد و به دهان آلفرد تپاند و سخت فشرد... آلفرد سرخود را بلند کرد، دهانش را جلو آورد تا دست آلتونین را به دندان بگیرد. چشمانش بی اراده در حدقه میگردید و با آنکه دهانش با توپی کهنه بسته بود، همچنان صدای زوزه اش قطع نمیشد. اما بالاخره از صدا افتاد و رنگ صورتش کبود شد. آلتونین وحشت زده گفت:

انشاءاله برای همیشه صدایش خواهد برید!

و هرمان با خونسردی جواب داد:

نه باین زودیها هم... نه!

دراین لحظه هیزم شکن با سطل آب که آنرا از چاه پر کرده بود – برگشت مردی که کنار دیوار افتاده بود کم کم بهوش آمد و ازجا برخاست. سر خود را خاراند و خود را بداخل انبار کشید. آلفرد کم کم از حال میرفت. هرمان دستهایش را ول کرد و کهنه را از دهانش بیرون آورد و سپس او را نشاند و آب سطل را روی صورت کبود و لرزانش ریخت.

سکوتی همه جا را فرا گرفت. آلفرد دستهایش را که آب از آن می چکید بلند کرد تا آبی را که روی چشمهایش جمع شده بود پاک کند.

مردی که از دست آلتونین کتک خورده بود دوباره از انبار بیرون آمد و رفت و بر پلۀ نردبانی که بدیوار تکیه داده بودند نشست. نصف شیشه شرابی که بدست داشت بآلتونین نشان داد و با لحن تملق آمیزی گفت:

بفرمائید... شراب خوبی است.... یک جرعه!

آلتونین سری تکان داد اما حرفی نزد.

از کلاه و کت آلفرد اثری نبود. اما مردی کفشهایش را توی کیسه گذاشته بود و اصرار داشت که آلفرد آنها را در قمار باخته است.

بالاخره هرمان و آلتونین و آلفرد برگشتند. آلفرد نه کت داشت و نه کلاه. در طول راه نه یک کلمه حرف زد و نه باطراف خود نگاه کرد. با صورت باد کرده ای پاهایش را روی زمین می کشید. وقتی به مزرعه رسیدند آلفرد دیگر نمی توانست راه برود. دیگر ساقهایش قدرت تحمل تنۀ او را نداشت و هرمان مجبورش می کرد که روی پاهایش بایستد. مرد تلو تلو می خورد. هرمان از عقب گردنش را گرفت. و او را بجلو راند. آلفرد بصورت به روی زمین افتاد و بینی اش پرخون شد. شروع به گریه کرد. اشکش با خون آمیخته شده روی صورت کبودش راه افتاده بود. وقتی هرمان آلفرد را زیر ضربات چوب گرفته بود تا او را مجبور براه رفتن کند، رنگ از صورت آلفرد پریده بود. وقتی به مزرعه رسیدند، آنجا پرنده ای پرنمیزد. پیرمرد دیگر خسته شده به نفس نفس افتاده بود. اسیر خود را بطرف حمام راند. آنجا دیگی روی آتش گرم میشد و یک دست لباس نظیف بدیوار آویخته بود. هرمان آلفرد را کف حمام انداخت و لباسهای آلوده و کثیفش را کند. آب به روی او ریخت و بدون آنکه بداد و فریادهایش توجهی کند با برس زبری او را شست. سپس دوش آب سرد را روی سرش باز کرد و لحظه ای بعد دستور داد تا خود را خشک کند و لباس بپوشد. پیرمرد دچار تنگ نفس شده بود. آلتونین صدای سوت مانندی را که از حنجرۀ او خارج میشد می شنید. طولی نکشید که آلفرد لباس پوشیده بطرف اطاق راه افتاد.... دو مرد دیگر هم بدنبال او براه افتادند.

غذا آماده بود. مرد برای خوردن پشت میز قرار گرفت. وقتی هق هق گریه می کرد بینی اش باز میشد. حالت رقت آوری داشت. تکه نان خشکی در دهان گذاشت اما مثل این بود که قدرت جویدنش را نداشت. زن نیز آنطرفتر سرجای خود نشسته بود باو نگاه می کرد: انگار مردمک آبی چشمش به یک تکه سنگ مبدل شده بود. مرد نیمه کاره از سر سفره برخاست و بطرف اطاق خودش رفت و چون زن بدنبالش راه افتاد و آلتونین بچشمانش نگاه کرد، آن را از هر تعبیری جز یأس و نومیدی خالی یافت. آلتونین متوجه قطره خونی شد که روی صورتش پاشیده شده بود. احساس کرد دستهایش خسته و دردناکند. با این وجود باز دلش می خواست کسانی را زیر ضربات مشت بگیرد. اما چه کسی را؟.... مرد که رفته بود.... و زن هم بدنبالش!

هرمان با سر بطرف آلفرد اشاره کرد و گفت:

یک سال در تیمارستان بوده.... او را مرخص کرده گفته اند حالش خوب شده... این دو نفر خانۀ بسیار خوبی در شهر داشته اند... با صندلیهای حریر... یک پیانوی قدیمی.... و خیلی چیزهای دیگر... من یکبار پیش آنها رفته بودم... البته مرا در مطبخ جا دادند. اما همه اینها را دیدم. اما وقتی باینجا آمدند هیچ چیز برایشان نمانده بود. زن هم خودش خیلی ثروتمند بود اما از آن همه دارائی همانقدر برایش مانده بود که توانست این مزرعه را بخرد.... دکترها گفته بودند برای اینکه کاملاً حالش خوب شود باید در ده زندگی کند.

آلتونین گفت:

از خانواده نجیبی است والا حاضر نمیشد با چنین آدمی زندگی کند و دم برنیاورد.

کلمات در گلوی آلتونین گره می خورد.

هرمان جواب داد:

پیش از آنکه اینجا بیاید اصلاً نمی دانست گاو دوشیدن یعنی چه، نمی دانست طویله و آخور چه معنی دارد! اولی که اینجا آمده بودند، برای دوشیدن گاوها یک خادم داشتند که او را هم جواب کردند. و از آنوقت تاکنون زن تمام این کارها را به عهدۀ خود گرفته است. زن عجیب و توداری است. با آنکه قریب سه سال است باهم در زیر یک سقف زندگی می کنیم هنوز نتوانسته ام به عمق افکار و احساساتش پی ببرم... او بمن عمو می گوید!

تاریکی براطاق مستولی شده بود. موقع آب دادن اسب و تنظیف طویله فرا می رسید. آلتونین برای انجام وظیفه اش براه افتاد کنار در ایستاد و درحالیکه صورتش را در تاریکی مخفی کرده بود سؤال عجیبی از دهانش پرید:

لابد خیلی هم یکدیگر را دوست دارند....؟!

پیرمرد خسته و کوفته صورتش را بالا گرفت و بتاریکی خیره شد و گفت:

عموی خدابیامرزم «جوس» می گفت رشته های کراهت از رشته های محبت محکمتر است!

آلتونین بطرف طویله راه افتاد. باد ایستاده و چند ستاره از لابلای ابرها سوسو میزد... نسیم عطرآگینی از طرف مزرعه ایکه تازه شخم زده بودند بمشام میآمد.... یک پرنده سرگردان بدنبال آشیانه می گشت...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: جمعه 7 آذر 1399 - 08:57
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1399

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5083
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923069