Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت ششم

باتلاق - قسمت ششم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

اوایلی که باین کار مشغول شده بود و دو سه ساعتی پشت سرهم کار می کرد اما ناگهان خیس عرق میشد. بعد لباسهایش را کم کم درمیآورد و هرچه در دست داشت میانداخت زمین و خودش به پشت میخوابید. بعضی وقتها برای فرار از کار بهانه میتراشید. مثلاً می گفت دسته بیل لق شده و یا دم تبر بسنگ خورده و یا برای دور کردن مرغ و خروسها از محوطه مزرعه کارش را رها می کرد و بطرف آنها سنگ میانداخت.

عصرها که از کار برمی گشت حال تباهی داشت. تلوتلو میخورد. چشمان بی فروغش را باینطرف و آنطرف می گردانید. بعد می رفت سرچاه آبی میخورد و کنار دیوار پشت انبار غله می نشست و چشم بقریه میدوخت.

یکشب آلتونین براثر صدای یکی از درها از خواب پرید روی تخت نشست و تکیه بدستهایش داد. در اعضای خود احساس لرزشی می کرد. قلبش بشدت میزد. بعد معلوم شد که مرد می خواهد از قفس خود خارج شود ولی زن در اطاق را از اینطرف بروی او قفل نموده و او را در همان اطاق خوابش زندانی کرده است. از این رو مرتب مشت بدر می کوفت و درحالیکه میخواست دیگران را از خواب بیدار نکند پی در پی فحش می داد و میغرید.

آلتونین شنید که زن از تختخوابش پائین آمد و از درز در شروع شد کرد به صحبت. اما دیگر نفهمید که چه می گوید. ولی ناگهان صدائی چون صدای رعد از اطاق آخر راهرو – یعنی از اطاق هرمان – برخاست: این هرمان بود بدیوار مشت می کوبید و بطوریکه صدایش تا اطاق آلتونین هم میآمد فریاد میزد:

چه داد و فریادی راه انداخته ای؟ ساکت میشوی یا با دسته بیل بیایم؟

دراین هنگام سکوت همه جا را گرفت... آلتونین مدتی بیدار ماند و گوش فرا داد بعد خودش را قانع کرد که باو چه ربطی دارد... کسی از او کمک نخواسته که مجبور شود دخالت کند. ولی بعد فکر کرد که خیلی هم مربوط باوست. کم کم وحشتی سرتاپایش را فرا گرفت زیرا اندوهی که گلویش را فشار میداد تأکید می کرد که برخیزد...

در روزهای بعد زن ناراحت و عصبانی بود. این وضع روحی او از حرکات و سکناتش مشهود میشد. گوئی با نگاههای ملتسمانه اش از هرکس مدد میخواست. او تاکنون با مردی آشنا نشده بود؛ تصور نمی کرد که هیچ غریبی بتواند او را مساعدت کند، محبتی گرم و ملال انگیز قلب آلتونین را فرا گرفته بود. از گوشه چشم اطوار عجیب خانمش را نگاه می کرد – مخصوصاً آن شب بعد از شام که روی نیمکت چسبیده بدیوار نشسته بود – آلتونین رنج می برد و سعی می کرد خود را بکلی از آنها غافل کند اما امکان نداشت. شبها از فکر و خیال خوابش نمی برد و روزها را غمگین و افسرده بشب میآورد. این عذاب روحی گاهی او را بکتک کاری و حتی آدمکشی وسوسه می کرد. اگر از طرف زن اشاره ای میشد آلتونین برای نجات او وارد میدان میشد ولی مثل اینکه از آن تنهائی و عذاب لذت می برد.

آلتونین با او دربارۀ نیازمندیهای مزرعه گفتگو می کرد – زمینهای شخم زده ایکه باید بذر افشانی شوند. چاو داری که باید بکارند. علفی که باید از حالا برای زمستان گاوها تهیه کرد – زن موقع حرف زدن آلتونین فقط سرش را به علامت تصدیق تکان می داد و با آنکه می خواست وقار و ابهت خود را حفظ کند ناتوانی و عجز از چهره اش هویدا بود. آلتونین عاقبت حقیقت موضوع را دریافت و با لحنی که از آن ناکامی می بارید گفت:

خوب شاید علی رغم همۀ اینها بتوانیم نقشه های خود را عملی سازیم!

و دراینحال باو نگریست. در گونه هایش لرزشی نمودار شد اما تبسمی نکرد. آلتونین از وقتی که باین مزرعه آمده بود لبخندی برلب او ندیده بود. گوئی آن مکان اصلاً غم آور بود. آن دریاچه ایکه با آب کبود رنگش موج میزد، آن صخره های عبوس، آن مزارع تیره رنگ که بردامن تپه گسترده شده بود، آن اسب سفید پیر که در طویله – برابر آخور – نشخوار میکرد، همه و همۀ اینها لبخند را برلب خفه می کردند و طراوت روزهای زیبای بهار را به ملال مبدل می ساختند.

حال آنکه آسمان، در اینجا، بلندتر از قریه، بلندتر از شهر، و بلندتر از زمینی که درختان صنوبر سراسر آن را فرا گرفته بود به نظر می آمد....

آلتونین ندانست چطور شد که کارخانه و خانه های کارگری زادگاهش بیادش آمد. علاقه ئی نداشت که آنها را بیاد بیاورد. نمی خواست اندوه کهنه در قلبش تازه شود. احساس کرد با آنکه قلبش مرده است، غمی و هوسی در اعماق آن بیدار می شود. نمی خواست گور خاطراتش را بشکافد... خیر او دراین بود.

کارها روبراه میشد. قصابی آمده بود تا گوساله را بخرد. از بابت شیر پول بیشتری بدستشان میآمد. بذر مورد نیاز را می توانستند با پول گوساله خریداری کنند. هرمان صفحات زرد تقویم کهنه ای را زیر و رو می کرد تا بداند چند ماه است و کدام روز برای تخم افشانی مناسب تر است. هروقت آلتونین از اینهمه اتلاف وقت ناراحت میشد هرمان می گفت: «هنوز وقتش نرسیده است» هوا رو بگرمی میرفت، سبزه ها روی زمین را پوشیده بود و مزارع در انتظار بذر بودند. اما پیرمرد به آلتونین اندرز میداد که تنها به ماه اعتماد کند، زیرا ماه بهتر از موقع بذر افشانی مطلع است. حتی از متخصصین این فن هم بیشتر آگاه است.

آلتونین اول می خندید ولی بعدها فکری بسرش زده بود که نکند همه چیز دروغ و غیرواقع باشد: کارخانه ها، شهرها، کتابها، اجتماع، آموزش و پرورش، علم، رادیو و اتومبیلهائی که در جاده بر یکدیگر سبقت میگیرند. پیرمرد سالخورده وقتی صفحات کهنه تقویم را با انگشت برمی گردانید انگار هربار بخزانه ای از حکمت دست می یافت. حکمتی سربسته و غامض که الهه ماه و زمین و خورشید باو ارزانی داشته اند؛ حکمتی که باید در مقابلش ایستاد و از هرگونه تبسم مسخره آمیزی توبه کرد. وگرنه کیست که مجاری آب را در اعماق زمین گشوده است و کیست که بدانۀ ناچیز حیات بخشیده؟ آلتونین این چیزها را نمی دانست ولی هرمان با آن قیافه خردمندانه ایکه می گرفت گوئی به همه این اسرار آگاه بود!

اتفاقاً یکی از روزها «مرد اطاق خوابی» ناپدید شد. وقتی آلتونین نزدیکهای غروب از مزرعه برمی گشت زن را دید که برآستانه خانه ایستاده است. دستهایش نیمه عریان بود و درحالیکه صدایش از شدت اضطراب می لرزید فریاد زد:

آلتونین! تو او را ندیدی؟

هیچ وقت اسم شوهرش را برزبان نمی آورد، فقط با اشارۀ سر یا با کلماتی از قبیل او یا فلانی ازش نام می برد.

زن تازه از ده برگشته بود. برای خرید پاره ئی از مایحتاج خود به ده رفته و مدت یکساعت هم در آنجا توقف کرده بود. آلتونین درحالیکه با نگاه محبت آمیزی باو نگاه می کرد گفت:

نه. امروز هیچ خدمتشان نرسیده ام.

آلتونین احساس کرد واقعۀ مهمی رخ داده است. و چیزی که موجب اینهمه اضطراب شده امر کوچکی نیست ولی چون باو مربوط نبود نپرسید. در این موقع پیرمرد از انبار هیزم بیرون آمد تبرکوچکش را بدست گرفته بود. او هم هیچ سؤالی نکرد و بطرف اطاقها براه افتاد.... آلتونین پس از اندکی تردید دنبالش را گرفت و زن را همانجا توی درگاه تنها گذاشت.

پیرمرد راه اطاق مخصوص زن را درپیش گرفت. در اطاق باز بود. در گنجه هم نیم باز... چفتش کنده شده، چوب رنگ خوردۀ زیر آن نمایان بود. بعد فهمیدم در صندوق آهنی شکسته شده و پولهای آن بسرقت رفته است.

قیافه هرمان خیلی عصبانی بود با لحن کسی که کاملاً از جریان اطلاع داشته باشد گفت:

چکش و دیلم را قبلاً در اطاقش قایم کرده و منتظر فرصت بوده است.

بدون آنکه تغییری در قیافه اش پیدا شود و یا دستش را تکان بدهد همانطور که تبر را بدست گرفته بود صحبت می کرد. شاید هم این تبر را عمداً بدست گرفته بود و می خواست اگر پا دهد کاری با آن انجام دهد! اصولاً هروقت ناراحتی برایش پیش میآمد بی درنگ سراغ اینگونه آلات قتاله می رفت.

آلتونین باز احساس کرد حادثه ای در انتظار اوست. یک حادثۀ ناگوار.... این بود که با لحن مرموزی پرسید:

بنظر شما برمی گردد؟....

پیرمرد جواب داد:

مال بد بیخ ریش صاحبش!....

آلتونین رفت تا طویله را تمیز کند. زن را میان در ایستاده دید ولی بدون آنکه سرش را برگرداند از نزد او گذشت. صدای نفسهای پی در پی و ملتهب زن را شنید. راستی که اینحال از هر گریه ای دردناکتر بود. زیرا وقتی مصیبت به نهایت برسد گوئی راه را براشک می بندد. آلتونین با خود اندیشید این زن زیبا با چه بدبختیهائی دست بگریبان است.

آلتونین تصمیم گرفت خود را بیکی از ایستگاههای راه آهن برساند. برای آنکه زودتر به مقصد برسد راه میان بر را انتخاب کند و از میان تخته سنگهای کوهستان بگذرد. اما فکر کرد این هم فایده ای ندارد. آلتونین در تمام عمرش اینهمه غمگین نشده بود. مخصوصاً وقتی زن را میدید با حالتی محنت زده با دستهای فرو افتاده سرش را از روی نومیدی تکان میدهد و با چشمانی لبریز از اندوه باطراف مینگرد، خشم و تأثرش بیشتر میشد. آلتونین تا شب فرا رسید و هوا تاریک شد. بدون آنکه چراغ روشن کند در طویله ماند.

زن چراغ اطاق را روشن کرد. غذای ساده را روی میز چید و مثل همیشه منتظر ایستاد. با گامهای سنگین بطرف اطاق رفت و لحظه ای بعد هرسه در سکوت غم افزائی بخوردن شام مشغول شدند.

روز بعد هرمان درها را درست کرد بجای چفتهای شکسته چفتهای محکمی کار گذاشت.

روز سوم قصاب آمد تا گوساله ای را که خریده بود ببرد. شاخهای گوساله را با طنابی بعقب گاری بسته بود و بخارج محوطه میکشید. حیوانک مقاومت میکرد و با صدای محزونی ناله سر می داد. حالا می باید با پول گوساله بذر خرید. اما وقتی صندوق را خالی کرده باشند چگونه میتوان چنین کاری را انجام داد. و در صورتیکه در ده قرض گرفتن بذر مثل جاهای دیگر معمول نبود چه باید کرد؟ بنابراین باید بناله های گوساله توجهی نکرد. درحالیکه زن با نگاههای غم آلود خود گوساله را تعقیب میکرد گفت:

آلتونین فروش این گوساله برای ما هیچ فایده ای نداشت. روزها از پی یکدیگر گذشتند تا هفته بآخر رسید هرسه مشغول کار بودند اما هیچ حوصله حرف زدن نداشتند. مثل اینکه همه خوشیها که در دل اندوخته بودند گریخته بود. از قرائن برمیآمد که حوادث ناگوار دیگری در پیش است. در پس آن لبهای فرو بسته غوغای مرموزی حکفرما بود....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: پنجشنبه 6 آذر 1399 - 08:35
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1335

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5066
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923052