Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت پنجم

باتلاق - قسمت پنجم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

در همین لحظه زن وارد اطاق شد، ایستاد و چشم باو دوخت. آلتونین فهمید که او را ناراحت کرده است؛ از این رو به عنوان عذر خواهی با عجله گفت:

من باید بروم برای جالیز کرت بکشم و به دستور....

در این هنگام مجبور بود که بگوید «آقا»، ولی چون می دانست که زن از این کلمه خوشش نمیآید سکوت را ترجیح داد.

کار روزانه تمام شد و هر دو به همان اطاق همیشگی آمدند. دیگر موقعش رسیده بود که مطلب را با او در میان بگذارد. اما حل موضوع باین آسانی ها نبود. زن می خواست که مرد، خودش حقیقت مسأله را دریابد بدون آنکه چیزی عنوان شود...

لبه صندوق نشست و دستهایش را روی دامنش گذاشت. آلتونین باو نگاه میکرد.... موهایش را دسته کرده پشت سرانداخته بود... پیشانی زیبایش دراثر آفتاب کمی قهوه ای شده بود. همان کفشهای درشت و سنگینی را که موقع پاک کردن طویله می پوشید بپا داشت. آثار خستگی و غم برچهره اش هویدا بود... با سر به اطاق شوهرش اشاره کرد و گفت:

خیلی خوب!

درآن شب بیش از سه نفر دور میز ننشسته بودند. مرد از اطاق خودش بیرون نیامده بود. اصلاً از آن اطاق هیچ صدائی شنیده نمی شد. نان خورش حسابی میان سفره نبود. آلتونین و پیرمرد قدری روغن روی نانشان مالیدند و کمی نمک نیمکوب برآن افزودند و مشغول خوردن شدند. پیرمرد با خشنودی گفت:

این غذای واقعی یک دهقان است.

مثل اینکه هروقت غذای کمتری سر سفره میآوردند، پیرمرد قانع خوشحال تر میشد. تنها او بود که دست بشکرانه برمی داشت. همیشه موقع غذا دستهای لاغرش را بآسمان بلند می کرد و از خداوند برکت می طلبید. او بود که در زندگی بسیار گرسنگی کشیده بود و از این جهت برای نان که هرشکم گرسنه ای با آن سیر میشود احترام بسیاری قائل بود.

در روزهای بعد وظایف دیگری به عهدۀ آلتونین محول شد:

مثل آوردن آب، شکستن هیزم و تنظیف طویله... هنوز فصل بذرافشانی شروع نشده بود اما آنچه آلتونین از پیرمرد دربارۀ بذر شنیده بود با آنچه خودش در انبار دیده بود غالباً او را بفکر وامیداشت.

دیگر صحبت کاشتن سبزی درمیان نیامد، تا یک شب که آلتونین مشغول پاک کردن طویله بود، «مرد اطاق خوابی» - به قول خودش – آمد و درحالیکه سعی میکرد پایش آلوده نشود داخل طویله شد. چوب بلندی بدست گرفته بود و با وضع نفرت آوری بشکم گاوها میزد. آلتونین مشغول پاک کردن تاپاله های کف طویله بود، و آنها را در ظرفی که قبلاً برای اینکار تهیه کرده بود می ریخت. آلتونین خود را بآن راه زد که متوجه آمدن او نشده است. وقتی نزدیک آمد با صدای نخراشیده ای پرسید:

آلتونین شراب نداری؟

آلتونین جواب نداد. مرد صورتش را نزدیک تر آورد. رنگ چهره اش در آن تاریکی طویله کبود بنظر میآمد و چانه اش می لرزید... دوباره گفت:

وقتی به کارخانه رفتی برای من قدری شراب بیاور آلتونین، پولش را خواهم داد!

آلتونین بآرامی با چنگال مستعملی کف طویله را پاک می کرد و مرد درحالیکه از این بی اعتنائی ناراحت شده بود گفت:

آلتونین هفته آینده پول دار هستم. چند کیسه  پول خواهم داشت... میدانی؟ از کسی طلبی داشته ام، برایش نامه نوشته ام، قول داده هفته آینده برایم پول بفرستد. تو کار نداشته باش: شراب بیار پول بگیر!... صد مارک پول میدهم... جهنم، دویست مارک!

آلتونین مشغول پاک کردن گوشۀ تاریک طویله بود، دنده های چنگال از برخورد با سنگفرش صدا می کرد. ناگاه آلتونین داد زد:

وای که این موشها ملعون چکار کرده اند!

مرد به میان طویله جست و متعجبانه پرسید:

چه میگوئی آلتونین، موش پیدا شده؟

سپس با چوب دستی خود گاوی را که از آخور دور شده بود بنحو رقت باری زد و از طویله خارج شد. آلتونین چنگال را از دسته اش جدا کرد و بدقت مشغول وارسی آن شد: یکی از دنده هایش شکسته بود. سپس بطرف گاو رفت و با عطوفت دست به پشتش کشید. حیوان می لرزید و آلتونین احساس کرد که دستهای خودش هم می لرزد.

یخها دیگر آب شده بود. سرتاسر مزرعه در گل و گیاه پوشیده شده رنگ برگ صنوبرهای دامنه کوه بسبز گرائیده بود. پیرمرد شبها برقایقی سوار میشد و پارو زنان بقسمت وسیع دریاچه می رفت و یا در آن قسمت که نهر آب به دریاچه می ریخت، تور میانداخت.

این نهر زیبا و صاف که از زیر یکی از تخته سنگهای کوه می جوشید تابستانها خشک میشد اما بهار براه میافتاد و ساقه های سبز و قهوه ای رنگ کاجها را شستشو می داد و پس از مشروب ساختن یک مرتع وسیع بآب دریاچه می پیوست.

یک روز که آلتونین با گاری کود به مزرعه می برد پیرمرد را دید که با سه ماهی درشت از دریاچه برمی گردد. هرسه را با چند  رشته علف بهم بسته بود. این بهترین شکاری بود که تا امروز بدستش افتاده بود. از این رو وقتی به آلتونین رسید با انگشت عرق پیشانی اش را پاک کرد و لبخند رضامندانه ای لبهایش را از هم باز نمود.

آلتونین اسبش را نگاهداشت و مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد، باطرافش نگاه کرد. همه چیز در اطراف او زیبائی و جلای خاصی داشت.

احساس کرد که از زندان وجود خود رسته است. او آزاد شده بود تا برای پیروزی برزندگی فعالیت کند و همین امر بود که گاه او را وامیداشت که سخن گوید یا خاموش باشد.

پیرمرد ضعیف ماهیها سیاه رنگ خود را بلند کرد و دندانهای تیز بزرگترینشان را نشان داد. آلتونین با خود اندیشید که در اعماق این دریاچه آرام چه عجایبی نهفته است. پس با لحن دوستانه ای به پیرمرد گفت:

تو با این ماهیهائی که گرفته ای، دست کم تا دو سه روز دیگر غذای مناسبی خواهی خورد.

به صورت پیرمرد نگاه کرد، چشمان خاکستری رنگش با نگاهی نافذ از پشت ابروان درهم او بصورتش دوخته شده بود. در اعماق نگاهش احترامی عجیب مشاهده میشد. آلتونین و پیرمرد با آنکه اختلاف سنی داشتند قلباً بهم نزدیک بودند و بدیدۀ حرمت یکدیگر را می نگریستند. هر دو روی یک زمین و برای یک ارباب کار می کردند. زمینی که امسال بیشتر قطعاتش را کاشته بودند و محصول نسبة متنوعی ببار میآورد آسمان صاف برسرشان خیمه زده بود و خورشید درخشان شعاع حیات بخش خود را برآنان می ریخت. دیگر می توانستند شکمهای خود را سیر سازند. غذا باندازه کافی بدست بیاورند. حتی اسبی که بگاری بسته بودند آن همه لطف و صفا را درک کرده سرش را بالا گرفته بود و شیهه می کشید.

پیرمرد درحالیکه ماهی بزرگ را با دست نوازش می کرد گفت:

مرا به اسم کوچک صدا نخواهید کرد؟ اسم من هرمان است اسم شما چیست؟

یان!

هر دو لحظه ای ساکت ایستادند. پیرمرد لاغر اندام و ضعیف با لباسهای پروصله اش، با ماهی های سیاهش که آنها را با رشته ای از علف بهم بسته بود؛ و آلتونین لاغر اندام اما ورزیده و قد افراشته، با آرنجش که بگاری تکیه کرده افسار اسب را بدست گرفته بود.

آلتونین گفت:

امسال زمینها کود کافی نخورده اند!

هر دو بزمینهای شخم زده نگاه کردند. کپه های کود، پهن، و ماسه، با فاصله های زیادی روی زمین ریخته شده بود. پیرمرد جواب داد:

معلوم است. محصول خوبی هم برداشت نخواهد شد.

آلتونین دلش می خواست باسرار این سرزمین پی ببرد اما نمی خواست در این مورد رأساً سؤالی مطرح نماید از این رو گفت:

اگر قدری کود شیمیائی....

اما فوراً حرف خود را قطع کرد....

هرمان گفت:

از این کودها هم میشود تهیه کرد. اما آنچه محصولات را خوب می کند دو چیز است: یکی باد و یکی وضع هوا. ما سابق براین نه مدرسه کشاورزی داشتیم نه کود شیمیائی و ازین بازیها... آن وقتها حتی بی استعداد ترین اراضی محصول خوب می داد.... راستی که پیشرفت علم که اینهمه ازش حرف می زنند، هیچ چیز را نتوانسته است از مسیر خود منحرف سازد، حتی یک نسیم کوچک را!

بار دیگر هر دو ساکت ایستادند. آفتاب برآنان می تابید. شکوفه های قرمز رنگ در زیر نور خورشید می درخشید. ساقۀ شکسته یک گل وحشی روی علفها افتاده بود. پرنده ای در اوج آسمان می پرید و نغمۀ دل انگیزی می خواند. آلتونین پرسید:

هرمان! لابد شما از خیلی پیش در اینجا زندگی می کنید؟

پیرمرد همان طور که بفکر فرو رفته بود گفت:

درست است اما نه همه عمرم را... من باقی ماندۀ یک خانواده هستم که بکلی از هم پاشیده است... سایرین بشهر رفته اند یا برحمت خدا... من در جوانی خیلی سفر کرده ام. آهنگر بوده ام.. ملاح بوده ام... وقتی باینجا برگشتم عمویم «جوس» مرد... رفته بود اسبش را از صحرا بیاورد. حتی میتوانم جائی را که جسدش افتاده بود هم بشما نشان بدهم... مرد زرنگ و کاردانی بود. اما عاقبت قلبش ضعیف شد.

آلتونین نتوانست از سؤالی که نوک زبانش آمده، مطرح نکرده رد بشود. این بود که با سر اشاره ئی بخانه روستائی کرد و گفت:

و این مرد؟

در این هنگام گوئی ابری تیره برچهره مرد خیمه زد و تبسمی را که برلبش نقش بسته پوشانید... با تردید، درحالیکه قبلاً کلمات را می سنجید و بعد ادا میکرد گفت:

این سومین سالی است که در اینجا سکونت دارند. پیش از این ها شخص دیگری مالک زمینها بود... همه برای من یکسانند... تا وقتی که من توی این کلبه ته راهرو می خوابم، برایم مهم نیست چه کسی مالک این سرزمین است. دیگر پیر شده ام... بیش از نصف روز نمی توانم کار کنم... سینه ام تنگی می کند...

آلتونین رفت سرموضوع اول و پرسید:

اینها اصلاً شهری هستند؟

اما پیرمرد باین سؤال جواب نداد و گفت:

اسمش آلفرد است. از طرف مادر به مالکین قبلی این مزرعه منسوب می شود... می گویند مهندس است. من نمیدانم شاید اینطور باشد. جده اش راجع به مادرش داستانی نقل می کرد... می گفت: مادر آلفرد از خانه شوهر خود فرار کرده بخانۀ پدرش پناه آورده بود. آن وقت فقط همین آلفرد را داشت. زن بینوا در همینجا مرد. شوهرش که مرد دائم الخمر بیعاری بود برای تشیع جنازه زنش به مزرعه آمد. تابوت را در همین گاودانی گذاشته بوده اند... بعضی از زنها مردک را دیده بوده اند که میخواسته انگشتر نامزدی را از انگشت زن جوانمرگش بیرون بیاورد. بعد نمی دانم چطور شد که بروسیه فرار کرد. اما نسلش باقی مانده ماند. خونش در عروق این آلفرد وارد شد:

هرمان به دریاچه چشم دوخته بود و حرف میزد. این پیرمرد محافظه کار بود و آلتونین حدس زد که او از اینهمه گفتگو پشیمان شده است... همانطور که افسار اسبش را تکان می داد تا به راه افتد، گفت:

خوب! آفتاب خیلی بالا آمده.

هرمان هم براه افتاد و با ماهیهایش بطرف خانه رفت.

روزهای دل انگیز بهار پشت سرهم می گذشتند. روز بروز «مرد اطاق خوابی» بیشتر اظهار ناراحتی می کرد. گاهی اوقات با آن دو نفر دیگر بکار مشغول میشد و آنها را در پاشیدن کود یاری می داد. گاهی هم مشغول کندن ریشه های درخت از زمینی میشد که بقول خودش برای زراعت آماده کرده بود.... اما متصل ناسزا می گفت و شکایت می کرد. زیرا برای اینکار مواد منفجره نداشت. و مجبور بود که این کار را با دست انجام دهد.... 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: چهارشنبه 5 آذر 1399 - 08:02
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1497

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5783
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923769