Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت دوم

باتلاق - قسمت دوم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

آن وقت جیب روی سینه اش را جستجو کرد و کیف زیبائی را بیرون آورد و بدون اینکه سربلند کند دو قطعه کاغذ تا خورده از آن بیرون آورد. مردیکه لبهای کلفت داشت کاغذ ها را از دستش قاپید و آنها را به چراغ نزدیک کرد و سپس مثل آدمهای کم سواد شروع کرد بخواندن. ابتدا کاغذی را که با ماشین تحریر نوشته شده و پای آن مهر اداره زده بودند خواند و بعد بآن کاغذ دیگر که با خط دستی نوشته شده بود پرداخت. آن وقت با ریشخند گفت:

چه خوب... چه خوب... باغدار... سرکارگر کارخانه... اما این کاغذها خیلی کهنه شده اند... آنقدر که اسم خوانده نمیشود.... شاید هم خودت اسم را پاک کرده باشی... هه...! خیلی کهنه شده اند جدیدترشان تقریباً هشت سال پیش صادر شده.... از هشت سال پیش با این طرف چکار کرده ای؟ این مهم است.... بیا... بیا... کاغذ پاره هایت را بگیر!....

و با بی اعتنائی کاغذها را پیش او انداخت. در این حال قیافه اش درهم و چشمانش شرربار شده بود. با عصبانیت حرف میزد کلمات بسرعت از دهانش بیرون می ریخت ولی ناگهان متوجه شد که در این منطقه برای خود اربابی است، و این ولگرد های ملعون آنقدر ارزش ندارند که آدم برایشان اینهمه خون خودش را کثیف کند. این بود که کم کم آرام گرفت و گونه هایش حالت معمولی خود را باز یافت.

پیرمرد ناگهان تور ماهیگیری را کنار گذاشت و راست ایستاد و در این موقع زن هم درحالیکه دستهایش را با پیشبندش پاک می کرد از کنار بخاری خود را بپای میز رسانید و در کنار او قرار گرفت. مرد درحالیکه رگهای شقیقه هایش میزد و می لرزید و پای برزمین می کوبید و دست در هوا تکان می داد گفت:

شما را بخدا بمن بگوئید به بینم به چه علت بدون اطلاع من اعلان استخدام می دهید و هر بی سرو پائی را به مزرعه میآورید؟ ارباب کیست؟ منم یا دیگری.... لعنت براین وضع! من که دیگر نمی توانم طاقت بیاورم.

زن با صدائی آشکار که در میان آن داد و فریادها شنیده میشد حرفش را برید. گوئی از این صدا کلمات در گلوی مرد گره خورد: یک دوبار گرد خود چرخید و به دسته هیزمی که در اجاق میسوخت چشم دوخت. پیرمرد بطرف پنجره رفت در اینحال دیگر کمرش را راست کرده بود. مرد لگدی به پشته هیزم زد و همانطور که گونه های چاق و غبغب آویزانش از شدت خشم می لرزید، زن را نگاه کرد و مرد غریب با یک نظر کینه ی عمیقی را که برچهرۀ او سایه افکنده بود درک کرد.

مرد بطرف اطاق مجاور رفت و در را پشت سر خود بست و در دیگر را باز کرد و بعد صدای تختخواب بگوش رسید و از آن پس سکوتی حکم فرما شد. او خود را همان طور روی تختخواب انداخته بود.

در اطاق دم دستی برای مرد غریب جز نور خیره کننده چراغ و جز نگاههای سرد زن چیزی نمانده بود.

تازه وارد اگرچه سرش را برگردانده بود اما از جایش تکان نخورده بود. زن دوباره مشغول شستن ظرفها شد. پیرمرد هیکل استخوانی خود را کنار پنجره جابجا کرد و درحالیکه تور جلو پایش برزمین افتاده بود به تماشای خارج اطاق پرداخت.

تاریکی همه جا را فرا گرفته بود. چند ستاره در آسمان سوسو می زد. قلۀ سنگی آنسوی دریاچه در زمینۀ کبود آسمان دیده میشد.

زن ظرفها را شست و با پارچه زبری خشک کرد. روی میز را هم تمیز نمود. بعد ظرفها را توی سینی چید. وقتی کارهایش را انجام داد لحظه ای دستهایش را روی سینه اش صلیب کرد و نگاهش را به آسمان تیره رنگ و قریۀ دوردست که با چند نقطۀ نورانی مشخص شده بود دوخت. سپس با همان آرامش و سکوت پیشبندش را باز کرد و سرمیز نشست و آرنجهایش را روی میز تکیه داد و همانطور که جای دیگری را نگاه می کرد به مرد غریب گفت، در اینجا صدایش کمی لرزید. گوئی از ادای این کلمه عار یا کراهت داشت نگاهی به دستهای خود کرد این عمل توجه مرد غریب را هم جلب کرد. انگشتانش قوی و درعین حال زیبا بود اما حلقۀ ازدواج در انگشتش دیده نمی شد. دوباره شروع به صحبت کرد. مثل اینکه می خواست حرفهائی را که موقع شستن ظرفها در مغز خود مرتب کرده بود بیاد بیاورد.

شوهرم هم کار می کند. اما خیلی نامرتب... هروقت بتواند... آخر او همیشه مریض است. قبل از اینکه اینجا بیائیم اطلاعی از کشت و زرع نداشته ایم از این روست که بیک کارگر خیلی خوب احتیاج داریم.

مرد غریب سرش را به علامت تصدیق پائین آورد. زن با کمی تردید ادامه داد:

تا اول پائیز بیشتر بکارگر احتیاج نداریم.

و سپس با شرمندگی گفت:

و اگر غرضتان اینست که پول زیادی جمع کنید میترسم که....

مرد حرفش را برید و گفت:

من چندان نظری به پول ندارم و تا اول پائیز هر مزدی بمن بدهید برایتان کار خواهم کرد... درهر حال چه پیش میآید....

پیرمرد برخاست شب بخیر گفت و با گامهای لرزان بیرون رفت صدای بازکردن و بسته شدن درشنیده شد. از این پس زن با نگاه آشناتری مرد را نگاه میکرد. گوئی آن وضع دفاعی را که تا آن موقع بخود گرفته بود رها کرد. در قیافه اش آثار محبت بیشتری موج میزد و با لحن ملایمی گفت:

پیرمرد در اطاق پذیرائی میخوابد.... تمام عمر خود را در این کار صرف کرده.... آدم نازنینی است... برای من دوست بسیار خوبی است...

مرد غریب سربرداشت تا با آزادی بیشتری صورت زن را نگاه کند گوئی از گونه هایش زیبائی و لطف میریخت و بجای آن چشمان بی حال و نگاههای جامد چشمانی جذاب با نگاههائی هوس انگیز نشسته بود.

زن بحرفهایش ادامه داد:

من کاری به شهادت نامه های شما ندارم.... فائده آنها چیست؟ و حتی از محلی که قبلاً کار می کرده اید سؤالی نخواهم کرد... اما آنطور که از شهادت نامه های شما برمیآمد معلوم می شود هنوز ازدواج نکرده اید!

مرد غریب با کمی تردید گفت:

بلی!

زن باز حرفش را از سر گرفت:

من سر از کار شما درنیاوردم. اصلاً بمن چه مربوط است. مردم قریه با ما تماسی ندارند ما هم خیلی دیر دیر بقریه میرویم. بهتر است این چیزها را از اول بدانید. شما می توانید روی همان تختی که ته اطاق گذاشته شده بخوابید. بعد که شبها کمی گرم شد بانبار میروید. علاوه براینکه در این فصل در اینجا خوراکی زیادی پیدا نمی شود منهم خوب غذا پختن بلد نیستم. من همه چیز را با شما درمیان گذاشتم حالا میل با خود شماست می خواهید بروید!....

مرد غریب از روی صندلی بلند شد و بطرف در رفت.

کلاهش را به میخ زد و کوله بار خود را روی تخت گذاشت و بطرف میز برگشت و با لحن اندوهباری گفت:

حالا که شما از آمدن من در این نقطۀ دوردست تعجب می کنید باید به عرضتان برسانم که مطمئن باشید من از دست پلیس فرار نکرده ام. بعد کمی سکوت خواست خود را برای توضیحات بیشتری آماده کند اما زن با بلند کردن دست او را بسکوت دعوت کرد و گفت:

نمی خواهیم در کارهای شما مداخله کنم من خودم آنقدرها گرفتاری دارم که دیگر حوصلۀ این حرفها را ندارم.... مگر شما خسته نیستید؟ پس بفرمائید بخوابید. فردا شما را در جریان کارها خواهم گذاشت.

کلمات اخیر را با کمی خشونت بیان می کرد. سپس برخاست و آهسته از اطاق خارج شد.

مرد غریب لبۀ تختخواب نشسته بود که زن دوباره برگشت. مرد کفشهای گل آلود خود را کنده و جورابهای خیس خود را هم روی آنها انداخته خم شده بود و به پاهای تاول زده و ورم کرده خود پاهائی که از کثرت راه پیمائی باین روز افتاده بود نگاه می کرد. زن کفشها و جورابها را برداشت برد در کنار بخاری جای داد. سپس بقچه لباس منزل را روی تخت پیش او انداخت و با صدای لطیفی گفت:

میل خود شماست. هرجور می خواهید. اگر مایل باشید از فردا آن کفشهای لاستیکی توی راه رو را بپوشید. خیلی کار کرده نیستند. همینطور می توانید لباسهای چرک خود را برای شستن آن گوشه بذارید.

از جایش بلند شد اما چون پاهایش برهنه بود خیلی دور نرفت. چشمان آسمانی زن به چشمان خاکستری او افتاد. در اعماق چشمانش اندوه گنگ و خاموشی موج میزد. سر و دستش را بطرف او دراز کرد و با کمی دستپاچگی گفت:

فکر می کنم مردم بعد از ختم اینگونه معاملات بهم دست می دهند... اسم من... آلتونین!

زن با نگاه وحشت زده ای او را نگریست دستش را بالا آورد ولی آن را روی پهلویش گذاشت مرد نگاهی به پاهای ورم کرده تاول زده خود کرد و با عجله گفت:

من عادت مردم اینجا را نمی دانم. گویا برای یک خانم شایسته نیست که با کارگری که در مزرعه خود استخدام کرده دست بدهد.

زن گفت:

نه اینکارها ربطی به عادت ندارد.

و دستش را دراز کرد. دستها بهم رسید. زن فوراً دست خود را عقب کشید و مرد تا لحظه ای احساس می کرد لطافت و نرمی دستهای او بدست خشن و پینه بسته اش چسبیده است.

وقتی زن برگشت او دست خود را بالا آورده و با حالی منقلب بآن نگاه کرد زیرا در این دست دادن نوع حالتی احساس کرد که تا آن موقع برایش اتفاق نیفتاده بود.

زن گفت:

آلتونین به مزرعۀ ما خوش آمدید. حالا به تختخواب خود بروید. مسلماً خسته هستید. شب بخیر!

و مرد پاسخ داد:

شب بخیر!

سکوت برفضای اطاق خیمه زد. آهسته لباس کهنه خود را کند. باطرافش نگاهی کرد و آرام آرام در اطاق راه افتاد چراغ را خاموش کرد. کم کم چشمش به تاریکی عادت کرد. اثاثه اطاق چون اشباح سیاه رنگی در نظرش مجسم شده بود. بطرف تخت رفت. در تاریکی احساس رنج و ناراحتی کرد. یک تکه پوست گوسفند برداشت و روی تخت انداخت کوله بارش را زیر سرش گذاشت و به پشت روی تخت افتاد و پاهایش را دراز کرد.

از آن لحظه مرزعه را مسکن و ماوای خود می دانست.

صدای خش خش سوسکی که دیوار چوبی را می جوید بگوشش رسید. بیادش آمد که مردم این حشره سیاه را قاصد مرگ می دانند! کم کم پلکهایش روی هم افتاد و بخواب عمیقی فرو رفت.... 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 2 آذر 1399 - 09:19
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1268

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5647
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923633