Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت سوم

باتلاق - قسمت سوم

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

صبح خیلی زود مرد هنوز مست خواب بود که زن آهسته وارد اتاق شد. بدون اینکه برق را روشن کند آتش افروخت و برای درست کردن قهوه آب را روی آتش گذاشت. نگاهی به تختخواب انداخت و از منظره ایکه دید خوشش نیامد.

مرد غریب نخواسته بود زحمت کندن همۀ لباسهایش را بخود بدهد. معجونی از تنبلی و کثافت روی تخت خوابیده بود. البته خود او هم گاهگاهی با همان پاهای کثیف و آلوده به تاپالۀ گاو برختخواب میرفت ولی این بیشتر در شبهائی بود که سرمای زمستان به نهایت شدت خود می رسید و خودش هم خسته بود.

او چندان بخودش نمی رسید. زیاد بخودش ور نمی رفت. اصلاً بعضی وقتا عمداً خودش را بصورتی درمیآورد که هر بیننده ای را متنفر می ساخت.

راستی وقتی انسان پس از روزها و هفته ها و سالها از فعالیت و فداکاری خود طرفی نبست مأیوس می شود وضعش بکلی عوض می شود. در اینحال وضع ظاهر او حاکی از رنجی است که با هیچ زبانی نمی توان آنرا بیان داشت.

از این لحظات اندک سحرگاهی که با خودش تنها می ماند لذت می برد. شوهرش تا یک ساعت دیگر می خوابید. حتی در روزهای زمستان تمام روزا در رختخواب می ماند. اما این روزها هم برای زن روزهای کاملاً خوشی نبود زیرا لحظه ای بعد که یقین می کرد پیرمرد در خانه نیست ازجایش بلند میشد و با چشمان خواب آلود و صورت پف کرده از این اطاق بآن اطاق سرمی کشید.

فروغ دلپذیر بامداد بهاری همه چیز را دربر گرفته بود. شبنم های یخ بسته روی شاخه های درختان می درخشید. مزارع بایر که تازه از زیر برف زمستان پیدا شده بودند در آن نور بی رنگ منظره غم انگیزی داشتند. زن مقابل پنجره آمد و ایستاد. جاده در مقابلش پیچ میخورد و دور میشد. از قریۀ دوردست چند رشته دود که هربار در اثر وزش نسیم میلرزیدند بالا میرفت و رودخانه از دور کبودی میزد.

آتش توی اجاق گرفته بود و صدای جزجز آن بلند شده بود. زن سرش را به عقب برگردانید. دستهای درشت و زیر «آلتونین» با بی حالی از لبۀ تخت آویزان شده موهایش درهم ژولیده، صورتش لاغر، زیرچشمانش باد کرده قیافه اش آرام بود. زن سطل و شیردوش را برداشت و بطرف طویله رفت.

لحظه ای بعد که در راه رو طویله نشسته بود و گاوی را میدوشید، «آلتونین» را دید که در کنار چاه بشستن سر و صورتش مشغول است. اما با وجود سردی هوا همۀ لباسهایش را کنده بود. بدنی لاغر اما ورزیده داشت: شانه هایش پهن و کمرش باریک بود. زن مثل اینکه چیز عجیبی دیده باشد چهارچشمی باو نگاه می کرد، احساس کرد اندوهی قلبش را می فشارد. مسلماً برای یک مرد هیچ چیز دشوارتر از این نخواهد بود که تنها و بینوا چشم بدست این و آن داشته باشد و آنچه در وجود «آلتونین» میدید از اینهم اندوهبارتر بود. لبخند تلخی برلبانش نقش بست.

وقتی دوباره داخل خانه شد مرد موهایش را شانه زده و ریشهایش را تراشیده و لباس جدیدش را پوشیده بود. از شدت سرما رنگش چهره اش کبود شده بود. در قیافه اش هیچ چیز خوانده نمی شد. گوئی خواب هرگونه اثری را از چهرۀ او زدوده بود. دیگر آن رنج و ناتوانی و سرگردانی و احساس غربت که در وجناتش موج میزد دیده نمیشد. درست مثل یک کارگر که برای کار روزانه خود را آماده کرده باشد مصمم و با اراده بود.

دراثر شستشو درآن صبح خنک دستهایش یخ کرده بود. صورتش تمیزتر و پاکتر جلوه می کرد. گوئی آب سرد همه کثافت و خواری و انکسار را از وجود او شسته بود.... او چیزی جز کار نمی خواست.... گوئی اصلاً برای کار خلق شده بود... برای اینکه دستهای قوی و ورزیده اش را بکار بیندازد!...

روزهای اول و روزهای دیگر در دایره کار و فراموشی بدون آنکه به چیزی بیندیشد یا نگاه کند سپری میشد. مثل مریضی بود که متوجه آنچه در اطرافش می گذرد نبود، یا آنکه اصلاً هیچ چیز توجه او را جلب نمی کرد. در حقیقت راز صلاحیت او در همین بود که هیچ وقت از چیزی سؤال نمی کرد و در امری دخالت نمی نمود.

آفتاب کم کم بالا آمد و روز گرم شد. رنگ ارغوانی از افق برچیده شد و بجای آن نقاش طبیعت رنگی آبی گون زد. از مزارع مه رقیقی متصاعد بود. یخ های رودخانه کم کم آب میشد.

آلتونین همانطور که سرمیز بزرگ نشسته بود، قهوه اش را میخورد و با ولع بسیار نانهای خشک را که از آنها بوی کپک میآمد در دهان جای می داد.

زن بناهای مجاور خانه را مثل جای گاوها و خوکها که همه در زیر یک سقف بودند باو نشان داد. آنچه به آلتونین نشان داد چندان هم جالب نبود. آلتونین خیلی بهتر از آنها را دیده بود. مخصوصاً وضع طوری بود که هرکس هرچند هم چیز ندیده بود در نظر اول می فهمید که زندگی در این مزرعه چندان رونق و صفائی هم ندارد. دیوارها فرو ریخته و کج و معوج بود. مخصوصاً وقتی توده های یخ کناره های بام آب میشد. در یکی از انبارها وسائل کشاورزی کهنه و فرسوده روی هم ریخته شده و یک گاری شکسته هم آنجا افتاده بود. گاودانها تقریباً خالی بنظر میآمد زیرا جز سه گاو نسبة متوسط و یک گاو بسیار لاغر چیز دیگری در آنها دیده نمی شد.

زن درحالیکه از گوشه چشم نگاههای مرد را دنبال می کرد گفت:

ما مجبور شدیم در پائیز چند تا از گاوهایمان را رد کنیم زیرا ذخیره علفمان بقدر کافی نبود.

آلتونین سری بانبار غله کشید: مقداری علف خشک نم کشیده و مقداری کاه روی هم انباشته دید.

از زن پرسید:

پس علف کافی ذخیره نکرده اید؟

اما فوراً حرف خود را برید مثل اینکه سؤالی نکرده باشد ولی زن که صورتش سرخ شده بود گفت:

من خودم به گاوها و خوکها خواهم رسید این دیگر جزء وظایف شما نیست.

در طویله مادیان زیبا و قوی هیکلی بسته بودند. آلتونین از دیدن آن که تمام بدنش یک دست سفید بود خوشش آمد. مادیان گوشهایش را به عقب داده و با چشمانی چون دو کاسۀ خون به آلتونین نگاه می کرد. زن گفت:

مواظبت این حیوان به عهده پیرمرد است. کرگی آن را تربیت کرده است. آنوقتها پوستش خاکستری بود و خال خال سفید داشت. کره های او هم همینطور هستند. این نوع وقتی پیر می شوند کم کم رنگشان هم سفید می شود.

آلتونین با کف دست به پشتش زد و در آن موقع که بوی پهن اسب و تاپالۀ گاو بهم آمیخته و به بینی اش می رسید احساس کرد در خانۀ خودش است.

آلتونین پرسید:

این مادیان بازهم میزاید؟

زن در آن هنگام در فکر چیز دیگری بود سرش را تکان داد و بعد گفت:

بله مادیان بسیار خوبی است ولی مسلماً....

قدری مردد ماند و سپس گفت:

ولی مسلماً با این مزرعۀ وسیع بکارهای ما نمی رسد ما حتماً احتیاج باسب دیگری هم داریم.

زن بطرف پنجره رفت و چشم به شیشه های گرد و خاک گرفته گذاشت و گفت:

ما بهارها که می شود اسب می خریم. در این فصل وضع اسبها چندان خوب نیست و بدرد چوب کشی نمی خوردند. از این جهت خیلی ارزان هستند. در تمام تابستان چاقش می کنیم وقتی موقع قطع درختها برسد آن را از ما به قیمت خوبی میخرند.

آلتونین مثل کسی که با خودش حرف می زد گفت:

اتفاقاً اسب دراین مواقع خیلی هم گران است.

زن بدون هیچ قصد و اراده ای مدتی ساکت به پنجره نگاه کرد و سپس برگشت و همانطور که دستهایش را از پشت سربه لبۀ پنجره گذاشته بود  بآلتونین گفت:

بنظر شما امسال بهار با یک اسب نمی توانیم کارهایمان را انجام بدهیم!

آلتونین بار دیگر متوجه وضع دشواری که زن در آن گیر کرده بود شد. و از طرز سؤال کردنش که با لحن متضرعانه ای توام بود به میزان اندوه و ناراحتی اش پی برد و درحالیکه با انگشت زینی را که بدیوار آویزان بود لمس می کرد لحظه ای بفکر فرورفت و سپس بدون آنکه بطرف او برگردد گفت:

مرد وقتی علاقه داشته باشد از عهدۀ هرکاری برمیآید. صدایش ضعیف بود مثل کسیکه برای خودش زمزمه می کند. زن باردیگر جملۀ او را تکرار کرد: مرد وقتی علاقه داشته باشد از عهده هرکاری برمیآمد.

زن پشت به نور ایستاده بود از این رو صورتش بخوبی دیده نمی شد. آلتونین اندوهناک با خود اندیشید: آیا در قلب این زن با وجود این همه غم و رنج شعله ای از شفقت و محبت  هم می درخشید؟

هردو ساکت و آرام به مرزعه آمدند. خورشید برگلهای خشک شده و ترک خورده تابیده بود. از هیمه دان صدای تبربگوش می رسید. پیرمرد از خواب برخاسته مشغول شکستن هیزم بود می خواست آتش روشن کند. زن باطاق رفت و آلتونین را تنها در بیرون گذاشت. آلتونین نظری به مزارع بایری که آنسوی دریاچه کسترده شده انداخت: درختان عریان بید با شاخه های قرمز رنگشان اطراف دریاچه صف زده بودند. او در نظر مجسم ساخت که چگونه مه مرطوب شبها از دامنۀ جنگل پوش کوه برمی خیزد و بسایر جاها پهن می شود. با خود گفت: بهتر بود در زمستان مقداری ماسه و شن باین مزرعه میآوردند.... بعد بطرف طویله رفت تا ببیند آیا کود حیوانی بقدر کافی هست یا نه. کنار دیوار زیر یک سقف مقداری از آن را جمع کرده بودند. تنه درخت کاجی هم آنجا افتاده بود. از جا لباسی که به دیوار کوبیده شده بود معلوم بود که پیرمرد همۀ زمستان را در آنجا می خوابیده است. آلتونین با نوک پا کمی زمین را خراش داد: معلوم شد کف آن سنگفرش است – آبی که از سرگینها و تاپاله ها راه افتاده بود در قسمت شیب دراز زمین خشکیده شده بود.

آلتونین بار دیگر مزارع را ورانداز کرد. بعد نفس عمیقی کشید. او نمی دانست کارش را از کجا شروع کند. بطرف انبار هیزم براه افتاد هوا گرمتر شده بود. نسیم ملایمی می وزید. چند تکه ابرسفید از آسمان نیلگون به سرعت می گذشتند. پیرمرد همچنان بشکستن هیزم ها مشغول بود. وقتی آلتونین پهلویش ایستاد تبر را رها کرد کمرش را راست نمود. مرد بلند قامتی بود بطوریکه آلتونین تا شانه اش می رسید. لحظه ای هردو ساکت ایستادند وقتی درست روبروی هم قرار گرفتند آلتونین گفت:

میل دارید قدری همراه من بیائید تا زمینهایی را که باید شخم بزنیم بمن نشان بدهید؟

پیرمرد نگاه عمیقی باو کرد. گوئی برچهرۀ لاغر او پرده ای از اسرار کشیده شده بود، بطوریکه حقیقت وجود او را از نظر مخفی می داشت و درحالیکه تبر را برمی داشت و بطرف کومه هیزم می رفت گفت:

فعلاً نرده های سیم خاردار بیش از هرچیز به اصلاح احتیاج دارند تقریباً یک روز باید صرف آنها کرد. بهتر آنست که اول مشغول آنها بشوی.

زن آنها را از خلال پنجره می دید. هر دو سربالائی تپه را پیش گرفته می رفتند. پیرمرد با لباسهای پر وصله اش جلو می رفت و آلتونین با یک حلقه سیم خاردار و چند ابردست و آچار به دنبال او. لحظه ای بعد هر دو پشت درختان سبز کاج مخفی شدند.

زن از اطاق مجاور صدای جیرجیر تختخواب و متعاقب آن صدای پا را شنید. دوباره همان نقاب خشونت و بیحالی همیشگی برچهره اش افتاد. ساعات اول روز – ساعاتی که تنهائی شیرینش را حس می کرد – به پایان رسید. آری، روز غم انگیز او شروع  شده بود....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: دوشنبه 3 آذر 1399 - 08:00
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1432

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 5697
  • بازدید دیروز: 11848
  • بازدید کل: 16923683