Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

در کرانه رود - قسمت یازدهم

در کرانه رود - قسمت یازدهم

نوشته: ریچارد رایت
ترجمه: محمود کیانوش

مان به خانه ها نگاه کرد و احساس کرد نمی خواهد نگاه بکند، ولی بهر حال نگاه می کرد. آنچه از خانه های یک طبقه می دید فقط بام آنها بود. میان آنها فاصله های پهنی دیده می شد؛ بعضی از آنها را آب برده بود. ولی اغلب خانه های دو اشکوبه هنوز پا برجا بود. مان گردنش را دراز کرد و با نگاهش به جستجوی خانۀ خانم هارتفیلد که هنوز از دیدن آن وحشت داشت، پرداخت.

برنیکلی گفـت:

- باس یه جائی تو همین راسته باشه.

برنیکلی قایق را به پهلو گرداند و روشنائی چراغ جیبی را روی نمای خانه های دو اشکوبه بجنبش درآورد. مان می خواست به او بگوید که دور بزند، برگرد به طرف تپه ها براند، ولی با گلوی گرفته نگاه کرد. همچنانکه دو طرف قایق را محکم چسبیده بود، نگاه می کرد. در جستجوی خانۀ خانم هارتفیلد بود و گیسوان او را در چهار گوش پنجره روشن بنظر می آورد.

برنیکلی فریاد زد:

- اونجاس!

مان در وهله اول باور نکرد که خانه خانم هارتفیلد باشد. هوا تاریک بود. و او تا آن لحظه در جستجوی دو روشنائی زرد رنگ مربع شکل، در جستجوی دو پنجره روشن بود. و حالا همان خانه را می دید، تاریک تاریک. شاید تو خونه نباشن؟ آرزوی سوزانی خونش را پر کرد، آرزوی اینکه آنها رفته باشند. فرق نمی کرد که به کجا رفته باشند، همینقدر در خانه نباشند که او را ببینند. آرزو کرد که کاش جسد سفید آنها در اعماق آبهای سیاه قرار گرفته باشد. حالا سه متر از خانه فاصله داشتند. برنیکلی سرعت قایق را کم کرد.

مان آهسته گفت:

- شاید تو خونه نباشن.

برنیکلی دستش را کنار دهانش گرفت و فریاد زد:

- خانم هارتفیل!

منتظر ماندند، گوش دادند و به پنجره های تاریک و بسته نگاه کردند. ظاهرا برنیکلی فکر کرد که صدایش نرسیده است، چون دوباره فریاد زد:

- خانم هارتفیل!

مان پچ پچ کرد:

- اونجا نیستن.

برنیکلی زمزمه کرد:

- نگاه کن! یه نفر اونجا هس! می بینی؟ نگاه کن!

پنجره باز شد؛ برنیکلی نور چراغ جیبی را روی آن متمرکز کرد، سری با گیسوان سرخ رنگ از پنجره بیرون آمد. مان با دهان باز نشست و نگاه کرد. برلبه قایق خم شد و منتظر ماند تا خانم هارتفیلد صدا بزند:

- «هنری! هنری!»

برنیکلی دوباره صدا کرد:

- خانم هارتفیل!

زن داد می زد:

- میتونین مادرو ببرین؟ میتونین ما رو ببرین؟

- داریم میآییم! یه دقیقه صب...

صدای گوشخراش حرف او را برید. این صدا، شبیه صدای فرو افتادن درختها در توفان، کشدار و مرتعش بود. موج خیزان آب قایق را به عقب راند. مان فریاد خانم هارتفیلد را شنید. حالا دیگر خانه را نمی دید. چراغ جیبی باریکه ای از آب تیره و متلاطم را روشن کرد. برنیکلی موتور را بکار انداخت و قایق را با یک حرکت گرداند و روشنائی چراغ جیبی را دوباره روی پنجره به جنبش درآورد. کنار پنجره کسی نبود. فریاد دیگری بلند شد ولی این بار گرفته بود.

برنیکلی گفت:

- آب اونا رو گرفته.

بار دیگر قایق به میان سیلاب آمد. روشنائی چراغ جیبی روی پنجره مانده بود. خانه به سمت پائین خیابان به حرکت در آمده بود. مان احساس کرد در خلائی سیاه معلق مانده است و نفسش را در سینه حبس کرد. خانه به وسط خیابان رسید و شدیداً چرخید. در میان صدای برخورد آب و شکستن چوب، شناور از نزدیک قایق آنها گذشت. میان امواج سرگردان شد؛ تکان سختی خورد؛ آنگاه با سرعت به سمت چپ چرخید. میان دو خانه کوچکتر گیر کرد، صدای شکستن آن بلند شد. مان صدای موتور را شنید. قایق آهسته برآب می لغزید و به طرف خانه پیش می رفت.

برنیکلی پرسید:

- فکر میکنی بتونی خود تو به اونجا برسونی؟ فکر میکنی بتونیم به اونا کمک کنیم؟

مان جواب نداد. بار دیگر به فاصله سه متری خانه رسیدند. آب که  با سرعت از شکافهای خانه می گذشت، غرشی رعد مانند برآورد. دیوارهای خارجی خانه تا حد یک زاویه سی درجه کج شد. برنیکلی قایق را یکراست به پای پنجره راند و با گرفتن سر پیش آمده یک تیر آن را متوقف کرد. مان مثل سنگ بی حرکت نشست و خیره شد:

در ذهنش خانم هارتفیلد را می دید؛ چیزی نامعلوم حنجره اش را غلغلک داد: گیسوان سرخ فام او را دید: چهره سفید او را دید: آنوقت صدای برنیکلی را شنید که می گفت:

- من قایق رو نگر می دارم! تو از پنجره برو تو!

مان مثل اینکه بیرون از خود به خود بنگرد، حس کرد که ایستاده است. دید که دستهایش به طرف لبه پنجره دراز شده است.

- دستت میرسه؟ بیا... چراغ قوه رو بگیر!

مان چراغ را در جیبش گذاشت و بار دیگر دستهایش را دراز کرد. نتوانست دستش را به لب پنجره برساند. هیاهوی آب را می شنید. پاهایش لرزید، دستهایش را بالاتر برد.

- میتونی بری تو؟

- نه...

لحظه ای استراحت کرد، نگاهش به پنجره بود و در این فکر بود که چگونه دستش را به لب آن برساند. آنوقت تبر را از لای کمربندش درآورد و به پنجره فرود آورد، دسته تبر را به یک طرف پیچاند و آن را کشید. لبه تبر را در چوب پنجره گیر کرد. مان سنگینی بدنش را روی آن انداخت. تبر تاب سنگینی بدن او را آورد. مان خودش را به لب پنجره کشید و لحظه ای روی پنجه پاهایش بیحرکت نشست. پاهایش را به طرف کف اطاق رها کرد. لحظه ای در تاریکی پر همهمه ایستاد و چیزی برتمام بدنش لغزید. این چیز سردی بود و به تماس پرهای نمناک میمانست. مان چراغ جیبی را درآورد و روشنائی آن را برکف اطاق متمرکز کرد. سعی کرد خانم هارتفیلد را به اسم صدا بزند، ولی نتوانست. چراغ را به اطراف گرداند: یک صندلی شکسته دید: یک قالیچه مچاله شده: رختهای درهم ریخته: یک قفسه خرد شده: یک رختخواب درهم و برهم: و بعد گیسوانی سرخ رنگ شبیه یک دایره و چهره ای سفید. خانم هارتفیلد کنار دیوار نشسته بود و دو کودکش را در بغل گرفته بود. چشمهایش بسته بود. سر دختر کوچکش روی دامنش قرار داشت. پسر خردسالش پهلوی او برکف اطاق نشسته بود و پلکهایش را در روشنائی چراغ جیبی بهم میزد.

پسرک نالید:

- مامانمو ببرین!

صدای پسرک مان را به هراس انداخت. خشکش زد. این همان صدائی بود که فریاد زده بود: «ای کاکاسیا، ای ولدالزنا!» همان هراس شدیدی که موقع راندن قایق برخلاف جریان آب او را گرفته بود، اکنون به او رو آورد. می خواست از اطاق بگریزد به برنیکلی بگوید که توی خانه کسی را پیدا نمی کند؛ می خواست آنها را در همان جا ترک بگوید تا طعمه آب سیاه شوند.

- مامانمو ببرین! مامانمو ببرین!

مان دید که پسرک با انگشتانش کورمال کورمال چیزی را جستجو می کند؛ کبریتی شعله کشید. چشمهای پسرک فراخ شد. آرواره اش بالا و پائین رفت. شعله کبریت سو سو زنان خاموش شد.

پسرک فریاد زد:

- سیاه پوسته! سیاه پوسته!

مان تبر را محکم بدست گرفت. دولا شد و درحالی که دسته تبر را سخت در دست راستش نگهداشته بود، خیره به پسرک نگاه کرد. شیئی سختی به پشت سرش فشار می آورد.

و او مادامیکه به پسرک خیره شده بود و می شنید که فریاد می زند: «سیاه پوسته!» این شیئی را تماماً در روشنائی کبریت دید. بله، اگر اکنون میتوانست تبر را به حرکت درآورد، دیگر هیچ وقت نمی توانستند او را لو بدهند و سیلاب سیاه رنگ تا ابد آنها را در بر می گرفت و مان می توانست به برنیکلی بگوید که نتوانسته است آنها را گیر بیاورد و سفید پوستها هرگز نمی فهمیدند که او یک مرد سفید پوست را کشته است... عضلات بدنش از تردید و دو دلی کشیده شد. بله، او تبر را به حرکت درمی آورد و آنها دیگر نمی توانستند به کسی خبر بدهند و او تپانچه اش را با خود داشت و اگر برنیکلی از ماجرا آگاه می شد. مان میتوانست تپانچه را در سر او خالی کند. خودش را در قایق با برنیکلی دید؛ دید که سر برنیکلی را هدف گلوله قرار داده است؛ دید که با قایق می گریزد، خود را در قایق دید، تنها و درحال گریز....

عضلاتش نرمی یافت و تبر را بالای سر خود آورد و شنید که پسرک سفید پوست فریاد می زند «سیاپوسته! سیاپوسته!»  بعد احساس کرد که شدیداً ازجا کنده شد و انگار با جاذبه زمین به چرخیدن درآمد و با صورت در فضای تیره پرتاب شد.هیاهوئی گوشهایش را پر کرد: بدنش غلطید و او لحظه ای چراغ جیبی را دید که با تک چشم خود چرخ می زند: آنوقت تخت افتاد و سست و بیحال شد؛ غلطی زد، گیج، متعجب و وحشتزده روی زانو بلند شد. به طرف چراغ جیبی خزید و آن را انگشتان کرخت خود برداشت. صدائی پی در پی در گوش هایش زمزمه می کرد: «باس از اینجا برم بیرون....» احساس کرد که در یک سراشیب قرار گرفته است. با پیچ و تاب روی پاهایش بلند شد و دستهایش را به دیوار گرفت. هیاهوی آب را شنید.

نور زرد رنگ چراغ جیبی را حرکت داد. خانم هارتفیلد در طرف راست او، در جائی که کف اطاق با شیب به دیوار وصل می شد، به صورت V دمرو افتاده بود.

پسرک در تاریکی می خرید و می نالید: «مامان! مامان!» مان تبر را دید ولی پنداری نفهمید که نزدیک بوده است آن را بکار ببرد. می دانست که چه اتفاقی افتاده است؛ خانه یک بری شده بود، از یک طرف در سینه آب سیاه فرو رفته بود. خودش را مثل یک لحظه پیش ایستاده دید، خودش را دید که ایستاده و تبر را بالای سر خانم هارتفیلد و دو کودکش نگهداشته است....

- پیداشون کردی؟ ها، پیداشون کردی؟

مان خودش را جمع کرد و لرزان سرش را با حرکتی گرداند. برنیکلی او را صدا می زد.

مان را برودتی فرا گرفت. روشنائی چراغ را به پنجره انداخت و چهره ای سیاه دید و آن سوی این چهره نواری از روشنائی که برآب کشیده می شد. نه... نه... حالا دیگر نمی توانست کسی را بکشد؛ حالا که یک نفر مواظب او بود نمی توانست آنها را بکشد.

چنان ایستاده بود که انگار به فولاد مبدل شده بود. آنوقت آه کشید، آهی سنگین مثل اینکه آخرین نفسش را برآورده مثل اینکه همه جهان را از سینه بیرون بدهد.

برنیکلی به پنجره آویخته بود و هنوز صدا می زد:

- بیا! بیارشون بیرون، قایق پای پنجره س، زود باش، من کمکت می کنم اونا رو میکشیم بیرون!

مان، مثل کسی که در خواب راه برود، به پسرک سفید پوست نزدیک شد و بازویش را گرفت. پسرک خود را پس کشید و فریاد زد:

- ولم کن، سیا!

مان با شانه هائی افتاده و لبهائی لرزان بالای سر او ایستاد.

جویده گفت:

- بریم تو قایق.

پسرک خیره نگاه کرد، بعد انگار از موضوع سر درآورد.

- مادرمو ببر...

مان مثل یک بچه کوچک اطاعت کرد و خانم هارتفیلد را به طرف پنجره کشید. دید که دستهای سفید پسرک به او کمک می کند.

- خواهر مو ببر!

مان بعد دختر خردسال را آورد. بعد پسرک رفت، آخر از همه مان از پنجره بیرون آمد.

 

 

متن کامل کتاب در این سایت ارائه شده است.

بخش بعدی متن را می‌توانید در در کرانه رود - قسمت دوازدهم مطالعه نمایید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 11584
  • بازدید دیروز: 5816
  • بازدید کل: 19606020