Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

در کرانه رود - قسمت هشتم

در کرانه رود - قسمت هشتم

نوشته: ریچارد رایت
ترجمه: محمود کیانوش

خدایا، خودت نگهدار ننه بزرگ باش! خدایا، نگهدار پیوی باش! خدایا، به منم کمک کن. لولو را بخاطر آورد که روی تخت مرمری دراز کشیده و دستهایش آویزان است. بستۀ بارانی ها را در دست داشت انداخت و هق هق کنان خم شد.

- چته، کاکا؟

- سرکار، خسته م! خدا شاهده خسته م!

مان برکف اطاق افتاد.

- واسه چی گریه می کنی؟

- سرکار، زنم مرد، مرد!

سرباز گفت:

- دکی، کاکاسیا، باس خوشحال باشی که تو یه همچی سیلی خودت نمردی.

مان با نگاهی تاریک از اشک به بارانی ها و چکمه ها خیره شد: «نه، خدایا! حالا نباس از پا بیفتم! اگه بهمین حال بمونم می فهمن که یه چیزی شده... حالا نباس واسه لولو گریه کنم...» چشمهای اشک آلودش را با انگشتانش پاک کرد.

- سرکار، اجازه میدین یه ذره آب بخورم؟

- اینجا آب خبری نیس، گشنه هستی؟

گرسنه نبود، ولی می خواست سرباز را خاطر جمع کند.

- بله آقا.

- یه ساندویچ هس میدم بهت بخوری.

- متشکرم آقا.

ساندویچ را گرفت و به آن گاز زد. نان خشک توی دهانش گلوله شد. آن را جوید و کوشید با آب دهانش نرمش کند. کاشکی این سرباز پیر از نگاه کردن به من دس ورمیداش... خواست لقمه اش را قورت بدهد و نان خشک که نفسش را بند آورد، به کندی از گلویش پایین رفت.

سرباز گفت:

- این ساندویچ حالتو بهتر میکنه.

- بله آقا.

در باز شد.

- خب عمو! قایق حاضره! بیا بریم!

ساندویچ را در جیبش گذاشت و دنبال سرباز به طرف پله ها رفت.

- سیاهه همینه؟

- آره؟

- خب، سوار شو، عمو!

مان، سوار شد؛ قایق دور زد؛ دانه های باران شلاق وار به صورتش خورد. سرش را به جلو خم کرد و دستهایش را به دو طرف قایق که با سرعت آب را می شکافت، گرفت. چشمهایش را بست و دوباره هارتفیلد را دید که در ایوان باریک پیدا شد و از پله ها پایین آمد. بار دیگر صدای دو تیری که با تپانچۀ خود شلیک کرده بود، شنید: «اما او پیش از اونکه من بهش تیر بزنم، به طرف من شلیک کرد!» بعد دوباره لولو را دید که روی تخت دراز کشیده و دست هایش آویزان بود. آنوقت صدای پیوی به گوشش رسید. خداحافظ! نفرت در روح او جوشید، دو سرباز را روی نشیمن جلو دید. سرهایشان را پایین آورده بودند. هر آن ممکنه باخبر بشن... تپانچه اش را درست تنگ رانش جا گرفته بود: «اگه با تیر بزنمشون و قایق رو ببرم چطور میشه؟ نه! نه! بهتره صبر کنه تا به سد برسه. اونجا بالاخره آشنائی گیرش میاد. اونا بهش کمک میکنن. میدونست که بهش کمک خواهند کرد. و سفید پوستا ممکنه اونقدر سرشون گرم ناراحتی سد باشه که اصلاً تو خیال یه پیر مرد سیاه بدبخت نباشن... ممکنه بتونم برنم به چاک...»

قایق از سرعتش کاست. درجلو دودکش سیاه کارخانۀ سیمان نمودار شد. بالای سر مان ده ها نورافکن باد بزنی بزرگ در زمینۀ باران تصویر کرد. همینکه قایق از مدخلی گذشت و به پای سکوئی کشیده شد، مان چراغها و سربازان را دید و صدای مردانی را که داد می زدند، شنید. مردان سیاه پوست در لبۀ سکوها ایستاده بودند و کیسه های ماسه و سیمان را در قایق ها بار می کردند. رشته های طویلی از قایق ها در فاصلۀ سد و کارخانۀ سیمان در رفت و آمد بود. مان احساس گیجی کرد؛ قایق به نوسان درآمده بود. سربازها با صدای بلند فرمان می دادند. افسری جلو آمد و فریاد زد:

- ببریدش!

- چشم!

- خب، یکی دیگه اینجا داریم، بیا پسر، بپر بالا.

پسری سیاه پوست جلو آمد.

پرسید:

- قربان، ممکنه یه ذره آب بخورم؟

- نمیشه، خفه! اینجاها از آب خبری نیس! سوار قایق شو!

- چشم آقا.

مان تکانی خورد تا جا باز کند. اکنون حالش بهتر شده بود. به میان طایفۀ خود آمده بود. شاید حالا دیگر میتونس فرار کنه. شنید افسر با سربازان حرف می زند.

- اوضاع چطوره؟

- کمی خرابه؟

- سیل چطور؟

- هنوز از سمت شمال طغیون میکنه!

- فکر میکنی دوام بیاره؟

- میترسم نیاره!

- بازم ترک ور داشته؟

- دو جاش داره ترک ورمیداره!

یکی از سربازان سوت زد:

- خب، راهش بنداز.

- چشم.

قایق درحالی که آب را می شکافت، حرکت کرد.

- آقا، سیگار دارین؟

مان سرش را برگرداند و به پسری که در کنارش نشسته بود نگاه کرد.

- نه، من سیگار نمی کشم.

پسر گفت:

- اوه، دلم میخواد اونا بذارن که من یکی از قایق ها رو برونم.

همینکه به نزدیک سد رسیدند، مان صف های دراز و سیاه رنگ مردان را در بالای سد مانند مار ول می خورند، دید. در جلو خود رودخانه را مثل دست زنده و سردی که بر صورتش کشیده شود، احساس کرد. سد پشته ای بود از زمین خشک در میان دو حیطۀ آب سیاه رنگ. مردان روی سد مانند شبح های تیره آرام می جنبیدند. کیسه های سنگین را روی شانه های خود می کشیدند و موقعی که به نقطۀ معینی می رسیدند آنها را خالی می کردند. آنوقت برمی گشتند و آهسته و خمیده پشت می رفتند تا کیسه های دیگری بیاورند. فانوس هائی با روشنائی زرد و بطور نامنظم تاب می خورند، و همینکه کسی از جلوی آنها می گذشت، روشنائی آنها با کورسوئی ناپدید می شد و باز بلافاصله به چشم می خورد. لب آب مردان قایق ها را خالی می کردند. پشت سرشان سربازان تفنگ بدست می ایستادند. مان بی حرکت ماند و نگاه کرد.

ناگهان آشوبی پدید آمد. سوت خطر کشیده شد. صفهای دراز مردان در بالای سد به صورت تودۀ سیاه و پیچانی درآمد. صداها برخاست، و به فریادی بسیار بلند تبدیل شد. همهمه ای مبهم و طنین دار، شبیه زمزمه ای دور دست در یک صدف دریائی، پیچید و هرلحظه بلند تر شد. مان در ذهن خود گفت: خدایا! سد شکسته! قایق ها را دید که از مردان پر می شد. همینکه موتور آنها بکار افتاد، غرشی رعد مانند برخاست. سربازانی که روی صندلی جلو قایق او نشسته بودند، با یکدیگر با فریاد حرف می زدند.

- جیم، بهتره دور بزنیم!

قایق دور زد و به قصد بازگشت حرکت کرد:

- صب کن اون قایق برسه، ببین چی شده!

از سرعت قایقشان کاسته شد و قایق دیگری به آنها رسید.

- چی شده؟

- سد رو آب برد!

- جیم، بذار پشتش!

مان نفسش را در سینه حبس کرد. پشت سر او فریادها بلند بود، و از فریادها بلندتر سوت خطر و در زمینۀ سوت خطر غرش بلند امواج گسیخته.

 

 

متن کامل کتاب در این سایت ارائه شده است.

بخش بعدی متن را می‌توانید در در کرانه رود - قسمت نهم مطالعه نمایید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2796
  • بازدید دیروز: 2554
  • بازدید کل: 23020362