Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

در کرانه رود - قسمت سوم

در کرانه رود - قسمت سوم

نوشته:ریچارد رایت
ترجمه: محمود کیانوش

صدای بوب خاموش شد و آنها نالۀ لولو را از اطاق جلوئی شنیدند.

آبجی جف پرسید:

- داداش مان، میخوای ببریش؟

مان گفت:

- چارۀ دیگه ای ندارم. سعی میکنم بعد از اونکه لولو رو بردم مریضخونه، قایق رو به سفید پوستا پس بدم. اما دلم میخواست که این قایق رو ندزدیده بودی. بوب ولی حالا دیگه مجبوریم ازش استفاده کنیم. من نمیخوام مزاحم این سفید پوستا بشم....

ننه بزرگ گفت:

- من سوار قایق نمیشم! من امروز پام رو از اینجا بیرون نمیذارم که به پیشواز مرگ برم!

مان گفت: پس همینجا بمون و تو آب غرق شو! من لولو رو میبرم مریضخونه!

ننه بزرگ به گریه افتاد و از در بیرون رفت. آبجی جف او را دنبال کرد.

پیوی پرسید:

- بابا، منم بیام؟

- آره، لباستو بپوش. و به ننه بزرگ هم بگو که اگه نمیخواد اینجا بمونه لباسشو بپوشه، واسه اینکه من همین الان راه میفتم!

بوب پریشان بود. لب هایش را جمع کرد، بهم فشار داد و چشم هایش را به سقف انداخت.

- بردن قایق از اینجا تا مریضخونه کار خیلی مشکلیه. وجب به وجب باس برخلاف جریان آب پارو بزنی، و قایق هم که پر آدم باشه جونت به لب میرسه. آب چار متر عمق داره و جریانش تند و خطرناکه.

مان آه کشید:

- چارۀ دیگه ای ندارم.

- بهتره یه چیزی با خودت ببری.

مان گفت:

- باس تفنگمو ور دارم. اما خیلی ناراحتم که تو مجبور شدی قایق این سفید پوستا رو بدزدی....

صدائی شبیه یک طنین دور دست بر فراز آب لغزید.

- داداش مان! آهای، داداش مان!

بوب گفت:

- این باباموریه.

مان در را باز کرد. فضای بیرون قیرگون بود. مردی بلند بالا در قایق پاروئی ایستاده بود و با دستش در کنار پله ها طنابی را نگهداشته بود.

- توئی، داداش مان!

- حالت چطوره، بابا؟

- شما هنوز هیچکدومتون نرفتین؟

- همین الان میخوایم راه بیفتم. نمیای بالا؟

- الساعه میام.

موری از پله ها آمد بالا، در آستانۀ در ایستاد و دستهایش را برهم مالید:

- آبجی لولو چطوره؟

- میخوایم ببریمش صلیب سرخ...

- میخوای بگی بچه ش بدنیا نیومده؟

- بابا، او خیلی کوچیکه و بی دکتر نمیتونه بزاد.

- خدایا، رحم کن! میشه برم ببینمش؟

مان به اطاق لولو که میوۀ کاجی در آنجا دود می کرد و سایه ها را روی دیوار میلرزاند، رفت. بوب، پیوی، آبجی جف، ننه بزرگ، موری و مان در اطراف تختخواب ایستادند. لولو روی ملافه ها دراز کشیده بود و توی لحافی ضخیم پیچیده شده بود.

موهایش پریشان و صورتش نمناک بود، و نفس نفس می زد.

موری پرسید:

- آبجی لولو، حالت چطوره؟

لولو با ناتوانی به او نگاه کرد. او زنی بود کوچک اندام با چشمان درشت و براق. دستهایش در دو طرف او دراز شده بود و پنجه هایش لحاف را چسبیده بود.

موری دوباره پرسید:

- حالت چطوره؟

ننه بزرگ گفت:

- خیلی ضعیفه.

موری به طرف مان برگشت:

- گوش کن، حالا که میخوای با این قایق بری شهر باس خیلی مواظب باشی. این سفید پوستا باعث دردسر میشن و جریان آب هم که خیلی تنده.

مان از پای تختخواب به طرف کمد برگشت، تپانچه اش را از توی کشو اول بیرون کشید و آن را توی جیبش لغزاند.

پیوی پرسید:

- بابا، اون چیه؟

مان گفت:

- هیس!

موری گفت:

- خواهرا، برادرا، بیان همه زانو بزنیم و دعا کنیم.

همه به زانو افتادند. لولو نالید. لحظه ای پردۀ آبی فام آذرخش اطاق را روشن کرد، بعد غرش سخت رعدی بلند شد که انگار کرۀ زمین را بلرزه درآورد. تا آخرین طنین غرش رعد دور نشده بود، هیچکس حرف نزد:

«ای خدای قادر متعال که در آسمانی، ما بازم در مقابل تو زانو میزنیم، سر تواضع فرو میاریم و از تو تقاضای بخشش و رحمت می کنیم! خدایا، ما امروز اینجا هستیم! اگه تا بحال صدای ما رو نشنیده ی، امروز اینجا هستیم! حالا محتاجیم به تو که بهمون کمک کنی و راه رو بهمون نشون بدی! خدایا، به این مردم بیچاره کمک کن! خدایا، دردش رو آروم کن، واسه اینکه تو خودت گفتی زن باس بچه هاشو با درد به دنیا بیاره....

مان چشمهایش را بست و دستهایش را روی کشاله هایش گذاشت. آن درد خفیف و گنگ دوباره در سرش راه یافته بود. از ته دل آرزو می کرد که بابا موری هرچه زودتر دعایش را تمام کند، چونکه دلش میخواست سوار قایق شود. تا موقعی که در آن قایق نبود احساس امنیت نمی کرد. اینکه بوب مجبور شده بود قایق را بدزد، پیشآمد بسیار ناگواری بود. اما حالا دیگر نمیشد کاریش کرد. فکر کرد که «هرچی زودتر سوار قایق بشیم بهتره. اگه سفید پوستا بیان اینجا و قایق رو بگیرن، باز همه مون همونجائی خواهیم بود که از اول بودیم. آره، باس بعد از اونکه لولو رو بردم مریضخونه قایق رو ببرم به سفید پوستا پس بدم. اوه، آره! شاید بابا موری قایق منو ببره و اجازه بده تا او داره به طرف تپه ها میره من سوار قایقش بشم؟ خدایا، خیلی خوب میشه! واسه در رفتن از گیر سفید پوستا این راه خوبیه! باس اینو بهش بگم....»

«خدایا، تو گفتی که اسمتو به زبون بیاریم تو جواب میدی! تو گفتی که دعا کنین مستجاب بشه! خدایا، امروز ما تو رو صدا می زنیم و به درگاهت دعا می کنیم! تو گفتی که به خون پسرت مسیح ایمون داشته باشیم، و ما امروز این ایمون رو داریم و منتظریم که تو بهمون کمک کنی! خدایا، قلب سنگ این سفید پوستای توی شهر رو نرم کن! قلب هاشون رو صاف کن! واسه اینکه، خدایا، تو گفتی فقط قلب های پاک هستن که میتونن واسه رحمت به درگاه تو بیان....»

مان چشمهایش را مالید و سینه اش را صاف کرد. فکر کرد که: «نه، هیچ فایده ای نداره که به بابا موری بگم قایق منو ببره. حتماً می پرسه علتش چیه و اونوقت من مجبورم بهش بگم بوب اون رو دزدیده. و بابا به کسی که بدونه کار بد کرده هیچ وقت کمک نمیکنه. شاید اگه به هارتفیل پیره بگم که واسه چی بوب قایقش رو دزدیده دیگه با من کلنجار نره؟ آره، باس وقتی قایقش رو بهش پس میدم خوشحال بشه و شاید هم بابا موری بتونه آبجی جف و بوب رو با قایقش به تپه ها برسونه؟ این خودش خیلی کمکه....»

«..... و محض رضای مسیح به ما یاری کن! آمین!»

موری برپا ایستاد و شروع به خواندن سرود کرد. دیگران با صدای آرام با او همآواز شدند:

«من دیگه شمشیر و سپر مو زمین میندازم؛

در کنار رود.

در کنار رود.

در کنار رود.

من دیگه شمشیر و سپرمو زمین میندازم؛

در کنار رود،

دیگه کاری به کار جنگ ندارم...

دیگه کاری به کار جنگ ندارم.

دیگه کاری به کار جنگ ندارم.

دیگه کاری به کار جنگ ندارم.

دیگه کاری به کار جنگ ندارم.

دیگه کاری به کار جنگ ندارم.

دیگه کاری به کار جنگ ندارم...

موری دهانش را با پشت دستش پاک کرد و به مچاله کردن کلاهش مشغول شد.

- خب، برادرا، خواهرا. من راه میفتم به طرف تپه ها خانوادۀ من همین الان اونجان. قایم پر از باره. اما اگه کسی دلش بخواد با من بیاد جای دو سه نفرهس.

مان گفت:

- میتونی آبجی جف، و بوب رو با خودت ببری؟

- البته!

ننه بزرگ گریه می کرد؛ کتش را به تن کشید و به راهرو رفت و بوب با بسته ای از آشپزخانه آمد. مان لولو را بغل گرفت و از جا برداشت. موری در را برای او بازنگهداشت. پیوی که خرس کوچولوی کهنه و پاره ای را به دست گرفته بود، آنها را دنبال کرد. آبجی جف میوۀ کاج را خاموش کرد. همه در آستانۀ در جلوئی درنگ کردند.

مان گفت:

- بوب، تو بهتره بری پائین و قایق رو محکم کنی.

پیوی گفت:

- بذارین من با شما بیام!

ننه یزرگ بازوی او را محکم گرفت و گفت:

- تو بیا اینجا!

بوب قایق را به پای پله ها کشید. مان آهسته و یک به یک پایین رفت.

موری با صدای بلند گفت:

- داداش مان، ناراحت نباش!

مان رفت توی قایق و لولو را روی نشیمن عقب گذاشت. بوب شانه های لولو را گرفت و او را نگهداشت.

مان، ننه بزرگ و پیوی را صدا زد:

- هر دوتون بیاین!

آنها در حالی که با احتیاط زیاد قدم برمی داشتند، آمدند.

موری در پایین آمدن به آنها کمک کرد.

گفت:

- همه تون رو پای تپه ها خواهم دید!

بوب و آبجی جف سوار قایق موری شدند. اول موری قایقش را به جلو راند.

- رفقا، من رفتم! خداحافظ، خدا پشت و پناهتون!

- خداحافظ!

مان پاروها را به چنگ گرفت. دسته آنها را برای اینکه صدا نکند. خیس کرد، آنها را در آب فرو برد و بیرون کشید و قایق بر سینۀ سیلاب سیاه پیش لغزید.

 

 

متن کامل کتاب در این سایت ارائه شده است.

بخش بعدی متن را می‌توانید در در کرانه رود - قسمت چهارم مطالعه نمایید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 11444
  • بازدید دیروز: 5816
  • بازدید کل: 19605880