Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

باتلاق - قسمت اول

باتلاق - قسمت اول

نویسنده: میکا والتاری
ترجمۀ: عبدالمحمد آیتی

عصر یکی از روزهای آغاز بهار، مرد غریبی – پس از طی راه درازی – به مزرعه آمد. او پس از رسیدن بقریۀ مجاور یکی از راههای فرعی را انتخاب کرده، از یک خیابان کاخ گذشته، و راهی را که از دامنۀ کوه می گذشت درپیش گرفته بود.

آبهائی که از تابش نیمروزه براه افتاده بودند اکنون دیگر یخ بسته زیرپاهایش صدا می کردند. جادۀ یخ بستۀ پیچ در پیچ کوهستانی زیر شعاع واپسین خورشید می درخشید.

مرد غریب از روی پل کهنه و پوسیده ای عبور کرد. رودخانۀ منجمد که اکنون در پرتو شفق، کبود بنظر میآمد قدری آن طرف تر در انحناء تپه ای می پیچید و ناپدید می گشت.

زمینهای زراعتی که با شیب نسبتاً تندی از دو جانب برودخانه می پیوستند، بقطعات منظمی تقسیم شده و هرقسمت با سیم خاردار مجزا شده بود.

در این زمینها هیچ محصولی دیده نمی شد. فقط در میان قطعات برفی که هنوز زمین را پوشانده بود بقایای محصول سال قبل بچشم می خورد.

شیشه های پنجره های دهکده زیر شعله گلگون آفتاب غریب از دور مانند اطلس ارغوانی رنگی بنظر میآمد. تیرهای تلگراف که عریان و خاموش سربرآسمان افراشته بود، تنها چیزی بود که در آن مزارع گشاده خود نمائی می کرد.

جاده ایکه کم کم به بالای تپه منتهی میشد پراز چاله چوله بود. از سرپیچ ها درختان نوشکفته در زمینهای تیره رنگ دور دست دیده میشد. اینجا و آنجا تلهای  کوچک ریگ که – عابر به یازده تای آنها برخورد کرد پراکنده شده بود.

مرد غریب در این روزها راه زیادی را طی کرده بود. در خود احساس خستگی می کرد. کم کم این خستگی روح او را نیز فرا گرفته بود مثل کسیکه تمام روز را بکار دشواری پرداخته باشد.

در مقابلش کنار مزارع، بردامنۀ کوه، انبار خاکستری رنگ غلات دیده می شد.

از یک قسمت مشجر گذشت و وقتی به فضای باز جاده رسید کمی توقف کرد. به عقب نگاه کرد، سپس برگشت و چشم انداز جلوی خود را وارسی نمود و فوراً راهش را بطرف مزرعه کج کرد. خیلی از ده دور شده بود. در اینجا آسمان را از پائین کوه بلند تر میدید. می توانست همۀ خانه های ده را با آنکه خیلی کوچک بنظر میآمد از دور تشخیص بدهد.

رودخانۀ یخ بسته ای که آن وقت به رنگ کبود میدید حالا بنظرش تیره رنگ میآمد. وقتی راهش را از سر گرفت منظرۀ دیگری در مقابلش گسترده شد.... بین کوه و جنگل دریاچۀ کوچکی بود که سطح یخ بستۀ نقره فام آن آخرین اشعۀ خورشید را منعکس می کرد. توی زمینهای اطراف دریاچه گودالهای کوچک آب و چند درخت دیده می شد. قدری آن طرف تر میان درختان کوتاه و بلند یک عمارت روستائی مشاهده کرد این خانه را روی زمین نسبة مرتفعی بین دریاچه و کوه ساخته بودند. مرد غریب لحظه ای درنگ کرد، نگاهش روی خانه های روستائی لغزید و مثل کسیکه تصمیم خود را گرفته باشد بآنسو براه افتاد. این خانه یک طبقه و از چوب ساخته شده بود. رنگ قرمز دیوارهای آن در اثر مرور زمان و ریزش باران ریخته چوب چرک و کهنه اش پیدا بود. از دودکش آن یک رشته دود به هوا می رفت و در کنار بام یک باد سنج نصب کرده بودند. اطراف عمارت دیوار نداشت تنها نردۀ خاکستری رنگی آن را از مزرعه جدا میکرد. در قسمت پائین از آجر قرمز برای چارپایان طویله ای و آن طرف تر در گوشۀ دور افتاده ای کنار جوی آبی که از دریاچه منشعب میشد حمامی بنا کرده بودند. دیوار حمام از دود سیاه شده بود.

کم کم شفق قرمز غروب که از پشت درختان جنگل میدرخشید ابتدا به کبودی گرائید و سپس تاریکی برفضا مستولی شد. مرد غریب اطراف بنا را وارسی کرد از یکی از پنجره ها نور چراغی به بیرون میتابید. مرد از زیر سیم برق براه افتاد و تیرهای چراغ را که تازه رنگ کرده  بودند یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت.

درآنحال که بطرف روشنائی گام برمی داشت شبحی را دید که جلو پنجره آمد و راه نور را گرفت... حس کرد کسی او را می بیند و بعد با خود اندیشید: « از کجا آمده است و بکجا میرود! شب هنگام وارد منطقۀ ناشناسی شده و تنها راهنمای او نور کمی است که از پنجره ای میتابید....» خسته شده بود. پاهایش را بزمین می کشید گوئی سنگینی کوله بارش را حالا احساس می کرد. مثل اینکه هیچ چیز برای او معنی و مفهومی نداشت نه آن خانه و نه آن شبحی که جلو پنجره را گرفته بود.... هیچ چیز!.... می خواست گذشته را با همۀ رنجها و راحت هایش به فراموشی بسپارد. زیرا میان او و ایام گذشته مانعی بود که عبور از آن برایش امکان نداشت. او امروز مسافری بود که در راه ناشناسی قدم برمی داشت. و اکنون وارد مزرعه ای شده بود که نمی دانست مال کیست و نمی دانست بخانه چه کسی وارد می شود.

از در شکسته ای آهسته داخل شد. از پله های کهنه ای شروع کرد به بالا رفتن. وارد دالانی شد. تخته های کف دالان زیر سنگینی بدنش صدا می کرد. راه اطاق نشیمن را پیدا کرد و در زد و سپس در را به آرامی گشود و کنار در، نزدیک بخاری سفید بزرگی ایستاد. و آهسته مثل کسیکه می ترسید ساکنان خانه را هراسان کند گفت: «شب بخیر!» و کلاهش را برداشت و به پیشانی اش دست کشید و منتظر جواب ایستاد.

لامپ بدون سرپوشی که از سقف آویخته شده بود خانه را روشن می کرد. سه نفر در این اطاق سکونت داشتند. در قسمت آخر میز، مرد جوانی آرنجهایش را به میز تکیه داده روزنامه می خواند. با حالت اخم کرده زیرچشمی به مرد غریب نگاه کرد. روی میز بقایای غذا و یک ظرف خالی سوپ، چند تکه نان، چند تکه ماهی و سه بشقاب بود.

روی نیمکت چوبی درازی کنار پنجره جنوبی اطاق پیرمردیکه پیراهن آستین گشاد پوشیده بود نشسته و چشمه های ازهم گسیختۀ یک تور ماهیگیری را درست می کرد. مرد لحظه ای از کار ایستاد تا با چشمان ضعیف خود مرد غریب را به بیند. صورت لاغر او از رنج فراوان حکایت می کرد. مثل کسیکه چیز وحشتناکی دیده باشد بدون آنکه حتی پلکهایش را بهم بزند او را برانداز کرد.

نفر سوم زنی بود با پیراهن پنبه ای و پیشبندی کثیف که بین بخاری و منبع آب ایستاده بود. آستینهایش را بالا زده دستهای سفید و زیبایش را بیرون انداخته بود. مرد غریب نگاهی باو انداخت، آن دستهای ظریف و انگشتان بلند که از کثرت کار و سردی به پشت سرریخته بود. هیچ رازی از چهره اش خوانده نمیشد. قیافه ای آرام و سرد و جامد داشت. با چشمان آبی اش بدون خوف و هراس تازه وارد نگاه کرد. مرد غریب احساس کرد که آن چشمان آرام و آبی بدون آنکه سخنی بگوید او را شناخته اند و درحالیکه سستی خواب آوری او را گرفته بود بخاطرش گذشت که بطور مسلم، صاحب این چشمها پیش از آنکه یک زن معمولی و ساده باشد معمائی عجیب و پیچیده است.

زن با بی اعتنائی سرش را تکان داد و در جواب تازه وارد گفت:

«شب بخیر».

مرد غریب آهسته کوله بارش را برزمین گذاشت و روی یک صندلی باریک کنار همان در نشست. بعد کلاهش را برداشت و روی زانوهایش گذاشت.

گویا عادت مردم این سرزمین آن بود که دیر بحرف میآمدند و تنها کودکان و احمقان بودند که از مهمانهای ناشناس خود می پرسیدند چکار دارد.

پیرمرد کارش را از سرگرفت و زن هم به پاک کردن میز مشغول شد. زن بلند قد و خوش اندام بود. چکمه ای از همانهائیکه غالباً گله دارها می پوشند بپاداشت که تاپالۀ گاو روی آن خشک شده بود.

مردی که پشت میز نشسته بود و روزنامه می خواند، بانگاه پرکینه ای تازه وارد را می نگریست. بار دیگر به مرد غریب احساس مبهمی دست داد. اما از اینکه دراین شب تاریک در اطاق گرمی آرام زیر نور چراغ نشسته است در خود احساس خوشی کرد.

تازه وارد مردی را که روزنامه می خواند با نگاه دقیقی برانداز کرد:

چهره ای عبوس و گرفته، چشمان آبی و نگاهی نافذ و شرربار و موهائی نرم و دهانی گشاد و لبانی کلفت و احمقانه و دندانهائی کج و خراب داشت. با دستهای زمختش روزنامه را محکم گرفته بود. غریب با خود فکر کرد که از اینگونه قیافه های کودن زیاد دیده است. لحظه ای بعد پیرمردی که با دستهای لرزان و لاغرش شبکه های تور ماهیگیری را درست می کرد پرسید:

آقا شما از کجا میآیید؟

زن دست از کار کشید تا به مرد غریبه نگاه کند. اصولاً چون این مزرعه از راه پرت افتاده بود کمتر کسی به آنجا میآمد مگر اینکه با ساکنان آن مخصوصاً کاری داشته باشد. این بار زن فکر کرد بتواند غرض آمدن این مسافر را حدس بزند. زیرا از چندی پیش انتظار چنین کسی را داشت. در این حال هرسه با قیافه های منتظر او را نگاه کردند مرد با کمی تردید بدون آنکه بآن سؤال جواب بدهد گفت:

برای آن کاری که در مزرعه دارید آمده ام.

مردیکه پشت میز نشسته بود نگاهی بزن کرد و با عصبانیت روزنامه اش را کنار گذاشت و درحالیکه گونه هایش قرمز شده بود و از چشمانش آتش خشم زبانه می کشید گفت:

ما در اینجا بکسی احتیاج نداریم.... چه چیز این فکر را بسر شما انداخته است؟

مرد غریب اگرچه از این عبارت تعجب کرد اما چندان عکس العملی در قیافه اش نمودار نشد. بعد با نگاه تحقیرآمیزی مرد را نگریست، رو بزن کرد و بآرامی گفت:

من اعلان را در روزنامه خواندم و فکر کردم اگر بیایم کاری به من رجوع خواهد شد....

زن سرش را تکان داد و درحالیکه با دست صندلی را نشان می داد و به مرد غریب با لحن ملاطفت آمیزی گفت: «ممکن است نزدیکتر بفرمائید» نگاه تندی به مرد که هنوز آثار خشم از چهره اش هویدا بود انداخت. بمجرد این نگاه چهره عبوس مرد دگرگونه شد، شانه هایش فرو افتاد، دهانش بوضع اول برگشت، و شعله غضبی که از چشمانش زبانه می کشید خاموش گشت و نگاهش مثل اول بی معنی و خالی از احساس گردید.

مرد غریب کوله بارش را روی زمین رها کرد، چند قدم برداشت و پهلوی پیرمرد روی نیمکتی که به دیوار چسبیده بود نشست. زن همانطور که به ملایمت سؤال می کرد از او پرسید: «شما نسبت به مردم این منطقه چه نظری دارید؟» مرد غریب سرش را به علامت منفی تکان داد. زن دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:

معلوم می شود از راه دوری می آیید؟

مرد جواب داد:

از فلاند شرقی...

زن با دقت بیشتری متوجه او شد زیرا از یک منطقه صنعتی نام برده بود. و دوباره پرسید:

شام خورده اید؟

و در این حال بشستن ظرفها پرداخت و آب گرمی را که در گوشه اجاق برای اینکار آماده کرده بود روی ظرفها ریخت. مرد غریب بدون اینکه باو نگاه کند، به دروغ گفت:

گرسنه نیستم.

مردیکه پشت میز نشسته بود سیگارش را آتش زد و چوب کبریت را زیر میز انداخت. و سپس از جایش برخاست و بطرف مرد غریب رفت. دود سیگارش را از گوشۀ لب بیرون می فرستاد. بعد با دستش ضربۀ معنی داری به میز نواخت و گفت:

واقعاً این طور است؟.... تا این درجه؟... چه چیز شما را باین مزرعه کشاند؟

مرد غریب اصلاً ازجایش تکان نخورد حتی باو هم نگاه نکرد و همانطور که جلوش را نگاه می کرد ساکت ایستاد این وضع پیرمرد را خیلی عصبانی کرد این بود که نیم خیز شد و گفت:

کسی که برای پیدا کردن کار بجائی میرود لااقل به سؤالهای که از او می کنند جواب می دهد... کو؟ ... شهادت نامه های شما کو؟ لابد می دانید که باید شهادت نامه داشت. فرضاً هم که کارگر بخواهیم هر ولگردی را که در خانه را بزند استخدام نخواهیم کرد.

مرد غریب به سوراخهای کفش و کت کهنه و کم ارزش خود که از پارگیهای آرنجش جامۀ میل میلش نمودار شده بود فکر می کرد. کم کم در اثر گرمی اطاق از لباسهای سرد و یخ زده اش بخار برخاست و بوی عرق و چرک بدنش را در فضا پراکنده ساخت. مرد غریب که با قیافۀ درهم و گرفته سرش را پائین انداخته بود بآرامی پاسخ داد:

بله... دو شهادت نامه دارم...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: شنبه 1 آذر 1399 - 09:56
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 510

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4580
  • بازدید دیروز: 9554
  • بازدید کل: 16432292