Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت دوم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت دوم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریکائی)
مترجم: نجف دریا بندری

سه تا از ما بچه ها همیشه با هم بودیم و چون از همان ابتدا همدیگر را دوست میداشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاس باومن بود، پسر رئیس محکمۀ محلی؛ دیگری زپی ولمه یر پسر صاحب مسافر خانه بزرگ ده بنام «گوزن طلایی» که درختهای باغ زیبای آن تا لب رودخانه دامن می گستردند و قایق تفریحی کرایه ای داشت؛ و نفر سوم هم من بودم که نامم تئودور فیشر است و پسر ارگ زن کلیسا هستم.

پدرم درعین حال رهبر نوازندگان دهکده، معلم ویولون، آهنگساز، تحصیلدار مالیات ده، خادم کلیسا و روی هم رفته یکی از افراد مفید دهکده بود که عموم مردم به او احترام میگذاشتند. ما بچه ها تپه ها و جنگلهای اطراف ده را همانطور که پرندگان میشناختند بلد بودیم، زیرا اوقات فراغت را به گردش در میان تپه ساران و جنگلها میگذراندیم یا لااقل هرگاه مشغول شنا یا قایقرانی یا ماهیگیری یا طاس ریختن یا سر سرک بازی در سراشیبی تپه نبودیم به اینکار میپرداختیم.

به علاوه مجاز بودیم که در باغ قلعۀ شاهزاده گردش کنیم، در صورتی که هیچکس دیگر چنین اجازه ای نداشت. علت این بود که مستخدم پیر قلعه، یعنی فلیکس برانت ما را دوست میداشت و ما شبها غالباً به باغ قلعه میرفتیم و پای صحبت آن پیرمرد می نشستیم.

پیرمرد دربارۀ زمان قدیم و عجایب و غرایب صبحت میکرد. و ما با او چپق میکشیدیم (خود او چپق کشیدن را به ما یاد داده بود) و قهوه مینوشیدیم؛ چون او به جنگ رفته و در محاصرۀ شهر وین شرکت کرده بود و همانجا، هنگامی که ترکها شکست خورده بیرون رانده شدند، در میان غنائمی که بدست آمد چندین گونی قهوه بود و اسرای ترک اسم و خواص آنرا گفتند و شرح دادند که چگونه میتوان نوشیدنی مطبوعی از آن تهیه کرد؛ و اکنون دیگر آن پیرمرد همیشه قهوه داشت؛ هم برای آنکه خود بنوشد، و هم آنکه مردم بی اطلاع را متعجب و متحیر سازد. وقتی که هوا طوفانی میشد او شب ما را نزد خود نگه میداشت و هنگامی که بیرون برق میدرخشید و رعد میغرید او دربارۀ ارواح و اشباح و انواع سرگذشتهای هراس انگیز و جنگ و جنایت و بریدن دست و پا و این قبیل چیزها برای ما سخن میگفت و محیط درون اطاق را جای خوش و مطبوعی میساخت.

فلیکس برانت این سرگذشتها را بیشتر تجربۀ شخص خودش برای ما نقل میکرد. او در عهد خود ارواح و اجنه و جادوگران بسیاری دیده بود و یکبار نیمه شب در طوفانی سهمگین در کوهستانها گمشده بود و در روشنایی برق شکارچی وحشی بنظرش آمده بود که با اشباح سگان خود او را تعقیب میکند. یکبار نیز بختک را دیده بود و چندین بار با خفاش بزرگی برخورد کرده بود که خون مردم را وقت خواب از رگ گلویشان میمکد و با بالهای خود آنها را باد میزند تا همچنان در خواب بمانند و بالاخره بمیرند.

فلیکس به ما دل میداد که از چیزهای خارق العاده از قبیل اشباح و ارواح نترسیم. میگفت اینها آزارشان به کسی نمیرسد بلکه فقط برای خودشان گردش میکنند، چون تنها و دلتنگ هستند و در پی محبت میگردند. ما هم به موقع خود فهمیدیم که نباید بترسیم و حتی شبها با او به یکی از زیر درختهای قلعه که پاتوق ارواح بود میرفتیم، اما روح فقط یکبار ظاهر شد، آنهم بطوری که به دشواری دیده میشد عبور کرد و بی صدا از میان هوا گذشت و ناپدید گردید و ما لرزه ای بر اندام خود احساس نکردیم، چون فلیکس خیلی خوب به ما درس جرأت و جسارت داده بود. او میگفت که این روح گاهی به سراغ من می آید و با کشیدن دست سرد و مرطوب خود روی صورت من از خواب بیدارم میکند، اما هیچ صدمه ای نمیرساند بلکه فقط جویای توجه و همدردی است. اما از همه عجیب تر این بود که او فرشته نیز دیده بود – آنهم فرشتۀ واقعی – و با آنها حرف هم زده بود. میگفت فرشته ها بال ندارند و لباس میپوشند و طرز حرف زدن و رفتارشان عیناً مانند اشخاص عادی است و اگر کارهای عجیبی که از دست آدمیزاد ساخته نیست نمیکردند کسی نمیتوانست آنها را بشناسد. به علاوه آنها حین صحبت کردن ناگهان ناپدید میشوند و اینهم کاری است که از هیچ بنی آدمی ساخته نیست. پیرمرد میگفت که فرشتگان خوش صحبت و بشاشند و مانند ارواح افسرده و غمگین نیستند.

یک روز ماه مه، پس از آنکه شب از این قبیل حرفها زده بودیم، از خواب برخاستیم و با فلیکس برانت ناشتایی خوردیم و بعد از قصر سرازیر شدیم و از روی پل گذشتیم و به تپه ساران طرف چپ رفتیم و به قلۀ تپه ای که یکی از نقاط دلخواه ما بود رسیدیم و در آنجا در سایۀ درختان روی سبزه ها دراز کشیدیم تا خستگی درکنیم و چپق بکشیم و دربارۀ عجایب و غرایب دنیا صحبت کنیم، زیرا این چیزها هنوز در خاطرمان زنده بودند و ذهن ما را بخود مشغول میداشتند. اما نتوانستیم چپق مان را چاق کنیم، چون سنگ چخماق و قطعه فولادمان را جا گذاشته بودیم.

چیزی نگذشت که پسربچه ای آهسته بسوی ما آمد و نشست و با لحن دوستانه ای شروع به صحبت کرد – گویی با ما آشنایی داشت. ولیکن ما جوابش را ندادیم، چون او آدم غریبه بود و ما عادت نداشتیم با غریبه حرف بزنیم و از او خجالت میکشیدیم. او لباس نو و خوبی بتن داشت و خوشگل بود و چهرۀ گیرا و صدای خوشایندی داشت و آرام و فارغ البال میرسید و برخلاف بچه های دیگر خودش را جمع نمیکرد و نگران نبود. ما هم میخواستیم با او دوست بشویم. ولی نمیدانستیم چگونه شروع کنیم. بعد من به فکر چپق افتادم و پیش خودم گفتم که اگر به او تعارف کنم، آیا نشانی از محبت تلقی خواهد کرد یا نه؟ ولی بیاد آوردم که آتش نداریم و در نتیجه متأسف و بور شدم. اما او سرش را بلند کرد و با نگاه روشن و خرسندی گفت:

آتش میخواهید؟ اینکه چیزی نیست. من تهیه میکنم.

من طوری یکه خوردم که یارای حرف زدن نداشتم؛ چون حرفی از دهان من برنیامده بود. او چپق را برداشت و به آن فوت کرد و توتون چپق گرفت و سرخ شد و حلقه های دود آبی رنگ از آن به هوا برخاست. ما از جا پریدیم و میخواستیم پا به فرار بگذاریم، اما چون او با التماس از ما خواهش کرد که نرویم و به ما قول داد که صدمه ای نخواهد رساند، بلکه فقط میخواهد با ما دوست شود و به دنبال هم صحبتی میگردد، این بود که ما باز ایستادیم و چون حس کنجکاوی و اعجابمان تحریک شده بود میخواستیم برگردیم ولی جرأت نمیکردیم. او با لحن نرم و گیرای خود به دلجویی ادامه داد و ما وقتی که دیدیم چپق منفجر نشد و اتفاقی نیفتاد، رفته رفته اعتمادمان بازگشت و فوراً حس کنجکاوی ما بر ترسمان فائق آمد و بازگشتیم – اما آهسته و آمادۀ اینکه به محض دیدن علامت خطر مجدداً پا به فرار بگذاریم.

او مصمم بود که خیال ما را راحت کند و راه اینکار را نیز خوب میدانست: در برابر شخصی آنقدر جدی و ساده و مهربان، با آن زبان مسحور کنندۀ، انسان نمیتوانست بدگمان و ترسو باقی بماند. آری، او قلب همۀ ما را تسخیر کرد و چیزی نگذشت که ما با خیال راحت و آسوده پهلوی او نشستیم و مشغول گفتگو شدیم، و از یافتن چنین دوستی خوشحال بودیم. وقتی که احساس ناراحتی بکلی برطرف شد از او پرسیدیم که چگونه چنین کار عجیبی را آموخته است.

گفت که چنین کاری را هرگز نیاموخته بلکه مانند سایر امور – امور عجیب و غریب – برایش طبیعی است.

کدام امور؟

ای، چندتا، نمیدانم چند تا.

میگذاری ما ببینیم چطور این کارها را میکنی؟

دیگران گفتند: «خواهش میکنیم بکن.»

دیگر فرار نمی کنید؟

نه. باور کن دیگر فرار نمیکنیم. خواهش میکنیم، نمیکنی؟

چرا، با کمال میل. اما شما هم نباید قول خودتان را فراموش کنید.

ما گفتیم فراموش نمیکنیم و او به گودال آبی رفت و با قدری آب در فنجانی که از برگ درخت ساخته بود بازگشت و به آن دمید و آن را به دور انداخت. آب تبدیل به یک پاره یخ شده بود که شکل همان فنجان را داشت. ما مات و متحیر شدیم، اما این بار دیگر نترسیدیم، بلکه بعکس از اینکه آنجا بودیم خیلی هم خوشحال شدیم و از او خواهش کردیم که ادامه بدهد و کارهای دیگری بکند و او هم کرد. گفت هرجور میوه میل داشته باشیم میتواند برایمان تهیه کند، خواه فصل آن باشد و خواه نباشد. ناگهان همۀ ما به سخن آمدیم:

پرتقال!

سیب!

انگور!

او گفت: «توی جیبهایتان است.» و راست میگفت. از بهترین انواع میوه هم بود، ما آن میوه ها را خوردیم و پیش خودمان گفتیم کاش بازهم بود، اما هیچکدام چیزی برزبان نیاوردیم.

او گفت: «همانجایی که میوه های قبلی را پیدا کردید بازهم هست. هر قدر دیگر هم که میل داشته باشید موجود است. لزومی ندارد اسم آن چیزی را که میخواهید ببرید؛ تا وقتی که من پهلوی شما هستم همین قدر کافی است که آرزویش را بکنید تا پیدایش کنید.»

و او راست میگفت. هرگز چیزی باین خوبی و عجیبی ندیده بودیم. نان، کلوچه، شیرینی، آجیل، هرچه آدم میل میکرد، حاضر بود. او خودش چیزی نمیخورد، بلکه فقط نشسته بود و حرف میزد و برای سرگرم کردن ما پشت سرهم کارهای عجیب و غریب میکرد. یک سنجاب کوچولو از گل ساخت و آنرا رها کرد. سنجاب از درخت بالا رفت و بالای سرما روی شاخه ای نشست و به طرف ما واق واق کرد.

بعد سگی ساخت که چندان از موش بزرگتر نبود. آن سگ سنجاب را به شاخه های بالا درخت فرار داد و دور و بر درخت جست و خیزکنان بابرآشفتگی به او پارس کرد و درست و حسابی مثل سگ واقعی زنده و جاندار بود. این سگ سنجاب را از این درخت بآن درخت میراند و خودش آنرا تعقیب میکرد، تا اینکه هر دو در میان جنگل از نظر ناپدید شدند. ناشناس پرندگانی از گل میساخت و آنها را پر میداد. پرندگان چهچهه زنان پرواز میکردند و میرفتند.

سرانجام من دل به دریا زدم و از او پرسیدم که کیست.

به سادگی گفت: «فرشته» و یک مرغ دیگر را روی زمین گذاشت و دستهایش را بهم زد و آنرا پر داد.

این را که شنیدیم یک نوع رعب و وحشت ما را برداشت و دوباره ترسیدیم. ولی او گفت که ناراحت نشوید، علت ندارد از فرشته بترسید. و در هر صورت شما را دوست دارم.

عیناً به همان سادگی سابق و خالی از تظاهر به صحبت خود ادامه داد و در ضمن صحبت توده ای مرد و زن باندازۀ انگشت دست انسان، ساخت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: سه شنبه 22 مهر 1399 - 10:35
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1202

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7508
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126125