Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت هشتم

اسارت بشری - قسمت هشتم

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

فیلیپ از استودیو خارج شد و نمی دانست تا وقت شام چگونه وقت کشی کند. دوست داشت یک کار برجسته بکند. لیکور! البته نوشیدن لیکور یک کار برجسته به شمار می آمد و به همین جهت قدم زنان به طرف ایستگاه رفت. در پیاده روی مقابل کافه که میز و صندلی چیده بودند، نشست و سفارش لیکور داد. این مشروب را با تهوع و درعین حال با رضایت سرکشید. طعم آن تهوع آور ولی اثراتش پر جذبه بود. احساس می کرد تمام اجزای بدنش و ذره ذره وجودش دانشجوی هنرها شده است و از آن جا که با معده خالی مشروب می خورد، در روحیه اش نشاط خاصی جاری شده بود و در آن بالا بالاها سیر می کرد. به جمعیتی که در پیرامونش بودند، نگریست و احساس کرد همه مردم برادر او هستند. شاد و شنگول بود. وقتی به گراویه رسید، میزی که کلاتون پشت آن نشسته بود، پر بود اما به محض این که نگاهش با فیلیپ تلاقی کرد، به طرف او برگشته، صدایش کرد و برایش جا باز کردند.

شام ساده و مختصر بود و شامل یک بشقاب سوپ، یک ظرف گوشت، میوه، پنیر و نیم بطری شراب بود؛ اما فیلیپ توجهی به این که چه می خورد نداشت. همه نگاهش متوجه کسانی بود که دورا دور میز نشسته بودند. فلانگان باز هم آن جا بود. جوان آمریکایی کوتاه قد بینی کوفته ای بود که چهره ای شاد و خنده ای در دهان داشت. ژاکت نورفلکی با طرح های زیبا برجسته و بلوز یقه کیپ آبی رنگی به تن و کلاه پشمی فانتزی به سر داشت. در آن زمان بر محله لاتین تفکر امپرسیونیسم حاکم بود، اما از غلبه این مکتب بر سایر مکاتب رقیبش زمانی نگذشته بود و هنوز تازگی داشت و کارولوس دوران، بوگئور و سایرین علم طغیان علیه مانه، مونه و دگاس برداشته بودند.

ستایش این مکتب ها هنوز نشانه شکوهمندگی و فرهیختگی بود. ویستلر در کنار انگلیسی ها و هم میهنان خود و نیز مجموعۀ کارهای ژاپنی که با دقت و بصیرت برگزیده شده بود جناحی قدرتمند به حساب می آمد. استادان نقاشی با معیارهای تازه ای ارزیابی می شدند و شهرت و حرمتی که رافائل طی قرن ها برای خود محفوظ داشته بود، از دست رفته و جوانان به تمسخر به کارهای او می نگریستند و می گفتند همه کارهای رافائل در برابر نقاشی ای که ولاسکوز از سر فیلیپ چهارم کشیده و در موزه ملی موجود است، هیچ می باشد. فیلیپ دریافت که بحث درباره نقاشی در حال اوج گرفتن است. لاسان که او را در وقت ناهار نیز ملاقات کرده بود، بر صندلی روبروی او نشسته بود، جوانی لاغر اندام با صورتی کک مکی و موهای قرمز بود. چشمان سبز شفافی داشت. وقتی فیلیپ در جایی که برای او باز کرده بودند، نشست، همه نگاهها متوجه لاسان بود که می گفت: «رافائل تنها زمانی قابل تحمل بود که نقاشی های دیگران را کپی می کرد. وقتی کارهای پروگینوس یا پینتوریکیوس را تکرار می کرد، کارهایش به راستی ارزشمند و زیبا بود، اما وقتی به سبک رافائل قلم به دست می گرفت، با ریشخند شانه بالا انداخته ادامه داد: «فقط رافائل بود.»

لاسان آن چنان عصبی و هیجانی سخن می گفت که فیلیپ خود را از بحث کنار کشید، اما مجبور به پاسخ گویی هم نبود چون فلانگان ناشکیب شده فریاد زد:

- گور پدر هنر، بگذارید مشروبمان را بخوریم.

لاسان گفت: «فلانگان، دیشب مشروبت را خوردی.»

- دیشب به امشب چه؟! آدم در پاریس باشد و جز به هنر، به هیچ چیز دیگر فکر نکند.

با لهجه غلیظ غربی صحبت می کرد.

- در نظر من زندگی مهم است، زنده بودن اهمیت دارد.

مشتش را گره کرد بر میز کوفت: «من که می گویم گور پدر هنر.»

کلاتون با لحن جدیی گفت: «فقط نگو گور پدر هنر، بگو گور پدر زندگی تکراری.»

در میان جمع، آمریکایی دیگری هم بود. لباسش شبیه همان دو آمریکایی بود که فیلیپ در آن بعد ازظهر لوکزامبورگ دیده بود. چهره ای دوست داشتنی، باریک و مرتاض گونه با چشمانی سیاه. کمربند زیبایی به کمر داشت و در چهره اش حال و هوایی بود که یاد دزدان دریایی را در ذهن زنده می کرد. موهای پرپشت و سیاهی داشت که دایم روی چشمانش می افتاد و ژست دایمی او آن بود که با شتاب طره موهایش را از صورتش کنار بزند. شروع به صحبت درباره المپیای مانه کرد که بعدها در لوگزامبورگ نصب گردید.

- امروز به مدت یک ساعت در برابر این تابلو ایستادم و می توانم بگویم تصویر خوبی نیست.

لاسان کارد و چنگال خود را روی میز گذاشت. در چشمان سبزش شعله ای لهیب کشید. از خشم نفس نفس می زد، اما مشهود بود که می کوشد آرامش خود را حفظ کند.

- شنیدن نقطه نظرهای این وحشی امی جالب است – ممکن است بفرمایید چرا تصویر خوبی نیست؟

قبل از آن که آمریکایی سخن بگوید یک نفر دیگر با هیجان به میان حرف آنان دوید و گفت:

- منظورت این است که به تصویر آن همه گوشت نگاه کردی و گفتی خوب نیست؟

- این را نمی گویم. فکر می کنم سینه هایش را خیلی خوب تصویر کرده.

لاسان فریاد زد: «سینه را ول کن. نقاشی سراسر سحر و جادو است.»

و شروع به توصیف زیبایی های تصویر کرد، اما در دور این میز در رستوران گراویه آنان که می خواستند روده درازی کنند تنها می توانستند برای دل خودشان حرف بزنند و کسی گوشش به حرفهای آنان بدهکار نبود. آمریکایی با خشم کلام لاسان را قطع کرده گفت:

- منظورت این نیست که سرش را قشنگ کشیده؟

لاسان رنگ باخته از خشم شروع به دفاع از سر المپیا کرد. اما کلاتون که با لبخند تمسخر در گوشه ای نشسته بود به حرفهای آنان گوش می داد، کلام لاسان را قطع کرده گفت:

- بابا سر را به لاسان ببخشید. سر به چه درد ما می خورد. سر که در این نقاشی چندان اهمیتی ندارد.

لاسان فریاد زد: «بسیار خوب سر را به تو بخشیدم. برو خیرش را ببینی.»

آمریکایی پیروزمندانه در حالی که با دست طره مویی را که می رفت در کاسه سوپش برود کنار می زد گفت: «خوب در مورد آن خط سیاه چه؟»

لاسان خشمگین فریاد زد: «ای خدا از آن بالا آتشی بفرست و این کفر پیشگان را بسوزان. طبیعت با این تابلو چه ارتباطی دارد؛ کی می داند در طبیعت چه هست و چه نیست، باید طبیعت را از چشم هنرمند نگاه کرد. البته به مدت چند قرن نقاشان اسب هایی را که از روی مانع می پریدند با پاهای کشیده ترسیم می کردند، به خدا پاهایشان کشیده بود و در این مورد تا زمانی که مانه تشخیص داد که سایه ها رنگی هستند، سیاه کشیده می شدند، اگر ما اشیاء را در حصار تاریکی ها ببینیم، جهان را در میان خطوطی سیاه ترسیم خواهیم کرد و به خدا اگر علف ها را قرمز و گاوها را آبی ببینیم. آنها را قرمز و آبی ترسیم خواهیم کرد.»

فلانگان زیر لب نالید: «گور پدر هنر. می خواهم شرابم را بخورم.»

لاسان بی توجه به حرف فلانگان ادامه داد:

- حالا گوش کن، وقتی المپیا را در سالن به نمایش گذاردند، زولا در میان هوراهای مردم بی ذوق و بی فرهنگ و هیس هیس پیروان هنر سنتی و آکادمیسین ها و مردم عادی اظهار داشت: «من به آن روزی چشم دوخته ام که نقاشی مانه در موزه لوور در برابر تابلوی اودالیسک اینگرس آویخته شود و در مقایسه این دو اثر، اثر مانه برتری یابد. این طور خواهد شد و هر روز می بینیم که ما به آن زمان نزدیک تر می شویم. تا ده سال آینده المپیا در لوور خواهد بود.»

جوان آمریکایی درحالی که با هر دو دست طره موهای خود را از روی چشمانش با این امید که برای همیشه کنار برود، پس می زد، فریاد آورد: «هرگز، ظرف ده سال آینده آن تصویر خواهد مرد. این فقط تب زمانه است و این تب فروکش خواهد کرد. هیچ اثری نمی تواند به حیات خود ادامه دهد مگر آن که دارای خصوصیتی باشد که در ابعاد مکانی و زمانی مختلف آن خصوصیت را از دست ندهد.»

- آن خصوصیت چیست؟

- آثار هنری بزرگ نمی توانند بدون در برداشتن عناصر اخلاقی به حیات خود ادامه دهند.

لاسان با خشم فریاد زد: «آه خدای من، می دانستم می خواهد چه بگوید. او می خواهد از اخلاقیات حرف بزند.» دست هایش را به نشانه دعا بلند کرد:

«آه کریستف کلمب، آه کریسف کلمب چه مرضی داشتی که رفتی آمریکا را کشف کردی؟»

- راسکین می گوید.

اما پیش از آن کلام دیگری بر زبان آورد، کلاتون با ته چاقو به شیوه آمرانه ای بر میز کوفت.

«آقایان! آقایان!» از صدایش خشکی و آمریت به گوش می رسید.

- نامی شنیده شده که امیدوارم دیگر بار در این فضای منزه آن نام را نشنوم. آزادی گفتار محترم است اما باید ملاحظه آداب و اصول اخلاقی عامه را بکنیم. می توانید از بوگورئو در صورت تمایل صحبت کنید، با شنیدن این نام ابراز نا خشنودی می کنید، هرچند به دنبالش خنده خواهید زد، اما نباید اجازه دهیم که لب های منزه ما به نام هایی چون جان راسکین، جی. اف. واتز یا ای. بی. جونز آلوده شود.

فلانگان پرسید: «راسکین بالاخره که بود؟»

- او یکی از برجستگان عصر ویکتوریا بود. او راهبر سبک انگلیسی بود.

لاسان گفت: «سبک راسکین، یک وصله ناجور، به علاوه گور پدر بزرگان عصر ویکتوریا. هر وقت که روزنامه را باز می کنم و می بینم یکی از این بزرگان عصر ویکتوریا مرده اند، خدا را شکر می کنم که یکی از آنان کم شده است. تنها استعداد آنان طول عمرشان است و هیچ هنرمندی حق ندارد بعد از چهل سالگی به حیات خود ادامه دهد، چون وقتی هنرمندی بهترین اثر خود را خلق کرد بعد از آن هرچه می کند تکرار است. فکر نمی کنید که مرگ زود هنگام کیتز، شلی، بونینگتن و بایرون بزرگترین موهبت برای خودشان بوده است؟ اگر سوئینبرن در زمانی که اولین اثر او تحت عنوان «اشعار و غزلیات» به چاپ رسید، از این جهان رخت برمی بست چه نبوغی برای او قائل بودیم!»

این اظهار نظر خوشایند افتاد، زیرا هیچ یک از کسانی که در پیرامون میز بودند بیش از بیست و چهار سال نداشتند و این جمله به ذائقه آنان خوش آمد. آنان برای یک بار هم که شده متفق القول شدند، همه سکوت کرده به فکر فرو رفتند. در این میان یک نفر پیشنهاد کرد باید آتش بزرگی از چهل آکادمیسین بر افروخته شود و آثار شخصیت های بزرگ عصر ویکتوریا به مناسبت چهلمین سالگرد تولد آنان در آتش افکنده شود. این پیشنهاد با احسنت احسنت و هلهله حاضرین تصویب شد و مقرر گردید این بین آثار کارلیل، راسکین، تاکری، جی.اف. واتز، ای. بی. جونز، دیکنز، تنیسون، براونینگ، گلادستون، جان برایت و کابدن به شعله های آتش سپرده شود و در مورد جورج مردیث اندکی بحث شد، اما در مورد سوزاندن آثار ماتیو آرلوند و امرسون با رضایت خاطر و خشنودی توافق کردند و دست آخر به والتر پاتر رسیدند.

فیلیپ زمزمه کرد: «والتر پاتر، نه.»

لاسان با چشمان سبزش لحظه ای به فیلیپ خیره شد و سر تکان داد.

- کاملاً حق با شماست. والتر پاتر تنها توجیه گر و توصیف کننده مونالیزا است. کرانشاو را می شناسید؟ او پاتر را می شناخت.

فیلیپ پرسید: «کرانشاو کیست؟»

- کرانشاو شاعر است. او در این جا زندگی می کند. بیایید به دلیلا برویم.

لوکلوسری دلیلا کافه ای بود که عموماً آنان بعد از شام به آن جا می رفتند و عمدتاً کرانشاوا از ساعت نه شب تا دو صبح در آن کافه بود. اما فلانگان آن شب به حد کفایت مجادلات روشنفکرانه داشته بود و وقتی لاسان پیشنهاد داد او به طرف فیلیپ برگشت و گفت:

- هی، بیا جایی برویم که دخترها هستند. بیا به مونت پارناس برویم و آن جا لبی تر کنیم.

فیلیپ خنده ای کرد: «ترجیح می دهم به دیدن کرانشاو بروم.»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: پنجشنبه 2 مرداد 1399 - 07:46
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1588

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4078
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440754