Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

قرعه برای مرگ - قسمت اول

قرعه برای مرگ - قسمت اول

نوشته: واهه کاچا
ترجمه: قدسی کریم قوانلو

بریژیت مانسه برای آخرین بار نگاهی به میز شام افکند و قیافۀ رضایت آمیزی بخود گرفت، همه چیز مرتب بود، چیزی کسر نداشت، حتی نمکدانها که معمولاً در کشو میز آشپزخانه جا میماند  روی میز بود... یک مرتبه دیگر بشقابها را شمرد: «این مال فرانسواز، این مال ویلکر، این مال پییر...»

باین ترتیب مطمئن بود کسی فراموش نمیشود، نگاهی بساعت خود افکند: شش و نیم...

- حالا دیگر چکار می کنی؟

ویکتور، شوهرش پاسخی نداد. با قیچی، نوارهای کاغذی را میبرید و روی میز میگذاشت. بریژیت حرف خود را دنبال نکرد و به آشپزخانه رفت، در تنور اجاق فرنگی دو مرغ بریان میشد و بوی مطبوع آنها مشام را نوازش میکرد. سیب زمینی ها را پوست کنده و حلقه حلقه بریده بود، پیش غذاها در قاب جلوه میکرد، بریژیت با خوشحالی به مدعوین میاندیشید که از این پذیرائی شاهانه تعجب خواهند کرد، دو سال بود مرغ نخورده، طعم آنرا بکلی فراموش کرده بود، از وقتی کشورش بدست آلمانها اشغال شده بود این اولین بار بود که بریژیت موفق میشد اینهمه غذاهای خوشمزه را یکجا جمع کند. آخرین جشن تولدش بود...

وقتی بیاد بیست و دو سال سن خود افتاد بی اختیار به آینه که بالای ظرف شوئی نصب شده بود نگاه کرد خود را زیبا و دلپذیر دید.

- بریژیت.

مخصوصاً پاسخ نداد، صبر کرد صدای ویکتور بار دوم بلند شد:

- بریژیت، برایم آب بیار.

با تأنی گیلاس را پر از آب کرد!

- خیلی تشنه هستی؟

- تشنه نیستم. آبرا برای...

ویکتور آب را در ظرفی که پر از گرد سفیدی بود ریخت و آنرا بهم زد و خمیری ساخت و گفت:

- این چسب است، ببین، کمی چسب روی این نوار کاغذی میمالیم و.... آنوقت نوار کاغذی را برداشت و آنرا به شیشه پنجره چسبانید:

بریژیت اخم کرد و گفت:

- میخواهی بتمام پنجره ها...

ویکتور در حدود سی سال داشت، بلند قامت و لاغر اندام و در کار خود دقیق و وسواسی بود. دوست داشت به همه کار دست بزند، از پدرش یک دکان کتابفروشی و این آپارتمان وسیع را به ارث برده بود و اکنون با همسرش در آن براحتی زندگی میکرد.

- میخواستی اینکار را برای یک روز دیگر بگذاری. هنوز ریشت را نتراشیده ای، میهمانها الان خواهند آمد.

ویکتور لبخندی زد و همسرش را بوسید.

- از میهمانها رودرواسی ندارم، همه از دوستان نزدیکند.

- مواظب باش چسب دارد روی زمین میریزد.

نوار کاغذی را برداشت و آن را به شیشۀ پنجره چسباند.

ویکتور نوارهای سفید جدیدی روی سه پنجرۀ سالن چسباند، بعد از دور آنها را تماشا کرد و دست خود را با پارچه ای پاک کرد.

بریژیت گفت: مثل اینکه شیشه ها را زخم بندی کرده اند، مردم خیال می کنند شیشۀ پنجره ها شکسته و ما پول نداریم آنها را عوض کنیم.

ویکتور لبخندی زد، خوشحال بود، در جیب خود بجستجوی پاکت سیگار پرداخت.

- پاکت سیگارت را قایم کردم، امروز پنج تا سیگار کشیدی!

- ته سیگارها را چه کردی؟

- آنها را هم قایم کردم، اگر یک روزی دیدم اوقاتت تلخ است آنها را بهت خواهم داد.

- عجب بساطی است آدم سیگار هم نمی تواند پیدا کند!

- یکنفر در بازار سیاه حاضر است روزی ده پاکت سیگار بمن بفروشد.

- درست! اما به چه قیمتی؟

بریژیت حرکتی مأیوسانه کرد:

- وقتی جنگ تمام شد تلافی درکن و هر قدر میخواهی سیگار بکش!

- بعد از جنگ! از صبح تا غروب آدم این حرف را از دهن همه میشنود! بعد از جنگ! میدانی بعد از جنگ مردم چه خواهند گفت؟ آنوقت مرتباً خواهند گفت «یاد پیش از جنگ بخیر، اگر کارها مثل آنوقتها باشد...» یا یک چیزی شبیه این، خواهی دید، بعد از جنگ صد برابر بدتر از دوران جنگ خواهد شد... تازه اگر زنده ماندیم! حالا میروم ریشم را بتراشم.

بریژیت جلو پنجره ایکه بکوچه باز میشد ایستاد و مدتی به تماشای پیرزنی که زنبیل بدست در کوچه راه میرفت، مشغول شد، مردمی که در رفت و آمد بودند، شاگرد مدرسه ها، یک مرد خیلی خوش لباس و موقر که ته سیگار از لای سنگفرش کوچه جمع میکرد، سربازان جوان آلمانی که سوت زنان براه خود میرفتند... چون آپارتمان در طبقۀ اول بود، مردی که پالتو فراخی بتن داشت جلو پنجره ایستاد و دو بسته شکلات به بریژیت نشان داد و با انگشت قیمت آنرا باو فهماند، بریژیت سری به علامت نفی تکان داد، مرد اصرار نکرد و از کنار دیوار براه خود رفت، بریژیت از آلمانها متنفر نبود، آنها را هم دوست نداشت، آنها را مودب و سرد تشخیص داده بود، گاهی با افسر های آلمانی در کتابخانۀ شوهرش روبرو میشد، سلام میکردند و میرفتند. بریژیت بدون کینه اشغال کشورش را تحمل میکرد، زندگیش بدون دغدغه میگذشت، هفته ای یکبار به سینما میرفت کتابهای خوب را دوست داشت، صفحه های موسیقی، دوستان... آنشب بهترین دوستان خود را دعوت کرده بود، شب چهارم اکتبر 1942 بود...

- مثل اینکه در میزنند.

برگشت و شوهرش را دید که با فرچۀ پر از صابون در را نشان میدهد.

- من رفتم در را باز کنم، زود باش ریشت را بتراش....

عشوه گرانه، نگاهی در آینه بخویشتن افکند و بطرف در دوید، دان ویلکر اولین مهمان بود مثل همیشه سگش را همراه داشت گفت:

- خیلی زود نیامده ام؟ میتوانم داخل شوم؟

- بقیه کمی دیر کرده اند!

بریژیت باو کمک کرد تا پالتو نازکش را از تن بدر آورد، ویلکر شصت و پنج سال داشت و خیلی از خودش مراقبت میکرد، خیلی متمول بود مردی تنومند با صورتی برافروخته بود، تمام دقایق و ساعات زندگی خود را غنیمت میشمرد، از زندگی لذت میبرد، هیچ فرصتی را از دست نمیداد، از هر چیز بنفع خود استفاده میکرد، از یک روز آفتابی همانقدر لذت میبرد که از یک شب بارانی در کنار بخاری، یک غذای لذیذ را همانقدر دوست داشت که قرصهائی که طبیب برای هضم غذایش تجویز کرده بود و او با خوشحالی آنها را میمکید. قبل از جنگ تجارت میکرد صادرات و واردات داشت از دو سال پیش دیگر کار نمیکرد و وضعش بسیار خوب بود، اکثرا به منزل اینها میآمد و هر وقت فصل مناسب بود آنها را بخانۀ ییلاقی خود دعوت میکرد، ویلکر باعث آشنائی ویکتور و بریژیت شده بود.

- سفره را چیده اید؟

راضی بنظر میآمد، دور میز میگردید، سگ کوچکش که لای پایش بازی میکرد از زمین بلند کرد و نوازش نمود. بریژیت در حالیکه پنجره ها را نشان میداد گفت:

- دیدید؟

ویلکر سری تکان داد و گفت:

- اینکار را باید خیلی زودتر میکرد، بهرحال دیر نشده بود...

ویکتور که ریش خود را از ته تراشیده بود وارد اتاق شد!

- خبر تازه چه داری؟

همیشه عادت داشت این سوال را که بریژیت از آن ناراحت میشد بکند.

- هیچ! جنگ ادامه دارد. از منبع موثق اطلاع حاصل کرده ام که «دوستان عزیز ما» امروز تلفات سنگین داده اند!»

«دوستان عزیز» آلمانی ها بودند، ویکتور بصورتش دست مالید تا ببیند جائی را بریده است یا نه، ویلکر بسخن خود ادامه داد:

- بیست هواپیمای آنها سرنگون شده است. امروز از خانه بیرون رفته اید؟

- فقط بریژیت برای خرید بیرون رفت.

- دوستان عزیز ما خیلی عصبانی هستند، اگر از من میشنوید اینروزها از خانه بیرون نروید... «کریزی» آرام بگیر!

سگ از بغل صاحبش پائین پرید و زیر میز پنهان شد.

- خبر دیگر، جنگ تا شش ماه دیگر پایان میپذیرد، تازه خیلی زیاد گفته ام.

ویکتور با تعجب گفت:

- آلمانها الان از همه وقت قوی ترند!

- اشتباه میکنی، دیگر قدرتی ندارند، چند روز دیگر بهت خواهم گفت....

بریژیت آهی کشید و گفت:

- چه بهتر! من از جنگ متنفرم!

بریژیت مخصوصاً از مذاکره در اطراف جنگ متنفر بود، هر وقت صحبت از جنگ میشد بریژیت کسل میشد و خمیازه میکشید ولی ویلکر این صحبتها را دوست داشت آنرا میپروراند، اخبار را تفسیر میکرد، اعلامیه ها را حلاجی میکرد تا مفهوم حقیقی آنها را دریابد. بریژیت نان شور تعارف کرد، ویلکر دستها را به علامت تعجب و معذرت بالا برد و گفت: عجب! یادم رفت هدیه ایکه برایت آورده ام تقدیم کنم!

بطرف راهرو دوید و از جیب پالتو خود جعبه ای که آنرا با روبانهای رنگارنگ بسته بودند بیرون آورد، بریژیت گفت:

- اجازه دارم جعبه را باز کنم؟

ویکتور گفت: صبر کن باقی میهمانها بیایند.

بریژیت مثل اینکه حرف شوهرش را نشنیده باشد مشغول باز کردن روبانها شد، در جعبه را باز کرد:

- عالی!...

دستبند را بدست خود بست دست خود را دور گرفت تا از دور دستبند را بدست خود تماشا کند.

- خیلی پول برایش دادید؟

ویلکر لبخند رضایت آمیزی برلب آورد و گفت:

- طبیعی است، مگر بهترین دوست من نیستی؟... برو در را باز کن زنگ میزنند...

بریژیت بطرف در دوید و با صدای بلند گفت:

- «پییر» و «تیماکوف» هستند!.... آقایان بفرمائید، دیر کرده اید!

- پییر و تیما کوف!... آقایان بفرمائید، دیر کرده اید!

پییر کور بود، چشمان خود را در روزهای اول جنگ از دست داده بود، با والدینش زندگی میکرد، از طفلیت با برِژیت آشنا بود و تقریباً همسال بودند.

- در خیابان همدیگر را دیدید؟

تیما کوف گفت: نه، من به منزل پییر رفته بودم.

تیما کوف سی سال داشت، طراح ساختمان بود، تنهائی را دوست داشت اغلب روزها در منزل خود تنها میماند و کتاب میخواند. فکر میکرد، نقشه میکشید، از طفلیت و دوران مدرسه با ویکتور دوست بود، اخلاق خوش و مهربانی بریژیت را نیز دوست داشت.

- فرانسواز هنوز نیامده است؟

- صبر کن، دیر نخواهد کرد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 28 آبان 1340
  • تاریخ: دوشنبه 23 دی 1398 - 12:14
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 858

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 10523
  • بازدید دیروز: 12352
  • بازدید کل: 13695666