Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

برنده تنهاست - قسمت دهم

برنده تنهاست - قسمت دهم

نوشته: پائولو کوئلیو
ترجمه ی: آرش حجازی

جاسمین بدون اینکه به چیزی فکر کند، سیگارش را کامل می کشد و به دریا خیره می شود. در این لحظات احساس می کند نوعی ارتباط عمیق با بی نهایت دارد، انگار دیگر شخصی در آنجا نیست، قدرتمند تر است، قادر به انجام کارهای خارق العاده.

به یاد قصه ای قدیمی می افتد که یادش نیست کجا خوانده. ملانصرالدین با دستاری پر شکوه در دربار ظاهر شد و برای خیرات پول خواست.

حاکم پرسید: «آمده ای و از من پول می خواهی، اما خودت دستاری به این گرانی سرت است. این دستار زیبا چه قدر برایت تمام شده؟»

خردمند صوفی جواب داد: «هدیه ای از طرف شخصی بسیار ثروتمند است. قیمتش، تا جایی که فهمیده ام، پانصد سکه ی طلاست.»

وزیر آهسته گفت: «دروغ است. هیچ دستاری این قدر نمی ارزد.»

نصرالدین اصرار کرد:

«برای پول گرفتن نیامده ام. آمده ام معامله بکنم. در تمام دنیا فقط یک حاکم می تواند این دستار را به ششصد سکه بخرد تا من مابه تفاوتش را به فقرا بدهم و خیرات را زیاد کنم.»

سلطان که از این تملق خوشش آمده بود، پولی را که نصرالدین می خواست به او داد. حکیم موقع خروج به وزیر گفت:

«شاید تو ارزش این دستار را خیلی خوب بدانی، اما فقط منم که می دانم غرور باطل انسان را تا کجا می برد.»

این واقعیت پیرامونش بود. با حرفه اش مخالفتی نداشت، در مورد مردم طبق خواسته هایشان قضاوت نمی کرد، اما می دانست در زندگی چه چیزی واقعاً مهم است و دوست داشت پاهایش را روی زمین نگه دارد، هرچند وسوسه در هر گوشه نهفته بود.

کسی در را باز می کند و می گوید فقط نیم ساعت تا نمایش خرامش مانده است. دوره ی کسالت بار طولانی قبل از نمایش که معمولاً بدترین بخش روز بود، به پایان می رسد. دخترها آی پودها و تلفن های همراهشان را کنار می گذارند، مسئولان گریم شروع می کنند به تصحیح جزئیات، آرایشگرها شروع می کنند به مرتب کردن دوباره ی موهایی که در این مدت به هم ریخته است.

جاسمین جلو آینه ی اتاق رخت کن می نشیند و می گذارد آن افراد کارشان را بکنند.

آرایشگر می گوید: «فقط برای اینکه اینجا کن است، عصبی نشو.»

«عصبی نیستم.»

چرا باشد؟ برعکس، هر وقت قدم به نمایش خرامش می گذارد، وارد خلسه ای می شود، آن تزریق مشهور آدرنالین به داخل رگ ها. آرایشگر ظاهراً هوای حرف زدن دارد، درباره ی چین های روی صورت چهره های معروفی که از زیر دستس می گذرند حرف می زند، کرم تازه ای را تبلیغ می کند، می گوید از این کارها خسته شده، می پرسد آیا او دعوتنامه ی اضافی برای مهمانی دارد؟ جاسمین همه را با بردباری تمام گوش می دهد، چرا که افکارش در خیابان های آنت ورپ است، روزی که تصمیم گرفت دنبال آن عکاس ها بگردد.

به مشکل کوچکی برخورد، اما آخرش همه چیز خوب پیش رفت.

انگار همین امروز بود. انگار همان روزی بود که با مادرش زنگ در خانه ی آن عکاسی را زدند که در خیابان به سراغش آمده بود. مادرش که نگران بود و می خواست دخترش زودتر از افسردگی اش بیرون بیاید، سرانجام تصمیم گرفته بود همراهی اش کند. در به اتاق کوچکی باز می شد با میز نوری پوشیده از نگاتیو عکس، میز دیگری با یک کامپیوتر، و یک میز نقشه کشی معماری پر از کاغذ. خانمی حدوداً چهل ساله در اتاق بود که از بالا تا پایین دختر را نگاه کرد و لبخند زد و خودش را هماهنگ کننده ی برنامه ها معرفی کرد. چهار نفری نشستند.

زن گفت: «مطمئنم دختر شما آینده ی بزرگی در شغل مانکنی دارد.»

مادر گفت: «فقط آمده ام تا همراهش باشم. اگر حرفی دارید، مستقیم به خودش بگویید.»

چند ثانیه طول کشید تا زن به خودش آمد، کاغذ یاداشتی برداشت و شروع کرد به یاداشت جزئیات و اندازه ها، و همزمان حرف می زد:

«البته کریستینا اسم خوبی نیست. خیلی رایج است. اول از همه باید این اسم را عوض کنیم.»

فکر می کند: «کریستنینا به دلیل، دیگری اسم خوبی نبود.» کریستنینا نام دختری بود که در روز شهادت بر آن قتل، هیچ ارزشی از خودش نشان نداده بود. کریستینا همان روزی مرد که تن داد به اصرار چشم هایش برای فراموش کردن چیزی که دیده بود. وقتی تصمیم گرفت همه چیز را عوض کند، با کلمه ای شروع کرد که از کودکی او را با آن مخاطب قرار می دادند. باید همه چیز را عوض می کرد، همه چیز را. پس، پاسخی نوک زبانش داشت:

«جاسمین تایگر. شیرینی یک گل، خطر یک حیوان وحشی.»

زن ظاهراً خوشش آمده بود.

«زندگی مانکن ها آسان نیست و تو شانس آورده ای که به تو فرصت داده اند اولین قدم را برداری. البته باید نکاتی را اصلاح کرد، ما اینجاییم تا کمکت کنیم به جایی که می خواهی برسی. عکس هایی ازت می گیریم و برای آژانس های تخصصی می فرستیم. به یک کمپوزیت هم احتیاج داری.»

منتظر ماند تا کریستینا بپرسید : «کمپوزیت چی است؟»

اما نپرسید. زن دوباره خیلی خودش را جمع و جور کرد.

«کمپوزیت، همان طور که حتماً می دانی، یک برگ کاغذ مخصوص است، با بهترین عکس و اندازه هایت در یک طرفش و پشتش، عکس های دیگری – در وضعیت های مختلف. با لباس دانشجویی و پرتره. گاهی کسی می خواهند که کمی مسن تر نشان بدهد، پس عکسی هم با کمی آرایش بیشتر می گذاریم. دور سینه ات ...»

یک لحظه سکوت دیگر.

«... دور سینه ات شاید کمی بزرگ تر از اندازه های معمول برای مدل ها باشد.»

به طرف عکاس برگشت:

«باید این را پنهان کنیم. یادداشت کن.»

عکاس یادداشت کرد. کریستینا – که ناگهان و به سرعت به جاسمین تایگر مبدل شده بود – فکر کرد: «اما موقعی که مرا ببیننند، می فهمند دور سینه ام بزرگ تر از آن است که فکر می کردند!»

زن کیف چرمی زیبایی را برداشت و فهرستی از آن بیرون آورد.

«باید یک گریمور خبر کنیم. یک آرایشگر مو. در خرامش تجربه ای نداری، نه؟»

«هیچ.»

«اما روی پیست نباید آن طوری که در خیابان راه می روی راه بروی، وگرنه به خاطر سرعت و قدم های بلندت، می افتی. باید پاها را یکی یکی جلو هم بگذاری، مثل گربه. هرگز لبخند نزن. و از همه مهم تر، وضع بدنت اهمیت اساسی دارد.»

زن سه علامت در کنار فهرست روی کاغذ زد.

«باید چند لباس کرایه کنیم.»

یک علامت دیگر.

«اما فکر می کنم فعلاً همین قدر کافی است.»

دوباره دستش را در کیف شیک برد و یک ماشین حساب درآورد. فهرست را برداشت، چند عدد را حساب کرد، جمع زد. هیچ کس در اتاق جرئت نداشت کلمه ای بگوید.

«فکر می کنم حدود دو هزار یورو. عکس ها را حساب نمی کنیم، برای اینکه یاسر...» به طرف عکاس برگشت: «بسیار گران است، اما تصمیم گرفته مجانی کار کند، به شرط آینکه اجازه بدهی از عکس هایت استفاده کند. می توانیم گریمور و آرایشگر را برای فردا صبح دعوت کنیم و می خواهم با دوره ی آموزشی تماس بگیرم و ببینم جای خالی دارند یا نه. مطمئنم که موفق می شوم. همان طوری که مطمئنم تو، با سرمایه گذاری روی خودت، امکانات تازه ای برای آینده ات خلق می کنی و خیلی زود این هزینه ها جبران می شود.»

«منظورتان این است که من باید پول بدهم؟»

دوباره انگار حواس «هماهنگ کننده ی برنامه ها» پرت شد. اغلب دخترهایی که به آنجا می آمدند، دیوانه ی این بودند که رویای نسل خود را تحقق ببخشند؛ می خواستند خواستنی ترین زن های دنیا بشوند و هرگز سوال های بی نزاکت نمی پرسیدند که می توانست دیگران را معذب کند.

«گوش کن، کریستینای عزیزم...»

«جاسمین. از لحظه ای که از این در گذشتم، دیگر جاسمین شده ام.»

تلفن زنگ زد. عکاس تلفن را از جیبش در آورد و به انتهای اتاق رفت که تا آن لحظه کاملاً در تاریکی بود. وقتی پرده را باز کرد، چشم جاسمین به دیواری سیاه، سه پایه و فلاش، جعبه هایی با چراغ های روشن و نقاط متمرکز نور بر سقف افتاد.

«گوش کن جاسمین عزیزم، هزاران، میلیون ها نفر آرزو دارند جای تو باشند. یکی از مهم ترین عکاسان شهر تو را انتخاب کرده، قرار است بهترین حرفه ای ها به تو کمک کنند و خود من شخصاً هدایت حرفه ای تو را را بر عهده می گیرم. پس مثل هر چیز دیگری لازم است اعتقاد داشته باشی که می توانی پیروز بشوی و برایش سرمایه گذاری کنی. می دانم به اندازه ی کافی قشنگ هستی که خیلی موفق بشوی، اما زیبایی در این دنیای به شدت رقابتی کافی نیست. باید بهتر هم بشوی، و این خرج بر می دارد، حداقل اولش.»

«اما اگر فکر می کنید من تمام این خصوصیت ها را دارم، چرا خودتان سرمایه گذاری نمی کنید؟»

«این کار را بعدتر می کنم. فعلاً باید ببینیم چه قدر متعهدی. می خواهم مطمئن بشوم که واقعاً می خواهی حرفه ای بشوی، وگرنه می فهمم که تو هم یکی از آن دخترهایی که فقط خیال سفر، شناختن دنیا، و پیدا کردن شوهر پولدار را دارند.»

لحن زن دیگر خیلی جدی بود. عکاس از استودیو برگشت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب برنده تنهاست انتشارات کاروان
  • تاریخ: سه شنبه 12 آذر 1398 - 09:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 565

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 17999
  • بازدید دیروز: 6906
  • بازدید کل: 13285429