Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

همسایه زیبای من. نویسنده: رابیندرانات تاگور، مترجم: عبدالله توکل.

همسایه زیبای من. نویسنده: رابیندرانات تاگور، مترجم: عبدالله توکل.

احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من، در دلم بر می انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود می زدم، و چیزی بود که بخود می گفتم.

احساسی که بیوه زن جوان، همسایه زیباروی من، در دلم بر می انگیخت احساس احترام بود. دست کم این حرفی بود که من به رفقای خود می زدم، و چیزی بود که بخود می گفتم. حتی نزدیکترین دوست من نابن نیز از حقیقت حال من خبر نداشت و من از اینکه عشق خود را به اعماق دل سپرده بودم و بدینوسیله در منتهای پاکی نگهش می داشتم، فخر و غروری احساس میکردم... همسایه من به گلی شبنم آلوده شباهت داشت که پیش از وقت بزمین افتاده باشد؛ و چون بستر پرگل زفاف سزای لعبتی چنان پاک و درخشان نبود، خویشتن را وقف خدا کرده بود.

اما عشق، چون سیلابی که از کوه سرازیر می شود، در زادگاه خویش محبس نمی تواند ماند، و در جست و جوی راهی برای خود، جهد می ورزد ... من به همین سبب کوشش بسیار به کار می بردم که تاثرات خود را در قالب شعر بریزم، اما قلم سرکشم از آلودن موجودی که معبود من بود امتناع می جست... بر حسب تصادف، در همان دوره، دوست من نابن گرفتار جنون شاعری شد و این دیوانگی ناگهان بشدت زلزله ای بر او دست یافت، چرا که بیچاره پسر جز نخستین حمله آن چیزی ندیده بود؛ و بدین دلیل، در کار شاعری آزمودگی نداشت. با اینهمه تاب مقاومت نیاورد و چون مردی زنمرده که در برابر دومین زن خویش به زانو در می آید. در برابر افسون و جادوی شعر از پای درافتاد.

از اینرو نابن خود را ناگزیر یافت که از من مدد بخواهد. باری او نیز برای شعر خویش آن موضوع جادوئی را برگزیده بود که همیشه تازه بنظر می آید؛ بدین معنی که همه اشعارش را به معشوقه خویش تقدیم می داشت.

دست مهرآمیزی به پشتش زده و پرسیدم:

((- بسیار خوب، دوست من! این معشوقه کیست؟))

نابن خنده کنان گفت:

«هنوز خود نیز نمی دانم!»

باید اعتراف کنم که برای مساعدت به دوست خود قوت قلب بسیار یافتم. چون مرغی که بر مرغانه اردک خفته باشد، همه سوز و گداز عشق پنهانی خود را در راه شعرسرائی نابن بکار انداختم و با چنان نیروی به اصلاح و تجدید اشعار بی وزن و قافیه وی دست نهادم که قسمت بیشتری از هر شعر او اثر شخصی من شد.

در این چنین مواقعی، نابن در منتهای حیرت فریاد می زد:

((آه، این درست همان بود که من می خواستم و نمی توانستم بیان کنم... تو از کجا می توانی همه این عواطف زیبا را بیان کنی؟» و من شاعرانه جواب میدادم: « تنها تخیل من برای کار شاعری بس است... تو خود نیک میدانی که حقیقت خاموش است، و تنها تخیل است که سیلاب عواطف را متوقف می سازد؛ اما تخیل می تواند در همان تخته سنگ کوره راهی برای خود باز کند.»

و بیچاره نابن مانند کسی که زبانش لکنت داشته باشد، مشوش و معذب چنین می گفت:

« - آری، آری، می دانم ... روشن است.»

و پس از آن چند لحظه تفکر، زیر لب می گفت: « آری، آری تو راست میگوئی!

همچنانکه گفتم، در عشق خود من احساسی از ادب و احترام وجود داشت که مانع از شرح و بیان آن بود. اما از آنجا که نابن مامنی برای من شده بود دیگر چیزی جلو قلمم را نمی توانست بگیرد. و از اشعاری که وکاله سروده می شد شعله ای پر از صفا و صداقت برمی خاست.

نابن در دقایق روشنی بینی خود به من می گفت:

((- اما این اشعار اثر تو است. بگذار من آنرا بنام تو منتشر سازم))

و من جواب می دادم: «این حرف ها از حماقت است... دوست عزیز، این شعرها مال توست. من جز اصلاح گوشه و کنار آن کاری صورت نمی دهم.»

و نابن کم کم این حرف را باور کرد.

این نکته را نمی توانم انکار کنم که من با همان احساسی که ستاره شناسی به تماشای آسمان پرستاره می پردازد گاه بگاه چشم خود را بسوی پنجره خانه همسایه بر می گرداندم.

این نکته نیز درست است که نگاه دزدیده من گاهی پاداشی بصورت رویا بدست می آورد و کمترین شعاعی که از این نور محض برمی خاست در عرض لحظه ای هر گونه آشفتگی یا پستی و پلیدی را که تاثرهای من می توانست داشته باشد، از میان می برد اما روزی از روزها گرفتار تعجب شدم. چگونه می توانستم بدیده خود باور کنم؟ عصر یکی از روزهای گرم تابستان بود. بادهای تندرو و هوسبازی که از شمال غرب می آمد، پر از تهدید و خطر می نمود.

ابرهای تیره ای در افق توده می شد. همسایه زیبای خود را در این زمینه تابناک که هم پر از وحشت و هم پر از غرابت بود، سرپا یافتم ... خیره به فضای تهی می نگریست و در آن چشمهای سیاه و درخشان که به افقی دوردست دوخته بود دنیائی از انتظار و نومیدی دیدم مگر چه آتشفشان سوزانی در زیر تشعشع آرام این ستاره خفته بود؟ افسوس... این نگاه که آغشته به هوسی بی پایان بود چنان می نمود که مثل پرنده ای بسوی ابرها بپرواز درآمده است بی شبهه در جستجوی آسمان نبود و آنچه می جست پناهگاهی در دل انسان ها بود. وقتی که این عشق توصیف ناپذیر را که از آن نگاه برمی خاست، خواندم، بسختی جلو خود را گرفتم، دیگر تصحیح اشعار برای من بس نبود. تمام روحم در آرزوی هنرنمائی بود ... عاقبت بر آن شدم که وجود خود را وقف تشویق ازدواج مجدد بیوه زنان کنم. می خواستم افکار خود را گذشته از راه قلم و زبان بنیروی پول نیز رواج و انتشار دهم.

نابن درباره این تصمیم به مباحثه پرداخت و چنین گفت:

((-پیوسته بیوه ماندن مظهر پاکی و آرامش بی پایان است و چون جاهای خاموشی که نور خفیف ماه یازدهمین شب روشن میشود شکوه آرامی دارد. حتی امکان ساده ازدواج مجدد این زیبائی خدائی را نابود می سازد».

باید اعتراف کنم که اینگونه احساس پرستی و دل نرمی برای من پیوسته مایه عذاب بوده است. وقتی فربه و گوشتالو در بحبوحه قحط سالی، بلحنی تحقیرآمیز از زنان حرف بزند و به کسی که از گرسنگی می میرد پند و اندرز دهد که شکم خود را ببوی گلها و نغمه پرندگان سیر سازد، درباره چنین شخصی چه عقیده ای می توان داشت؟ از اینرو بخشونت جواب دادم: «گوش بده، نابن! ویرانه های قدیمی برای هنرمندان چیز قابل تحسینی است. اما خانه محض زیبائی ساخته نمی شود. منزل باید قابل سکونت باشد و در نتیجه انسان بتواند بی توجه به زود رنجی هنرمندان به تعمیر آن بپردازد... از فاصله ای که احتمال هیچ زنایی برای تو نمی رود خوب می توان به بیوه گی رنگ خیال داد. اما باید دانست که در زیر این بیوگی قلب حساس انسانی نهفته است که از شدت درد و هوس ها گریه می کند.

و چون معتقد بودم که بسختی می توان نابن را براه آورد شاید بیشتر از حد لزوم به مباحثه خودمان حرارت و التهاب دادم. از اینرو وقتی که نابن متفکر و مفهوم آهی از دل برآورد و دیدم که پس از آن نطق مختصر همه نظرهای مرا پذیرفته است کمی به تعجب افتادم. باین ترتیب مطلبی که به عنوان نتیجه خطابه درنظر داشتم و قدرت اقناع آن بسی بیشتر بود، چیز بیهوده ای شد!

پس از مدتی نزدیک به یک هفته، «نابن» بدیدن من آمد و خبر داد که اگر پشتیبانش باشم در راس نهضت قرار خواهد گرفت و خود بیوه زنی را به عقد ازدواج درخواهد آورد. از فرط شادی سر از پا نمی شناختم ... در منتهای شور و محبت در آغوشش گرفتم و قول دادم که هر چه پول برای این اقدام لازم باشد باو خواهم داد. آنوقت نابن سرگذشت خویش را برای من باز گفت.

دانستم که محبوبه نابن موجودی خیالی نبوده است.... نابن نیز مدت درازی از راه دور پرستشگر بیوه زنی بوده اما هرگز عواطف خود را بهیچ موجود انسانی باز نگفته است.

مجله هائی که اشعار نابن- یا بزبان دیگر: اشعار مرا- انتشار می داد بدست دلبر زیبا افتاده است و از قضا این اشعار بی تأثیر هم نبوده است چنانکه نابن خودش به تفصیل بسیار برای من شرح می داد، قصد نداشت که در اقدام خود دانسته و شناخته تا آن مرحله پیش برود. در واقع، چنانکه می گفت، حتی در صدد اطلاع از این موضوع برنیامده بود که بیوه زن سواد دارد یا نه.... مجله را به برادر محبوبه خود می فرستاد و نام فرستنده را پنهان می داشت. این کار از جانب وی نوعی تفنن و نوعی تسلیم در برابر عشق نومیدانه اش بود. وقتی که پرستنده ای تاج گل بپای الهه ای نثار می کند درباره اینکه الهه از این هدیه خبر دارد یا ندارد. این هدیه را می پذیرد یا نمی پذیرد حق تحقیق ندارد.

و نابن بیشتر از هر چیز دیگر می خواست این نکته را در مغز من فرو ببرد که در تعقیب چیز معینی نبود... تا اینکه به بهانه ای گوناگون درصدد آشنائی با برادر بیوه زن برآمد و در این امر توفیق یافت. هرچه به «محبوبه» ارتباط دارد، ناگزیر شوری در دل عاشق بر می انگیزد.

دنباله داستان، شرح دور و درازی از بیماری برادر بود که عاقبت به نخستین ملاقات منتهی گشته بود. طبیعی است که حضور شاعر بحثی درباره آثارش بمیان آورد. اما هیچ لزومی نداشت که این بحث منحصر به موضوعی باشد که از آن سرچشمه گرفته بود. همان روزی که نابن در برابر حجت و برهان من سر فرود آورده بود و در منتهای شجاعت و جسارتی که داشت از بیوه زن خواستگاری کرده بود... ابتدا زن نپذیرفت اما وقتی که نابن از اشعار رسای من مدد خواست و این اشعار را به یکی دو قطره اشک چشم خود نیرو و رونق داد، دلبر زیبا بی قید و شرط از در تسلیم درآمد. قیم من دیگر جز به مبلغی پول برای ترتیب و تنظیم کارهای گوناگون بچیزی احتیاج نداشت.

فریاد زدم:

-همه ثروت من در اختیار توست.

نابن در دنباله حرفهای خود گفت:

اما باید اعتراف کنم که هنوز چند ماه مانده است که من بتوانم پدر خود را راضی سازم و مخارج خود را از وی بگیرم و تا وقتی که این امر پا در هوا باشد چگونه زندگی خواهیم کرد؟

بی آنکه حرفی بزنم چک لازم را امضاء کردم و بنوبه خود گفتم:

((- اکنون بگو ببینم اسمش چه چیز است؟، مرا رقیب خود مدان چه، سوگند می خوردم که هیچ شعری بقصد او نخواهم ساخت و بفرض اینکه شعری بگویم این شعر خطاب بتو خواهد بود نه به برادر او)) نابن جواب داد: ((مزخرف مگو...من که اسم او را پنهان داشته ام از ترس رقابت تو نبوده است! در واقع فکر توسل به چنین وسایل و نشنیده حال این زن را سخت منقلب ساخت و از من التماس کردکه این راز را از دوستان خود پنهان بدارم اما اکنون که همه چیز بدلخواه روبراه شده است، هیچ احتیاجی به آن راز داری نیست- در خانه شماره 19 منزل دارد و همسایه تو است.

دل من حتی اگر دیگ مسی بود هر آینه در آن لحظه منفجر می گشت به لحن ساده ای پرسیدم:

و باین ترتیب هیچ اعتراضی به ازدواج مجدد ندارد؟

نابن لبخند زنان گفت:

- عجاله هیچ اعتراضی ندارد.

- آیا این ایمان اعجاز آمیز تنها مولود آن شعر بود؟

نابن جواب داد: ((-مگر شعرهای من تا بدین حد بد بود؟))

در دل خود دشنام می دادم. اما از دست که باید گله می کردم؟ از او، از خودم، یا از مشیت؟ ... مهم نیست... هر چه بود، دشنام می دادم!

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2261
  • بازدید دیروز: 2818
  • بازدید کل: 23274086