Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

قضیه بچه خوک. نویسنده: برانیسلاو نوشیج.

قضیه بچه خوک. نویسنده: برانیسلاو نوشیج.

بدون شک همه شما شب کریسمس بچه خوک خورده اید. اما می دانید من چه خوردم؟

بدون شک همه شما شب کریسمس بچه خوک خورده اید. اما می دانید من چه خوردم؟ روز کریسمس سوپ و گوشت گاو خوردم، روز دوم کریسمس نیز خوراکم سوپ و گوشت گاو بود، ققط روز سوم گوشت خوک سرخ کرده خوردم تا لااقل بوی گوشت خوک سرسفره بپیچد. من بچه خوک را از دست دادم و فکرش را بکنید، این واقعه پس از آنکه با چشم خودم بچه خوک را دیدم و با دست خودم لمسش کردم، رخ داد.

روز جمعه یعنی موقعی که قیمت خوک ارزان بود، مانند هر رئیس خانواده خیرخواه و مهربانی، بچه خوک خریدم و به خانه آوردم. همه ما به نوبت دستش زدیم و گفتیم: «اوهو!». ابتدا خود من لمسش کردم و گفتم: «اوهو!» بعد زنم، مادرزنم، خواهرم، خواهرزنم، بچه ها و آشپزمان، به نوبت دستی به بدنش کشیدند و گفتند: «اوهو!»

علاوه بر این بنا به توصیه مادر زنم، از کشیش نیز دعوت کردم که قبل از ذبح، دعای قربانی بخواند و پس از انجام همه این کارها با خاطری آسوده به امور دعای خود پرداختم.

زنم بچه ها را شستشو داد و عمامه های بد ترکیبی به سرشان پیچید، مادرزنم در حالیکه برای تسکین اعصابش ضماد خردل به گردنش مالیده بود خود را توی جاجیمی پیچید و کنار بخاری نشست؛ خواهر زنم لباس سفید کریسمسش را می برید و پرو می کرد؛ زنم نیز مانند همیشه ورقه های نازک سیب زمینی را (برای رفع سردرد) روی سرش نهاد، آنها را با پارچه ای بست و دستکش های سفیدش را برای لکه گیری با بنزین بدست کرد؛ کلفتمان چکمه های کهنه ام را بپا کرد و رفت فرشها را بتکاند و من هم ریشم را می تراشیدم.

در یک چنین وضع شاعرانه ای که هر کسی بکار خود مشغول بود، ناگهان کلفتمان سراسیمه خود را توی اطاق انداخت و در حالیکه جاروب را در دستش تکان میداد، ناله کرد:

-بچه خوک فرار کرده است!

البته خود شما می توانید حدس بزنید که انعکاس این خبر در محفل ما کمتر از انفجار بمب نبود.

همه ما یکصدا فریادی برآوردیم و به تعقیب بچه خوک پرداختیم. در پیشاپیش صف، من سربرهنه، با صورت صابونی و حوله ای بر گردن حرکت می کردم، پشت سرم زنم با سیب زمینی های سرش و دستکش های سفیدش روان بود، به دنبال او مادر زنم در حالیکه خود را توی جاجیم پیچیده بود می دوید، بعد از او خواهرزنم که دامن لباس مهمانی اش را پوشیده بود حرکت می کرد، پس از او کلفتمان مسلح به جاروب در حالیکه چکمه های کهنه مرا بپاداشت می دوید و بالاخره در انتهای صف دو بچه کودن من عمامه بسر شلنگ می انداختند.

من شخصاً فرماندهی این ارتش را بعهده گرفتم. دشمن بدون لحظه ای توقف عقب نشینی و ماهم مصرانه و بدون دادن تلفات پیشروی می کردیم. ضمن پیشروی فقط مادر زنم ضماد خردل و زنم سیب زمینی های سرش را از دست داد. اما با همه اینها روحیه ارتشم قوی بود و دلیرانه بسوی پیروزی پرواز می کرد. بدین ترتیب چند خیابان بلگراد را طی کردیم، تا اینکه بچه خوکمان خود را به درون حیاطی انداخت. بدون اتلاف وقت فرمان نهائی را صادر کردم و به ارتشم آرایش جنگی دادم. توپخانه سنگین یعنی مادر زنم را کنار دروازه و توپخانه کوهستانی یعنی زن و خواهر زنم را در حیاط مستقر کردم بطوریکه بتوانند به همه نقاط حیاط مسلط باشند، کلفتمان را در کنار مستراح و تیراندازها یعنی بچه های عمامه به سر را بخط زنجیر بستم و خود بمنظور اکتشاف محل، بجلو رفتم.

ما به پیروزی خود اطمینان داشتیم، ولیکن در عملیات جنگی واقعه ای بس ناچیز ممکن است نتایج مهلکی در جریان نبرد بوجود آورد. ما هم به همین بلا دچار شدیم، یعنی بچه خوکم از راه سوراخی که در پرچین وجود داشت خود را به محله دیگری رسانیده بود. بروز این واقعه ادامه عملیات جنگی را غیر عاقلانه ساخت.

ما درست مانند مراجعت ارتش ناپلئون از مسکو، میدان کارزار را ترک گفتیم. برف می بارید و زمین را مستور میکرد. من در حالیکه سرم را بزیر انداخته بودم در جلو گام بر می داشتم و ارتش شکست خورده ام از پشت سر با روحیه خرد شده راه طی می کرد. برف می بارید، می بارید و باز می بارید ... و من یقین داشتم در همان موقع کسی در یک محله دیگر به تن بچه خوکم دست می کشید و میگفت: «اوهو!». موقعی که با یأس و حرمان در انتظار فرا رسیدن شب کریسمس بودم، شایع شد که بچه خوک آقای وزیر امور داخله نیز فرار کرده است. بدبختی آقای وزیر را می توانید مجسم کنید، زیرا در نتیجه این واقعه او نیز مانند من، در شب کریسمس از تماشای بچه خوک سرخ کرده سر سفره اش محروم خواهد ماند. بدین ترتیب معلوم می شد که وجه مشترکی در سرنوشت من و آقای وزیر امور داخله بوجود آمده بود و این موضوع مرا تسکین می داد. همچنین از کجا معلوم است که بچه خوک من و بچه خوک آقای وزیر با هم توافق نکرده باشند که رابطه خاصی بین خانه من و او بوجود آورند؟

پر واضح است که آقای وزیر برای تعقیب بچه خوکش مانند من ارتشی بسیج نکرد، بلکه با سادگی تمام به اداره پلیس بلگراد تلفن کرد:

-آلو!

-آلو!

- بچه خوک من فرار کرده است.

و اما اکنون نوبت شماست که روسای کلانتریها و کارمندان پلیس را در نظرتان مجسم کنید و توجه داشته باشید که این واقعه مقارن کریسمس رخ می دهد، در حالیکه قرار است بمناسبت سال نو، طبق معمول سنواتی کارمندان دولت ترفیع بگیرند. بخاطر این بچه خوک ممکن است درجه هم گرفت».

همه دست بکار شدند. افسری از سرکلانتری و بدنبال او ژاندارمری که بچه خوکی در بغل دارد، مستقیماً بطرف خانه آقای وزیر رهسپار است.

-جناب آقای وزیر، افتخار دارم بعرض برسانم که بنده شخصا همه نیروی خود را صرف یافتن سریع بچه خوکتان کردم. لحظه ای بعد افسری از کلانتری بخش وراچار به همراهی ژاندارم و یک بچه خوک به راه می افتد.

- جناب آقای وزیر، افتخار دارم...

بیست دقیقه ای هم نمیگذرد که کارمندی از کلانتری بخش ساوامال راه خانه آقای وزیر را در پیش می گیرد و ژاندارمری سومین بچه خوک را بدنبالش حمل می کند.

-جناب آقای وزیر افتخار دارم ...

اکنون سه بچه خوک در حیاط خانه آقای وزیر خرخر می کنند و در همان حال سه کارمند نیز در انتظار ارتقاء درجه روز شماری می نمایند، ولی سر و کله کارمند چهارم نیز از کلانتری بخش دورچول پیدا می شود و بدنبال او ژاندارمی بچه خوکی را حمل می کند.

-جناب آقای وزیر افتخار دارم بعرض برسانم که بنده شخصا موفق شدم بچه خوک فراری را دستگیر کنم.

پس از لحظه ای، ارابه ای در برابر آقای وزیر متوقف می گردد و رئیس کلانتری بخش توپچیدر و بدنبال او ژاندارمی با یک بچه خوک از آن پیاده می شوند.

-جناب آقای وزیر، فکرش را بفرمائید، بچه خوکتان به خود محله توپیچدر فرار کرده بود، اما بنده فوراً شناختمش، کسی نمی تواند از چنگ من فرار کند!

در این موقع کارمندی هم از بخش پالیلول ظاهر می شود و بدنبال او ژاندارمی یک بوقلمون حمل می کند. ظاهراً موفق نشده است بچه خوک را دستگیر کند، ولی چه فرق می کند، بوقلمون پیدا کرده است. بهر حال او نمی تواند بخاطر این نوع مسائل ناچیز از همکاران خود عقب بماند.

آقای وزیر با شنیدن گزارش او فریاد می کشد:

-آخر بوقلمونم که فرار نکرده بود!

جناب آقای وزیر، مطمئنید که حیوان فراری بوقلمون نبوده؟

بدین ترتیب در همان موقعی که من بی بچه خوک مانده ام، در منزل آقای وزیر نمایندگانی از هر کلانتری خرخر می کنند و از هر بخشی یک کارمند در انتظار ترفیعات سال نو است. اگر روزگاری من وزیر امور داخله شوم و بچه خوکم فرار کند، به تمام کلانتری های حومه نیز خبر خواهم داد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2408
  • بازدید دیروز: 2818
  • بازدید کل: 23274233