Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

کوری. نویسنده: ژوزه ساراماگو. مترجم: مینو مشیری

کوری. نویسنده: ژوزه ساراماگو. مترجم: مینو مشیری

برنده جایزه نوبل سال 1998
نشر علم، 1378

چراغ زرد کهربایی روشن شد. دو اتومبیلی که جلوتر از بقیه بودند، پیش از قرمز شدن چراغ، تند کردند. در خط کشی عابر پیاده، چراغ مرد سبز روشن شد. مردمی که منتظر ایستاده بودند، قدم زنان از روی خط های سفید در آسفالت سیاه گذشتند و به آن طرف خیابان رفتند. راننده ها بی صبرانه کلاچ را زیر پا فشار می دادند و ماشین ها، حاضر براق، مثل اسب هایی بی قرار که در انتظار ضربه ی شلاق باشند، عقب و جلو می رفتند. عابرین از عرض خیابان رد شده اند اما چراغی که باید به ماشین ها اجازه حرکت بدهد، هنوز چند ثانیه ای معطل می کند. بعضی ها می گویند کافی است این معطلی به ظاهر ناچیز در هزاران چراغ راهنمایی موجود در شهر و تعویض پیاپی سه رنگ آنها ضرب شود تا یکی از جدی ترین علل تنگ راه، یا راه بندان باشد، که اصطلاح رایج تری است.

بالاخره چراغ سبز شد. ماشین ها مثل برق راه افتادند. اما آن وقت بود که معلوم شد همه شان مثل هم تیز و فرز نیستند. ماشینی که اول خط وسط ایستاده، تکان نمی خورد. لابد عیبی پیدا کرده، پدال گاز در رفته، دنده گیر کرده، جلوبندی عیب کرده، ترمز قفل کرده، برق اشکال پیدا کرده، یا البته خیلی ساده، بنزین تمام کرده. این چیزها تازگی ندارد. گروه بعدی عابرین ، که پشت خط کشی جمع شده اند، می بینند که راننده ی ماشین ایستاده، از پشت شیشه ی جلو دستهایش را تکان می دهد و ماشین ها پشت سر، بی امان بوق میزنند. هنوز چیزی نگذشته، چند راننده از ماشین ها پیاده شدند که ماشین وامانده را به گوشه ای هل بدهند تا راه بند نیاید. با عصبانیت به پنجره های بسته ی ماشین مشت می کوبند. مرد توی ماشین به طرفشان سر می گرداند. اول به یک طرف، و بعد به طرف دیگر، معلوم است که با داد و فریاد چیزی می گوید. از حرکات دهانش پیداست که چند کلمه را تکرار می کند. نه یک کلمه، سه کلمه، که وقتی بالاخره یک نفر در ماشین را باز می کند، مفهوم تر می شود، من کور شده ام.

مگر کسی باور می کند. یک نگاه که بیاندازی چشم های مرد را سالم می بینی، نی نی شان می درخشد و برق می زند، سفید هشان سفید و صلب است، مثل چینی. چشم ها باز باز، پوست صورت چروک چروک، ابروها ناگهان گره افتاده، هر کسی می داند که همه ی این ها نشان می دهد در درونش غوغاست. با یک حرکت سریع آنچه در دیدرس بود توک مشت های گره کرده ی مرد ناپدید می شود، انگار سعی می کند آخرین تصویری را که دیده در ذهنش نگه دارد، نور گرد چراغ راهنمایی. وقتی چند نفر کمکش کردند تا از ماشین پیاده شود، با ناامیدی گفت من کور شده ام، من کور شده ام، و اشکش درخشش چشم هایی را که مدعی بود مرده اند بیش تر می کرد. زنی گفت این چیزها پیش می آید، ولی رد می شود، خاطرات جمع، گاهی مالی اعصاب است. چراغ راهنمایی دوباره عوض شده بود، چند عابر فضول دور جمع حلقه زده بودند و راننده های پشت سر که نمی دانستند قضیه چیست، اعتراض می کردند که هر خبری شده باشد این همه الم شنگه ندارد، یک تصادف معمولی، یک چراغ شکسته، یک سپر غر شده، فریاد می زنند پلیس خبر کنید و این ابوقراضه را از سر راه کنار بزنید. مرد کور التماس می کرد خواهش می کنم، یک نفر مرا ببرد خانه. زنی که نظر داده بود قضیه مال اعصاب است می گفت باید آمبولانس خبر کرد و مرد را به بیمارستان برد، اما مرد کور زیر بار نمی رفت، لازم نبود، فقط می خواست یک نفر او را تا در ورودی ساختمان محل سکونتش ببرد. همین نزدیکی هاست و بزرگ ترین لطفی که در حق من می توانید بکنید همین است. یکی پرسید پس ماشین چه می شود. صدای دیگری گفت سوییچ به ماشین است. ببریدش به پیاده رو، صدای سومی بلند شد که لازم نیست، ماشین با من، این بابا را می رسانم به خانه اش. زمزمه ی تأیید بلند شد. مرد کور حس کرد یک نفر بازویش را گرفته، همان صدا می گفت بیا، با من بیا. او را در صندلی جلو کنار راننده نشاندند و کمربند ایمنی اش را بستند. هنوز گریه می کرد و زیر لب می گفت نمی توانم ببینم، نمی توانم ببینم، مرد پرسید بگو ببینم خانه ات کجاست. چهره های کنجکاو از پشت شیشه های ماشین آن دو را می پاییدند و برای خبر تازه حرص می زدند. مرد کور دست ها را به طرف چشمهایش برد و با ایما و اشاره گفت هیچی، انگار توی مه گیر کرده باشم یا افتاده باشم توی یک دریا شیر. مرد دیگر گفت اما کوری که این جوری نیست، می گویند کوری سیاه است، خب من همه چیز را سفید می بینم، شاید آن زنکه راست می گفت، شاید مال اعصاب باشد، اعصاب نگو بلا بگو، داری به من می گویی، مصیبت است، بله، چه مصیبتی، لطفاً بگو خانه ات کجاست، و در همین وقت موتور ماشین روشن شد. مرد کور با لکنت نشانی اش را داد، انگار کوری حافظه اش را ضعیف کرده بود، بعد گفت نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم، و دیگری جواب داد خواهش می کنم حرفش را هم نزن، امروز نوبت توست، فردا نوبت من، آدم از فردا چه خبر دارد، راست می گویید، امروز صبح که از خانه درآمدم، کی فکرش را می کرد هم چو بلایی بناست به سرم بیاید. متعجب بود که چرا هنوز ایستاده اند، پرسید چرا راه نمی افتیم دیگری جواب داد چراغ هنوز قرمز است. از این به بعد مرد کور دیگر نخواهد دانست کی چراغ قرمز است.

همان طور که مرد کور گفته بود، منزلش همان نزدیکی بود. اما پیاده روها پر از ماشین بود، نمی شد پارک کرد و مجبور شدند در یکی از کوچه های فرعی جایی دست و پا کنند. پیاده رو باریک بود و در سمت سرنشین جلو در یک وجبی دیوار قرار می گرفت، این بود که مرد کور براک این که مجبور نشود خود را از این صندلی به آن صندلی بکشاند و به ترمز و فرمان گیر کند، پیش از پارک کردن از ماشین پیاده شد. وقتی وسط کوچه تنها ماند، حس کرد زمین زیر پایش سست شده، سعی کرد بر ترسی که در درونش قوت می گرفت غلبه کند. دست هایش را با عصبانیت جلوی صورت تکان تکان داد، انگار در همان دریای شیری که گفته بود شنا می کرد، دهانش را برای فریاد کمک باز کرده بود که در آخرین لحظه احساس کرد دست آن مرد به ملایمت بازویش را لمس می کند، آرام باش، هوات را دارم، آهسته راه افتادند، مرد کور از ترس افتادن پا به زمین می کشید اما همین باعث شد که روی سطح ناهموار پیاده رو سکندری برود. آن یکی آهسته گفت حوصله کن، الان می رسیم، و کمی بعد پرسید کسی منزل هست مواظبت باشد، و مرد کور جواب داد نمی دانم، زنم هنوز نباید از سر کار برگشته باشد، اتفاقاً من هم امروز زودتر دست از کار کشیدم و این بلا به سرما آمد. خاطرات جمع، چیز مهمی نیست. من که هیچ وقت نشنیده ام کسی یک دفعه کور بشود. مرا بگو که چه فخری می فروختم که عینک هم لازم ندارم ، خب دیگر، این جوری است. به ورودی ساختمان رسیده بودند، دو زن هم محل با کنجکاوی به همسایه شان که مردی بازویش را گرفته بود و راه را نشانش می داد زل زدند اما به فکر هیچ کدامشان نرسید بپرسند مگر چیزی در چشمتان رفته، نه آنها به فکرشان رسید و نه مرد می توانست جواب دهد بله، یک دریا شیر . داخل ساختمان که شدند، مرد کور گفت خیلی ممنون، ببخشید که این همه زحمت دادم، حالا دیگر خودم می توانم از عهده بربیایم، معذرت لازم نیست، بگذار تا بالا برسانمت، اگر این جا ولت کنم دلم آرام نمی گیرد. با مختصری اشکال وارد آسانسور تنگ و باریک شدند. طبقه ی چندم هستید، طبقه ی سوم، حقیقتاً مدیون شما هستم، لازم نیست از من تشکر کنی، امروز نوبت توست، بله، حق با شماست، ممکن است فردا نوبت شما باشد. آسانسور ایستاد، بیرون آمدند، مایلی کمکت کنم در خانه را باز کنی، ممنونم، فکر می کنم بتوانم خودم باز کنم. از جیبش دسته کلید کوچکی بیرون آورد، دندانه ی کلیدها را یکی یکی لکس کرد و گفت باید این یکی باشد، با سر انگشتان دست چپش سوراخ کلید را پیدا کرد و خواست در را باز کند. این که نیست، اجازه بده ببینم، کمکت می کنم، با کلید سوم در باز شد. مرد کور با صدای بلند پرسید خانه هستی، کسی جواب نداد و او گفت همان طور که پیش بینی می کردم زنم هنوز نیامده. دست ها را به جلو دراز کرد و کورمال کورمال در راه رو راه افتاد، بعد با احتیاط برگشت و سرش را به سمتی چرخاند که حساب می کرد مرد در آنجا باشد و گفت چه طور از شما تشکر کنم، مرد نیکوکار گفت تشکر ندارد، وظیفه امر بود، و بعد گفت می خواهی کمکت کنم بنشینی و پیشت بمانم تا زنت برگردد. این همه شور و حرارت ناگهان مرد کور را مشکوک کرد، معلوم بود نمی خواهد غریبه ای را به خانه اش راه بدهد، از کجا معلوم که غریبه همین الان نقشه نداشته باشد دست و پای مرد کور بی دفاع را ببندد و یک چیزی در دهانش بتپاند و بعد هم مال و منالش را ببرد گفت لازم نیست، خواهش دارم خودتان را به زحمت نیاندازید ، من خوبم، و ضمن این که در راه آهسته می بست، تکرار کرد لازم نیست، لازم نیست.

با صدای پایین رفتن آسانسور نفس راحتی کشید. با یک حرکت غیر ارادی، و فراموش کردن وضع خودش، سرپوش روزنه ی پشت در را کنار زد تا بیرون را نگاه کند، انگار در آن طرف در یک دیوار سفید بود، می توانست تماس قاب آهنی را با ابرویش حس کند، مژه هایش به عدسی کوچک مالیده می شد، اما بیرون را نمی توانست ببیند، سفیدی مطلق همه چیز را پوشانده بود. می دانست در خانه که خودش است، بو، حال و هوا، و سکوت خانه را شناخت، می توانست تک تک اشیاء خانه را لمس کند و تشخیص دهد، اما در عین حال مثل این بود که همه چیز در ابعاد غریبی حل می شد، بی سمت و سو و اوج، بی شمال و جنوب، بی پایین و بالا. در کودکی، مثل بیشتر مردم ادای کور بودن را درآورده بود، و پس از پنج دقیقه چشم بستن، به این نتیجه رسیده بود که کوری ، که بدون شک مصیبت وحشتناکی است، شاید نسبتاً قابل تحمل باشد اگر قربانی بخت برگشته بتواند حافظه اش را به حد کافی حفظ کند، نه فقط در مورد رنگ ها بلکه در مورد شکل و سطح و ریخت و جنس اشیاء، البته با این پیش فرض که کور مادرزاد نباشد. حتی فکر کرده بود که ظلمت زندگی کورها چیزی نیست جز نبودن نور، و آن چه کوری می نامیم فقط ظاهر مردم و اشیاء را پنهان می کند و آنها را در پشت این پرده ی سیاه صیحی و سالم نگه می دارد. حالا، برعکس، خودش در یک سفیدی غرق بود و این سفیدی آن قدر واضح و مطلق بود که که نه می بلعید و آن ها را دو چندان نامرئی می کرد.

وقتی که مرد کور به سمت اتاق نشیمن می رفت، با تمام احتیاطی که به خرج داد و دست نامطمئنی به دیوار کشید، با آن که انتظار نداشت چیزی جلوی پایش سبز شود، یک گلدان گل را روی زمین واژگون کرد و شکست. چنین گلدانی را به یاد نداشت، شاید زنش قبل از رفتن به سر کار آن را این جا گذاشته بود و خیال داشت بعداً جای مناسب تری برایش پیدا کند. دولا شد تا خسارت را تخمین بزند. آب کف اتاق واکس خورده جاری بود. سعی کرد گل ها را جمع کند و در فکر گلدان شکسته نبود، یک تکه شیشه ی بلند و تیز انگشتش را برید، و با شروع درد، اشک کودکانه ی عجز به چشم هایش دوید، در وسط آپارتمان که با نزدیک شدن غروب، تاریک می شد، سفیدی کورش کرده بود. گل ها را محکم در دست گرفته بود و احساس می کرد از انگشتش خون می آید، به پهلو چرخید و دستمالش را از جیب درآورد و هر طور بود دور انگشتش بست. بعد، کورمال کورمال و تلو تلو خوران، با احتیاط کامل که مبادا پایش به فرش بگیرد، مبل و صندلی ها را دور زد تا خودش را به کانابه ای برساند که با زنش روی آن می نشستند و تلویزیون تماشا می کردند. نشست، گل ها را روی زانویش گذاشت، و با دقت بسیار، دستمال را از دور انگشتش باز کرد. خون دستش نوچ بود، نگران شد، فکر می کرد چون نمی تواند ببیند، خونش تبدیل به ماده ای بی رنگ و چسبناک شده، چیزی بیگانه که در هر حال مال خودش بود، اما به خطری شباهت داشت که خودش علیه خودش ایجاد کرده بود. خیلی آهسته، با دست سالمش سعی کرد آرام آرام محل فرو رفتن خرده شیشه را که مثل یک خنجر ظریف تیز بود، پیدا کند، و با نزدیک کردن ناخن های سبابه و شست، آن را کاملا بیرون بکشد. دستمال را دوباره دور انگشت زخمی اش پیچید، این دفعه سفت تر تا خون بند بیاید، بعد، خسته و ناتوان، به پشتی کاناپه تکیه داد. بر خلاف حکم عقل و منطق که در لحظات خاص تشویش یا یاس، اعصاب بیدار و هوشیار می طلبید، بعد از لحظه ی ، در نتیجه ی یکی از واکنش های انفعالی رایج بدن، دچار نوعی رخوت شد، و این رخوت بیش تر شبیه به خواب آلودگی و به همان سنگینی بود. بلافاصله خواب دید ادای کور بودن را در می آورد، خواب دید مادام پلک می زند، و هر بار، انگار از سفر بازگشته باشد، تمام شکل ها و رنگ هایی که در دنیا دیده بود و می شناخت، ثابت و بدون تغییر، در انتظارش بود. با وجود این احساس امیدوار کننده، احساس گنگ و آزاردهنده ی شک و تردید را هم داشت، شاید این خواب، خیالی بیش نبود، توهمی که دیر یا زود باید از آن بیرون بیاید بدون این که بداند چه واقعیتی در انتظار اوست. بعد، در حالت نیمه هوشیار که انسان می خواهد بیدار شود، خیلی جدی ، البته اگر این کلام در چند ثانیه ای که این حال خستگی طول می کشد معنا داشته باشد، خیلی جدی فکر کرد که عاقلانه نیست در این وضع متزلزل بماند، بیدار شوم، بیدار نشوم، بیدار شوم، بیدار نشوم، بالاخره لحظه ای می رسد که چاره ای جز خطر کردن نیست، من این جا چه می کنم، با این گله های روی زانو، با این چشمه های بسته که انگار می ترسم بازشان کنم، آن جا چه می کنی، چرا گل ها را روی زانوت گذاشتی خوابیدی ، زنش بود که می پرسید.

زن منتظر جواب نماند. با نیش و کنایه تکه های شکسته ی گلدان را برداشت و کف زمین را خشک کرد، و در تمام مدت با عصبانیت و بی پروا غرولند می کرد، می توانستی خودت ترتیب این ریخت و پاش را بدهی، نه این که بگیری بخوابی و اصلاً اهمیتی ندهی. مرد چیزی نگفت و چشمهایش را زیر پلک های به هم فشرده اش قایم کرد، ناگهان فکری بی قرارش کرد، از خودش پرسید اگر چشمهایم را باز کنم و بتوانم ببینم چی، و هیجان و دلهره ی امیدی وجودش را فرا گرفت. زن نزدیک شد، دستمال خونی را که دید عصبانیتش آناً فروکش کرد، دلسوزانه گفت طفلکی ، چرا این جوری شد، پانسمان سر هم بندی را باز کرد. در آن هنگام مرد از جان و دل خواست زنش را که مقابلش زانو زده ببیند، همان جایی که می دانست زنش هست، و بعد، با اطمینان از این که او را نخواهد دید، چشمهایش را باز کرد. زن با لبخندی گفت پس بالاخره بیدار شدی، خواب آلود من، سکوت شد و مرد گفت من کورم، نمی توانم ببینم کاسه ی صبر زن لبریز شد، دست از این بازی های احمقانه بردار، بعضی چیزها شوخی بردار نیست، چه قدر دلم می خواست شوخی باشد، اما من حقیقتاً کورم، هیچ چیزی را نمی توانم ببینم، خواهش می کنم، مرا نترسان، به من نگاه کن، اینجا، من این جام، چراغ روشن است، می دانم این جایی، صدایت را می شنوم، می توانم لمست کنم، می توانم تصور کنم که چراغ را روشن کرده ای، اما من کورم زن به گریه افتاد، خود را به او آویخت، نه، بگو که راست نیست. گل ها روی زمین و روی دستمال خون آلود افتاده بود، از انگشت زخمی دوباره خون می آمد، و مرد انگار که با کلمات دیگری بخواهد مقصودش را بگوید، زیر لب گفت تازه، این که چیزی نیست، من همه چیز را سفید می بینم، و لبخندی افسرده زد. زن کنار او نشست، در آغوشش گرفت، پیشانی و صورت و چشمهایش را آرام بوسید، خاطر جمع باش، خوب می شوی، تو که ناخوش نبودی، هیچ کس یک دفعه کور نمی شود، شاید، بگو چه شد، چه احساسی داشتی، کی، کجا، نه، الان نگو، صبر کن، اول از همه باید برویم پیش چشم پزشک، کسی به فکرت می رسد، متأسفانه نه، ما هیچ کدام مان عینکی نیستیم، چه طور است ببرمت بیمارستان، خیال نمی کنم اورژانس برای کوری بخشی داشته باشد، حق با توست، شاید بهتر باشد یک راست پهوی چشم پزشک برویم، از راهنمای تلفن دکتری پیدا می کنم که مطبش در همین نزدیکی باشد. از جا بلند شد، هنوز به سؤالاتش ادامه می داد، فرقی نکرده است، مرد جواب داد ابدأ، دقت کن، چراغ را خاموش می کنم بعد بگو، حالا، هیچی، یعنی چه که هیچی، یعنی هیچی، مدام سفیدی می بینم، درست مثل این که شب وجود ندارد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2849
  • بازدید دیروز: 2554
  • بازدید کل: 23020415