Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

سرِ هیدرا. نویسنده: کارلوس فوئنتس. مترجم: کاوه میر عباسی

سرِ هیدرا. نویسنده: کارلوس فوئنتس. مترجم: کاوه میر عباسی

سرِ هیدرا نخستین و احتمالا یگانه رمان جاسوسی در ادبیات مکزیک است.

رمان جاسوسی
نشر ماهی

سر ساعت هشت صبح، فلیکس مالدونادو به سنبورنِس خیابان مادرو رسید. سال ها می شد که به "کاشی سرای" معروف پا نگذاشته بود. آن جا هم مثل سایر قسمت های مرکز قدیمی شهر مکزیکو، که نقشه اش را ارنان کورتس با دست خود کشیده و دستور داده بود آن را بر ویرانه های پایتخت آزتک ها بر پا دارند، از مد افتاده بود. این فکر موقعی که فیلیکس درهای گَردان چوبی و شیشه ای ورودی را هل داد از ذهنش گذشت. یک چرخ کامل زد و باز سر از خیابان در آورد. احساس گناه می کرد. می ترسید مبادا دیر سر قرارش برسد. به وقت شناسی شهرت داشت؛ وقت شناس ترین کارمند کل دیوانسالاری مکزیک. بعضی ها از روی غرض می گفتند این که هنر نیست! مگر داریم مسابقه می دهیم؟ روث، همسر فلیکس، معتقد بود که اتفاقا کار خیلی سختی است؛ در کشوری که همه تابع قانون حداقل زحمت هستند، آسان ترین راه این است که خود را به دست جریان بسپاری.

آن روز صبح، فلیکس تسلیم وسوسه شد و به خودش قبولاند که دو دقیقه وقتش را تلف کند. کمی در پیاده رو مقابل توقف کرد و با دل سیر کاشی کاری آبی و سفید نمای باشکوه قصر قدیمی دوره ی استعماری، بالکن های چوبی و تزئینات چوریگرایی مهتابی بام را تماشا کرد. دوباره به این دست خیابان برگشت و شتاب زده وارد سنبورنس شد. از سرسرا گذشت، دری را که شیشه های مورب داشت هل داد و وارد پاسیویی شد که سقفش را با شیشه ی کدر پوشانده بودند و آن جا را تبدیل به رستوران کرده بودند. دکتر برنشتاین پشت یکی از میزها نشسته بود.

فلیکس مالدونادو هر روز صبح در صبحانه ای سیاسی شرکت می کرد. این صبحانه ها بهانه ای بود برای تبادل نظر، سرو سامان دادن به امور دنیا، دسیسه چینی، همدستی برای دفع خطر و برنامه ریزی توطئه ها؛ خبر چینی های صبحگاهیِ نوعی انجمن اخوت کوچک که منشا اصلی پخش اطلاعات هستند و بدون آن ها هرگز کسی از چیزی مطلع نمی شود. همین که فلیکس دکتر را در حال خواندن مجله ای سیاسی دید، با خود گفت که اگر کسی پای ثابت صدها صبحانه ی سیاسی نباشد که هر روز صبح در کافه تریاهای زنجیره ای سبک آمریکایی ـ سنبورنس، دنیس، ویپس ـ برقرارند، محال است از این تفسیرها و سر مقاله ها چیزی دستگیرش شود.

به دکتر سلام کرد. برنشتاین بفهمی نفهمی از جایش نیم خیز شد و سپس جثه ی سنگینش را روی صندلی زپرتی ولو کرد. دست نرم و کپلش را در دست فلیکس گذاشت و در حالی که مجله را در جیب کتش می چپاند، نگاه پرسشگرش را به او دوخت. با دست دیگرش پاکتی را به فلیکس داد و به او یاد آور شد که مراسم سالانه ی اعطای جوایز ملی علوم و هنر ها فردا در "کاخ" برگزار می شود. چنان که در متن دعوت نامه آمده بود، برندگان جایزه ی خود را از دست شخص رئیس جمهور دریافت می کردند. فلیکس به خاطر دریافت جایزه ی اقتصاد به برنشتاین تبریک گفت و بابت دعوت نامه از او تشکر کرد.

«فلیکس، خواهش می کنم حتما بیا.»

« این چه فرمایشی است، جناب دکتر؟ اگر سرم برود، محال است غیبت کنم.»

« همچی توقعی ندارم.»

«می دانم. گذشته از این که افتخار شاگردی و دوستی شما را دارم، کارمند دولت هم هستم. چطور ممکن است دعوت آقای رئیس جمهور را رد کنم. دست دادن با ایشان سعادت بزرگی است.

برنشتاین که به سنگ شفافی خیره شده بود که روی حلقه ی انگشت سوسیس مانندش برق می زد، پرسید: « تا حالا او را دیده ای؟»

« دو ماه پیش در یک جلسه ی کاری راجع به دخایر نفتی که در "کاخ" برگزار شد، شرکت کردم. آخر جلسه، آقای رئیس جمهور تشریف آوردند تا از نتایج بحث باخبر شوند.»

«آهان، ذخایر نفت مکزیک! راز بزرگ. چرا از «شرکت نفت مکزیک» بیرون آمدی؟»

فلیکس جواب داد: « عوضم کردند. نظرشان این است که اگر کارمندی زیاد سر یک پُست بماند، بیات می شود و تحرکش را از دست می دهد.»

« اما تو تمام مدت خدمتت را در پمکس گذرانده ای و برای خودت یک پا متخصصی. واقعا حیف است که این طوری تجربیاتت را حرام کنند. راجع به دخایر نفتی خیلی چیزها می دانی، مگر نه؟»

مالدونادو لبخندی زد و گفت برایش خیلی عجیب است که این موقع صبح در سنبورنس خیابان مادرو باشد. در حقیقت می خواست موضوع صحبت را عوض کند. خودش را سرزنش می کرد که چرا حرف را به این جا کشانده؛ خوش نداشت در این باره به کسی چیزی بگوید، حتی به شخص محترمی مثل استاد سابق اقتصادش، برنشتاین. گفت که حالا دیگر تقریبا هیچ کس برای صبحانه خوردن به آن جا نمی آید. همه کافه تریاهای محلات اعیان نشین مدرن را ترجیح می دهند. دکتر با نگاهی جدی وراندازش کرد و حرفش را تایید کرد. از او خواست تا سفارش بدهد. دختر جوانی که لباس محلی سرخ پوستی پوشیده بود یادداشت کرد: آب پرتقال، کیک مربایی با شیره عسل و قهوه ی آمریکایی.

فلیکس که متوجه شده بود دکتر برنشتاین مایل است راجع به سیاست گپ بزند، گفت: « دیدم که مجله می خواندید.»

اما برنشتاین ساکت ماند.

فلیکس ادامه داد: « الان که می آمدم، با خودم فکر می کردم اگر کسی در صبحانه های سیاسی شرکت نکند، ممکن نیست از مطبوعات مکزیک چیزی سر در بیاورد. فقط این طوری می شود متوجه کنایه‌ها، انتقادهای زیر زیرکی و گوشه زدن های روزنامه ها به اشخاصی شد که از آن ها اسم نمی برند.»

« از مسائل مهم هم نمی شود خبردار شد، مثلا همین قضیه ی ذخایر نفتی مان، واقعا عجیب است. اخبار مربوط به مکزیک اول در روزنامه های خارجی چاپ می شود.»

فلیکس با بی اعتنایی گفت: « همین طور است.»

استاد با همان لحن جواب داد: « اوضاع از این قرار است و کاری هم نمی‌‎شود کرد. به هر حال دیگر این سنبورنس از اعتبار افتاده و آن هایی که سرشان به تنشان می ارزد این جا را قابل نمی دانند.»

فلیکس لبخند به لب گفت:« ولی معمولا این صبحانه­ ها بیش تر جنبه خود نمایی دارد. هر کسی می­­خواهد به بقیه نشان بدهد که خودش و اطرافیانش چیزهایی می دانند که هیچ کس دیگر از آن­­ها با خبر نیست.»

دکتر برنشتاین عادت داشت که تخم مرغ عسلی و سس تندش را با یک تکه تورتیا بخورد و بعد آنچه را ته پوسته ی تخم مرغ می­ ماند با صدا هورت بکشد. گاهی وقت­ ها عینک بدون قابش را که دو شیشه ی عریان و ضخیم بود که انگار روی چشم های نامرئی دکتر آویزان شده باشند، لک می­کرد.

برنشتاین گفت: « این یک صبحانه ی سیاسی نیست.»

فلیکس گفت: « برای همین این جا با من قرار گذاشتید؟»

  جایش اهمیتی ندارد. موضوع این است که سارا امروز بر می­­­گردد.»

«سارا کلاین؟»

«آره. برای این با تو قرار گذاشتم. امروز سارا کلاین بر می­گردد. می خواستم از تو خواهش کنم لطف خیلی بزرگی در حقم بکنی.»

« من از شما چیزی را دریغ ندارم، آقای دکتر.»

«نمی خواهم با او قرار بگذاری.»

« خودتان خوب می دانید که دوازده سال می­شود همدیگر را ندیده ­ایم؛ از همان وقتی که رفت اسرائیل زندگی کند.»

«دقیقا مسئله همین است. می­ترسم بعد از این همه سال خیلی مشتاق دیدن همدیگر باشید.»

از چی می­ترسید؟ خودتان بهتر از هرکسی خبر دارید که ما هیچ وقت رابطه­ ای با هم نداشتیم. عشقمان افلاطونی بود.»

«راستش نگرانی ام از این است که مبادا افلاطونی باقی نماند.»

پیشخدمت زن، که لباس سرخ پوستی پوشیده بود، سینی صبحانه را مقابل فلیکس گذاشت. او از موقعیت استفاده کرد و سرش را زیر انداخت تا مبادا به دکتر توهین کند. مداخله ی برنشتاین در موضوعات خصوصی زندگی اش احساس نفرت شدیدی را در وجودش بر می انگیخت. حتی لحظه ای از ذهنش گذشت که دعوت نامه برای مراسم" کاخ" هم نوعی رشوه بوده و برنشتاین می خواسته با این کار او را مدیون خودش کند.

« ببینید دکتر، سارا عشق آرمانی من بود. شما این را بهتر از هر کس دیگر می دانید. اگر سارا ازدواج کرده بود، قضیه طور دیگری می‌شد. اما او هنوز مجرد است. سارا هنوز هم زن آرمانی من است و به هیچ قیمتی حاضر نیستم تصویر آرمانی‌ام را از زیبایی نابود کنم، خاطرتان جمع باشد.»

«این فقط یک هشدار ساده بود. چون امشب سر شام همدیگر را می­بینید، گفتم بهتر است قبلا در این مورد با تو صحبت کنم.»

« لطف کردید. لازم نیست نگران باشید.»

آفتاب، که از پشت شیشه­ های سقف به درون می­ تابید، خیلی داغ بود. تا چند دقیقه دیگر پاسیوی نورانی سنبورنس عین کوره می­شد. فلیکس از دکتر خداحافظی کرد و قدم به خیابان مادرو گذاشت. ساعتش را با "برج آمریکای لاتین" تنظیم کرد. هنوز برای رفتن به وزارتخانه خیلی زود بود. از طرف دیگر، سال­ها می شد که فاصله بین خیابان مادرو تا میدان کنستیتوسیون را پیاده نرفته بود. عقیده داشت که شهر هم، مثل کل مملکت، بعضی قسمت هایش پیشرفته است و باقی اش عقب مانده. واقعیت این بود که قسمت های عقب مانده  شهر زیاد چشمش را نمی­گرفت. البته مرکز قدیمی شهر حسابش جدا بود. اگر نگاهت را بالا می­گرفتی، طوری که ازدحام ناخوشایند آدم‌های یک لاقبا از نظرت پنهان بماند، می‌توانستی برخی نمادها و سردرها را گلچین کنی و از تماشای زیبایی­شان لذت ببری. معبد بانوی پیشگو، صومعه­ ی فرانسیسکوی قدیس، قصر ایتوربیده، با سنگ­های خارای سرخ آتشفشانی و طاق­های باروک از جنس مرمر مات، همه و همه قشنگ و چشم نواز بودند. فلیکس با خود گفت که این شهر را برای اربابان و بردگان، آز تک یا اسپانیایی، طراحی کرده بودند. این آمیزه­ ی نامشخص افراد با سرشتش سازگار نبود: کسانی که تازگی لباس سفید روستایی یا لباس کار آبی را از تن درآورده بودند و با پوشیدن کت وشلوار­های نیم دار سعی می­کردند ادای آدم­های طبقه ی متوسط را دربیاورند، اما راستش تلاششان چندان موفقیت آمیز نبود و سر و وضعشان ناقص و نصفه نیمه به نظر می­رسید. سرخ پوشان، که در زادگاهشان زیبا، خوش قامت، پاکیزه، مرموز و محبوب بودند، به شهر که می ­آمدند زشت و کثیف و ژولیده می­شدند و آن قدر نوشابه‎های گازدار به نافشان می‌بستند که انگار پف کرده و ور قلمبیده باشند.

مادرو خیابانی است باریک و به هم فشرده که سابقا راسته ­ی نقره فروش‎ها نامیده می­شد. فلیکس مالدونادو، همین که به چهارراه عریض ثوکالو رسید، یکدفعه یاد این موضوع افتاد، زیرا خورشیدی تیره رنگ، براق و سخت، که از دور مثل نقره سرد به نظر می‏رسید، نگاهش را خیره کرد، طوری که نتوانست اطرافش را ببیند. احساس هولناک تماسی ناغافل و ناخواسته به جانش افتاد. زبانی دراز از مچ پیراهنش روی تنش لغزید و ساعتش را لیسید. فورا چشم­هایش به روشنایی خو گرفتند و خودش را در محاصره ­ی یک گله سگ ولگرد دید. یکی از آن­ها لیسش می­زد و مابقی نگاهش می­کردند. پیرزنی که خودش را با جل پاره های مشکی پوشانده بود، از او معذرت خواست: «باید ببخشید، آقا یک کم شیطون و بازیگوشند، فقط همین. اصلا بدجنس و موذی نیستند، باور کنید راست می گویم، آقا.»

 

(ادامه داستان را می توانید در کتاب دنبال نمایید...)

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2937
  • بازدید دیروز: 2554
  • بازدید کل: 23020503