Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

تا در محله گم نشوی. نویسنده: پاتریک مودیانو. مترجم: حسین سلیمانی نژاد

تا در محله گم نشوی. نویسنده: پاتریک مودیانو. مترجم: حسین سلیمانی نژاد

کتاب «تا در محله گم نشوی»

برنده جایزه گنکور 1978 و
برنده رمان نویسی آکادمی فرانسه 1972
نشر چشمه

از راننده ی تاکسی می‎خواهد او را در مادلن پیاده کند. گرمای هوا از روزهای دیگر کمتر است و می‌شود قدمی زد، به شرطی که پیاده رو سایه دار را انتخاب کنی. توی خیابان آرکاد جلو می‌رود، خیابانی خلوت و خاموش زیر آفتاب.

خیلی وقت است که پا به این حوالی نگذاشته. یادش می‎آید مادرش در یکی از سالن­های تئاتر این­جا بازی می­کرد و پدرش ته خیابان، سمت چپ، شماره‌ی 73 ، در بلوار هوسمان دفتری داشت. اما با گذر زمان، کل این گذشته کدر شده بود... مانند مهی که زیر آفتاب بخار می‎شود.

کافه نبش تقاطع این خیابان و بلوار هوسمان است. سالنی خالی، پیشخانی دراز زیر قفسه‌ها، مثل یک سلف سرویس یا ویمپی یی قدیمی. داراگان پشت یکی از میز‎های انتهایی می‏نشیند. این غریبه سر قرار می‌آید؟ از فرط گرما هر دو در را باز گذاشته اند، یکی روبه خیابان و دیگری روبه بلوار. آن سوی خیابان، ساختمان بزرگ شماره‎ی 73 ... از خودش می‏پرسد آیا یکی از پنجره‎های دفتر پدرش از این طرف دیده نمی‎شود. کدام طبقه؟ اما این خاطرات رفته رفته از ذهنش می‎گریزند، درست مثل حباب‎های صابون یا تکه‎های یک خواب که به محض بیدار شدن، ناپدید می‌شوند. شاید مغزش توی کافه خیابان ماتورن بهتر کار کند، یا جلو سالن تئاتری که منتظر مادرش می‌ماند، یا اطراف ایستگاه سن لازار، همان محدوده‌ای که قبلا خیلی درش آمد و رفت داشت. نه. قطعا نه. این شهر دیگر آن شهر قبلی نیست.

« آقای ژان داراگان؟»

صدا را می­شناسد. مقابلش مردی حدودا چهل ساله همراه دختری جوان تر از خودش ایستاده است.

«ژیل اتولینی.»

همان صداست، بی رمق و تهدیدآمیز. دختر را نشان می دهد؛ « دوستم... شانتال گریپه.»

داراگان از روی نیمکت تکان نمی‌خورد و حتی دستش را جلو نمی‌آورد. هر دو روبه رویش می‌نشینند.

« لطفا ما رو ببخشید... یه کم دیر کردیم...»

لحنی ریشخند آمیز گرفته، بی شک برای لاپوشانی اضطراب. بله، همان صداست، با ذره‌ای لهجه‌ی جنوبی که تقریبا نامحسوس است و دیشب داراگان پشت تلفن متوجهش نشد.

پوستی به رنگ عاج، چشمانی سیاه و بینی یی عقابی. صورتش لاغر است و تیز، هم از روبه‎رو هم از نیم رخ. با همان لحن ریشخند آمیز که به نظر می­رسد می­خواهد دلهره ­ای را مخفی کند، به داراگان می­گوید «این هم امانتی شما.»

و دفترچه­ ی آدرس را از جیب کتش بیرون می­ آورد. می­گذاردش روی میز و کف دستش را با انگشت­های باز، رویش قرار می­دهد. گویی نمی­خواهد اجازه دهد داراگان برداردش.

دختر کمی فاصله می­گیرد، انگار نمی­خواهد جلب توجه کند. دختری سبزه، حدود سی ساله، با مو­های نه چندان بلند. پیراهن و شلوار مشکی تنش است. نگاه نگرانی به داراگان می­ اندازد. به خاطر گونه‎ها و چشم‌های بادامی ­اش، داراگان با خودش می­گوید که او اصالتا یا ویتنامی است یا چینی.

« کجا این دفترچه را پیدا کردین؟»

« روی زمین، زیر یکی از نیمکت­های بوفه­ ی ایستگاه لیون.»

دفترچه ­ی آدرس را می­گیرد طرفش. داراگان می­گذاردش توی جیبش. یادش می­ آید که روز عزیمتش به کُت دازور، خیلی زود به ایستگاه لیون رسید و در بوفه­ ی طبقه اول نشست.

مرد موسوم به ژیل اتولینی می­پرسد « میل دارید چیزی بنوشید؟»

داراگان میل دارد بزند به چاک، ولی نظرش تغییر می­کند. « یه نوشابه گازدار.» اتولینی می­چرخد سمت دختر و می­گوید «بگرد یکی رو پیدا کن که سفارش بگیره. برای من یه قهوه.»

دختر بی درنگ بلند می­شود. ظاهرا عادت دارد به فرمانبری.

« لابد با گم شدن دفترچه اذیت شدین...»

لبخند عجیبی روی لب دارد که به نظر داراگان گستاخانه می ­آید. ولی شاید از ناشی­گری یا کم­رویی­ اش باشد. داراگان می­گوید «می­دونید، من عملا به کسی تلفن نمی کنم.»

مرد نگاه پر تعجبی به او می­ اندازد. دختر سمت میزشان برمی­گردد و سرجایش مینشیند.

«تو این ساعت چیزی سرو نمی کنن. دارن می­بندن.»

اولین بار است که داراگان صدای دختر را می­شنود، صدای دورگه بدون مختصر لهجه‌ی جنوبی بغل دستی اش. بیشتر لهجه­ ی پاریسی، البته اگر این جمله هنوز معنا بدهد. داراگان می­پرسد «این دوروبر­ها کار می­کنید؟»

«تو یه آژانس تبلیغاتی، خیابون پاسکیه. آژانس سویرتس.»

« شما هم؟»

رو کرده به دختر. اتولینی فرصت جواب دادن به او نمی­دهد و می­گوید «نه، فعلا کار نمی­کنه.»

و دوباره آن لبخند چروک زورکی. کم کم لبخندی هم روی لبان دختر می­نشیند.

داراگان عجله دارد تا مرخص شود. اگر الان در نرود، آیا موفق می­شود از شرشان خلاص شود؟

« می­خواهم با شما روراست باشم...»

به داراگان نزدیک شده و صدایش تیزتر شده­ است. داراگان همان احساس دیشب پشت تلفن را دارد. بله، این مرد مثل مگس سمج است.

« به خودم اجازه دادم و دفترچه­ ی آدرس تون رو ورق زدم... یه کنجکاوی ساده...»

دختر سرش را برگردانده، انگار وانمود می­کند نمی­شنود.

« از من که دلخور نیستید؟»

داراگان صاف توی چشم­هایش نگاه می­کند. مرد هم نگاهش را بر نمی­دارد.

« چرا باید دلخور باشم؟»

سکوت. دست آخر مرد نگاهش را پایین می­اندازد. بعد، با همان صدای فلزی؛ « یکی هست که من اسمش رو تو دفترچه ­تون پیدا کردم. می­خوام اطلاعاتی در موردش بدید...»

لحنش متواضعانه تر شده.

« گستاخی من رو ببخشید...»

داراگان با اکراه می­پرسد « منظورتون کیه؟»

یک دفعه حس می کند نیاز دارد بلند شود و تند و تند برود طرف درِ بازِ رو به بلوار هوسمان و در هوای آزاد نفس بکشد.

« یکی به اسم گی تورستل.»

حروف اسم کوچک و بزرگ را شمرده و واضح ادا کرد، انگار بخواهد ذهن خواب رفته ­­ی مخاطبش را بیدار کند.

« بله؟»

«گی تورستل؟»

داراگان دفترچه­ ی آدرس را از جیبش در می­ آورد و صفحه­ ی «ت» را باز می ­کند. اسم را که بالای صفحه است می­خواند، اما این گی تورستل چیزی به خاطرش نمی ­آورد.

« یادم نیست کیه.»

«جدی؟»

مرد سر خورده به نظر می­رسد.

داراگان می گوید­ « یه شماره تلفن هفت رقمی داره. باید حداقل مال سی سال پیش باشه...»

ورق می­زند. بقیه­ ی شماره تلفن­ ها امروزی­ اند. ده رقمی. از این دفترچه­ ی آدرس پنج سال بیشتر استفاده نکرده است.

« این اسم چیزی یادتون نمی ­آره؟»

«نه.»

اگر چند سال پیش بود، می­توانست لطف و محبت نشان دهد و همه را قدردانِ خود کند. آن وقت می­گفت « یه کم وقت بدید تا این راز رو کشف کنم...» ولی حالا کلمه­ ها روی زبانش نمی­ آیند. مرد دنباله­ ی حرفش را می­گیرد « درباره­ ی یک حادثه، کلی مدرک و سند جمع کرده ام. این اسم هم اومده. بفرمایید...»

یکهو به نظر می­رسد حالت دفاعی گرفته است.

« چه جور حادثه­ ای؟»

داراگان این سوال را خود به خود پیش می­کشد، انگار واکنش­های پُر نزاکت گذشته را بازیافته است.

« یه حادثه ­ی خیلی خیلی قدیمی... می­خوام یه مقاله در موردش بنویسم... می­دونید، اون اوایل، روزنامه‌نگاری می­کردم...»

اما حواس داراگان دوباره جای دیگری می ­رود. واقعا باید هرچه زودتر جیم شود، وگرنه این مرد کم کم سیر تا پیاز زندگی­ اش را تعریف خواهد کرد. می­گوید « شرمنده ام. این تورستل رو فراموش کرده ­ام... تو سن و سال من، آدم فراموشی می­گیره... متاسفانه باید برم...»

پا می­ شود و با هر دوشان دست می­دهد. اتولینی نگاه خشنی به او می­ اندازد، انگار داراگان به او توهین کرده و حالا می­خواهد درست و حسابی جوابش را بدهد. اما دختر نگاهش را به پایین دوخته است.

راه می ­افتد سمت در شیشه ­ای بلوار هوسمان که چهار تاق است و خدا خدا می­کند مرد جلوش را نگیرد. بیرون با دمی عمیق ریه هایش را پُر می کند. عجب فکر مسخره ­ای، قرار با یک غریبه، او که از سه ماه پیش کسی را ندیده و دمغ هم نشده است... که بر عکس. در این انزوا، روز یا شب، در لحظات شگرفی آکنده از شور و حرارت، هرگز خودش را این اندازه سبک بار ندیده بود؛ به قول یک فیلم قدیمی که می گفت ماجراجویی گوشه­ ی خیابان منتظرت نشسته، انگار هنوز همه چیز را ممکن می­دید... از آغاز این تابستان، هرگز زندگی به نظرش تا این اندازه راحت و بی دردسر نرسیده بود، حتی در تابستان­ه ای جوانی­ اش. ولی در تابستان همه چیز معلق است؛ به گفته موریس کاوینگ، استاد سابق فلسفه­ اش، تابستان یک فصل متافیزیکی است. چه جالب، اسم کاوینگ یادش است، ولی نمی­داند این تورستل چه کسی بوده.

هنوز آفتاب است و نسیم ملایمی گرما را کم می­کند. این ساعت، در بلوار هوسمان، پرنده پَر نمی­زند.

طی پنجاه سال اخیر، زیاد از این­جا عبور کرده، حتی درکودکی، وقتی مادرش او را با خود به فروشگاه بزرگ بهار در بالای بلوار می­برد. اما امشب، این­جا را شهری غریب می­ بیند. همه­ ی پل­هایی را که هنوز می‌توانند او را به این شهر برسانند، خراب کرده. شاید هم خود شهر پسش زده باشد.

روی نیمکتی می­نشیند و دفترچه را از جیبش بیرون می ­آورد. می­خواهد پاره پاره­ اش کند و تکه ­هایش را توی سطل پلاستیکی سبز کنار نیمکت بریزد. ولی دودل می­شود. نه، می­تواند این کار را کمی بعد توی خانه‌اش و در کمال آرامش انجام دهد. دفترچه را سرسری ورق می­زند. دلش نمی­خواهد حتی یکی از این شماره­ ها را بگیرد. از طرفی، دو سه شماره ­ای که در فهرست نیستند، یعنی همان­ هایی که برایش اهمیت دارند و هنوز آن ها را از بر است، شاید دیگر جواب ندهند.

 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2979
  • بازدید دیروز: 2554
  • بازدید کل: 23020545