Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

پرنسس پابرهنه. نویسنده: اریک امانویل اشمیت

پرنسس پابرهنه. نویسنده: اریک امانویل اشمیت

مرد برای دیدن زن بسیار بی تاب شده بود.

زمانی که اتوبوس حامل گروه کوچک تئاتر در آن جاده ی پر پیچ و خم، که به دهکده ای در سیسیل می رسید، به راه افتاد بود، مرد دیگر نتوانسته بود به چیز دیگری فکر کند. شاید فقط به این خاطر قرارداد این سفر را امضا کرده بود که به این محل برگردد، وگرنه چرا می بایست آن را می پذیرفت؟ از نمایش نامه چندان خوشش نیامده بود، از نقش خودش کم تر، و تازه، برای تحمل این همه مسائل ناخوشایند مبلغ بسیار ناچیزی دستش را می گرفت. بی تردید انتخاب دیگری نداشت: یا می بایست این نوع کار را می پذیرفت و یا این که برای همیشه فعالیت حرفه ای خود را، به عنوان کمدین، کنار گذاشته و به کاری می پرداخت که خانواده اش آن را یک شغل واقعی می نامیدند؛ به هر حال، سال ها بود که دیگر نمیتوانست نقش هایش را خود انتخاب کند. دوران با شکوه او فقط یکی دو فصل آغازین کارش بود، به دلیل این که جسم غیر قابل انعطافی داشت و کسی هنوز متوجه نشده بود او مثل یک چوب خشک بازی می کند. در همان زمان بود که در دهکده ای که مانند یک تاج بر قله کوهی سنگلاخ واقع شده بود، با آن زن اسرار آمیز دیدار کرد. آیا زن تغییر کرده بود؟ احتمالاً، اما نه مثل مرد. وانگهی خود مرد هم چندان تغییر نکرده بود. «فابیو» وضعیت ظاهری خود را به عنوان یک هنرپیشه ی جوان رده اول حفظ کرده بود، با این همه، دیگر نه جوان بود نه ممتاز. اگر امروز نقش های خوب به او پیشنهاد نمی شد، دلیل آن زوال ظاهر ممتازش نبود – او هم چنان خوشایند زنان بود – بلکه به این خاطر بود که استعدادی در حد ظاهرش نداشت. صحبت از این موضوع او را ناراحت نمی کرد، حتی بین همکاران و کارگردانان؛ زیرا معتقد بود استعداد هم مانند ظاهر، امری فطری است و او از یکی برخوردار بود و از دیگری نه. این چه ایرادی داشت؟ همه ی افراد نمیتوانند در فعالیت حرفه ای به اوج برسند. او به فعالیتی کم مایه هم راضی بود. همین برایش کافی بود. چون آن چه او دوست داشت، بازی نبود، - وگرنه می توانست هنرپیشه ی بهتری شود – بلکه این نوع زندگی بود: سفر، رفیق بازی، بازی، تشویق، رستوران، دختران گه گاهی، او این نوع زندگی را، به نوعی که برایش پیش بینی کرده بودند، دوست داشت. در یک مورد می توانستند به او اطمینان کنند: او برای بازگشت به مزرعه ی پدری، بیش از همه تعلل ورزیده بود.

«دهقان زاده ای با زیبایی یک پرنس»، این عنوان یکی از مقاله هایی بود که مطبوعات تلویزیونی در آغاز فعالیتش با آن از او یاد کرده بود، زمانی که در سریال هایی بازی کرد که یک فصل تابستان، تمام ایتالیا را شیفته ی خود کرد. پرنس لئوکادیو نقش پر افتخار او بود، نقشی که هزاران نامه از زنان برایش به دنبال داشت؛ برخی نامه ها هوس بازانه، برخی چاپلوسانه، برخی وسوسه برانگیز، و همه، پر از شیفتگی. پرنس لئوکادیو باعث شد نقشی در یک سریال فرانسوی – آلمانی – ایتالیایی به دست آورد، یک میلیاردر درخشان، نقشی که او را به خاک سیاه نشاند. نه فقط تأثیر ظاهر و فیزیک تازه کشف شده اش به پایان رسیده بود، که شخصیت ناموزون مبهم و پر از احساسات ضد و نقیض میلیاردر نیز یک هنرپیشه ی واقعی را میطلبید. پس از این فیلم، او را «مانکن» می نامیدند. لقبی که مطبوعات نیز برای تفسیر نتیجه ی بازی تاثر برانگیز او از آن استفاده می کردند. پس از آن، فابیو فقط دو بار جلو دوربین ظاهر شد، یک بار در آلمان و یک بار هم در فرانسه. چون در این دو کشور دوبله ی میلیاردر درخشان، توسط هنرپیشه های حرفه ای، نقش او را اندکی غلط اندازتر و بهتر نشان داده بود. این دو آخرین نقش های او بود. دیگر هیچ کار قابل توجهی نداشت. زمستان آن سال، ساعت چهار صبح، با دیدن چند قسمت خاطره انگیز سریال پرنس لئوکادیو از یک کانال تلویزیونی با تاثر خود را از نو کشف کرد. از قصه ی ابلهانه آن متنفر بود، از رفقای گذرا که مانند خود او گوشه ای پنهان شده بودند، به خصوص از لباس های تنگ، کفش هایی با پاشنه های مسخره، میزامپلی حجیمی که او را به یک هنرپیشه ی زن سریالهای رده دو آمریکایی شبیه کرده بود و این تکه مویی که روی چشم راستش ریخته بود و نه فقط او را از یک چشم محروم می کرد، بلکه چهره ی متقارنش را بی حالت تر جلوه می داد. خلاصه فقط سن کم- بیست سال- او بود که حضورش را در تلویزیون توجیه می کرد و این معایب را کم رنگ می ساخت.

در پیچ جاده، قلعه ی قرون وسطایی پدیدار شد، مغرور و عظیم. با آن دروازه های بلند و برج های نیم دایره، احترامی را به بیننده تحمیل می کرد. آیا زن هنوز آن جا زندگی می کرد؟ مرد چه طور می بایست او را پیدا می کرد. او حتی نام زن را نمیدانست. گفته بود: منو دوناتلا صدا بزنین! مرد فوراً باور کرده بود این نام زن است. چندین سال بعد در حالی که این جمله را در ذهن خود تجزیه و تحلیل می کرد، متوجه شده بود که این یک نام مستعار بوده.

چرا این ماجرا توجه مرد را به این نکته جلب کرده بود؟ چرا پانزده سال بعد، مرد هنوز به آن فکر می کرد، حال آن که در این سال ها با ده ها زن دیگر آشنا شده بود؟

شاید برای این که دوناتلا خود را اسرار آمیز نشان داده و به همان صورت نیز باقی مانده بود. زن ها به این خاطر مورد پسند ما واقع می شوند که مانند نگین یک معما باشند و به محض این که گره این معما اندکی شل شود، جایگاه خود را در نظر ما از دست می دهند. آیا زن ها تصور می کنند مردان فقط به دلیل جاذبه های جنسی به سمت آن ها جذب می شوند؟ این اشتباهی است فاحش. مردان بیش تر جذب جنبه های رویایی آن ها می شوند تا جنبه های جنسی. شاهد؟ اگر مردان پس از مدتی از زن ها کناره می گیرند به دلیل روزهایی است که با یک دیگر سر کرده اند نه شب ها؛ روزهایی که زیر نور تند آفتاب به بحث می گذرد، بیش از شبهایی که به هم می آمیزند، جذاب بودن یک زن را از بین می برد و فابیو اغلب دوست داشت به زن ها بگوید: شب ها را نگه دارید و روزها را حذف کنید؛ به این ترتیب، مردان را برای مدت بیش تری نگاه خواهید داشت. با این همه از این کار پرهیز می کرد، کمی از روی احتیاط تا زن ها را از خود نرنجاند و بیش تر به این خاطر که متقاعد شده بود آنها معنای این سخن را درک نمی کنند. شاید زن ها هم برای خود دلیلی داشتند: آن چه مردان به آن فکر می کنند یک بوسه است، در صورتی که فابیو میخواست این نکته را بفهماند که عیاش ترین مردان ماجراجویانی هستند در جستجوی راز، که در جنس همواره چیزی را ترجیح می دهند که زن از تقدیم آن خودداری می کند، نه آن چه زن بر آن چوب حراج می زند. دوناتلا را یک شب ماه می، پس از اجرای نمایش در پشت صحنه ی تئاتر شهرداری دیده بود. فقط دو سال از آغاز کارهای تلویزیونی موفق او می گذشت و مرد از همان زمان، منتظر سقوط خود بود. در آن زمان هنوز کسی از اجرای تلویزیونی او دلگیر نبود، بلکه حتی به دلیل شهرتش، یک نقش درست و حسابی در تئاتر به او پیشنهاد داده بودند. او بازیگر نقش اصلی نمایشنامه ی لوسید از نویسنده ی معروف (پیر کورنی) بی آنکه معنای آن را بفهمد، با وسواس بسیار به زبان می آورد. هنگام پایان رساندن بی نقص تک گویی بود. با این همه آن روز که ژرف بینی امروزش را درباره ی خود نداشت این طور احساس می کرد که مردم به خاطر ظاهرش او را تشویق می کنند.

یک سبد بزرگ جنگلی با گل های ارکیده ی کرم و قهوه ای، پیش از شروع نمایش در برابر لژ او بود. هیچ کارتی روی آن نبود. حین اجرا وقتی نوبت تک گویی مرد نبود. او نمی توانست خود را نگه دارد و در سالن به دنبال فردی نگردد که می توانست این هدیه ی با شکوه را برای او فرستاده باشد. اما نور پروژکتورها، که او را کور کرده بود، مانع سبک سنگین کردن جمعیتی می شد که در سایه روشن نشسته بود. و بعد آن نمایش کذایی اتفاق افتاد...

پس از تشویق های مناسب، فایبو به سرعت به لژ خود رفت. دوش سریعی گرفت و ادوکلن زد چون به این فکر افتاده بود که ممکن است فرستنده ی هدیه خود را نشان دهد.

دوناتلا در راهروی تئاتر منتظر او ایستاده بود. فابیو زن بسیاری جوانی دید که موهای بلندش را با تاجی بافته شده، روی شانه هایش ریخته بود.

زن دستش را جلو آورد. مرد که هنوز تحت تأثیر لحن قهرمانی نقش خود بود، بی اراده دست او را بوسید، کاری که اغلب انجام نمیداد و در حالی که به ارکیده ها فکر می کرد پرسید: «کار شما بود؟»

زن با اشاره ی پلک های سنگین و مژه های سیاه درخشان خود گفت: «بله، کار من بود.»

پیراهنی ابریشمی یا موسلینی به تن داشت. مرد نام جنس آن را نمی دانست، پیراهنی سبک مانند هوا، قیمتی، شرقی، یک دستبند مخصوص بردگان هم به دستش بسته بود؛ گو این که اصطلاح «دست بند مخصوص بردگان» مناسب او نبود. انسان با دیدن او، زنی را تحسین می کرد که به بردگان دستور می داد، حتی کسی که موجودات بشری را به بردگان خود تبدیل می کرد، نوعی کلئوپاترا، آری، کلئوپاترایی که بر فراز کوهی در سیسیل زندگی می کرد، زنی که نیرویی مقاومت ناپذیر، آمیزه ای از هوس، شرم و وحشی گری به شدت از او فوران می کرد.

«من شما رو به یه شام دعوت می کنم. موافقین؟»

آیا اصلاً پاسخ به این پرسش فایده ای داشت؟ با این همه، مرد این کار را انجام داد.

وقتی وارد خیابان های سنگ فرشی دهکده ی تاریخی شدند. زیر نور مهتاب ابر گرفته، مرد متوجه شد زن پابرهنه راه می رود. زن به شگفتی مرد پی برد و با پاسخش پیش دستی کرد: «درسته، این طور خودم رو آزادتر حس می کنم.»

زن چنان حالتی طبیعی این امر را تأیید کرد که مرد جوابی نداشت. آن ها در سکوت محض، در میان خنکای دیوارها و عطر گل های یاسمین و رازیانه، به بالای قلعه رسیدند. آن جا، مسافرخانه ای پنج ستاره و بسیار لوکس وجود داشت.

وقتی زن به سمت در ورودی می رفت، مرد اندکی تأمل به خرج داد؛ او به هیچ عنوان توانایی مالی قدم گذاشتن به چنین محلی را نداشت.

دوناتلا که گویی افکار او را خوانده بود، به او اطمینان داد: «نگران نباشین. اون ها از همه چیز اطلاع دارن و منتظر ما هستن.»

وقتی وارد سالن شدند، تمامی پرسنل، که در دو ردیف ایستاده بودند، به آن ها تعظیم کردند. هنگامی که فابیو با زنی زیبا از راهی که در میان آنها باز شده بود می گذشت، احساس می کرد با عروس خود به سمت محراب کلیسا دارد می رود.

با این که آنها تنها مشتریان این رستوران مجلل بودند، میزی در گوشه ی سالن در اختیار آنها قرار داده شد تا از جمع پرسنل دور باشند.

صاحب هتل با ادب فراوان و با واژه ی «پرنسس» زن جوان خطاب قرار داد. این موضوع درباره ی آشپزخانه و سایر پرسنل هم کاملا صدق می کرد. فابیو به این نتیجه رسید که زن جوان باید شاهزاده ای باشد که در این هتل اقامت کرده و شاید به خاطر ملاحظه رتبه ی اجتماعی او است که عادات عجیب و غریبش، از جمله پابرهنه راه رفتنش را تحمل می کنند.

شام، خاویار و نوشیدنی محلی برایشان آوردند. ظرف های غذا جانشین یک دیگر می شد: غذاهای ابتکاری، لذیذ و استثنایی. گفت و گوی دو مهمان در دنیای شاعرانه ی خود صورت گرفت: آن ها از نمایش، تئاتر، سینما، عشق و احساسات حرف می زدند. فابیو به سرعت متوجه شد باید از پرسیدن سوالات شخصی از پرنسس خودداری کند، چون زن به محض پرسیدن کوچک ترین سوالی از این دست سکوت می کرد.

مرد متوجه شد زن به این دلیل او را به شام دعوت کرده که از دو سریال شهرت ساز او خوشش آمده. هم چنین در حالی که به شدت تحت تاثیر زن قرار گرفته بود، با شگفتی بسیار فهمید در کسوت قهرمان خیالی که نقش آن را بازی کرده بود، به همان اندازه زن را تحت تاثیر قرار داده بود.

صبح روز بعد، با طلوع آفتاب، مرد از رویای عاشقانه بیدار شد و خود را در لژ و رو در روی واقعیت یافت: می بایست با گروه نمایش، هشتاد کیلومتر راه می پیمود تا بعدازظهر و شب، خود را برای اجرای بعدی آماده کند. ساعت هشت و نیم صبح در سالن تئاتر منتظر او بودند و اگر دیر می جنبید، مدیر تئاتر دوباره از دست او عصبانی می شد و جریمه اش می کرد؛ و این به منزله ی پایان رویا بود!

مرد به سرعت آماده شد. وقتی لباس می پوشید به تصویر خود در آینه خیره شد. چشمان مردی را می دید که به او می گفت آن زن را دوست دارد و تا ابد دوست خواهد داشت.

حالا اتوبوس درهای قلعه را پشت سر گذاشته بود و گروه نمایش حلزون های سبز را به تئاتر شهرداری می برد. مدیر تئاتری که پیش از همه وارد ساختمان شده بود، با لب و لوچه ی آویزان به آن ها خبر داد فقط یک سوم سالن رزرو شده، به نظر می رسید گروه را بابت این موضوع سرزنش می کرد.

پانزده سال گذشته بود. آری، پانزده سال از آن چه درباره ی دوناتلا فکر کرده بود، می گذشت ... او زن را دوست داشت، هنوز او را دوست داشت، حتی شاید بیش تر از آن زمان.

قصه پایان نگرفته بود، شاید به این دلیل هنوز ادامه می یافت.

در آن زمان. فابیو به عنوان بازیگر نقش اول، یک لیموزین با راننده در اختیار داشت. آن وقت ها مثل حالا با یک گروه نمایشی در اتوبوس نچپیده بود، بلکه با خیال آسوده در لیموزین شخصی خوابیده و قسم یاد کرده بود به هتل لوکس تلفن بزند. اما پس از آن مجبور شده بود تئاترهای مختلف و اجرای نقش و باز هم اجرای نقش را بپذیرد. بنابراین تصمیمش به تاخیر افتاده بود. پس از آن دیگر جرئت نکرد خود را نشان بدهد. زندگی اش در جریان عادی خود افتاده بود. احساس می کرد خواب دیده، حتی با بازبینی خاطراتش دریافت همان طور که آن شب برای مرد منحصر به فرد بود، برای دوناتلا هم بود، انگار چندین بار زن به این اشاره کرده بود.

چرا مردی باید مزاحم او می شد؟ زنی ثروتمند و اشراف زاده بود و احتمالا تا آن زمان ازدواج کرده بود. مرد می بایست به همان افتخار شام یک شبه که زن به او ارزانی داشته بود. راضی می بود؛ مردی که از آلت دست بودن سرگرم می شد. مردی که از بازیچه شدن به دست دیگران لذت می برد، می بایست از تجسم خیال و رویای زن نیز دور می ماند. این چیزی بود که زن با مهربانی و ظرافت فراوان به او گفته بود...

اتوبوس از قار و قور کردن ایستاد. به مقصد رسیده بودند. حلزون های سبز دو ساعت تا زمان اجرا در سالن فرصت داشت.

فابیو چمدان را در اتاق تنگ گذاشت و به سمت هتل به راه افتاد به زحمت خیابان های سربالا را زیر پا می گذاشت و به بلاهت امیدواری خود فکر می کرد. چرا تصور کرده بود دوباره او را می بیند؟ اگر او در آن زمان در آن هتل اقامت داشت، به این دلیل بود که در آن ناحیه زندگی نمیکرد. بنابراین هیچ دلیلی وجود نداشت که فابیو بتواند او را در آن جا بیابد. مرد با تلخی پیش خود این طور نتیجه گیری کرد: «حقیقت اینه که من به یه قرار ملاقات نمی رم. فقط میخوام یه تحقیق کوچولو انجام بدم، یه دیدار. من توی خاطراتم قدم می زنم، خاطرات اون روزهایی که جوان، زیبا و مشهور بودم، زمانی که یه پرنسس می تونست عاشق من بشه.»

وقتی رو به روی هتل رسید، بیش از گذشته متاثر شد، چون حالا او ارزش چیزها را بهتر درک می کرد: برای اقامت در چنین محلی لازم بود درآمد بسیار بالایی داشته باشد. تردید داشت وارد هتل شود: «منو گیر می اندازن، از نگاه اول معلومه که من پول ندارم حتی یه وعده غذا این جا بخورم.» برای این که جرئت پیدا کند، به خود یادآوری کرد یک هنرپیشه است و ظاهر جذابی دارد. بنابراین تصمیم گرفت نقش بازی کند، و وارد شد. به سراغ کارمندان جوان پشت میز پذیرش نرفت. به نگهبانی تقریبا شصت ساله نزدیک شد که نه تنها احتمال داشت پانزده سال پیش هم این جا کار می کرده، بلکه احتمالا حافظه ی خوب نگهبان ها را هم داشت.

«می بخشین، من فابیو فابری کمدین هستم و پانزده سال پیش این جا اقامت داشتم. اون موقع شما این جا بودین، نه؟»

«بله آقا. اون وقت ها من آسانسورچی بودم. چه کاری از دستم بر می آد؟»

«یه خانم جوان و بسیار زیبا این جا اقامت داشت، یه اشراف زاده بود، یادتون هست؟»

«اشراف زاده های زیادی این جا اقامت می کنن آقا.»

« اسمش دوناتلا بود، گو این که تردید دارم که... پرسنل اون رو پرنسس صدا می زدن.»

مرد با کلیدهای طلایی شروع به ورق زدن خاطراتش کرد: «ببینم، خب، پرنسس دوناتلا، پرنسس دوناتلا ... نه متاسفم یادم نمی آد.»

«چرا باید یادتون بیاد، غیر از این که جوون و زیبا بود، کارهای عجیب و غریبی هم انجام می داد، مثلا پابرهنه راه می رفت.»

نگهبان که با شنیدن این نکته تکانی خورده بود، بخش دیگری از حافظه اش را به کار گرفت و ناگهان گفت: «فهمیدم! اون رزا بود.»

«رزا؟»

«رزا لومباردی!»

«رزا لومباردی. شک کرده بودم که دوناتلا یه اسم واقعی نیست و فقط برای یه شب عاریه گرفته شده. از اون خبر دارین؟ باز هم این جا می آد؟ اقرار می کنم از اون دسته زنانی بود که آدم نمی تونه اون ها رو فراموش کنه.»

نگهبان در حالی که با حالتی خودمانی به پیشخوان تکیه می داد. آهی کشید: «معلومه که یادم است. رزا. اون اینجا به عنوان پیش خدمت کار می کرد. دختر ظرفشوی آشپرخانه بود، پپینو لومباردی. خیلی جوون بود، و وقتی لوسمی گرفت، خیلی بدبخت. میدونین، همون بیماری خونی رو می گم... همه ی ما خیلی دوست اش داشتیم. اون قدر دلمون براش می سوخت که سعی می کردیم تا آخرین روزهایی که در بیمارستان مرد، آرزوهاش رو براش برآورده کنیم. دختر بیچاره چند سالش بود، هجده سال؟ ... از وقتی بچه بود توی دهکده پای برهنه راه میرفت ما هم به شوخی اون رو پرنسس پابرهنه صدا می زدیم...»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • تاریخ: یکشنبه 3 خرداد 1394 - 13:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 5375

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

از اول خرداد 1400

هر هفته 10 جایزه

100 هزار تومانی و 5 جایزه 200 هزار تومانی

هر ماه یک جایزه یک میلیون تومانی

و 2 جایزه 500 هزار تومانی

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3421
  • بازدید دیروز: 4526
  • بازدید کل: 20023145