Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

آرزوهای برباد رفته

آرزوهای برباد رفته

دردسرهای یک شبه پولدار شدن

یک شب دقیقا شب بود، ماه وسط آسمان بود، ستاره هم چندتایی چشمک می زد، اینها شاید برای خیلی ها مهم نباشند اما می خواهم آدرس و نشان دقیق بدهم که نگوییم دروغ است، شب آرزوها بود، چشم بستم و دعا کردم: «خدایا فقط پول، شما پول را بفرست، باقیش را خودم مدیریت می کنم.» باور کنید که عین حقیقت است، شب آرزوها بود که همه پیامک می زدند امشب آرزو کن و من با تمام وجود آرزو کردم. از همان شب، من شب و روز را یکی یکی شمردم. اگر یک هزار تومانی به حساب شما واریز شد، برای من هم شد. من در خلوص آرزویم شک ندارم. فقط احتمال می دهم در نقطه درستی نایستاده باشم یعنی به نظرم زاویه ام با ماه و ستاره ها درست نبود که گردش روزگار طبق آرزویم نچرخید، وگرنه همه شرایط برای برآورده شدنش مهیا بود.

بچه ناخواسته بود

“عطا” پسر صادق خان آن‌قدر شانس داشت که پدربزرگش عمرش را به شما داد و مالش را به او. عطا هوش و ذکاوت خوبی هم داشت، سریع یک ماشین شاسی بلند خرید و دو خط موبایل رند خرید، گوشی‌های خوبی هم خرید. از حق نگذریم خوب هم خرج می کرد، آنقدر معرفت داشت که هیچ وقت در همه سفرها و رستوران های خوبی که می رفتیم، نگذارد دست در جیبمان کنیم. مجموعه کاملی از تفریحات را داشتیم و واقعاً روزگار خوب می چرخید، حداقل ما از چرخشش راضی بودیم. غیر از احسان که گاهی نق می زد. این بشر کارش هشدار بود و اصلاح رفتارهای دیگران. قبول داشت که این ارث بچه ناخواسته است اما شیرینی اش را منکر میشد و به کام همه مان زهر میکرد می گفت این بچه ناقص است، از آن ناقص هایی که عمرشان به دنیا نیست. من که ایرادی در بچه نمی دیدم، خیلی هم سرحال و تپل و مپل بود، اما احسان می گفت بادآورده است و شما همه را بر باد می دهید. چند باری پیشنهاد کرد بخشی از پول ها را سرمایه گذاری کند.

مثلا زمین و خانه یا سهام بخرد. حتی یکبار گفت شرکت بزند. من همان وقت شک کردم، احسان دائم کار می کرد، به نظرم می خواست جای پای خودش را سفت کند، برای همین به عطا هم گفتم: گول فیلسوف بازی های این را نخوری، وگرنه بیچاره می شی، اینقدر داری که حالا حالاها بخوری و بگردی و خوش بگذرونی.» خوشبختانه عطا عاقل بود و حرف شنو، شرکت نزد و زیر طرح های چند بخشی احسان نرفت، در عوض با هم رفتیم دوبی و ترکیه جنس آوردیم. البته نه خرد و کم، خیلی دقیق با چند بوتیک دار وارد مذاکره شدیم و تحقیق کردیم و با هم وارد بازار شدیم. اولین بار سود کمی داشت، از نظر من سرمایه کمی در کار انداخته بودیم، بار دوم حجم سرمایه را بالا بردیم اما سود نکردیم این تقصیر ما نبود، بازار راکد بود. چینی ها نه تنها روی دست ما که روی دست ترکیه هم بلند شده بودند اما به عطا گفتم این بار برد با ماست. باید سرمایه را دو برابر و بازار را قبضه کنیم. همه محاسبات من درست بود. افزایش سرمایه، افزایش میزان واردات، انتخاب بهترین برندها که البته گران هم بودند، فقط نمی دانم چرا خیلی ضرر کردیم. احسان می گفت بازار و مشتری و نیاز را نشناختید. اشتباه سرمایه گذاری کردید. حتی یکبار گفت همه تخم مرغ ها را در یک سبد گذاشتید، آن هم سوراخ از آب درآمد. البته موقع گفتن این حرف یک چشمش به من بود و به نظرم با ابرو اشاره ای هم کرد. به خاطر عطا چیزی نگفتم. طفلک مجبور شده بود ماشین و گوشی هایش را بفروشد حتی یک تکه زمین داشت که با ضرر فروخت. در مورد زمین واقعا بعید می دانستم ضرر کند برای همین پیشنهاد داده بودم آنرا بخرد. هیچ وقت نشنیدم کسی از زمین ضرر کند. اما عطا ضرر کرد و غصه خوردم. خلاصه پدربزرگش هر چه عمرداشت به شما و هر چه مال به عطا داده بود را گرفت. البته الان حال و روز بهتری دارد، فقط عکس های آن موقع ها را که نگاه می کند، کمی احساس دلتنگی و ذره ای هم غصه دار می شود. حق هم دارد ، درست است خیلی بعیده آدم یکباره آن هم پول به دست بیاورد اما تجربه از دست دادن آن همه پول هم کمرشکن است و فعلا نای کاری را ندارد. البته یک عمه دارد که وضع خیلی خوبی هم دارد و به نظر عطا می شود رویش سرمایه گذاری مطلوبی کرد برای روز مبادا.

من هم غصه می خورم و در عین حال همچنان مانده ام آرزوی آن شب من چرا برآورده نشد.

شم اقتصادی اش سرویس نشده بود

یکی از دوستان ما شم اقتصادی داشت یعنی برخلاف بقیه که تخصص های دیگری داشتند، او تنها فعال اقتصادی ما بود، مثلا یک روز با اتوبوس می آمد و نتیجه میگرفت یک وجب آن طرف تر از تهران، چسبیده به سمنان هم اگر تکه زمینی بخریم تا چند ماه آینده قیمتش چند برابر می شود یا وقتی با تاکسی می آمد، سراغ بازار سکه و طلا می رفت. یکبار همسایه چند کوچه آن طرف تر گفته بود پنج میلیون سهام خریده و ظرف چند ماه هشت میلیون تومان تحویل گرفته، گفتم که شم اقتصادی داشت همین که می شنید، فردایش راهی بازار می شد وطبق شنیده ها و مشاهداتش عمل می کرد، واقعا هم وزنه اقتصادی خوبی در بازار حساب می شد، دست روی هر چه می گذاشت، بازار زیر و رو میشد، مثلا تا روز قبلش ساعت به ساعت قیمت ها بالا می رفت اما همین که او قدم در بازار می گذاشت، از فردایش قیمت ها می شکست و ارزانی می شد. البته طفلک خیلی اهل مکالمه نبود، برای همین هیچ وقت نشد که با چند نفری مشورت کند. چند روزی خبرها را دنبال می کرد و اعتقاد داشت باید به صدای بازار گوش کرد. فکر می کنم بازار اصوات نادرستی برایش می فرستاد، و گرنه این از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. فقط هر بار می رفت که بارش را ببندد، هر چه بار و بنه داشت، از دست می داد.

آدم بچه هر کجا باشد، اما اهل ریسک نباشد

دوره ای مد شده بود هر کسی را می دیدی، صحبت از ریسک می کرد. این دوره دقیقاً بعد از تب و تاب ژاپن بود. می گفتند ژاپن پر شده، وگرنه همه باید یک سفر می رفتند ژاپن. واقعا جای عجیبی بود، می گفتند یک سال کار کنی، یک عمر می توانی بخوری و بخوابی. حتی گاهی سفر و گردش هم بروی، البته هیچ کسی این آدم ها را به چشم ندیده بود. همه دوستی داشتند که پسرخاله شان رفته بود ژاپن و اینها را به نقل از او می گفتند. خلاصه بعد از پرشدن ژاپن آنها که فرصت رفتن پیدا نکردند تا یک ساله بار خود را ببندند، دایه دار ریسک پذیری شدند. همه هم پیله کرده بودند به خانه پدری که ای بابا این خانه کلنگی است و باید بکوبیم و بسازیم. خیلی ها هم اصرار داشتند که خانه و کاشانه ات را بفروش، آدم پول را اینطوری راکد نگه نمی دارد. رضا وقتی شروع به ریسک کرد تازه از دانشگاه بیرون آمده بود اولین بار که بحث ریسک را وسط کشید همه فکر کردند شوخی می کند اما وقتی قرار بود خانه پدرش را شش ماهه به دو خانه تبدیل کند و یک پول دستی هم به او بدهند، اما نشد، بعدتر که طلاهای مادرش و مادربزرگش را امانت گرفت و نقره اش را هم نتوانست بخرد، معلوم شد که این پسر پشتکار خوبی در ریسک دارد، فقط ایرادات کوچکی داشت؛ اول آنکه همیشه دوست داشت با اموال دیگران ریسک کند، دوم آنکه سالی چند بار ریسک می کرد و فشار ریسک به اطرافیان کمی زیاد از حد شده بود و آخر آنکه در همه سال ها چنان در این زمینه قوی شده بود که یک ذره دلهره از ریسک کردن نداشت و فکرهای بزرگ داشت و می خواست عملیاتی اش بکند. طفلک پدرش می گفت کاش ژاپن اینقدر پر نشده بود و می توانست او را هم بفرستد بلکه کمتر ریسک کند.

از خروس خون تا بوق سگ

یکی از دوستانش گفته بود همه آدم ها رگه ای از بچگی شان دارند یعنی وقتی الان را نگاه می کنی، می توانی حدس بزنی در بچگی چطور بوده اند. دوستش گفته بود: هرچقدر نگاه می کنم، می بینم تو حتما در بچگی هم کار می کردی شروع ساعت کاری اش قبل از طلوع آفتاب بود. از نظر ما که اصلا مدیر عاملی بیدار نمی شد. روزش آنقدر کشیده می شد که به 100 جا سر بزند و دیگر نه کار اداری باشد نه کارگر و مهندس و معماری که با آنها سر و کله بزند. هر روز هم می گفت: فردا یک سر برم دانشگاه. ببینم این ترم چی دارم. هیچ وقت هم آن روز نمی آمد مگر وقت امتحان.

میراث خانوادگی شان بود که هر کسی باید یک گوشه کار را می گرفت. همه به 18، 20 سالگی که می رسیدند خودشان یک پا مدیر بودند و فقط یک مدرک می گرفتند که کسی خرده ای نگیرد. همه باید حسابداری را یاد می گرفتند، آن هم شب در خانه، از ریز قیمت های بازارهای مختلف خبر داشتند، می دانستند الان وقت بورس است با زمین. حالا ماشین باید خرید یا در یک طرح توسعه ای سرمایه گذاری کرد.

درست است خانه و ماشین و داروندارش را خودش خریده بود اما شانس هم داشت، وگرنه چرا من که یک سال از او بزرگ ترم، هیچ کدام از اینها را ندارم. تازه نه فقط مدیر یک شرکت نیستم. گیرم من در چند سال دیرتر کارم را شروع کردم، فرض بگیرید که خروس خوان خوابم و صدای بوق سگ را هم نمی شنوم اما واقعا شانس و اقبال بی تاثیر است؟ من هم اگر در چنین خانه ای بزرگ شده بودم، وقتی که همه در حال یک قل و دو قل بودند، فوت و فن کار را یاد می گرفتم، جای اینکه اول هر ترم گردن کج کنم یا لب و لوچه وربچینم که پس پول دانشگاه چه شد؟ کیف و کفش ندارم، دست در جیب می کردم و خرج می کردم. شاید بعداً مجبور نبودم در به در دنبال کار باشم. البته مشکلی با گشتن ندارم اما نمی فهمم کسانی که آگهی استخدام می دهند، چرا انتظار دارند وقتی از دانشگاه بیرون می آیی، یک سابقه کار داشته باشی یا چند هنر بلد باشی؟ همه مثل وحید و خاندانش نیستند که از همان بچگی مجبور باشند راه و روش مدیریت و پول درآوردن را یاد بگیرند. بعد هزار و یک کار را به خوردشان بدهند که در آینده این کار و آن هنرت به کارت می آید. البته ما همیشه می گفتیم: «می دونی خیلی بدبختی. هیچ وقت در زندگی ات کودکی نداشتی، به اندازه کافی بازی نکردی و الان دچار کمبودهای زیادی هستی.» وحید هیچی نمی گفت، البته ما هم هیچ وقت به رویش نمی آوردیم که آخر این کجای عدالت است که ما خانه و ماشین که نداریم هیچ، نباید کار درست و درمان داشته باشیم؟ درست است که فقط یک مدرک داریم اما به هر حال جوانیم و کار می کنیم و حتما جای پیشرفت هست.

واقعا کار رسم و رسوم بدی دارد یعنی زندگی وقتی به بخش اقتصادی اش می رسد خیلی بد ترکیب می شود. از روال عادی خارج شده و شبیه مسابقه دو می شود. هر کسی زودتر شروع کند، هر کسی سریع تر بدود، هر کسی گام های بلندتری بردارد، برنده است این رسم بدی است که متاسفانه پایه گذاری شده است.

از بس زمین خورد، استخوان بندی اش سفت شد

 

متن کامل مقاله را می توانید در نشریه معیشت، شماره 2 مطالعه نمایید.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: نشریه معیشت، شماره 2
  • تاریخ: سه شنبه 14 آذر 1396 - 12:46
  • صفحه: گوناگون
  • بازدید: 2375

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

30 جایزه 100 هزار تومانی

برای 30 نفر در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3765
  • بازدید دیروز: 4305
  • بازدید کل: 10719216