Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

دو خواهر - قسمت اول

دو خواهر - قسمت اول

نویسنده: جان اشتاین بک (نویسنده آمریکائی)
ترجمۀ: سیروس طاهباز

گیرمو لوپز Lopez Cuiermo پیر، وقتی مرد که دخترهایش خوب بزرگ شده بودند؛ و بدون یک شاهی پول، چهل جریب زمین سنگلاخ در دامنه تپه برایشان باقی گذاشت. خواهرها در کلبه رنگ و رو رفته ای که یک چاه و یک انبار در کنار آن قرار داشت زندگی می کردند. با آنکه  خواهرها روی باغچه خیلی زحمت کشیده بودند عملاً هیچ چیز جز علف هرز درآن سبز نمیشد و با زحمت زیاد تنها کمی سبزی بعمل می آمد. تا مدتی با از خود گذشتگی تمام گرسنگی کشیدند اما آخر کار هوای نفس چیره شد، چون فربه تر و خوش گذران تر از آن بودند که خودشان را بخاطر یک امر غیرمذهبی مثل غذا خوردن شهید کنند.

رز Rose یک روز فکری بخاطرش رسید و از خواهرش پرسید:

مگه ما تو این دره از همه بهتر کلوچه درست نمی کنیم؟

ماریا Maria با رضایت خاطر جواب داد:

از مادرمون یاد گرفتیم.

پس خلاص شدیم. پیراشکی و کلوچه و لوبیا پخته درست می کنیم و به مردم لاس پاستورا دل چیلو Las Pasturas Del می فروشیم.

ماریا با تردید گفت:

میگی ازمون میخرن؟

گوش کن ماریا: تو مونتری چند جا کلوچه هایی میفروشن که انگشت کوچیکه ما هم نمیشن. میفروشن و پول درمیآورن و هرسال سه دفعه لباس نو میخرن. خیال میکنی کلوچه هاشون به پای مال ما میرسه؟ یادت میاد مادرمون چیا می پخت؟

ماریا چشم هایش از اشک شوق پرشد، و با هیجان گفت:

نه، نمی رسه. هیچ جای دنیا کلوچه ای مث اونائی که مادرمون با دست های نازنینش می پخت پیدا نمیشه.

آخر سر رزا گفت:

خوب، دیگه تموم شد؛ اگه کلوچه ها به اون خوبی باشن مردم میخرن.

پس از آن، دو خواهر، یک هفته تمام دیوانه وار و عرق ریزان مشغول تهیه شدند و خانه را تمیز و تزئین کردند. وقتی کارشان تمام شد که داخل و خارج خانه از نو سفید شده بود و کنار درگاه قلمه های شمعدانی کاشته شده بود و زباله های چندین ساله جمع آوری و سوزانده، شده بود. اطاق جلوئی تبدیل به رستورانی شده بود که دو میز داشت و روی میزها مشمع زردی گسترده شده بود.

روی یک تخته چوب کاج که به نردۀ کنار جاده نصب شده بود نوشتند که:

                                                        پیراشکی، لوبیا پخته

                                                        و سایر اغذیه اسپانیایی

                                                                روم لوپز

اوائل مشتری کم بود و کارشان چندان نمی گرفت. خواهرها پشت میزهای زردشان می نشستند و انتظار می کشیدند.

مثل بچه ها اهل بگو بخند بودند و زیاد هم پابند نظافت نبودند. سرمیزشان نشسته بودند و در انتظار بخت بودند و همین که یک مشتری وارد می شد فوری با احترام ازجایشان می پریدند. مشتری ها هرچه می گفتند آنها با شعف می خندیدند و از اجداد خود و پخت عالی کلوچه هایشان صحبت می کردند. آستین ها را تا آرنج بالا می زدند تا پوست سفیدشان را نمایان کنند و در ضمن نشان بدهند که خون سرخ پوست ها در رگ هایشان نیست. اما با این همه چند تا مشتری بیشتر نداشتند.

رفته رفته در کار دو خواهر اشکالاتی پیدا شد. نمی شد زیاد غذا درست کنند، چون اگر می ماند خراب می شد. پیراشکی، گوشت تازه لازم داشت و آن ها را به فکر انداخت که برای پرنده ها و خرگوش ها تله بگذارند، و گنجشک ها و سارها و قمری ها را در قفس نگهدارند تا به موقع از آنها استفاده کنند. اما با این همه باز کارشان کساد بود.

یک روز صبح رزا پیش خواهر آمد و گفت:

ماریا، آرد ذرت نداریم. اسبمون لیندو رو زین کن برو مونتری یه خورده آرد ذرت بخر، وقتی کار و بارمون بهتر شد یه جا می خریم.

بعد یک سکۀ نقره تو دست ماریا گذاشت و گفت:

اگه پولت زیاد اومد یه شیرینی واسه خودت بخر، یکی هم واسه من. بزرگ باشه.

ماریا با فرمانبرداری خواهرش را بوسید و به طرف طویله راه افتاد.

آن روز عصر، وقتی ماریا بخانه بازگشت، خواهرش را به طور عجیبی ساکت دید. از آن جیغ و فریاد ها و پرسش ها از همه جزئیات سفر – که ماریا انتظارش را داشت – خبری نشد.

رزا، روی صندلی پشت یکی از میزها نشسته بود و چهره اش از فکر درهم و خسته بود.

ماریا با ترس جلو رفت و گفت:

آرد ذرتا رو خیلی ارزون خریدیم رزا اینم شیرینی؛ خیلی بزرگه؛ فقط چهار سنت شد!

رزا شیرینی را که به طرفش دراز شده بود گرفت و قطعه بزرگش را در دهان گذاشت. چهره اش همان طور از فکر درهم بود.

ماریا پیشش نشست و درحالیکه به آرامی لبخند می زد. می خواست بدون این که چیزی بگوید خودش را شریک غم خواهرش نشان دهد.

رزا که مثل سنگی نشسته بود و شیرینی اش را می خورد، یکباره در چشم های ماریا خیره شد و با لحنی جدی گفت:

امروز، خودمو به یه مشتری تسلیم کردم.

ماریا با هیجان و اشتیاق به گریه افتاد.

رزا ادامه داد:

اشتباه نکن، ازش پول نگرفتم. اون مرد سه ظرف لوبیا پخته خورد.... سه ظرف!

ماریا ناله ای کرد، ضعیف و بچگانه و از روی عصبانیت.

رزا گفت:

آروم باش. حالا میگی باید چیکار کنم؟ اگه میخوای کارمون بگیره باید مشتریامونو تشویق کنیم. اونم این مشتری رو که سه ظرف لوبیا پخته خورد – سه ظرف تموم! پولشم داد. خوب چی میگی؟

ماریا نفسش را بالا کشید. در ظاهر صحبت خواهرش یک جور شجاعت اخلاقی یافته بود. گفت:

فکر می کنم رزا، فکر می کنم اگه از مریم عذرا و رزای مقدس طلب بخشش کنی هم روح مادرمونو شاد کرده ای هم روح خودتو.

رزا خندید و ماریا را بغل کرد و گفت:

همین کارم کردم تا مشتریه رفت این کارو کردم. هنوز پاشو بیرون نذاشته بود که طلب بخشش کردم.

ماریا خود را از آغوش او بیرون کشید و با چشم گریان به اتاق خواب رفت و چند دقیقه ئی جلو شمایل کوچک مریم مقدس که به دیوار بود زانو زد. بعد بلند شد، خودش را به آغوش رزا انداخت و با خوشحالی فریاد زد:

رزا، خواهر، خیال دارم.... منم خیال دارم مشتریا رو تشویق کنم.

خواهرهای لوپز، یکدیگر را به سختی در آغوش فشردند و اشک های شادیشان را با هم آمیختند.

آن روز، سرآغاز دگرگونی اوضاع خواهران لوپز بود. هرچند درست کارشان گل نکرد، اما از آن به بعد «اغذیه اسپانیائی» شان آن اندازه فروش می رفت که بتوانند در آشپزخانه شان غذا و برکپلهای پهن و گردشان پیراهن های چیت روشن و نو داشته باشند. اما همان طور مصرانه مذهبی ماندند و هروقت یکیشان مرتکب گناه می شد یک راست برای طلب آمرزش به طرف مجسمۀ کوچک چینی که حالا دیگر برای سهولت مراجعه هردو، در راهرو میان دو اتاق خواب قرار داده شده بود راه می افتاد. چون نمی خواستند گناه هایشان روی هم انباشته شود، و هر گناهی را صادقانه اعتراف می کردند. آن قسمت از کف اتاق که زیر مجسمه قرار داشت، از بس هرشب با لباس خواب رویش زانو زده بودند پاک برق افتاده بود.

دیگر زندگی برای خواهران لوپز خیلی شیرین شده بود. کوچکترین نشانه ای از رقابت میانشان نبود، چون – هرچند رزا بزرگتر و سنگین تر بود – هر دو شبیه هم بودند و تنها تفاوتشان همین بود که ماریا کمی چاق تر بود و رزا کمی بلند تر.

خانه پر از صدای خنده و فریاد شوق بود. وقتی که با دست های درشت و نیرومندشان داشتند کلوچه ها را روی سنگهای صاف پهن می کردند کافی بود که یک مشتری حرف خنده داری بزند؛ مثلاً تام برمن Tom Bermen  هنگام خوردن سومین پیراشکی بگوید: «رزا، خیلی اعیونی زندگی میکنی، اگه جلوشو نگیری شکمت میترکه» تا جفت خواهرها نیم ساعت تمام از زور خنده غش و ریسه بروند. حتی روز بعد هم وقتی داشتند خمیر را ورمیآوردند این شوخی یادشان می آمد و باز مدتی می خندیدند. چون می دانستند چگونه خنده را ذخیره کنند و شوخی را همیشه تازه نگه دارند.

خواهرها می گفتند دون تام مرد خوبی است، بامزه است و پولدار؛ یک بار هم که پنج بشقاب لوبیا پخته خورده بود به علاوه خیلی هم پرزور بود! بخلاف دیگر پولدارها. دو خواهر وقتی از این موضوع در روی سنگها صحبت می کردند سرهایشان را با تأنی تکان می دادند و انگار دو شراب شناس دارند از شراب مخصوصی تعریف می کنند.

نباید تصور کرد که دو خواهر در امر تشویق ولخرجی کرده و پولی غیر از بابت اغذیه ای که به مشتریها می دادند دریافت می کردند. تنها اگر یک مشتری سه ظرف یا بیشتر از اغذیه آنها می خورد دل آنها از سپاسگزاری نرم میشد و آن مشتری خود بخود نامزد میشد.

در یک شب شوم مردی که اشتهای خوردن سه ظرف لوبیا را نداشت خواست در ازاء عمل به رزا پول بدهد. چند مشتری دیگر هم در رستوران بود. مرد تقاضایش را با صدای بلند گفته بود و بعد صدا قطع شده بود و سکوت وحشت آوری چیره شده بود. ماریا صورتش را با دستهایش پوشاند و رزا رنگش پرید و بعد از خون خشمی که به صورتش دوید سرخ شد. از فرط هیجان نفس نفس می زد و چشمهایش می درخشید. دستهای فربه و نیرومندش مثل بال های عقاب بالا رفت و بر کپلش قرار گرفت. وقتی حرف می زد صدایش از فرط هیجان گرفته بود:

به من توهین کردین. شاید ندونین که ژنرال واله جو جد ماست، ما این قدر به او نزدیکیم. خون ما پاکه. اگه ژنرال شنیده بود چی می گفت؟ خیال کردی اگه می شنید که به دو نفر از زنهای فامیلش توهین کردی شمشیرشو بیرون نمی کشید؟ فکرشو میکنی؟ بما میگین «شما زنای بدی هستین!» اونم به ما که بهترین کلوچه ها رو تو کالیفرنیا می پزیم. از این که جلوی خشم خود را گرفته بود داشت نفسش می برید.

مرد گناهکار با ناله گفت:

منظوری نداشتم، بخدا رزا هیچ منظوری نداشتم.

آنگاه خشم رزا فرو نشست و یکی از دستهایش این دفعه مثل بال پرستو از کپلش برخاست. بعد با وضعی حزن آمیز بطرف در اشاره کرد و آرام گفت:

برو، فکر نمی کنم قصد بدی داشتی اما توهینت سرجا شه.

و مرد مثل یک محکوم از در بیرون خزید.

بعد صدای روزا بلند شد:

اینجا کسی لوبیا با گوجه فرنگی نمی خواد؟ کی بود؟ غذایی که تو دنیا پیدا نمیشه....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: پنجشنبه 29 آبان 1399 - 08:31
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 833

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 4531
  • بازدید دیروز: 9554
  • بازدید کل: 16432243