Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت نهم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت نهم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریکائی)
مترجم: نجف دریا بندری

در قیاس با لحن همیشگی اش شیطان قدری تند حرف میزد و من متأسف شدم که چرا قبلاً به زپی نگفته بودم که در کلماتی که بکار میبرد بیشتر دقت کند. حال او و احساس او را می دانستم. میل نداشت شیطان را برنجاند. حاضر بود همۀ کسان خود را برنجاند و خاطر شیطان را آزرده نسازد. سکوت ناراحتی حکمفرما شد؛ اما به زودی از آن حال خلاص شدیم، زیرا در این موقع آن سگ بیچاره پیدایش شد و درحالی که چشمش از کاسه بیرون آویخته بود یک راست به طرف شیطان رفت و با حال زار ناله کرد. شیطان به همان نحو  جوابش را داد و پیدا بود که دارند به زبان سگی با هم حرف میزنند.

ما در مهتاب روی علفها نشسته بودیم، چون در این موقع ابرها داشت پراکنده میشد. شیطان سگ را در دامن خود گذاشت و چشمش سرجایش گذاشت و حیوان راحت شد و دم خود را تکان داد و دست شیطان را بوسید و قیافه تشکر آمیزی بخود گرفت و سپاسگزاری کرد. گرچه من کلمات او را نمی فهمیدم، ولی دانستم که دارد تشکر می کند. پس از آنکه قدری با هم حرف زدند، شیطان گفت:

میگوید که صاحبش مست بوده است.

ما گفتیم: بله، مست بود.

یک ساعت بعد، از پرتگاه آنسوی چراگاه سقوط کرد.

ما آنجا را بلدیم، سه میل از اینجا فاصله دارد.

این سگ مکرر به دهکده رفته و از مردم استدعا کرده که به آنجا بروند، اما مردم او را بیرون رانده اند و به حرفش گوش نداده اند.

ما این را به یاد داشتیم، اما نفهمیده بودیم که سگ چه می خواهد.

فقط می خواست شما را به کمک مردی که باو ستم کرده بود ببرد و جز این فکر چیز دیگری نبود. در این مدت نه غذا خورده نه در پی غذا رفته. دو شب بالای سر صاحبش پاس داده. اکنون بگویید ببینم راجع به نژاد خودتان چه عقیده ای دارید؟ آیا همان طور که عقلای شما گفته اند ملوکت آسمان برای شما محفوظ و این سگ مطرود است؟ آیا نژاد شما می تواند به سرمایۀ اخلاق و بزرگ منشی این سگ چیزی بیفزاید؟ آنگاه شیطان با سگ حرف زد. سگ با شوق و شادی ازجا پرید و پیدا بود که آمادۀ شنیدن فرمان و برای اجرای آن بی تاب است.

چند نفری پیدا کنید و همراه این سگ بروید – خودش شما را بالای نعش صاحبش خواهد برد. یک کشیش هم با خودتان ببرید تا مراسم مذهبی را بجا بیاورد، چون مرگ آن مرد نزدیک است.

با گفتن آخرین کلمه شیطان ناپدید شد و ما پکر شدیم. رفتیم چند نفر را باتفاق کشیش آدولف بردیم و موقع مرگ بالای سرآن مرد حاضر بودیم. جز آن سگ هیچ کس از مرگ او متأثر نشد. سگ ندبه و زاری کرد و صورت مرده را لیسید و هرچه او را تسلیت میدادیم فایده نمی کرد. همانجا او را دفن کردیم؛ او را توی تابوت هم نگذاشتند، چون پولی در بساطش نبود جز آن سگ دوستی هم نداشت. اگر یک ساعت زودتر رسیده بودیم، کشیش فرصتی پیدا میکرد که آن موجود بیچاره را به بهشت بفرستد، اما چون دیر رسیدیم آن بیچاره به جهنم واصل شد تا الی الابد در آتش بسوزد خیلی جای تأسف به نظر می رسید که در دنیایی که این همه مردم وقت زیادی خود را نمیدانند چه کنند، یک ساعت وقت برای آدم بدبختی که آنقدر محتاج آن است، بدست نیامده باشد – آنهم ساعتی که بود و نبودش توفیر بین شادی ابدی و عذاب ابدی است. 

این امر تصور وحشت انگیزی از ارزش یک ساعت وقت را در نظر انسان مجسم می ساخت، و من پیش خود اندیشیدم که دیگر حتی یک لحظه را بدون احساس پشیمانی نخواهم توانست تلف کنم. زپی خیلی غمگین و افسرده شده بود و می گفت که آدم بهتر است سگ باشد و چنین خاطراتی در دنبال نداشته باشد. آن سگ را با خود به خانه بردیم و برای خودمان نگه داشتیم. وقتی که به خانه میرفتیم فکر بسیار خوبی بخاطر زپی رسید، به طوری که همه ما را خوشحال کرد و حالمان را بهتر ساخت: گفت که این سگ مردی را که نسبت به او ظلم کرده بخشیده است. خدا را چه دیده ای، شاید او هم این بخشایش را به درگاه خود قبول کند.

یک هفته سپری شد؛ چون شیطان پیدایش نشد سخت گذشت. موضوع مهمی اتفاق نیفتاد، و ما بچه ها هم جرأت نمی کردیم به دیدن مارگت برویم، چون شبها مهتابی بود و اگر می خواستیم برویم احتمال داشت پدر و مادرمان بفهمند. لیکن یکی دوبار با اورسولا برخورد کردیم. در چمن آن سوی رودخانه گربه را برای هوا خوری آورده بود. از او شنیدیم که اوضاع بر وفق مراد است. اورسولا لباسهای تر و تمیزی پوشیده بود و سردماغ به نظر می رسید. روزی چهار گروش بی کم و کاست می رسید، اما این مبلغ خرج غذا و مشروب و این قبیل چیزها نمیشد؛ چون خود گربه ترتیب این چیزها را میداد.

مارگت تنهایی و انزوای خود را به روی هم رفته به خوبی تحمل می کرد و از برکت وجود ویلهلم ماید لینگ خوش و خرم بود. هر روز یکی دو ساعت را در زندان نزد عمویش می گذارند، و آن پیرمرد را با مائده هایی که گربه می رساند چاق و فربه می ساخت. اما مارگت دلش می خواست دربارۀ فیلیپ تراوم اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. و امیدوار بود که من دوباره او را به دیدنش ببرم. خود اورسولا هم دلش برای او تنگ شده بود و سؤالات زیادی راجع به عموی فیلیپ از ما کرد. این امر بچه ها را به خنده انداخت، زیرا مهملاتی را که شیطان به اورسولا گفته بود برایشان نقل کرده بودم. اما چون زبان ما بسته بود، اورسولا از حرفهای ما قانع و راضی نشد.

اورسولا خبر مختصری هم به ما داد، بدین معنی که حالا چون پول و پله فراوان بود، پیشخدمتی برای کارهای خانه و فرمان بری استخدام کرده بودند. اورسولا کوشید این موضوع را ضمن صحبت به طور عادی به عنوان یک امر معمولی و بدیهی عنوان کند. استخدام نوکر چنان باد توی آستینش انداخته بود و به قدری از آن بخود می بالید که بخوبی از وجناتش پیدا بود. تماشای خوشحالی نهانی پیرزن بیچاره از این شکوه و جلالی که بهم زده بودند، خیلی لذت داشت. اما وقتی که اسم پیشخدمت را شنیدیم، در عاقلانه بودن کار پیرزن شک کردیم؛ چون هرچند ما بچه و غالباً بی فکر بودیم، اما بعضی چیزها را خوب درک می کردیم. خانه شاگرد آنها گوتفریدنار بود که موجود کودن و خوبی بود و شخصاً ضرری نداشت، ولی وضعش مبهم و مشکوک بود و این امر بی علت هم نبود، چرا که کمتر از شش ماه پیش یک آفت اجتماعی در خانوادۀ آنها افتاده بود: مادر بزرگش را به عنوان جادوگر سوزانده بودند... وقتی که این قبیل بیماریها در خون خانواده ای رسوخ کند، معمولاً با سوزاندن یک نفر تنها کار تمام نمی شود. و این ایام برای اورسولا و مارگت موقع مناسبی نبود که با عضو چنین خانواده ای ارتباط برقرار کنند؛ زیرا وحشت جادوگر کشی در سال گذشته به مرحله ای رسیده بود که هیچ یک از معمرین ده نظیر آن را به خاطر نداشتند. تنها بردن اسم یک نفر جادوگر کافی بود که عقل از سرما بپراند. البته علتش این بود که در سالهای اخیر بیش از هر دوره و زمانی انواع و اقسام جادوگران پیدا شده بودند. سابق فقط پیرزنان جادوگر می شدند، اما حالا در هر سن و سالی جادوگر پیدا میشد. حتی بچه های هشت نه ساله نیز جادوگر می شدند. وضع طوری شده بود که هرکسی ممکن بود از اقرباء و آشنایان شیطان از آب درآید – پیری و جوانی و زنی و مردی در این امر دخیل نبود. ما در ناحیۀ کوچک خود کوشیده بودیم که نسل جادوگران را از زمین برداریم؛ اما عجب آنکه هرچه بیشتر از آنها می سوزاندیم، عدۀ بیشتری جای آنها را می گرفتند.

یک بار در یک مدرسۀ دخترانه که فقط دو فرسنگ از دهکده فاصله داشت، آموزگاران مشاهده کردند که پشت یکی از دختران سرخ شده. همه به شدت ترسیدند چون پنداشتند که این علامت جای دست شیطان است. آن دختر ترسید و از آنها استدعا کرد که او را محکوم نکنند و گفت که این سرخی فقط جای گزیدگی کک  است. ولی البته نمی شد قضیه را به همین جا خاتمه داد.  همۀ دخترها معاینه شدند و یازده نفر از آنها علامت شیطان را به وضوح تمام روی بدن خود داشتند. دیگران کمتر چنین بودند. هیأتی مأمور رسیدگی به این قضیه گردید، اما دخترها فقط با گریه و زاری مادران خود را می طلبیدند و اعتراف نمی کردند. بعد یکایک آنها در حبس مجرد و تاریک انداختند و ده شبانه روز فقط نان سیاه و آب به آنها دادند. دخترها پس از ده روز زرد و نزار شدند و چشمانشان خشکید و دیگر گریه نکردند، بلکه فقط می نشستند و زیرلب چیزی می گفتند و غذا نمی خوردند. بعد یکی از آنها اعتراف کرد و گفت که بارها سوار دستۀ جارو شده و در هوا بی پروا درآمده اند و در مراسم روز بست جادوگران شرکت جسته اند و در یک جای سرد و بادگیر، بالای کوهها، با چند صد نفر جادوگر دیگر پاکوبی و شراب خوری و هرزگی کرده اند و همه رفتار بسیار قبیح و زننده ای از خود نشان داده اند و به کشیشان ناسزاها گفته، نسبت به خدا بی حرمتی کرده، کلمات کفرآمیز به زبان رانده اند. اینها مطالبی است که آن دختر گفت، البته نه به شکل نقل و روایت، چون نمی توانست جزئیات را بیاد بیاورد، مگر آنکه آنها را یکی پس از دیگری بیادش بیاورند.

یادآوری را خود هیأت میکرد، زیرا اعضای آن می دانستند که درست چه سؤالهای را باید مطرح کنند، چون صورت این سؤالها دو قرن پیش برای استفاده کسانی که از جادوگران بازجویی می کردند، روی کاغذ آمده بود. می پرسیدند: «آیا فلان کار را کردی؟» و آن دختر همیشه می گفت: «بله» خسته و از حال رفته به نظر می رسید و اعنتائی به امر بازجویی نشان نمی داد. در نتیجه، وقتی که آن ده دختر دیگر شنیدند که این یکی اعتراف کرده است، آنها نیز اعتراف کردند و به سؤالات جواب مثبت دادند. دست آخر همۀ آنها را به تیر بستند و سوزاندند. البته این عمل صحیح و عادلانه بود و همۀ مردم اطراف و اکناف ده برای تماشا مراسم سوزندان آنها آمدند. منهم رفتم، ولی دیدم که یکی از آنها همان دخترک ملوس و شیرین هم بازی خودم است و درحالی که با زنجیر بسته شده خیلی رقت انگیز به نظر می رسد و مادرش شیون و زاری می کند و او را غرق بوسه می سازد و خود را به گردن او می آویزد و می گوید: «خدایا، خدایا، خداوندا...» منظره از حد تحمل من وحشتناک تر بود. از آنجا دور شدم.

وقتی که مادربزرگ گوتفرید را سوزاندند هوا سرد بود و سوز سختی آمد. آن پیرزن متهم بود که سردردهای سخت را با مالش دادن سر و گردن مریض – به قول خودش به وسیلۀ انگشتانش، اما به طوری که همه می دانستند به کمک شیطان – معالجه کرده است. می خواستند به زور از او اقرار بگیرند، اما پیرزن جلو آنها را گرفت و فوراً اعتراف کرد که قدرت او مستقیماً و بلا واسطه منبعث از شیطان است. این بود که قرار گذاشتند صبح روز بعد او را در میدان بازار دهکدۀ ما بسوزانند.

افسری که می بایست آتش را حاضر کند قبل از همه آنجا حاضر شد و آتش را آماده کرد؛ بعد پیرزن را آوردند. سربازها او را آنجا گذاشتند و برای آوردن یک جادوگر دیگر رفتند. خانوادۀ پیرزن با او نیامدند، چون اگر مردم به خشم می آمدند ممکن بود به آنها دشنام و ناسزا بگویند و حتی احتمال داشت آنها را سنگ سار کنند. من رفتم و یک دانه سیب به پیرزن دادم. کنار آتش چندک زده خود را گرم می کرد و انتظار می کشید. و دستهای پیر و چروکیده اش از زور سرما کبود شده بود. پس از من یک نفر ناشناس آمد. مسافری بود که از آنجا عبور می کرد. با مهربانی با پیرزن حرف زد و چون دید غیر از من کسی آنجا نیست که حرفهایش را بشنود، از وضع پیرزن اظهار تأسف کرد و گفت که آیا آنچه گفته ای راست است یا نه. پیرزن گفت نه. مسافر متعجب شد و تأسفش بیشتر گردید و پرسید:

پس چرا اعتراف کردی؟

پیرزن گفت: من پیرم، خیلی هم فقیرم. برای گذران زندگیم کار می کنم. چاره ای جز اعتراف نداشتم. اگر اعتراف نمی کردم، شاید مرا آزاد می کردند. اما این امر سبب بدبختی من می شد، چون هیچ کس فراموش نمی کرد که من یک وقتی در مظان اتهام جادوگری واقع شده ام. بنابراین دیگر کار پیدا نمی کردم و هرجا می رفتم سگهایشان را به جانم می انداختند. چیزی هم نمی گذشت که از گرسنگی می مردم. همین آتش بهتر است، چون زود کار را تمام می کند. شما دو نفر با من مهربانی کردید، از شما ممنونم.

پیرزن خودش را به آتش نزدیک تر کرد و دستهایش را دراز کرد که گرم کند. دانه های برف آرام و بی صدا فرو می ریخت و روی موهای خاکستری پیرزن می نشست و آن را سفید و سفیدتر می ساخت....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 27 مهر 1399 - 10:30
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1039

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7712
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126329