Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت هشتم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت هشتم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریکائی)
مترجم: نجف دریا بندری

بعد ما را دید و متوحش شد و به من اشاره کرد که نزد او بروم. رفتم، پرسید که از گربه سخنی به میان آورده ایم یا نه. گفتم نه. خیالش راحت شد و خواهش کرد چیزی نگوییم، چون اگر مارگت خانم بفهمد خیال می کند این گربه نحس است و کشیش خبر می کند و همۀ قوای گربه را باطل می کند و دیگر فایده ای از او عاید نمی گردد. بنابراین گفتم که چیزی نخواهم گفت و او راضی شد. بعد من خواستم با شیطان خداحافظی کنم اما شیطان حرف مرا قطع کرد و با لحن خیلی مودبانه ای – که حالا کلماتش در خاطرم نیست – خودش را برای شام وعده گرفت و مرا نیز دعوت کرد. البته مارگت بی اندازه ناراحت شد؛ زیرا تصور می کرد به قدر نصف خوراک یک مرغ بیمار هم غذا ندارند و اورسولا سخنان شیطان را شنید و بلافاصله وارد اطاق شد. پیدا بود که به هیچ وجه راضی نیست. ابتدا از دیدن مارگت با آن چهرۀ بشاش و گلگون متحیر شد و تحیر خودش را اظهار کرد، بعد به زبان بومی خود، که زبان بوهمی باشد، حرف زد و این طور که بعداً فهمیدم – گفت: خانم این یارو را دست بسر کنید، غذا به قدر کافی نداریم.

هنوز مارگت لب به سخن نه گشوده بود که شیطان شروع به حرف زدن کرد و جواب اورسولا را به همان زبان خودش داد، و این امر او و خانمش را دچار تعجب کرد. شیطان گفت: مگر شما را چندی پیش تو جاده ندیدم؟

چرا، ارباب.

از این موضوع خوشوقتم. چون شما مرا بیاد دارید.

بعد بطرف او رفت و در گوشش گفت: به شما گفتم که این گربه خوش یمن است؛ ناراحت نباشید، خودش غذا را فراهم می کند.

این حرف لوح خاطر اورسولا را از هرگون نگرانی پاک کرد و از این دارایی شادی عمیقی در چشمانش درخشید. ارزش گربه داشت بالا می رفت. اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که مارگت جوابی به شیطان بدهد. و این کار را به بهترین نحوی انجام داد؛ یعنی راستی و درستی را که در طبیعت او بود در پیش گرفت و گفت چیزی که قابل تعارف کردن باشد در بساط نداریم، اما اگر میل داشته باشیم در غذای او سهیم شویم، قدمتان روی چشم خواهد بود.

شام را در آشپزخانه صرف کردیم و اورسولا سرمیز خدمت می کرد.

یک ماهی کوچک توی ماهیتابه بود که برشته و اشتها انگیز می نمود و پیدا بود که مارگت انتظار چنین غذای آبرومندی را نداشته است.

اورسولا ماهی را آورد و مارگت آن را بین من و شیطان قسمت کرد و برای خودش نکشید، و آمد بگوید که امروز میل به غذا ندارم، اما حرفش را تمام نکرد. علتش این بود که دید یک ماهی دیگر در ماهیتابه هست. متعجب شد، اما چیزی نگفت. شاید می خواست بعد در این خصوص از اورسولا سؤال کند. اما چیزهای عجیب دیگر هم بود. گوشت و شکار و شراب و میوه هم آمد – چیزهایی که این اواخر در آن خانه غریبه به شمار می آمد. مارگت اظهار تعجب نکرد، بلکه اکنون دیگر حتی قیافه اش نیز متعجب نمی نمود. البته این تأثیر وجود شیطان بود. شیطان مرتب حرف میزد و باعث سرگرمی می شد و وقت را با خوش رفتاری می گذراند و هرچند بسیار دروغ گفت، ضرری از ناحیۀ او متوجه کسی نمی شد، چون او فرشته بود و عقلش بیش از این نمی رسید. من این قدر می دانستم که فرشتگان خطا را از صواب تشخیص نمی دهند، زیرا به یاد داشتم که در این خصوص چه گفته بود.

شیطان بنا کرد به تعریف کردن از اورسولا. طوری وانمود می کرد که نمی خواهد او بشنود، اما آنقدر بلند حرف می زد که او بشنود. گفت اورسولا زن خوبی است و امیدوارم روزی وسیله ای برانگیزم که او و عمویم بهم برسند. چیزی نگذشت که اورسولا مثل دخترها خودش را لوس کرد و بنا کرد به دور شیطان پلکیدن و قر و غمزه آمدن و لباس خود را صاف کردن و مانند مرغ پیر احمقی خود را آراستن، و در تمام این مدت چنین وانمود می کرد که آنچه شیطان می گوید نمی شنود. من شرمنده شدم. چون این امر نشان می داد که ما انسانها همانیم که شیطان تصور می کرد – یعنی یک نژاد احمق و بازیگوش. شیطان گفت که عمویش مهمانیهای زیادی میدهد و اگر زن زیرک و باهوشی داشته باشد که به ضیافتهای او سر و صورتی بدهد، شیرینی مجالس او دو چندان خواهد شد.

مارگت پرسید: مگر عموی شما نجیب زاده نیست؟

شیطان با بی اعتنایی گفت: بعضی اشخاص حتی من باب تعارف او را شاهزاده هم خطاب می کنند. اما خودش شخصاً آدم متعصبی نیست و عقیده دارد که محاسن و سجایای شخصی است که اصیل است، و اصل و نسب چیز قابل اهمیتی نیست.

دست من کنار صندلی آویخته بود. اگنس آمد و آن را لیسید. این حرکت رازی را فاش کرد. من خواستم بگویم: اشتباه شده، این گربه یک گربۀ معمولی است. خواب موهای روی زبان  او به طرف داخل است نه خارج؛ اما کلمات از دهانم بیرون نیامد، زیرا شیطان چنین نمی خواست. شیطان به من لبخند زد و من فهمیدم.

وقتی که هوا تاریک شد، مارگت غذا و شراب و میوه توی سبد گذاشته شتابان روانۀ زندان شد و من و شیطان به طرف خانۀ ما رفتیم. من داشتم پیش خودم فکر می کردم که چه خوب توی زندان را میدیدم. شیطان فکر مرا خواند و لحظۀ بعد توی زندان بودیم. شیطان گفت که اکنون در شکنجه گاه هستیم. دستگاه شکستن اعضای بدن و سایر آلات شکنجه در آن اطاق بود و یکی دو فانوس دود زده نیز به دیوار آویخته بود تا منظرۀ اطاق را تیره و هراس انگیز سازد. چند نفر آنجا دیده میشدند که همان مأمورین شکنجه بودند، اما چون توجهی به ما نمی کردند، پیدا بود که ما در چشم آنها نامرئی هستیم. جوانی دست و پا بسته روی زمین خوابیده بود و شیطان گفت که این جوان مظنون به رفض و ارتداد است و مأمورین عذاب اکنون می خواهند ته و توی قضیه را دربیاورند. از جوان خواستند که اتهام خود را اعتراف کند، اما او گفت نمی توانم، چون این اتهام حقیقت ندارد. بعد تراشه های چوب یکی پس از دیگری زیرناخنهایش فرو کردند و از شدت درد جیغ کشید. شیطان خم به ابرو نیاورد، ولی من تاب تحملش را نداشتم؛ ناچار از آن محل بیرون رفتیم.

حالت ضعف و ناراحتی داشتم، اما هوای تازه حالم را به جا آورد و به طرف خانه به راه افتادیم. من گفتم که عمل آن دژخیمان عمل حیوانی است.

شیطان گفت: نخیر، این عمل انسانی است. نباید استعمال نا به جای این کلمه به حیوانات اهانت کنی؛ حیوانات مستحق چنین توهینی نیستند. و به همین ترتیب صحبت را ادامه داد: این اعمال برازندۀ  نژاد پست و حقیر شما است که متصل دروغ می گوید و دعوی فضایلی می کند که از آنها بویی نبرده – و این فضایل را در حق حیوانات اشراف از خود که دارای این فضایل هستند. منکر می گردد. هیچ حیوانی هرگز مرتکب عمل بی رحمانه نمی شود. این عمل منحصر به کسانی است که «قوۀ تمیز اخلاقی» دارند. حیوان وقتی هم که آزاری می رساند، در کمال معصومیت این کار را می کند. عمل او تباه نیست. برای آن آزار نمیرساند که به صرف آزار رساندن لذت میبرد. این کاری است که فقط از انسان سر میزند. موجب و مسبب آنهم همان «قوۀ تمیز اخلاقی» کذایی او است! قوه ای که وظیفه اش عبارتست از تمیز دادن بین صواب و خطا با داشتن این اختیار که هرکدام را خواست انتخاب کند. ولی میخواهم بدانم انسان از این قوه چه استفاده می کند؟ البته همیشه انتخاب به عمل می آورد، اما در هر ده مورد نه مورد خطا را انتخاب می کند اصولاً خطا نمی بایست وجود داشته باشد. و اگر حس اخلاق نبود وجود خطا ممکن نبود. معذلک این انسان به قدری نفهم و کودن است که نمی تواند درک کند که همین قوۀ تمیز اخلاقی است که او را به سافل ترین درجۀ موجودات زنده تنزل می دهد و طوق لعنتی است که همیشه به گردن دارد. تو حالت بهتر شد؟ پس بگذار یک چیزی نشانت بدهم.

لحظۀ بعد در یک دهکدۀ فرانسوی بودیم. از میان کارخانه ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار در آن کار می کردند و عرق می ریختند و لباسهای ژنده به تن داشتند و سرکار خود چرت می زدند. زیرا خسته و گرسنه و ضعیف و خواب آلوده بودند. شیطان گفت:

این نمونه ایست از قوۀ تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، ولیکن مزدی که به این برادران و خواهران بیچارۀ خود می پردازند فقط کفاف آن را دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت کاری روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرق نمی کند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده می شوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله هایی که مسکن آنهاست پیاده می روند و می آیند. در فاصلۀ آن چهار ساعت می خوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز می کنند و بیماری تو آنها می افتد آنها را مثل برگ خزان به خاک می اندازد. آیا این نگون بختان جنایتی مرتکب شده اند؟ نه. پس چه کرده اند که این طور باید قصاص پس بدهند؟ هیچ. تنها گناهشان این است که از تخم و ترکۀ نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یک نفر خاطی چگونه رفتار می کنند؛ اکنون می بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل می کنند. آیا این بیگناهان کثیف و بدبو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟

والله نه. عذاب او در برابر جور و ستمی که اینها می کشند ناچیز و بی اهمیت است.

پس از آنکه ما از آنجا رفتیم و آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گران قدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبختی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها تا سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی رها نخواهد شد. همان قوۀ تمیز اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به صاحب کارخانه می آموزد. نتیجه را خودت میتوانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر میدانند. وای که چه نژاد بی منطق و نفهمی هستند! آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!

آنگاه شیطان لحن جدی خود را بکلی کنار گذاشت و با تمام قدرت خود ما را به باد مسخره گرفت.  غروری را که ما از اعمال جنگجویانۀ خود احساس میکنیم مسخره کرد، و قهرمانان عظیم الشأن و نامهای جاویدان و پادشاهان بزرگ و اشراف قدیم و تاریخ پرافتخار ما را تحقیر کرد و آن قدر خندید که هرکس می شنید از جا درمی رفت. سرانجام کمی قیافۀ جدی بخود گرفت و گفت:

اما از همۀ اینها گذشته وضع شما چندان هم مضحک نیست. فرشته وقتی بیاد می آورد که عمرتان چقدر کوتاه و شکوه و جلالتان چقدر کودکانه و خودتان چقدر بی پایه هستید، یک نوع تأثر در خود احساس می کند!

در این هنگام همه چیز از جلو چشم من ناپدید شد و فهمیدم که معنی این وضع چیست. لحظۀ بعد داشتم در دهکدۀ خود قدم می زدم و من از سرازیری دره سوسوی چراغهای مسافرخانۀ «گوزن طلایی» را دیدم. در تاریکی صدای شادمانی شنیدم که فریاد زد:

باز آمده است.

این صدای زپی و لمه یر بود. احساس کرده بود که خونش به جوش آمده و حالش دیگرگون شده، به طوری که آن حال جز یک معنی نمی توانست داشته باشد، و با آنکه هوا تاریک بود و کسی را نمیدید، فهمیده بود که شیطان نزدیک اوست. زپی به طرف ما آمد و با هم  قدم زدیم و زپی شادی خود را مثل آب روانی از خود بیرون می ریخت. همچون عاشقی بود که معشوقۀ گمشده اش را یافته باشد. زپی پسر زیرک و زبر و زرنگی بود و برخلاف من و نیکلاوس شور و حال داشت. ماجرای اسرار آمیزی که اخیراً در دهکده رخ داده بود یعنی ناپدید شدن هانس اوپرت ولگرد ده – فکر و ذکر او را بخود مشغول داشته بود. زپی گفت مردم دارند رفته رفته در این قضیه کنجکاو می شوند. نگفت دارند نگران می شوند، بلکه گفت کنجکاو. این کلمه در این مورد هم صحیح بود و هم به قدر کافی شدت و قوت داشت. دو روز بود که هیچ کس هانس را ندیده بود.

زپی گفت: از وقتی که آن عمل حیوانی از او سر زده، دیگر هیچ کس او را ندیده است.

شیطان پرسید: کدام عمل حیوانی؟

آخر او همیشه سگ خود را که سگ خوبی هم هست و یگانه دوست اوست و وفادار است او را دوست میدارد، و آزارش به هیچ کس نمی رسد کتک میزند. دو روز پیش باز بی خود و بی جهت، فقط  محض تفریح، حیوان را کتک میزد و حیوان داد و بی داد و عجز و التماس میکرد و من و تئودور هم ازش خواهش کردیم که سگ را نزند، اما او به ما توپ و تشر زد و باز با تمام قدرتش سگ را به باد کتک گرفت و چنان ضربتی به او زد که یکی از چشمانش از کاسه بیرون افتاد. آن وقت به ما گفت: بفرمایید. ان شاالله که حالا دلتان خنک شده. اینست نتیجۀ وساطتی که برای این سگ کردید. حیوان بی عاطفه این را گفت و زد زیرخنده.

صدای زپی از خشم به لرزه افتاد. من حدس زدم که شیطان چه می خواهد بگوید، و شیطان همان را که حدس زده بودم گفت:

باز آن کلمۀ نابجا را برای آن رذل آسمان جل بکار برد! حیوانات این کارها را نمی کنند. این اعمال فقط از انسان سرمیزند.

خوب در هرصورت عمل غیرانسانی بود.

نخیر، زپی، غیر انسانی نبود، بلکه انسانی بود. انسانی انسانی بود. خوب نیست بانسبت دادن چیزهایی که حیوانات یکسره از آنها پاک و مبرا هستند به آن حیوانات اهانت کنی؛ آنهم اعمالی که در هیچ جهنم دره ای پیدا نمی شود جز در قلب بشر!

هیچ یک ازحیوانات عالی تر به مرض موسوم به «قوۀ تمیز اخلاقی» مبتلا نیستند زپی حرف دهنت را بفهم. این عبارات دروغ را دیگر بکار نبر...

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 27 مهر 1399 - 08:38
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1028

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7683
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126300