Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت هفتم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت هفتم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریکائی)
مترجم: نجف دریا بندری

در جاده مشغول قدم زدن بودم و سخت احساس دلتنگی میکردم. در همین موقع احساس شادی و خوشی شاداب کننده ای موج زنان در سراسر وجودم دوید و آنقدر خوشحال شدم که در بیان نمی گنجد؛ زیرا از آن نشانه فهمیدم که شیطان نزدیک من است. این موضوع را قبلاً دریافته بودم. لحظۀ بعد او کنار من راه میرفت و من داشتم گرفتاریهای خودم را و آنچه که برای مارگت پیش آمده بود برایش نقل میکردم. همین طور قدم زنان از سر پیچی گذشتیم و اورسولای پیر را دیدیم که در سایۀ درختی نشسته، یک گربۀ ولگرد لاغر توی دامنش است و دارد آن را نوازش می کند. از او پرسیدم که این گربه را از کجا آورده است. گفت که از جنگل درآمده و دنبالش راه افتاده و شاید مادر یا دوست و کس و کاری ندارد. و می خواهد آن را به خانه ببرد و ازش مواظبت کند. شیطان گفت:

شنیده ام شما فقیر هستید، چرا می خواهید یک سر نان خور دیگر هم به سفره تان اضافه کنید؟ چرا آن را به یک شخص ثروتمندی نمی دهید؟

اورسولا از این گفته ناراحت شد و گفت: اگر میل دارید خودتان آن را بردارید، بفرمایید، شما با این لباسهای زیبا و حرکات متناسب باید خیلی ثروتمند باشید.

بعد پوزخند طنز آمیزی زد و گفت: ثروتمندان جز خودشان به فکر هیچ کس نیستند. فقط فقرا نسبت به فقرا احساس همدردی می کنند و به درد آنها می رسند. فقرا و خدا. خدا روزی این بچه گربه را می رساند.

از کجا می دانید؟

چشمان اورسولا از خشم گشاد و گفت: برای اینکه میدانم. هر برگی هم که از درخت بیفتد از نظر خدا دور نمی ماند.

مهعذا آن برگ از درخت می افتد. دور نماندنش از نظر خدا چه فایده ای دارد؟

چانۀ اورسولای پیر بنا کرد به لرزیدن، اما تا مدتی نتوانست کلمه ای ادا کند، زیرا فوق العاده دچار وحشت شده بود، بالاخره هنگامی که زبانش به اختیارش درآمد، فریاد کشید: برو دنبال کارت، توله سگ، والا چوب برمی دارم و به جانت می افتم!

من نمی توانستم حرف بزنم، چون خیلی ترسیده بودم.

می دانستم با نظری که شیطان راجع به نوع بشریت داشت برایش هیچ مهم نبود که با یک ضربه آن پیرزن را به دیار عدم بفرستد، چون به قول خودش از این موجودات «بازهم فراوان پیدا می شود.» این ها را می دانستم، اما زبانم بند آمده بود و نمی توانستم اورسولا را متوجه خطر سازم. لیکن اتفاقی نیفتاد. شیطان آرام ایستاد – آرام و بی اعتنا. مثل اینکه از اهانتهای اورسولا گردی بر دامن کبریایی او نمی نشست. پیرزن وقتی که آن حرف را زد مانند یک دختر بچه از جا پرید و سراپا ایستاد. سالها بود که چنین حرکتی از او سر نزده بود. این تأثیر وجود شیطان بود. هروقت پیدایش میشد مانند نسیم تازه ای بود که به جان و تن ضعیفان و بیماران، روح و توان تازه ای می بخشید. حضور او حتی در آن بچه گربۀ لاغر و مردنی که به تعقیب یک برگ پرداخت. این امر باعث تعجب اورسولا شد و او درحالی که خشم خود را بکلی فراموش کرده بود به آن جانور نگاه می کرد و سرش را از تعجب تکان می داد.

اورسولا گفت: این حیوان چه اش شده؟ یک لحظه پیش نای راه رفتن نداشت.

شیطان گفت: شما تا کنون بچه گربه ای از این نژاد ندیده اید.

اورسولا قصد ملایمت با آن ناشناس مسخره کننده را نداشت؛ نگاه تندی به او کرد و گفت: می خواهم بدانم کی به تو گفت بیایی اینجا و سر به سر من بگذاری؟ تو از کجا میدونی من چه دیده ام و چه ندیده ام؟

شما تا کنون بچه گربه ای ندیده اید که خواب پرزهای روی زبانش بطرف جلو باشد؛ اینطور نیست؟

نخیر، تو هم ندیده ای.

خوب، این یکی را نگاه کنید و ببینید.

اورسولا خیلی چابک شده بود، اما بچه گربه از او چابکتر بود و اورسولا نمی توانست او را بگیرد. بالاخره از تعقیب گربه دست کشید. آن وقت شیطان گفت: او را با یک اسمی صدا کنید، شاید بیاید.

اورسولا او را به چندین اسم صدا کرد، اما به خرج گربه نرفت.

او را اگنس صدا کنید، این اسم را امتحان کنید.

حیوان به این اسم جواب داد و آمد. اورسولا زبانش را معاینه کرد و گفت:

باورکن راست می گوید. من تا حالا همچون گربه ای ندیده بودم. مال شما است؟

نخیر.

پس چطور اسمش را به این خوبی بلد بودی؟

برای اینکه همۀ گربه های این نژاد اسمشان اگنس است. این گربه ها به هیچ اسم دیگری جواب نمی دهند.

اورسولا متحیر شده بود. «چیز فوق العاده غریبی است!»

بعد گرد گرانی و ناراحتی برچهره اش نشست، زیرا افکار و معتقدات خرافی اش برانگیخته شده بود و با بی میلی حیوان را زمین گذاشت و گفت: مثل اینکه باید این حیوان را بگذارم برود. البته نمی ترسم... نخیر ترس نیست... هرچند کشیش... خوب دیگر، شنیده ام که مردم میگویند.... حقیقتش اینکه خیلی از مردم میگویند.... به علاوه این گربه حالا دیگر حالش کاملاً خوبست و میتواند از خودش مواظبت کند. بعد آهی کشید و برگشت که روانه شود و زیرلب گفت: چه گربۀ قشنگی هم هست. خیلی باعث سرگرمی بود و در این روزگار وانفسا خانۀ ما چقدر خالی و دلگیر است... مارگت خانم که اوقاتش خیلی تلخ است و لام تاکام با کسی حرف نمیزند، ارباب پیرمان هم که توی زندان است.

شیطان گفت: مثل اینکه حیف است این گربه را نگه ندارید.

اورسولا به سرعت برگشت؛ گویی منتظر بود یک نفر او را ترغیب و تشویق کند. مشتاقانه پرسید:

چرا؟

برای اینکه این نژاد خوشبختی می آورد.

راستی؟ راست میگویی؟ پسرجان یقین داری این حرف حقیقت دارد؟ چطور خوشبختی می آورد.

در هرصورت پول می آورد.

اورسولا بور شد. «پول؟ گربه پول می آورد؟ چه حرفها! اینجا که گربه فروش نمیرود. کسی گربه نمیخرد. حتی آدم خودش را از دست اینها خلاص هم نمی تواند بکند، چه رسد به فروش.»

برگشت که برود.

منظورم فروش آن نیست؛ منظورم پول درآوردن به وسیلۀ این گربه است. این نوع گربه را «گربۀ خوش یمن» میگویند.

صاحب آن هر روز صبح چهار گروش نقره توی جیب خود پیدا می کند.

من دیدم که چهرۀ پیرزن از خشم به هم آمد. باو برخورده بود که این پسر دارد مسخره اش میکند. این فکری بود که اورسولا میکرد. دستش را توی جیبش فرو برد و قدش را راست کرد که چند تا حرف درشت به آن پسر بزند. اوقاتش تلخ شده و کفرش درآمده بود ذهنش باز شد و سه کلمه از یک جملۀ تند و زننده از آن بیرون پرید.... بعد ساکت شد و خشمی که در چهره اش بود مبدل به تعجب یا ترس یا چیزی از این قبیل گردید؛ و آهسته دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و آنها را باز کرد و همنطور باز نگهداشت. در یکی از دستهایش سکه هایی بود که من به او داده بودم، و در دست دیگر چهار گروش نقره قرار داشت. مدتها به آنها خیره شد که ببیند ناپدید می شود یا نه؛ بعد با حرارت و قوت گفت:

راست است... راست است... من از شما شرمنده ام و تقاضای عفو دارم، ارباب و ولی نعمت عزیز! و به طرف شیطان دوید و دست او را به عادت اطریشیها چندین بار بوسید.

شاید اورسولا توی دلش خیال می کرد که این گربۀ جادویی و کارگزار شیطان است؛ اما این موضوع اهمیتی نداشت، زیرا مسلم بود که می تواند به عهد خود وفا و خرج خانواده را تأمین کند. چون در مسائل مادی حتی مؤمن ترین و متدین ترین روستاییان ما در قرار داد بستن با شیطان بیش از توافق کردن با فرشتگان مقرب درگاه الهی اطمینان و اعتماد دارند. اورسولا درحالی که اگنس را در آغوش گرفته بود به طرف خانه راه افتاد و من گفتم که کاش مثل او امکان دیدار مارگت را داشتم.

بعد ناگهان نفس خود را در سینه حبس کردم، زیرا در خانۀ مارگت بودیم. در دالان ایستاده بودیم و مارگت بهت زده به ما نگاه می کرد. ضعیف و رنگ پریده بود، ولی من می دانستم که با حضور شیطان این وضع و حال دیری نخواهد پایید، من، شیطان – یعنی فیلیپ تراوم – را معرفی کردم و مشغول صحبت شدیم. هیچ ناراحتی و احساس نا آشنایی و غریبی در میان ما نبود. ما در دهکدۀ خود مردمان ساده ای بودیم و هنگامی که غریبه ای خوش معاشرت از درمی آمد، به زودی با او دوست می شدیم.

مارگت تعجب میکرد که چطور ما، بدون اینکه او شنیده باشد، وارد خانه شده ایم. تراوم گفت که در باز بود و ما وارد شدیم و منتظر شدیم شما بیایید و با هم سلام علیک کنیم. این حرف حقیقت نداشت. هیچ دری باز نبود بلکه ما از میان دیوار یا سقف یا لولۀ بخاری یا از همچو راهی داخل خانه شده بودیم. اما شیطان هرچه می خواست کسی باور کند آن شخص بدون چون و چرا باور میکرد؛ و به همین جهت مارگت از توضیحات شیطان کاملاً قانع شد. از این گذشته قسمت عمدۀ فکرش متوجه تراوم بود و نمی توانست از او چشم برگیرد، زیرا تراوم فوق العاده زیبا بود. این امر باعث رضایت من شد و در خود احساس غرور کردم. منتظر بودم که شیطان قدری کارهای خود را نمایش بدهد، اما نداد. گویا فقط دلش می خواست ابراز لطف و مهربانی کند و دروغ بگوید. گفت که پسر یتیم است. این حرف باعث شد که دل مارگت بحالش بسوزد، چشمان مارگت پر از اشک شد. شیطان گفت: هرگز مادرم را ندیده ام، هنگامی که شیرخواره بودم مادرم مرد، پدرم بیمار است و از مال دنیا چیز قابل ذکری ندارد؛ در حقیقت چیزی که ارزش دنیوی داشته باشد در بساط ندارد، اما عمویی دارم که در مناطق حاره مشغول تجارت است و کار و بارش خیلی خوبست و یک انحصار در دست دارد و زندگانی من به وسیله همین عمو تأمین می شود. بردن اسم عموی مهربان کافی بود که مارگت را به یاد عموی خودش بیندازد و بار دیگر چشمانش را از اشک پرکند. مارگت گفت که امیدوارم عموهای ما یک روز همدیگر را ملاقات کنند. این گفته لرزه به اندام من انداخت.

فیلیپ گفت که ان شاالله همدیگر را ملاقات خواهند کرد. از این حرف نیز بار دیگر لرزه بر تن من افتاد.

مارگت گفت: بعید هم نیست که روزی همدیگر را ملاقات کنند. عموی شما خیلی مسافرت می کند؟

اوه، بله، همه جا می رود؛ همه جا کار دارد.

بدین ترتیب صحبت ادامه یافت و باری مارگت بیچاره لحظه ای غم و غصۀ خود را به دست فراموشی سپرد. شاید این تنها ساعت آمیخته با خوشی و شادی بود که او در این اواخر به خود دیده بود. من دیدم که از فیلیپ خوشش آمده است و قبلاً می دانستم که از او خوشش خواهد آمد. هنگامی که فیلیپ گفت مشغول تحصیل علوم دینی هستم و خیال دارم وارد خدمت کلیسا شوم، من فهمیدم که مارگت بازهم بیشتر از او خوشش آمد. بعد وقتی که شیطان قول داد برایش اجازه ورود به زندان و ملاقات عمویش را بگیرد، این دیگر نور علی نور شد. شیطان گفت به زندانبان مختصر انعامی خواهد داد، و مارگت باید هر روز بعد از غروب به زندان برود و هیچ حرفی نزند بلکه فقط «این کاغذ را نشان بدهید و داخل شوید، و باز وقتی که بیرون می آیید آنرا نشان بدهید.» و بعد چند علامت عجیب و غریب روی کاغذ کشید و آن را به مارگت داد و مارگت فوق العاده ممنون شد و فوراً بی تاب شد که خورشید غروب کند، زیرا در آن روزگاران قدیم که از رحم و مردمی خبری نبود، زندانیان حق ملاقات با دوستان و کسان خود را نداشتند و گاه سالها در زندان بسر می بردند و چشمشان به چهرۀ آشنایی نمی افتاد.

من پیش خودم گفتم که لابد علامت روی کاغذ سحر و جادو است و زندانیان نخواهند فهمید که چه می کنند و بعدً نیز چیزی به یادشان نخواهد ماند.

در این هنگام اورسولا از میان در سرکشید و گفت:

خانم شام حاضر است....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: شنبه 26 مهر 1399 - 11:52
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1051

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7655
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126272