Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت ششم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت ششم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریکائی)
مترجم: نجف دریا بندری

پرده و اسراری هم در کار نبود. کشیش پطر قضیه را تماماً و عیناً که روی داده بود نقل کرد و گفت که علت آنرا نمی فهمد فقط، تا آنجا که عقلش قد میدهد، پیدا است که دست خداوند در قضیه دخالت دارد.

یکی دو نفر سرشان را تکان دادند و بخود گفتند که این دست بیشتر به دست شیطان شباهت دارد تا دست خدا؛ و در حقیقت حدسی چنین درست از زبان مردمی چنان نادان خیلی بعید مینمود. بعضی پچ پچ کنان ما بچه ها را دور کردند و کوشیدند که با زبان چرب و نرم ما را وا دارند که «بیائیم و راستش را بگوییم»، و قول دادند که هرگز به کسی نخواهند گفت، بلکه فقط برای اقناع خودشان می خواهند بدانند، زیرا قضیه خیلی آب برمیدارد. حتی می خواستند این راز را از ما بخرند و در ازاء آن پول به ما بدهند و ما هم می خواستیم داستانی از خودمان در بیاوریم که جواب سؤالات آنها را بدهد، اما نمی توانستیم، چون آن زیرکی و فراست لازم را نداشتیم و در نتیجه فرصت گرفتن پول را از دست دادیم و تأسف خوردیم.

این راز را ما بدون زحمت و ناراحتی با خود داشتیم، اما آن راز دیگر، آن راز بزرگ، آن راز عالی، درون ما را میخراشید که بیرون بریزد و ما هم می سوختیم که آنرا علنی کنیم و مردم را با آن مات و متحیر سازیم، اما ناچار بودیم که آنرا در سینۀ خود نگهداریم – در حقیقت آن راز خودش را در سینۀ ما نگه میداشت. شیطان گفته بود که این راز پیش خود ما خواهد ماند، و میماند. ما هر روز بیرون میرفتیم و در جنگل دور هم جمع میشدیم تا دربارۀ شیطان حرف بزنیم و در واقع این یگانه موضوعی بود که درباره اش فکر میکردیم و یا به آن اهمیت میدادیم. شبانه روز منتظر پیدا شدن او بودیم و امیدوار بودیم که بیاید و در تمام این مدت کاسۀ صبرمان لبریزتر و لبریزتر میشد.

دیگر به سایر بچه ها علاقه ای نداشتیم و در بازیها و گردشهای آنها شرکت نمی کردیم. بعد از دیدن شیطان آن بچه ها دیگر بی اندازه رام و دست آموز و عادی بنظر می رسیدند؛ و اعمالشان بعد از سرگذشتهای قدیم شیطان و پروازهای او در میان ستارگان و معجزات و محو شدنها و انفجارهای او،  به قدری ناچیز و مبتذل بنظر می رسید که تاب تحمل آن را نداشتیم.

روزهای اول ما از بابت یک چیز نگران بودیم و به بهانه های مختلف به خانۀ کشیش پطر می رفتیم که آنرا از نظر دور نداریم و آن عبارت بود از سکه های طلا؛ و ما می ترسیدیم که آن سکه ها مانند پولهای جن و پری ناگهان دود شده به هوا برود. اگر این پول دود میشد.... اما چیزی که نشده دیگر گفتن ندارد. باری تا پایان روز شکایتی در این مورد شنیده نشد و بنابراین ما خاطر جمع شدیم که سکه های طلا حقیقی است و این نگرانی را از خاطر خود دور ساختیم.

یک چیز هم بود که می خواستیم از کشیش پطر بپرسیم و بالاخره شب دوم خیر و شر کردیم و با اندکی ترس و لرز به خانۀ او رفتیم و من سؤال را تا آنجا که می توانستم قاطی صحبتهای دیگر کردم، هرچند، چون نمی دانستم که در این قبیل مواقع سؤال را چگونه باید پیش کشید، حرفم به قدر کافی عادی و تصادفی نمی نمود، به هرحال گفتم:

پدر روحانی! قوۀ تمیز اخلاقی یعنی چه؟

کشیش از بالای عینکهای بزرگش با قیافه ای شگفت زده به من نگریست و گفت:

همان قوه ایست که ما را به تمیز دادن خوب از بد قادر میسازد، دیگر.

این سخن نور کمی به موضوع تاباند، اما آنرا کاملاً روشن نکرد و من از جواب او قدری بور و حتی تا حدی ناراحت شدم.

او منتظر بود که من حرفم را ادامه دهم و بنا براین من، چون حرف دیگری نداشتم بزنم، بناچار گفتم:

این قوه، چیز با ارزشی است؟

با ارزش؟ الله و اکبر! پسر این تنها چیزی است که انسان را از حیوان فانی ممتاز می سازد و به او بقاء و ابدیت می بخشد.

این موضوع مطلب جدیدی برای گفتن بخاطرم نیاورد؛ و بنابراین با بچه های دیگر بیرون آمدم  و رفتیم. لابد احساس کرده اید که آدم وقتی شکمش پر است اما سیر نشده باشد چه حالی دارد؛ من هم یک چنین احساسی مبهم و نا معینی داشتم. آنها از من می خواستند که مطلب را توضیح بدهم، اما من حالش را نداشتم. از توی هشتی خانه گذشتم و مارگت را دیدیم که در کنار چرخ ریسی اش نشسته و دارد به ماری لوگر درس میدهد. پس معلوم شد که یکی از شاگردان رمیدۀ او باز گشته است، آن هم یکی از شاگردان صاحب نفوذ! پیدا بود که دیگران نیز به دنبال این یکی خواهند آمد.

مارگت از جا پرید و به سوی ما دوید و بار دیگر با چشمان اشک آلود از ما تشکر کرد. این بار سوم بود که به مناسبت اینکه نگذاشته بودیم اثاثۀ او و عمویش را توی خیابان بریزند از ما تشکر میکرد، و ما نیز بار دیگر به او گفتیم که کار مهمی نکرده ایم. اما او عادتش این بود. اگر کسی کاری برایش می کرد، هرگز از سپاسگزاری سیر نمی شد. بنابراین ما هم مانع نشدیم  و گذاشتیم که حرفش را بزند. از باغ که گذشتیم دیدیم ویلهلم ماید لینگ آنجا نشسته و منتظر است، زیرا کم کم غروب داشت نزدیک میشد و او می خواست پس از آنکه تدریس مارگت تمام شد او را برای گردش و هوا خوری به کنار رودخانه ببرد.

ویلهلم ماید لینگ وکیل دعاوی جوانی بود که کارش گرفته بود و خرده خرده داشت رو می آمد. او مارگت را خیلی دوست می داشت و مارگت هم او را. ویلهلم مانند دیگران مارگت را ترک نگفته بود، بلکه در تمام این مدت در دوستی ثابت و پا برجا مانده بود. وفای او از نظر مارگت و عمویش دور نمانده بود. ویلهلم استعداد فوق العاده ای نداشت، ولی خوش قیافه و خوش طینت بود و این صفات خود نوعی استعداد است و در بسیاری مواقع و موارد بکار می آید. از ما پرسید که درس به کجا رسیده است و ما گفتیم که نزدیک است تمام بشود.

شاید هم واقعاً همین طور بود؛ چون ما چیزی از آن نمی دانستیم، اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر این طور بگوییم خوشش خواهد آمد: و اتفاقاً خوشش هم آمد، و گفتن این مطلب برای ما خرج و زحمتی نداشت.

روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه اش در بالای دره، که گمان میکنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی با ما کرد و ما آنچه می توانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و سپس گفت:

گفتید چند دوکات بود؟

هزار و صد و هفت دو کات، آقا.

آنگاه مثل کسی که با خودش حرف میزند گفت: «خیلی عجیب است. بعله... خیلی غریب است. تصادف عجیبی است.»

بعد ما را زیر اخیه کشید و از سر نو موضوع را بازپرسی کرد و ما جواب دادیم.... بالاخره گفت: «هزار و یکصد و شش دو کات مبلغ هنگفتی است.»

زپی گفت: «یکصد و هفت»، و بدین ترتیب حرف ستاره شناس را اصلاح کرد.

آهان، هفت، بله؟ البته یک دو کات کم و زیاد چندان اهمیتی ندارد، ولی شما قبلاً گفتید هزار و یکصد و شش دو کات.

ما صلاح خودمان ندیدیم که بگوییم  ستاره شناس اشتباه میکند، اما می دانستیم که اشتباه میکند. نیکلاوس گفت: «از بابت این اشتباه معذرت می خواهم، منظورمان همان هفت بود.»

اوه، اهمیتی ندارد، پسرجان. چون متوجه اختلاف شدم، این بود که تذکر دادم. اکنون چند روز از قضیه میگذرد و نمی توان انتظار داشت که شما همه چیز را دقیقاً  بیاد داشته باشید. وقتی که هیچ موضوع خاصی که عدد را در ذهن انسان حک کند وجود نداشته باشد، البته خیلی احتمال دارد که انسان دچار اشتباه گردد.

زپی با اشتیاق گفت: «آخر چنین موضوعی وجود داشت.»

ستاره شناس با بی اعتنایی گفت: «آن موضوع چه بود، پسرجان؟»

آن موضوع این بود که ما هر کدام بنوبت توده های سکه را شمردیم و همه بیک نتیجه رسیدیم – یعنی هزار و صد و شش. اما من موقع شروع برای تفریح یکی از سکه ها را کش رفته بودم و بعد از شمردن آن را سرجایش گذاشتم و گفتم گمان میکنم که اشتباه کرده باشیم و هزار و صد و هفت سکه است، بیایید دوباره بشمریم.

شمردیم و البته حق با من بود. آنها متعجب شدند و من بعد به آنها گفتم که قضیه از چه قرار بوده است.

ستاره شناس از ما پرسید که آیا درست است یا نه، و ما گفتیم که بله درست است.

گفت: «پس این موضوع قضیه را مسلم میسازد. بچه ها، من اکنون دزد را می شناسم. این پول مال دزدی است.»

بعد راه افتاد و رفت و ما خیلی ناراحت شدیم و نمی دانستیم که منظورش چیست. اما در حدود یک ساعت بعد فهمیدیم، زیرا تا آن موقع در تمام دهکده پرشده که کشیش پطر باتهام دزدیدن مبلغ هنگفتی پول از ستاره شناس توقیف شده است. چانه ها راه افتاد و مردم متصل حرف میردند. بسیاری می گفتند که این کار از کشیش پطر بعید است و باید اشتباهی در کار باشد؛ اما عدۀ دیگر سرشان را تکان می دادند و می گفتند فقر و احتیاج انسان را به هر کاری وا میدارد. اما در خصوص یک چیز همه متفق الرأی بودند و آن اینکه توضیحات کشیش پطر راجع به نحوۀ پیدا شدن پول نیز به همان اندازه غیرقابل قبول است، چون آنچه او می گوید فوق العاده محال به نظر می رسد. می گفتند ستاره شناس ممکن است پول را بیک چنین طریقی بدست آورده است، اما هرگز از این طرق پولی به دست کشیش ممکن نیست رسیده باشد!

اینجا بود که پای آبروی ما هم در میان آمد. ما تنها شهود کشیش پطر بودیم و مردم از ما می پرسیدند که کشیش پطر چقدر پول به ما داده است که چنین افسانۀ خیالی را تأیید و تصدیق کنیم. مردم رک و راست از این قبیل حرفها به ما میزدند و هنگامی که ما از آنها استدعا می کردیم که باور کنند ما حقیقت محض را گفته ایم، از غیظ و نفرت داغ میشدیم. پدر و مادرمان بیش از دیگران با ما بد رفتاری می کردند. پدرانمان می گفتند که ما باعث آبروریزی خانواده هایمان شده ایم و به ما امر می کردند که از دروغگویی دست برداریم و وقتی که ما تکرار می کردیم که عین حقیقت را گفته ایم، دیگر خشم و غضب آنها از اندازه می گذشت. مادرانمان پیش ما گریه می کردند و با التماس می خواستند که رشوه ای را که گرفتیم پس بدهیم و نام نیک خود را بازپس بگیریم و خانواده هایمان را از ننگ و خجلت برهانیم و بیاییم و شرافتمدانه حقیقت را اعتراف کنیم. و بالاخره ما به قدری مستأصل شدیم که خواستیم داستان را تماماً نقل کنیم. یعنی موضوع آمدن شیطان و باقی قضایا را بگوییم، اما حرف از دهانمان خارج نمی شد. در تمام این مدت امیدوار و آرزومند بودیم که شیطان پیدایش بشود و ما را از مهلکه نجات دهد، اما هیچ خبری از او نبود.

پس از گفتگوی ستاره شناس با ما، در ظرف یک ساعت کشیش پطر به زندان افتاد و پول مهر و موم شده در دست صاحب منصبان قانون قرار گرفت. این پول در یک کیسه بود و سلیمان اسحق گفت که پس از شمردن دیگر به آن دست نزده است. قسم او را قبول کردند که این پول همان پول و مبلغ آن هزار و صد و هفت دوکات است. کشیش پطر درخواست کرد که بوسیلۀ محکمۀ کلیسا محاکمه شود، اما آن کشیش دیگر ما، یعنی کشیش آدولف، گفت که محکمۀ کلیسا صلاحیت محاکمۀ کشیشی را که از منصب خود منفصل شده باشد ندارد. اسقف هم حرف او را تأیید کرد و قضیه ختم شد. پرونده می بایست به محکمۀ عادی اعاده شود. محکمه مدتی بعد جلسه خود را تشکیل می داد. ویلهلم ماید لینگ دفاع کشیش پطر را به عهده گرفته حد اعلای کوشش را بکار میبرد، ولیکن خودش بطور خصوصی به ما می گفت که ضعف دلایل از ناحیۀ موکل او و قدرت تعصب از ناحیۀ طرف، منظرۀ آینده را بسیار تیره و تار نشان میدهد.

بنابراین سعادت نوزاد مارگت دچار مرگ مفاجات شد.

هیچ دوستی برای اظهار همدردی به دیدن نمی رفت و او هم انتظار کسی را نداشت. نامۀ بدون امضایی دعوتی را که از او به مجلس مهمانی شده بود پس گرفت. هیچ شاگردی برای گرفتن درس به او مراجعه نکرد. مارگت چگونه می بایست امرار معاش کند؟ می توانست در خانه بماند، چون پول گروی خانۀ پرداخته شده بود – گو اینکه آن پول اکنون در دست مأموران دولت بود و نه در اختیار سلیمان اسحق بیچاره. اورسولای پیر که آشپز و پیشخدمت و سرایدار و رخت شو و همه کارۀ کشیش پطر بود و در سالهای قدیم دایگی مارگت را به عهده داشت میگفت: خدا خودش روزی ما را خواهد رساند. اما اورسولا  این حرف را از روی عادت میزد. چون مسیحی مؤمن و متدینی بود، منظورش این بود که در امر تهیۀ روزی اگر راهی پیش پایشان باز شود، خدا هم کمک خواهد کرد.

ما بچه ها می خواستیم به دیدن مارگت برویم و به او مهربانی کنیم، اما پدر و مادرانمان می ترسیدند که مردم دهکده از این امر ناراحت شوند و مانع رفتن ما می شدند. ستاره شناس راه افتاد آتش خشم مردم را بر ضد کشیش دامن میزد و هفت دوکات از او دزدیده است. می گفت: دزد بودن کشیش را از آنجا فهمیده ام که درست همان مبلغی را که گم کرده بودم کشیش پطر مدعی است که «پیدا» کرده است.

بعد از ظهر روز چهارم پس از وقوع فاجعه،اورسولای پیر در خانۀ پیدا شد و گفت اگر رخت چرک دارید برایتان بشویم، و از مادرم التماس و درخواست کرد این موضوع به کسی نگوید، برای این که حس غرور و عزت نفس مارگت جریحه دار نشود؛ چون اگر مارگت خبر میشد جلو این کار را می گرفت، درعین حال قوت لایموت در بساطش پیدا نمی شد و داشت از گرسنگی لاغر می شد. خود اورسولا هم داشت لاغر می شد و این از قیافه اش پیدا بود و اما حاضر نمی شد چیزی با خودش به خانه ببرد، زیرا مارگت به غذای صدقه ای لب نمی زد. اورسولا مقداری رخت به کنار نهر برد که بشوید، ولی ما از پنجره دیدیم زورش نمی رسد بستۀ رخت را حمل کند، بنابراین او را پس خواندیم و مختصر پولی باو دادیم.

اما او جرأت نمی کرد پول را بگیرد، مبادا مارگت بفهمد. بالاخره پول را گرفت و گفت به مارگت خواهم گفت که پول را در راه پیدا کرده ام. برای آنکه دروغ نگفته و روح خود را دچار لعنت نساخته باشد، مرا وادار کرد که پول را در حالی که او تماشا می کرد در جاده بیندازم؛ بعد خودش رفت و آن را پیدا کرد و فریادی از شادی و تعجب کشید و آن را برداشت و راه افتاد. اورسولا هم مانند همۀ مردم دهکده می توانست تند تند دروغ بگوید، بدون اینکه در برابر آتش دوزخ اقدامات احتیاطی به عمل آورد. اما این یک نوع جدیدی از دروغ بود و منظرۀ خطرناکی داشت، چون اورسولا هنوز در این قبیل دروغگویی ورزیده نشده بود. البته پس از یک هفته تمرین دیگر از این بابت هم ناراحتی برایش ایجاد نمی شد. ما مردم اینطور ساخته شده ایم.

من ناراحت بودم، چون از خود می پرسیدم که مارگت چگونه گذران خواهد کرد؟ اورسولا که نمی توانست هر روز در جاده یک سکه  پیدا کند. شاید حتی به سکۀ دوم هم نمی رسید. در حالی که مارگت این قدر به دوست احتیاج داشت، من نمی توانستم نزد او بروم، و از این جهت خجل بودم. اما تقصیر این امر متوجه پدر و مادرم بود نه خود من. کاری از دستم برنمی آمد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: شنبه 26 مهر 1399 - 07:10
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1068

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7644
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126261