Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بیگانه ئی در دهکده - قسمت پنجم

بیگانه ئی در دهکده - قسمت پنجم

نویسنده: مارک تواین (نویسندۀ امریمائی)
مترجم: نجف دریا بندری

یکبار هنگامی که شیطان داشت پرشکوه و جلاترین سلاطین و فاتحان و شاعران و دزدان دریایی و گدایان را با هم در یک ترازو میگذشت – درست مانند یک توده پاره آجر، من به رگ غیرتم برخورد و خواستم کلمه ای در دفاع از انسان گفته باشم، از این رو از او پرسیدم که چرا میان خودش و انسان این قدر تفاوت قایل میشود. شیطان ناچار شد مدتی سؤال مرا زیر و رو کند، نمی فهمید چگونه ممکن است من چنین سؤال عجیبی را طرح کرده باشم. بعد گفت:

«تفاوت بین من و انسان؟ تفاوت بین باقی و فانی؟ بین جسم و روح؟» یک دانه ساس را که داشت روی یک قطعه چوب راه میرفت برداشت و گفت: «فرق بین ژول سزار و این جانور چیست؟»

گفتم: «انسان نمیتواند چیزهایی را که از لحاظ ماهیت و فاصلۀ زمانی قابل قیاس نیستند با هم مقایسه کند.»

گفت: «جواب سؤال خودت را دادی. من همین جواب ترا تشریح میکنم. انسان از خاک ساخته شده است. من ساخته شدن او را بچشم دیده ام. من از خاک ساخته نشده ام. انسان مجموعۀ بیماریها و ناپاکیها است. امروز می آید، فردا میرود. از خاک شروع و به گند ختم می شود. من به عالم باقی تعلق دارم و بر انسان فانی اشرفم. به علاوه انسان «قوۀ تمیز اخلاقی» دارد. می فهمی چه می گویم؟ «قوۀ تمیز اخلاقی» مثل اینکه به همین اندازه تفاوت بین ما فی نفسه کفایت میکند.»

سخن خود را به همین جا ختم کرد. گویی همین اندازه برای حل مسأله کافی بود، من متأسف شدم؛ زیرا در آن هنگام من از معنای «قوۀ تمیز اخلاقی» درست سر درنمی آوردم. همین قدر میدانستم که ما آدمها از داشتن آن بخود می بالیم؛ و وقتی که شیطان این طور از قوۀ تمیز اخلاقی سخن گفت، کلام او احساسات مرا جریحه دار کرد، مانند دختری که تعریف و تمجید گرامی ترین لباسها و زر و زیورهایش را از مردم شنیده باشد و آن وقت ببیند که چند نفر ناشناس آنها را به مسخره گرفته اند. مدتی همه ساکت بودیم و من شخصاً افسرده و دلتنگ بودم. بعد شیطان دوباره شروع کرد و بزودی چنان از شادی و خوشی درخشیدن گرفت که بار دیگر من هم سر دماغ آمدم. شیطان مقداری چیزهای شیرین و خوشمزه برایمان نقل کرد. بطوری که از خنده روده بر شدیم. راجع به هنگامی که شمعون مشعل به دم روباهان بست و آنها را در مزارع فلسطین رها ساخت و وقتی که شمعون روی دیوار نشسته بود و با دست به رانهای خود میزد و میخندید و اشک روی گونه هایش جاری میشد، و زمانی که تعادل خود را از دست داد – برایمان نقل کرد، و خاطره ای که از آن منظره داشت او را به خنده انداخت. خلاصه خیلی خوش گذشت. سرانجام شیطان گفت:

اکنون دیگر به دنبال کارم میروم.

همۀ ما گفتیم: «نه! نرو. پهلوی ما بمان. اگر بروی دیگر برنمیگردی.»

چرا برمیگردم. قول میدهم.

چه وقت؟ امشب؟ پس بگو که چه وقت برمیگردی؟

زیاد طولش نمیدهم. خواهید دید.

ما ترا دوست میداریم.

منهم از شما خوشم می آید. به عنوان دلیل علاقۀ خودم یک چیز خوبی به شما نشان میدهم. معمولاً من وقتی که میروم، ناگهان ناپدید میشوم؛ اما حالا به تدریج محو خواهم شد، و میگذارم شما ببینید که چگونه محو میشوم.

برخاست و ایستاد و چیزی نگذشت که قضیه ختم شد. یعنی رقیق شد و رقیق شد، تا اینکه بصورت حباب صابون درآمد؛ منتهی شکل خود را حفظ کرد. بوته های جنگل، به همان وضوحی که از ورای حباب صابون دیده میشود، از آن سوی او پیدا بود. همه رنگهای لطیف قوس قزحی حباب صابون روی سطح او میدرخشید و بازی میکرد و آن شکل پنجره مانند نیز که همیشه روی حباب صابون دیده میشود، روی او به چشم میخورد. لابد دیده اید که حباب روی قالی فرود می آید و قبل از ترکیدن چند بار ورجه ورجه میکند. شیطان نیز همین کار را کرد و بار دیگر فرود آمد و این حرکت چندین بار تکرار شد و پوفی ترکید! و جای او هیچ نبود.

منظرۀ تماشایی عالی و عجیبی بود. ما حرفی نزدیم، بلکه فقط نشستیم و در شگفتی و رؤیا فرو رفتیم و چشمان خود را بهم زدیم و بالاخره زپی از جا برخاست و با حالی افسرده گفت:

من گمان نمیکنم هیچ کدام از اینها اتفاق افتاده باشد.

نیکلاوس آهی کشید و او هم کما بیش همین را گفت.

من از شنیدن حرف آنها خیلی ناراحت شدم؛ زیرا مضمون و مفاد حرف آنها درست همان ترس ناراحت کننده ای بود که در دل خود احساس میکردم. بعد از آن پیرمرد بیچاره کشیش پطر را دیدیم که دارد باز میگردد و سرش را پائین انداخته در پی چیزی میگردد. وقتی که کاملاً به ما نزدیک شد سرش را بلند کرد و ما را دید گفت: «بچه ها، چقدر وقت است شما اینجا هستید؟»

مدت کوتاهی است، پدر.

پس بعد از آنکه من از اینجا گذشتم شما آمده اید، و بنابراین شاید بتوانید به من کمک کنید. شما از همین جاده آمده اید؟

بله، پدر.

بسیار خوب. منهم از همین راه آمدم. کیفم را گم کرده ام. چندان وجهی توی آن نبود: اما همان مقدار جزیی هم برای من خیلی است. زیرا همۀ دارایی من همان بود. شما که چیزی پیدا نکرده اید؟

نخیر، پدر. ولی به شما کمک خواهیم کرد که آنرا پیدا کنید.

منهم میخواستم همین را از شما خواهش کنم. آهان، آنجاست.

ما متوجه کیف نشده بودیم؛ معهذا درست در همان نقطه ای که شیطان هنگام محو شدن ایستاده بود، قرار داشت – البته اگر حقیقت داشت که شیطانی محو شده بود و ما در خواب و خیال ندیده بودیم.

کشیش کیف را برداشت و قیافه اش خیلی متعجب شد.

گفت: «کیف مال من است، اما محتویاتش مال من نیست. این کیف باد کرده است و حال آنکه کیف من صاف بود. مال من سبک بود، این سنگین است.

کیف را باز کرد: تا آنجا که جا میگرفت انباشه از سکۀ طلا بود. کیف را به ما نشان داد که تماشا کنیم و البته ما هم تماشا کردیم، زیرا قبل از آن هرگز آن مقدار پول در آن واحد ندیده بودیم. دهان همه مان باز شد که بگوییم:

«کار شیطان است!» اما کلمه ای از دهانمان خارج نشد. آخر ما نمیتوانستیم آنچه شیطان میل نداشت گفته شود بگوییم – خودش این را به ما گفته بود.

بچه ها، این کار شما است؟

این حرف ما را به خنده انداخت.

خود او هم به محض اینکه به احمقانه بودن سؤال خودش پی برد، خنده اش گرفت.

چه کسی اینجا بوده است؟

دهان ما باز شد که جواب بدهیم، اما لحظه ای همچنان باز ماند؛ نمیتوانستیم بگوییم هیچ کس، چون دروغ بود. کلمۀ مناسبی هم بخاطرمان نمی آمد. بعد جواب صحیح بفکر من رسید و گفتم:

هیچ بنی آدمی اینجا نبوده است.

دیگران گفتند: «همین طور است»، و دهان خود را بستند.

کشیش پطر گفت: «اینطور نیست»؛ و با قیافۀ جدی به ما نگریست. مهم لحظه ای پیش از اینجا گذشتم و کسی اینجا نبود.

اما این اهمیتی ندارد. بعد از آن باید کسی اینجا آمده باشد. منظورم این نیست که آن شخص قبل از شما از اینجا نگذشته یا شما او را دیده اید؛ ولی مسلم میدانم که یکنفر از اینجا گذشته است. شما را به شرافتتان قسم کسی را ندیده اید؟

هیچ بنی آدمی را ندیده ایم.

کافی است. میدانم حقیقت را به من میگویید.

کشیش روی جاده نشست و شروع کرد به شمردن پولها و ما هم با اشتیاق زانو زدیم و برای کمک کردن به او پولها را بصورت ستونهای کوچک روی هم چیدیم.

کشیش گفت: «هزار و صد دوکات تمام است! خدایا، کاش این پول مال من بود. چقدر به آن احتیاج دارم!»

صدایش شکسته و لبهایش مرتعش شد.

همۀ ما فریاد زدیم: «مال خودتان است، پدر، تا شاهی آخرش مال خودتان است!»

نه مال من نیست. والله من سر درنمی آورم. گمان میکنم یکی بقیه....! پیرمرد بیچاره توی فکر فرو رفت. چند تا از سکه ها را توی دستش نوازش میداد. فراموش کرده بود که کجاست. با آن موهای سفید و سر برهنه روی پاشنه نشسته بود و منظرش رقت انگیز بود. بعد مانند کسی از خواب بیدار شود گفت:

نه. مال من نیست. والله سر درنمی آورم. گمان میکنم یکی از دشمنان... باید دامی باشد.

نیکلاوس گفت: «غیر از آن ستاره شناس شما هیچ دشمن واقعی در این دهکده ندارید. مارگت هم هیچ دشمنی ندارد. حتی هیچ نیم دشمنی هم که آنقدر پول در بساط داشته باشد که هزار و صد دوکاتش را برای صدمه زدن به شما حرام کند، ندارید. از شما میپرسم همین طور است یا نه؟»

کشیش نتوانست جواب برهان را بدهد، و این امر او را خوشحال کرد: «ولی آخر این پول مال من نیست. در هر صورت مال من نیست.»

این سخن را با لحن مرددی ادا کرد: مانند کسی که از شنیدن مخالف دیگران نه تنها ناراحت نگردد، بلکه خوشحال نیز بشود.

پدر روحانی، این پول مال شما است و ما همه شاهد هستیم. بچه ها، این طور نیست؟

چرا، ما شاهدیم، پای حرفمان هم می ایستیم.

خدا پیرتان کند، شما دارید کم کم مرا قانع میکنید. واقعاً دارید مرا قانع میکنید. کاش من فقط صد دوکات از این پول را میداشتم. خانه مان گرو صد دوکات است و اگر ما فردا پول را ندهیم دیگر مسکن و مأوایی نخواهیم داشت. این چهار دوکات تنها مبلغی است که ما داریم....

این پول مال شما است، تا شاهی آخرش مال شما است، و شما باید آنرا بردارید. ما همه شاهدیم که این عمل درست است اینطور نیست تئودور؟ اینطور نیست زپی؟

ما دو نفر گفتیم چرا، نیکلاوس پول را دوباره توی آن کیف کهنه و فرسوده ریخت و صاحبش را وادار به قبول آن ساخت.

بنابراین کشیش گفت که دویست دوکات از آن را خرج خواهد کرد، زیرا خانه اش به این مبلغ می ارزد و در صورت لزوم خواهد توانست با فروش خانه آنرا بپردازد؛ ما بقی را به نزول خواهد گذاشت تا اینکه صاحب حقیقی اش پیدا شود. قرار شد ما هم ورقه ای امضاء کنیم و شهادت بدهیم که کشیش چگونه پول را پیدا کرده است؛ برای اینکه به مردم دهکده ثابت کند که قروض خود را از طریق نامشروع ادا نکرده است.

فردای آن روز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحاق پرداخت و مابقی پول را نیز برد و به نزول گذاشت، سر و صدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی نیز در اوضاع رخ داد. بسیاری به خانۀ کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همۀ اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: جمعه 25 مهر 1399 - 08:19
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1198

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7633
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126250