Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت آخر

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت آخر

نویسنده: ریچارد رایت
مترجم: محمود کیانوش

بیک بوی علیرغم هراسی که داشت، نگاه کرد. جاده و نیمی از دامنۀ تپه در آن طرف جاده از مردها پوشیده شده بود. چند نفری در نوک تپه مانند نقش هائی در زمینۀ آسمان دیده می شدند. شبح های سیاه آنها را که از سراشیب بالا می آمدند، می دید. آنها فریاد می کردند.

به خدا گرفتیمش!

بیا!

کجاس؟

دارن از رو تپه میارنش!

من یه طناب واسه ش آورده م!

کجاس؟ نمیشه من ببینمش؟

میگن برتا هم داره میاد.

جک! جک! منو تنها نذار میخوام ببینمش!

عزیزم، دارن از رو تپه میارنش!

من میخوام اولین کسی باشم که طنابو به گردن او سیاه ولدالزنا میندازه!

بیا آتیشو روشن کنیم!

قیر و داغ کنیم!

من زنجیر آورده م که ببندیمش.

از این ور بیارش!

خدایا، کاشکی یه خورده مشروب میخوردم.....

بیک بوی مردها را که روی تپه در حرکت بودند، می دید. در میان آنها سیاهی درازی به چشم می خورد. باس بوبو باشه؛ باس بوبو باشه که دارن میارنش... میارنش اینجا. باس پاشه فرار کنه. دندان هایش را روی هم کلید کرد، دستش را روی پیشانیش کشید. خیس عرق بود. کوشید آب دهانش را قورت بدهد، اما نتوانست؛ گلویش خشک بود.

آنها بار دیگر آواز را شروع کرده بودند.

ما همۀ سیاه پوستها رو به درخت سیب ترش دار می زنیم....

حالا زنهائی بودند که آواز می خواندند. صداهاشان این آواز را اوج و کمال می بخشید. امواج آوازشان بر فراز درختان کاج می لغزید. آسمان از ابر سنگین بود و فرو افتاده بود. باد شروع به وزیدن کرده بود. گاهگاه فریاد زنجره ها بطرز شگفت انگیزی آواز جمعیت را می برید. یک سگ به بلندترین نقطۀ تپه رفته بود. هر بار که آواز جمعیت وقفه می یافت، زوزۀ این سگ خیلی رسا در دل شب می پیچید.

بیک بوی موقعی که دید اولین شعله دامنۀ تپه را روشن کرد، چندشش شد. آیا اونها او رو اینجا می بینن؟ آنوقت یادش آمد در روشنائی ایستاده باشد در تاریکی چیزی را نمی بیند.

همین که شعله ها بالاتر کشید، دو مرد را دید که بشکه ای را از سراشیب به بالا می غلتاندند.

ببین، بیا اینجا به من کمک کن، میای؟

اومدم، بلندش کن!

بیا! راس بیا بالا! بده طرف دیگه!

من پر آورده م، تو این بالشه!

بازم هیزم بیار!

بیک بوی بشکه ای را که شعله های آتش آن را فرا گرفته بود، می دید. جمعیت پس رفت و یک حلقه سیاه پدید آورد. اونها اینجا پیدایش میکنن! انگیزه ای شدید او را وا میداشت که از گودال بیرون بیاید و به آن سوی تپه ها بگریزد. اما پاهایش حرکت نمی کردند. با دقت خیره شد تا بوبو را با نگاهش پیدا کند. نگاهش روی سیاهی درازی در نزدیکی آتش رقصید. شعله ها، که باد آنها را دامن میزد، بالاتر کشید. بیک بوی از جا جهید. آن سیاهی به حرکت درآمده بود.

خدایا، این بوبوئه، این بوبوئه....

بیک بوی، بوی قیر را اول ضعیف و بعد شدیدتر احساس کرد.

باد بوی قیر را کاملاً به صورت او زد، و بعد آن را با خود برد. چشمهایش سوخت و او با بند انگشتانش آنها را مالش داد.

عطسه اش گرفت.

بیاین یادگاری هامون رو ورداریم!

او جمعیت را دید که همه گردا گرد آتش را گرفتند. چهره هاشان در روشنائی شعله ها حالتی سخت و تند داشت. مردان و زنان دیگری به تپه می آمدند. سیاهی دراز را دود در برگرفته بود.

همه بیاین عقب!

نگاه کنین! او واسه خودش یه انگشت کنده!

بیاین! زنها رو از پای آتیش بیارین عقب!

او یکی از گوشها شو کنده، می بینی؟

چه خبره!

یکی از زنها افتاد! گمون میکنم غش کرده باشه...

بوی زنندۀ قیر دامنۀ تپه را آکند. آسمان سیاه بود و باد به شدت می وزید.

یالا زود باشین پیش از اونکه بارون بیاد این کاکا سیا رو آتیش بزنین!

بیک بوی دید که جمعیت پس رفت، و تنها چند مرد به صورت دسته ای کنار آتش ماندند. آنوقت، برای اولین بار بیک بوی توانست نظری به بوبو بیندازد. بدنی سیاه در روشنائی درخشید. بوبو تقلا میکرد، به خود می پیچید؛ آنها مشغول بستن دستها و پاهایش بودند.

موقعی که دید بشکۀ قیر را کج کردند، خشکش زد، فریادی بلند شد. بیک بوی فهمید که قیر را روی بوبو ریختند. جمعیت به عقب رفت. او بدن به قیر آغشته ای را دید که می درخشید و تاب میخورد.

ولدالزنا حقشو گرفت!

سکوتی ناگهانی حکفرما شد. آنوقت که باد مار پیچ گسترنده ای از پرهای سفید را مانند بوران برف در سیاهی شب با خود می کشاند، بیک بوی به شدت لرزید. شعله های آتش شبیه درختهائی بالا می جست. بار دیگر آن فریاد بلند شد. بیک بوی به خود لرزید و نگاه کرد. مردم آتش فروزان را رها کردند و از سراشیب ها پائین دویدند. آنوقت بیک بوی تودۀ سفید پیچ و تاب خورنده ای را که در شعلۀ زرد فام می جنبید، مشاهده کرد و فریادهائی پی در پی شنیده که هر یک تیزتر و کوتاه تر از فریاد پیشی بود. اکنون مردم خاموش بودند، بی حرکت ایستاده بودند، و به تودّه سفید پیچ و تاب خورنده که رفته رفته سیاه می شد، که در گهوارۀ شعلۀ ای زرد فام سیاه می شد، نگاه می کردند.

بازم نفت سیاه بریز!

بیا سرشو بگیر، میای؟

دو مرد با تقلا دو طرف حلب سنگینی را گرفته بودند و آن را پیش می بردند. حلب را روی زمین گذاشتند، آن را کج کردند و طوری قرار دادند که نفت قطره قطره در گودی گرداگرد آتش بریزد.

بیک بوی که صورتش غرق گل بود، به داخل گودال خزید.

اکنون هیچگونه احساسی نداشت، هیچگونه هراسی نداشت. کرخت و خالی بود، انگار همۀ خونش را کشیده بودند. بعد که تپ تپ ضعیفی شنید عضله هایش کشیده و سفت شد. جوی باریکی از آب سرد زانوهایش را گرفت و او را واداشت که خودش را به نقطۀ خشک تری بکشد، به بالا نگاه کرد؛ دانه های باران بر سر علف ها کوبیده می شد.

داره بارون میاد!

یالا، بیاین بریم شهر!

...غصه نخور، وقتی آتیش کار خودشو با او بکنه، کلک یارو کنده میشه....

چارلز، صب کن! منو ول نکن، اینجا لیزه....

من چند تا از شما خانمها رو با ماشین خودم می برم....

بیک بوی باز عوعو سگها را که این بار از نزدیک تر می آمد، شنید که دوان دوان از آن نزدیکی گذشتند. قوزک هایش از آب سرد یخ زده بود. صدای چک چک مداوم قطره های باران را می شنید.

اکنون سگی در دهانۀ گودال پارس می کرد، وجود کسی را در آنجا احساس کرده بود و خشمالوده پارس می کرد. بیک بوی خودش را گلوله کرد و به ته گودال چسبید. زانوها و قلم پاهایش در آب فرو رفته بود. عوعو سگ بلند تر شنیده شد.

بیک بوی صدای خش خش پنجه های حیوان را می شنید و نقش داغ آن را روی صورتش احساس می کرد. چشمهای سبز فام سگ درخشید و همچنانکه عوعوش، که در اثر تنگی گودال گرفته و پیچیده می شد، بر پردۀ گوشهای او فرود می آمد، چشمهایش به او نزدیک تر شد. بیک بوی خودش را آنقدر پس کشید تا شانه هایش به بدنۀ گودال فشرده شد و نفسش را در سینه حبس کرد. دستهایش را با انگشتانش شق ورق به جلو تکان داد. سگ درحالی که جلوتر آمد، بلندتر پارس کرد، و عوعوش تیزتر و نازک تر گردید. بیک بوی روی زانوهایش بلند شد و دست هایش را همان طور جلو خودش نگهداشته بود. آنوقت خودش را باز هم بیشتر درته گودال پهن کرد.

نفس داغ سگ را استنشاق می کرد، آن را آرام، سخت ولی یکنواخت استنشاق می کرد. سگ نزدیک تر آمد، و نفس داغ تر خود را دمید. بیک بوی دیگر نمی توانست عقب تر برود. زانوهایش در آب لیز می خورد و خیس می شد. به خود نیرو داد و آماده شد. آنوقت، طوری که ابداً نفهمید – ابداً نفهمید که او حمله کرده بود یا سگ – ناگهان بهم پیچیده بودند و در آب می غلتیدند. چشم های سبز زیر او و میان دو پایش قرار گرفته بود. چنگال های سگ در بازوهایش فرو رفت. زانوهایش به عقب سرخورد و او درست روی سگ افتاد. نفس سگ سنگین و بریده بریده بیرون می آمد. همین که حس کرد سگ میان زانوهایش پیچ و تاب می خورد، خود بخود دستش را برای پیدا کردن گلوی حیوان بحرکت در آورد.

سگ مثل اینکه بخواهد نیروی خود را جمع کند، خرناسه های کشدار و خفیف می کشید. دستهای بیک بوی به تندی از پشت سگ گذشت و کورمال کورمال گلوی آن را جستجو کرد. بار دیگر چنگال های سگ را در گوشت خود احساس کرد. و چشمان سبز فام را دید، اما انگشتانش گلوی سگ را یافته بود. در حالی که حس می کرد انگشتانش فرو می رود، گلوی سگ را فشار داد. سرش را به عقب برد، بازوهایش را محکم کرد و گلوی سگ را فشرد. حس کرد بدن سگ متناوباً قلنبه می شود، حس کرد که چنگال های سگ در کمرش فرو می رود.

با نیروئی که از ترس سرچشمه می گرفت پنجه هایش را بهم آورد و تمام سنگینیش را روی گلوی سگ انداخت. سگ بار دیگر قلنبه شد و بیحرکت ماند..... بیک بوی صدای نفس های خودش که گودال را پر کرده بود، و فریادها و صدای پائی را که از بالای سرش می گذشت، شنید.

مدتی دراز سگ را نگهداشت، مدتی دراز بعد از آنکه آخرین صدای پا خاموش شد، مدتی دراز بعد از آنکه باران بند آمد؛ بدن سگ را همچنان نگهداشت....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: دوشنبه 21 مهر 1399 - 08:47
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1135

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7415
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126032