Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت نهم

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت نهم

نویسنده: ریچارد رایت
مترجم: محمود کیانوش

یک برگ دیگر از علفها کند و به جویدن آن پرداخت، آره، چه خوب بود اگه باباش میذاشت فقط اون تفنگ رو ورداره! با یه تفنگ میتونس یه دسته آدمو لتوپار کنه. همچنانکه در تصورش تفنگی را با دست هایش زیر و رو می کرد، به زمین نگاه کرد. آنوقت با تفنگ خیالی مرد سفید پوستی را که پیش می آمد هدف گرفت. بووووووم! مرد به زمین غلتید. یک مرد دیگر آمد. بیک بوی با شتاب تفنگ را دوباره پر کرد و او را هم به سرنوشت اولی دچار ساخت.  او هم در غلتید. باز یک مرد دیگر آمد. بیک بوی همان کاری را که باید بکند، کرد. آنوقت تمام جمعیت دور او به چرخ افتادند، و او تفنگ را به روی آنها آتش کرد و هر چند نفر از آنها را که توانست از پای درآورد. آنها او را محاصره کردند! ولی بخدا او وظیفه اش را انجام داده بود، اینطور نیست؟ و روزنومه ها ممکنه خبر بدن که: پسرۀ سیاه پوست پیش از اونکه لینچ بشه ده دوازده نفر از مردمو کشت! یا بگن که: سیاه پوست اسیر پیش از اونکه کشته شد بیست نفرو کشت! بیک بوی تبسم خفیفی کرد. خیلی هم بد نمیشه، نه؟ فکر روزنامه ها را از سر بیرون کرد و به کشتزارها نگاه انداخت. بوبو کجاس؟ چرا ندوید بیاد پیش او؟

بیک بوی به خود تکانی داد تا پاهایش را که خشک و بیحس شده بود نرمی بدهد. اه، دیگه داشت از این وضع خسته میشد. و حالا تقریباً هوا تاریک بود. آره، یه ستارۀ کوچولو اون ته های مشرق در اومده بود. شاید اون مردیکه سفید پوسته نمرده بود؟ شاید اونها اصلاً دنبال او نبودن؟ شاید حالا میتونس برگرده خونه؟ نه، بهتره یه خورده صب کنه. از همه ش بهتر همینه. اما خدایا، چقدر خوب بود اگه یه چکه آب میداشت! نمیتونست آب دهنشو قورت بده، گلویش خیلی خشک بود. لعنت به این سفید پوستها!

فقط به همین درد میخورن که یه سیاه پوست رو مثه یه خرگوش دنبال کنن! آره، آدمو یه گوشه گیر میندازن و بعد کلکشو میکنن. هزار نفر راه میفتن! بیک بوی لرزید، چونکه سردی خاک داشت در استخوان هایش نفوذ می کرد. خدایا، اگه اونها بیان و اونو تو این گودال پیداش کنن چی؟ و هیچ کس هم نیس که بهش کمک کنه.... اما فکر کردنش هیچ فایده ای ندارد، بذار دردسر پیش بیاد تا جنگیدن رو باش شروع کنی. اما اگه  اونها یکی یکی میومدن کلک همه شون رو میکند.

دخل همه شون رو میاورد. گلوی یکی از آنها را گرفت و مداوم و محکم فشار داد، آنقدر فشار داد تا زبان و چشمهایش بیرون پرید. بعد جست روی سینه اش و همان طور که آن مار را لگد کوب کرده بود، به لگد کردن او پرداخت. موقعی که کار یکی را یکسره کرد، یک نفر دیگر آمد. بیک بوی گلوی او را هم گرفت. آنقدر گلویش را فشار داد تا درحالی که بریده بریده نفس می کشید آهسته بر زمین افتاد....

هی هو!

بیک بوی پنجه اش را از گلوی مرد سفید پوست پس کشید و به کشتزارها نظر انداخت. هیچکس را ندید. آیا کسی او را پائیده بود؟ خاطر جمع بود که صدای فریاد یک نفر را شنیده است. قلبش به شدت می کوبید. اما آخه هیچکس نمیتونس او رو تو اون گودال ببینه.... ولی ممکنه موقعی که داشته میومده اینجا دیده باشنش و خودشون رو قایم کردن و حالا میان که بگیرنش!

شاید داشتن به اونهای دیگه علامت میدادن؟ آره، داشتن دولا دولا خودشون رو به او میرسوندن! شاید چاره اش اینه که پاشه فرار کنه.... آه! شاید این فریاد بوبو بود! آره، بوبو! باس بیاد بیرون و ببینه این بوبوس که داره دنبالش میگرده یا نه.... از ترس خشکش زد.

هی هو!

هی هو!

کجائی؟

تو خیابون بولاردم!

بیا اینجا!

باشه!

صدای پاها را شنید. آنوقت باز صداها بلند شد ولی این بار خفیف بود و از دور می آمد.

هیچکسو ندیدی؟

نه، تو چی؟

نه.

فکر میکنی فرار کرده باشن؟

نمیدونم، نمیشه گفت.

بر پدر این سیاه ها لعنت!

ما میباس هر چی سیاه تو این آب و خاک هس بکشیم!

آره، جیم که در هر صورت دخل دو تاشون رو آورد.

اما برتا گفت که چارتا بودن!

کدوم گورستون قایم شده ن؟

برتا می گفت اسم یکیشون بیک بوی یا یه همچین اسمیه.

ما واسه پیدا کردنش به خونه خرابه ش رفتیم.

اما پیداش نکردیم.

این سیاپوستها پشت همدیگه رو دارن؛ هیچ وقت همدیگه رو لو نمیدن.

ما همۀ خونه رو گشتیم ولی یه دونه موی اونم گیر نیاوردیم. اونوقت پیرمرده و پیره زنه رو از خونه بیرون انداختیم و خونه رو آتیش زدیم....

خدایا! کاشکی اونجا می بودم!

اونوقت پیرزنۀ سیاه رو میدیدی که زوزه میکشه....

هی هو!

بیا اینجا!

بیک بوی خودش را به لب گودال کشید و نگاه انداخت. مرد سفید پوستی را دید که تفنگی روی شانه اش انداخته و از سراشیب پائین می رود. آیا میخواستن تپه رو بگردن؟ خدایا، حالا دیگه هیچ راهی نداشت که فرار کنه، او دیگه گیر افتاده بود! باس میدونس که اونها میان اینجا میگیرنش. چیزی هم که نداشت. هیچی نداشت که بتونه به کمک اون بجنگه.

آره، همین که سگهای شکاری بیان، اونها پیدایش می کنن. خدایا، رحم کن! ممکنه همونجا رو تپه او رو لینچ کنن.... او رو بگیرن ببندنش به یه تیر و زنده زنده بسوزوننش! خدایا! حالا دیگه هیچکس جز خدای مهربون نمیتونس بدادش برسه، هیچکس....

و آنوقت همین که به یاد بوبو افتاد، بیحس شد. اگه الان بوبو بیاد چی میشه؟ حتماً میگیرنش! هر دوشون رو میگیرن! بوبو رو مجبور میکنن بگه که او کجاس! بوبو دیگه حالا نباس بیاد. یه نفر باس بهش بگه.... اما هیچکی نبود؛ هیچ راه چاره ای نبود....

آرام آرام خودش را به طرف گودال کشید. یک دستۀ بزرگ مرد دیده می شد. عدۀ دیگری هم از راه می رسیدند. خیلی هاشان تفنگ داشتند. بعضی از آنها حلقه های طناب روی شانه هاشان انداخته بودند.

بهت میگم اونها هنوز همینجا، یه گوشه ای هستن....

ولی ما که همه جا رو گشتیم!

چه مصیبتی! نباس بذاریم در برن!

نه. اگه در برن دیگه تو این شهر یه زن در امون نیس.

ببین، این چیه آورده ی؟

بالشه.

واسه چی؟

واسه پرهاش، احمق!

خدایا! اگه بتونیم این سیاه پوستها رو بگیریم این پرها واسه شون جون میده!

بابا آندرسن گفت که یه قیر با خودش میاره؟

اگه لازمت شد من یه مقدار نفت سیاه تو ماشینم دارم.

بیک بوی حالا هیچگونه احساسی نداشت. در انتظار بود. در فکر اینکه آیا دنبال او می گردند، نبود، فقط در انتظار بود. در فکر بوبو هم نبود. گونه اش را به خاک سرد چسبانده بود و انتظار می کشید.

سگی پارس کرد. بیک بوی خشکش زد. سگ دوباره پارس کرد. او خودش را در ته گودال گلوله کرد و بانتظار ماند. آنوقت تپ تپ پاهای سگ را شنید.

نگاه کن!

چی گیر آورده؟

ماره!

آره، سگه یه مار پیدا کرده!

خدایا، یه مار گنده س!

اوه، دلم میخواس میتونس یکی از این سیاه های مادر قحبه رو گیر بیاره!

صداها بصورت پچ پچه های خفیف در آمد. آنوقت بیک بوی صدای قطار دهمی را شنید، که همان طور که روی ریلها می لغزید زنگش طنین می انداخت و سوتش فریاد برمی آورد. بیک بوی خودش را روی خاک پهن کرد. یک نفر آواز می خواند:

ما همۀ سیاه پوستها رو به یه درخت سیب ترش دار میزنیم....

موقعی که آواز به پایان رسید صدای خندۀ تندی بلند شد. از طرف دیگر تپه عوعو خشمالودۀ سگ را می شنید. خوب گوش داد. حالا بیش از یک سگ بود. سگهای زیادی و آنقدر بلند پارس می کردند که نزدیک بود حنجره هاشان پاره شود.

هیس، صدای سگها رو می شنوم!

وقتی این جور عوعو میکنن معلومه که یه چیزی گیر آورده ن!

دارن از رو تپه میان اینجا!

گرفتیمش! گرفتیمش!

نعره ای شنیده شد. باس بوبو باشه. باس بوبو باشه.....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 20 مهر 1399 - 08:54
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1152

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7399
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16126016