Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت هشتم

«بیک بوی» خانه را ترک می گوید - قسمت هشتم

نویسنده: ریچارد رایت
مترجم: محمود کیانوش

دست چپش را محکم روی قلبش گذاشته بود و فطیر ذرت را نگهداشته بود. گاهگاه روی تراورس ها سکندری می خورد، چون کفش هایش تنگ بود و پاهایش را می آزرد. گلویش از تشنگی می سوخت. از ظهر تا آنوقت قطره ای آب ننوشیده بود.

راهش را از امتداد خط آهن منحرف کرد و با گامهای تند جادۀ بولاردز را بر نوک تپه دنبال کرد پایش می لغزید و برخاک نرم راه سر می خورد. چشمهایش را مستقیم به جلو دوخته بود و از انبوه بوته ها و همۀ درختان می هراسید. آرزو می کرد که کاش شب بود. کاش می توانست بدون آنکه کسی را ببیند به کوره ها برسد. ناگهان اندیشه ای شبیه یک ضربه به او روی آورد. یادش آمد که از پیرها دربارۀ سگهای شکاری قصه هائی شنیده است، و هراس او را واداشت که آهسته تر بدود. هیچ یک از آنها باین فکر نیفتاده بودند. اگر سگهای شکاری سر راهشو بگیرن؟ خدایا! اگه یه دسته از اونها، با دهن های کف کرده و زوزه کشون او را تیکه تیکه کنن؟ می لنگید و پاهایش کشیده می شد. آره، همینارو میخواستن دنبالش بفرستن، سگای شکاری! پس دیگه واسه ش راهی نمیموند که فرار کنه! چرا باباش نذاشت که اون تفنگ شکاری رو با خودش ورداره؟ توقف کرد. باس برگرده و اون تفنگ رو ورداره. انوقت موقعی که مردم بیان میتونه کلک چندتائیشونو بکنه.

از فاصله ای صدای نزدیک شدن یک ترن را شنید. این صدا بار دیگر احساس شدید خطر را در او برانگیخت. دوباره بنای دویدن را گذاشت. کفش های بزرگش توی خاک فرو می رفت و بیرون می آمد. خسته شده بود و ریه هایش، از بس دویده بود، می خواست پاره شود. لبهایش را تر کرد، به آب احتیاج داشت. همینکه از جاده به میان کشتزار شخم شده پیچید، صدای ترن را که غرش کنان و با سرعت می گذشت، شنید. وحشت بر او چنگ انداخت و او تندتر دوید.

حالا دیگر تقریباً به آنجا رسیده بود. خاک رس سیاه رنگ را در دامنۀ سراشیب تپه می دید. به محض رفتن توی یکی از کوره ها دیگر از خطر دور میماند. لااقل برای مدتی کوتاه. بار دیگر به تفنگ شکاری فکر کرد. کاش تنها یک چیز با خود میداشت! کسی را میداشت که با او حرف بزند.... درسته! بوبو! کاش بوبو پیش او می بود! تقریباً بوبو را فراموش کرده بود. شاید بوبو یه تفنگ با خودش میاورد؛ میدونست که بوبو تفنگ میاره. و با همدیگه میتونن همۀ اونها رو بکشن. انوقت صب که شد سوار کامیون ویل میشن و به دور دورا میرن، به شیکاگو میرن.....

گامهایش را آهسته کرد و همچنانکه به پشت سر و جلو خود نگاه می کرد، به راه رفتن معمولی پرداخت. بادی سبک روی علفها جست و خیز می کرد. سوسکی بر گونه اش نشست و او با دستش آن را پراند. خورشید سرخ فام پشت درختان سیاه کاج معلق بود. دو خفاش در برابر این خورشید بال می زدند. بیک بوی لرزید، چون سردش شده بود؛ عرق بدنش داشت خشک می شد.

پای تپه توقف کرد و کوشید برای انتخاب یکی از دو دسته حفره های سیاهی که در مقابل او قرار داشت تصمیم بگیرد. راه سمت چپ را در پیش گرفت، چون حفره هائی که او، بوبو، لستر و باک همان هفتۀ پیش کنده بودند، در آنجا بود. دوباره به اطراف نگاه انداخت؛ نظر گاه خالی بود. از پشتۀ خاک بالا رفت و جلو یک ردیف گودال هائی که به عمق پنج یا شش وجب در زمین فرو رفته بود، ایستاد. به طرف گودترین آنها رفت و دقیق به درون گودال نگاه کرد. همین که صدای فش فش به گوش هایش خورد، خشکش زد. چند قدمی به عقب دوید و روی پنجۀ پاهایش بیحرکت ایستاد.

ماری به درازی دو متر از گودال بیرون لغزید و حلقه زد. بیک بوی در جستجوی پاره چوبی دیوانه وار به اطراف نگاه کرد. از سراشیب پائین دوید و با دقت به میان علفها نظر انداخت. پایش به شاخۀ درختی گیر کرد. شاخه را برداشت و برای اینکه امتحان کند آن را به زمین کوبید.

با احتیاط از سراشیب بالا خزید و ترکه را راست نگهداشت. همین که به دو متری مار رسید، ایستاد و ترکه را تکان داد. حلقۀ مار تنگ تر شد، بلندتر فش فش کرد و سر پهنش را برای حمله بالا آورد. بیک بوی به طرف راست و سر پهن مار به جانب او برگشت، و زبان کبودش جهید؛ بیک بوی به طرف چپ رفت، و سر پهن مار دوباره به جانب او برگشت.

بیک بوی با دندان های کلید شده ایستاد. ناچار بود که این مار را بکشد. باس بکشدش! این امن ترین گودال دامنۀ تپه بود. بار دیگر ترکه را تکان داد، به ماری که در مقابلش بود نگاه می کرد و به مردمی که در تعقیبش بودند می اندیشید. سر پهن مار بالاتر آمد. در حالی که ترکه را بالای شانه اش گرفته بود، از جا جست و تاب خورد. ترکه در هوا غژی صدا کرد، بر یک طرف سر مار فرود آمد و حلقۀ بدن مار را گشود. حالا مار تودۀ قهوه ای رنگی بود که به خود می پیچید. آنوقت بیک بوی بالای سر مار آمد، و پی در پی ضربه های کاری بر جانور فرود آورد. شریرانه می جنگید، چشمهایش سرخ شده بود، دندانهایش نمایان بود و می غرید. آنقدر مار را کوبید تا جانور بی حرکت ماند؛ آنوقت پاشنۀ پایش را بر سر آن کوبید و آن را له و لورده کرد. سست و خیس عرق ایستاد. گوشۀ لبهایش را کف سفید گرفته بود. تف کرد و چندشش شد.

با احتیاط به سر گودال رفت و با دقت نگاه کرد. اشتیاق داشت که با جفت مار روبرو شود. تصور کرد که لانه هائی پر از مار در ته گودال منتظرش هستند. ترکه را در سوراخ فرو برد و آن را چرخاند. آنوقت ایستاد و با دقت نگاه کرد. مثه اینکه دیگه چیزی نیس.

بر دامنۀ تپه نظر انداخت، و نگاهش به طرف مار مرده برگشت. آنوقت روی زانوهایش نشست و آرام به داخل گودال رفت. موقعی که تو گودال بود احساس کرد باید دور و برش مارهائی آمادۀ حمله باشند. انگار آنها را در آنجا می دید و وجودشان را حس می کرد، مارهائی که سخت حلقه زده و منتظر بودند. در تاریکی دندانهای دراز سفیدی را تجسم کرد که آمادۀ فرو رفتن در گردن، پهلو و پاهای او بود. خواست بیرون بیاید ولی بی حرکت بر جا مانده بود.

به خودش گفت: دکی، اگه مار اینجا بود تا حالا حتماً منو گزیده بود. قسمتی از هراسش دور شد، و آرامش یافت.

آرنجهایش را بر زمین گذاشت و چانه اش را روی کف دستهایش، و به همین حال ماند. سردی خاک در زانوها و رانهایش نفوذ کرد، اما سینه اش از فطیر داغ ذرت گرم مانده بود. تشنگی باز به سراغش آمد.  آرزوی جرعه ای آب کرد. گرسنه هم بود. اما نمی خواست فطیر ذرت را بخورد. نه، حالا نه. شاید چند دقه دیگه، بعد از اونکه بوبو اومد. آنوقت هر دو فطیر ذرت را می خوردند.

چشم اندازی که او از ته گودال داشت با ساقه های بلند علف ها حاشیه خورده بود. جادۀ بولاردز و حتی آن طرف جاده را بخوبی می دید. باد می وزید، و در مشرق نخستین نشانۀ تاریکی شامگاه نمودار می شد. گاه گاه یک پرنده، که در زمینۀ آسمان به نقطۀ سیاه چرخنده ای میمانست، از فراز او می گذشت. بیک بوی آه کشید، بدنش را جا به جا کرد و به جویدن برگ علفی پرداخت. زنبوری وزوز کرد. صدای نهمین ترن را که با نوائی حزن آلود از دور می آمد، شنید.

ترن به یادش انداخت که چطور این کوره ها را در روزهای گرم و طولانی تابستان کنده بودند، چطور از قوطی های حلبی بزرگ دیگ ساخته بودند، آنها را از آب پر کرده بودند، روی آنها سرپوش هائی برای بخار نصب کرده بودند، آنها را با گل در حفره ها کار گذاشته بودند و زیر آنها را آتش کرده بودند. بخاطر آورد که چطور رقصیده بودند و موقعی که سرپوش از روی دیگ می جست و بخار شبیه فوارۀ بزرگی بیرون می زد و سوتی گوشتخراش می کشید، فریاد برآورده بودند. گاهی وقتها میشد که آنها سراسر دامنۀ تپه را از شعله و دود پر می کردند. آره، میدونین، آخه بیک بوی کیزی جونز بود و داشت ترن رو با سرعت رو ریلهای براق به طرف ساترن پسیفیک می روند. بوبو قطار شمارۀ 2 رو تو خط سانتافه داشت. باک تو خط ایلینویز سنترال کار می کرد. لستر هم نیکل پلیت. خدایا، چطور هیزمها رو طبقه طبقه رو هم می چیدن. آبی که داشت می جوشید، تقریباً میخواست قوطی ها را از جا بکند.

میوه های کاج و برگ خشک زیادی زیر قوطی ها می ریختند. شعله ها آنقدر بالا می کشید که مجبور بودند جلو چشمهایشان را بگیرند.

عرق از چهره شان فرو می ریخت. آنوقت یک دفعه میخ چوبی به هوا می پرید و اینطور صدا می کرد:

پس س سی ی ی ز ز ز ز ز ز ز.

بیک بوی آه کشید، دستش را دراز کرد، شعله های خیالی را فرو نشاند و دودها را پراکند. چرا بوبو نیومد؟ به کشتزارها نظر انداخت؛ جز روشنائی میرندۀ خورشید چیزی نبود. ذهنش بار دیگر متوجه کوره ها شد. آن روز را به یاد آورد که باک بواسطۀ حسادت به پیروزی او، کوشیده بود کوره اش را داغان کند. باک بیچاره حالا مرده بود. لستر هم همینطور. آره، باک حق داشت که کورۀ او رو داغون کنه. البته که حق داشت. و آرزو کرد که کاشکی اون روز باک رو به اون بدی کتکش نمیزد. حالا دلش به حال باک می سوخت. گناه داره! ممکنه خدا واسه این گناه به قصاصش برسونه؟ اما حالا که نمیخواست همچین کاری بکنه! حیوونی باک! حیوونی لستر! دیگه هیچ وقت با کسی اینجوری رفتار نخواهد کرد، هیچ وقت....

تاریکی شامگاه آرام آرام غلیظ تر می شد. در جائی که او درست تشخیص نمیداد کجا است، یک زنجره نوائی ناهنجار سر داد. هوا لطیف و سنگین می شد. با اشتیاق دیدن بوبو به کشتزارها نظر انداخت....

بدنش را جا به جا کرد تا از رطوبت سرد زمین راحت شود، و باز به اندیشۀ آن روز برگشت. آره، او تقریباً دلش نمیخواست بره آب تنی. واگه راه درستی که عقلش نشون میداد رفته بود هیچ وقت نمیرفت اونجا و تو این همه مخمصه نمیفتاد. همون اولش گفته بود که نه. اما افسوس که هر جوری بود دنبال اونهای دیگه راه افتاد بود. آره، حقش بود همونطور که ننه ش گفت، اونروز راه افتاده بود. آره، حقش بود همونطور که ننه ش گفت، اونروز صب میرفت مدرسه ش. اما آخه کیه که همیشه به زور بفرستنش مدرسه و خسته نشه!

راستی که همیشه به زور میفرستادنش مدرسه. اگه واسه خاطر این مدرسۀ لعنتی نبود حالا تو این همه دردسر نیفتاده بود! با بی حوصلگی علف را از دهانش درآورد، آن را دور انداخت، و ساختمان سرخ رنگ و کوچک مدرسه را در ذهن خودش کوبید....

آره، اگه موقعی که سر و کلۀ اون زنیکه سفید پوست پیدا شد، همه بیحرکت و ساکت میموندن، شاید زنیکه میرفت پی کارش. اما آدم هیچ وقت نمیتونه از این سفید پوستها خاطر جمع باشه. شاید زنیکه نمیرفت پی کارش. شاید مردیکه سفید پوسته همه شونو میکشت! هر چار تائیشونو! آره، آدم هیچ وقت نمیتونه به سفید خاطر جمع بشه. اما شایدم زنیکه سفید پوسته میرفت پی کارش و خنده ای می کرد. آره، شاید مردیکه سفید پوسته میگفت: والدلزناهای سیاه از اینجا گورتون رو گم کنین! اینو خوب میدونین که مال اینجا نیستین! و اونوقت اونها لباسهاشون رو ور میداشتن و مثه برق پا میذاشتن به فرار......

بیک بوی با بهم زدن پلک هایش مرد سفید پوست را از خاطر دور کرد. بوبو کجاس؟ واسه چی ندوید بیا اینجا؟؟؟

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب هفته یکشنبه 23 مهرماه 1340
  • تاریخ: یکشنبه 20 مهر 1399 - 08:21
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1284

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 7377
  • بازدید دیروز: 7499
  • بازدید کل: 16125994