Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت چهل و یکم

ابله - قسمت چهل و یکم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

ژنرال از این جواب خوشش آمد و متأثر شد و دلش تسکین یافت. ناگهان احساساتش گل کرد و به لحظه ای لحنش عوض شد و شروع کرد با وجد بسیار توضیحات مفصل دادن. اما پرنس هر قدر به ذهن خود فشار آورد و هر قدر با دقت به او گوش داد به هیچ روی نتوانست از گفته های او چیزی بفهمد. ژنرال ده دقیقه ای با حرارت و سرعت حرف زد، مثل این بود که دنبالش کرده باشند و او فرصت نداشته باشد که انبوه افکاری را که در ذهنش می جوشد بیان کند و اشک در چشمانش می درخشید اما حرف هایش همه بی سر و ته بود و کلمات و افکاری که هیچ انتظارش را نمی شد داشت، به سرعت و از فرط شتاب درهم ریخته، برلبانش جاری می شد.

ژنرال ناگهان برخاست و گفت: «خوب، دیگر کافی ست! شما منظور مرا فهمیدید و همین اسباب آسودگی خیال منست. دلی مثل شما ممکن نیست رنج های جانی دردمند را درک نکند. پرنس عزیز، نجابتی بیش از این ممکن نیست. نجابت دیگران پیش مال شما هیچ رنگی ندارد. ولی شما جوان اید و من شما را تبرک می دهم. اما عرضم به حضور شما اینست که آمده ام تا قرار دیداری معین کنید، زیرا حرف های بسیار مهمی دارم که باید به شما بزنم و همین بزرگ ترین امید منست. می دانید پرنس، من در زندگی تشنۀ دوستی هستم، تشنۀ صحبت یک صاحبدل. پرنس، من هرگز نتوانسته ام بر امیال دلم چیره شوم.»

«ولی آخر همین حالا چه عیبی دارد؟ من آماده ام که حرف های شما را تا آخر گوش کنم....»

ژنرال با حرارت بسیار حرف او را برید: «نه، پرنس، حالا نه! همین حالا رؤیاست! کار من خیلی خیلی مهم است! بله، بیش از اندازه اهمیت دارد. این یک ساعت فرصتی که می خواهم به من بدهید سرنوشت مرا معین می کند. این ساعت، ساعت من خواهد بود و من نمی خواهم که هر کسی، هر آدم گستاخی بتواند این لحظۀ مقدس ما را با ورود خود مختل کند، و این جور گستاخ ها فراوان اند!»

و ناگهان به سمت پرنس خم شد و به آهنگ نجوایی عجیب و مرموز و می شود گفت وحشت زده گفت: «آدم های گستاخی که ارزش پاشنۀ پای شما را ندارند، پرنس عزیز! حتی ارزش ندارند کفش شما را پاک کنند. مخصوصاً توجه داشته باشید که نگفتم کفش خودم. التفات فرمودید که صحبت از کفش خودم نکردم. زیرا من خودم را محترم تر از آن می دانم که رک و راست و بی قید و کنایه چنین حرفی بزنم. ولی تنها شمایید که می توانید بفهمید. اینکه من در چنین موردی حتی تیپای خود را قابل نمی دانم، شاید گواه غرور و ارجمندی فوق العادۀ من باشد. غیر از شما هیچ کس نیست که این حرف را بفهمد و او کمتر از همه. او هیچ نمی فهمد، پرنس! او مطلقاً، مطلقاً از درک این ظرایف عاجز است. آدم باید صاحبدل باشد تا این حرف را بفهمد.»

عاقبت پرنس که داشت به وحشت می افتاد دیگر اصرار نکرد و برای روز بعد همان ساعت با او قرار دیدار گذاشت و ژنرال، دلداری یافته و با نشاط، حتی تقریباً با خیالی آسوده او را ترک گفت. شب، نزدیک ساعت هفت پرنس کسی را نزد لیبدف فرستاد و از او خواست که یک دقیقه به نزد او بیاید.

لیبدف شتاب زده آمد و وارد نشده شروع کرد که این احضار را «مایۀ مباهات خود» می شمارد و طوری حرف می زد، که گفتی در عرض این سه روز ابداً خود را از او پنهان نمی کرده و از روبه رو شدن با او به آن آشکاری نمی گریخته است. لب صندلی نشست، با همان اداها و لبخندک هایش، و با چشمانی پر از خنده و نگاه هایی دزدانه پرسان و جویان. دست بر هم می مالید و با تظاهر به ساده دلی در انتظار شنیدن خبری بسیار مهمی، که گفتی مدت ها در انتظارش بی تاب بوده است، و همه آن را به حدس دریافته اند. این حال سخت اسباب تعجب پرنس شد. می دید که انگاری همه منتظرند که از او خبری بشنوند و همه طوری به او نگاه می کنند که گفتی با کنایه ها و لبخندهای معنی دار و چشمک زدن هاشان می خواهند بابت چیزی به او تبریک بگویند. کلر دو سه بار شتابان نزد او آمده و دقیقه ای بیشتر نمانده و او هم گفتی می خواسته بود به او تبریک بگوید و هر بار با وجد بسیار و به ابهام شروع به صحبت کرده و حرف خود را ناتمام گذاشته و خاموش مانده بود. (او در این چند روز سخت به باده گساری افتاده بود و در کافه ای که درآن بیلیارد بازی می کرد جنجال بسیار به پا کرده بود.) حتی کولیا با وجود بار غصۀ سنگینش چند بار شروع کرده بود دربارۀ مطلبی که معلوم نبود چیست حرف بزند.

پرنس بی مقدمه و به صراحت و اندکی نیز با غیظ از لیبدف پرسید که دربارۀ وضع کنونی ژنرال چه فکر می کند و علت بی قراری او چیست؟ و شرح دیدار اندکی پیش او را در چند کلمه داد.

لیبدف با لحنی که بوی خشکی می داد، گفت: «خوب، حضرت پرنس، همۀ مردم، خاصه در این عصر عجیب و بی سامان ما نگرانی هایی دارند.» و مثل کسی که انتظارش برآورده نشده باشد و از بابتی آزرده است ساکت شد.

پرنس خندید: «چقدر فلسفه بافی می کنید!»

«فلسفه خیلی لازم است، قربان! مخصوصاً در این دور زمانه. امروز خیلی لازم است که انسان از فلسفه استفادۀ عملی کند. ولی کسی در بند این کار نیست. بله قربان در بند نیستند! ولی در خصوص خود بنده، حضرت پرنس، گرچه اعتمادتان به این بنده در مورد خاصی که حضرت پرنس خود به خوبی مسبوق اند، اسباب مباهاتم بود ولی افسوس این اعتماد به حد معینی محدود بود و از این حد که شرایط اقتضا می کرده تجاوز نکرده است.... من البته این را می فهمم و ابداً به خود اجازۀ شکایت نمی دهم.»

«لیبدف، مثل اینکه اوقات تان کمی تلخ است!»

لیبدف دست بر قلب خود نهاد و از روی وجد فریاد زد: «ابداً، مطلقاً، حضرت انور، ابداً! به عکس، این بنده فوراً دریافتم که از حیث شأن اجتماعی یا شعور و همت و صاحب دلی یا از بابت میزان ثروت یا کیفیت رفتار گذشته یا از نظر وسعت دایرۀ اطلاعات از هیچ نظری لیاقت اعتماد حضرت پرنس را که در افق امیدها و انتظارات من قدر بلندی دارند، ندارم و اگر هم از نظری سزاوار خدمت حضرت عالی باشم فقط در مقام بنده یا صاحب خانه و نه به هیچ صورت دیگر... خیر قربان، اوقاتم تلخ نیست. غصه دارم قربان!»

«لوکیان تیموفی یویچ، خواهش می کنم! این چه حرف هایی ست که می زنید؟»

«بله قربان، به هیچ صورت دیگری!... مثل همین حالا، مثل همین مورد! وقتی شما را می دیدم و از صمیم قلب و با تمام فکر و آرزوهای عمیقم مدام دنبال شما بودم با خود می گفتم، تو که لیاقت صحبت دوستانه با او را نداری. و فقط در حد صاحب خانه لابد در وقت مقتضی دستورهای لازم یا دست کم، با توجه به پاره ای تغییراتی که انتظارش را باید داشت، خبری به تو داده خواهد شد....»

لیبدف ضمن گفتن این مطالب با چشم های ریزش به تیزی در چشم های مبهوت ماندۀ پرنس خیره شده بود و امیدوار بود که کنجکاوی اش راضی شود.

پرنس که چیزی نمانده بود به خشم آید، فریاد زد: «مطلقاً هیچ نمی فهمم... ولی شما دسیسه باز فوق العاده وحشتناکی هستید!» و از ته دل و صادقانه خندید.

لیبدف نیز فوراً به خنده افتاد و برقی که در نگاهش پیدا شد حکایت از آن می کرد که امیدهایش روشن و دو چندان شده است.

«می دانید می خواهم به شما چه بگویم، لوکیان تیمو فی یویچ؟ اوقات تان تلخ نشود، ولی من از ساده دلی شما تعجب می کنم، آن هم نه فقط از ساده دلی شما! شما همه مخصوصاً حالا در این لحظه، با ساده دلی تمام از من انتظار چیزی را دارید و من پیش وجدانم خجلم و از شما شرمنده، که خبری ندارم به شما بدهم و انتظارتان را برآورم. ولی قسم می خورم که واقعاً چیزی ندارم به شما بگویم. فکرش را می توانید بکنید؟»

پرنس این را گفت دوباره به خنده افتاد.

لیبدف گردن برافراخت و راست نشست. پرنس حق داشت. لیبدف گاهی بسیار ساده دل می شد و کنجکاوی اش به فضولی می رسید. ولی در عین حال حیله ساز قهاری بود و روحی مثل من تشای درویشان ناهموار داشت و در بعضی موارد حتی بیش از اندازه نیرنگ باز و تودار بود و پرنس با این جور برخوردهای خشن او را کمی دشمن خود ساخته بود. اما این برخوردهای پرنس رنگ تحقیر نداشت و به سبب آن بود که آنچه لیبدف با کنجکاوی می جست بسیار ظریف بود. تا همین چند روز پیش پرنس پاره ای رؤیاهای خود را گناهی منکر می شمرد، حال آنکه تیموفی یویچ سکوت پرنس را نشان انزجار و بی اعتمادی او به شخص خود می پنداشت و با دلی آزرده از او دور می شد و نه تنها نسبت به کولیا و کلر بلکه حتی به دختر خود ورا لوکیانوونا حسادت می کرد. حتی در همین دقیقه شاید می توانست و حتی صادقانه میل داشت به پرنس خبری بدهد که بسیار برایش جالب توجه می بود و با افسردگی ساکت ماند و چیزی به او نگفت.

بعد از مدتی سکوت عاقبت گفت: «حضرت پرنس، دقیقاً بفرمایید چه خدمتی می توانم به شما بکنم؟ چون هر چه باشد، این بار.... شما مرا احضار فرموده اید.»

پرنس، که او هم غرق فکر و خیال بود، تکانی خورد و به خود آمد و گفت: «بله، دربارۀ ژنرال می خواستم پرس و جویی بکنم و در خصوص دستبردی که به شما زده شده بود و شما خبرش را به من دادید؟...»

«فرمودید در چه خصوص؟»

«حالا تماشا کنید، انگاری که اصلاً منظور مرا نمی فهمید. ولی آخر اوکیان تیموفی یویچ، شما همه اش باید نقش بازی کنید؟ صحبت پول را می کنم. پول. چهارصد روبلی که گم کرده بودید، پولی که در کیف تان بود و چند روز پیش صبح آمدید اینجا و شرحش را برای من دادید. و بعد به پترزبورگ رفتید. فهمیدید عاقبت؟»

لیبدف، وانمود کنان که منظور پرنس را تازه فهمیده، کلمات را کشیده ادا کنان گفت: «آه، فهمیدم، صحبت چهارصد روبل را می کنید. خیلی از حسن توجه تان متشکرم. این همدردی صمیمانۀ شما فوق العاده اسباب افتخار من است. ولی پیدایش کردم، قربان! خیلی وقت است پیدا شد!»

«پیدایش کردید؟ خوب، خدا رو شکر!»

«این ابراز شعف شما نشان نجابت روح تان است. چون چهارصد روبل، برای آدمی که از دسترنج خودش زندگی می کند و یتیمان بسیار را نان می دهد پول کمی نیست...»

پرنس گفتۀ خود را فوراً اصلاح کنان گفت: «البته منظور من این نبود. هر چند از این جهت هم خوشحالم. ولی... حالا بفرمایید چطور پیدایش کردید؟»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: چهارشنبه 26 شهریور 1399 - 08:01
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 908

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3018
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15821496