Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت چهلم

ابله - قسمت چهلم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

هنگامه ای که ژنرال به پا کرد، هر وقت دیگری بود به خیر پایان می یافت. در گذشته گاهی، و بسیار به ندرت، پیش آمده بود که دچار چنین انقلاب های ناگهانی بشود. زیرا او به طور کلی طبعی بسیار آرام داشت و دلش به مهر متمایل بود، شاید صد بار با اختلالی که در سال های اخیر بر او چیره می شد به مبارزه برخاسته بود. ناگهان به یاد می آورد که «پدر خانواده» است و با زنش آشتی می کرد و پیش او صادقانه می گریست. به نینا الکساندروونا تا پایۀ ستایش احترام می گذاشت، زیرا این بانوی صبور چه بسیار بار بی قال و مقال او را بخشیده بود و با وجود وضع خوار کنندۀ دلقک وارش دوستش می داشت. اما عمر همتی که او را به مبارزه علیه این اختلال می خواند معمولاً کوتاه بود. از این گذشته ژنرال، گیرم به شیوۀ خاص خود، مردی پرشور بود و طبیعتی آتشین داشت. معمولاً نمی توانست زندگی همراه با ندامت و بی تکاپوی خانوادگی را تحمل کند و طبعش سرکشی می کرد. اختیار از دست می داد و شاید در همان حال خود را از بابت بی ثباتی ملامت می کرد، اما چاره ای نداشت و مرد پایداری نبود: جر و بحث می کرد و به شیوه ای مطنطن داد سخن می داد و از همه توقع احترامی خارج از اندازه و نامعقول داشت و عاقبت می رفت و گاهی مدتی طولانی به خانه نمی آمد. دو سال اخیر از خانوادۀ خود می شود گفت خبری نداشت یا اطلاعاتش بسیار مبهم و بر پایۀ شنیده هایش بود. دیگر به جزئیات کار آن ها نمی پرداخت، زیرا هیچ علاقه ای به آن احساس نمی کرد.

اما این بار در «آشفتگی ژنرال» چیزی غیرعادی ظاهر شده بود. انگار چیزی بود که از آن همه خبر داشتند و می ترسیدند از آن حرف بزنند. سه روز بیشتر نبود که رسماً به خانواده، یعنی نینا الکساندروونا بازگشته بود اما این بار برعکس بارهای پیشین نه با سرافکندگی و ندامت. سخت برانگیخته بود. پرچانگی می کرد و نگران بود. هر که را می دید شروع به صحبت می کرد و حرارت بسیار از خود نشان می داد. با شور شدید سخن آوری به مخاطبان خود می تاخت و موضوع حرف هایش به قدری گوناگون و نامنتظر بود که به هیچ روی نمی شد سر درآورد که علت نگرانی بسیارش چیست. گاهی به قدر چند دقیقه ای شادمان بود اما بیشتر در فکر، گیرم خود نمی دانست به چه فکر می کند. ناگهان شروع می کرد مثلاً دربارۀ خانوادۀ یپانچین یا پرنس یا لیبدف حرف زدن و ناگهان حرفش را قطع می کرد و دیگر لب از لب برنمی داشت و تنها جوابش به پرسش ها لبخندی بی معنی بود و حتی متوجه نمی شد که از او سؤالی کرده اند و به تبسم خود هم آگاه نبود.

شب آخر را تا صبح به آه و ناله گذرانده و توان و قرار از نینا الکساندروونا ربوده بود و نینا الکساندروونا معلوم نبود چرا مدام بر او ضماد گرم می نهاد. عاقبت ژنرال نزدیک صبح ناگهان به خواب رفت و چهار ساعت خوابید و چون بیدار شد سخت آشفته بود و به شدت افسرده، به طوری که کارش به بگو مگو با ایپولیت و «نفرین آن خانه» کشید. طی این سه روز آخر سخت در تب نامجویی و طلبکاری احترام از همگان می سوخت و در نتیجه بسیار حساس و زود رنج شده بود. کولیا با تأکید به مادرش اطمینان می داد که این احوال همه از کمبود الکل است و نیز شاید از دوری لیبدف هم، زیرا ژنرال در این اواخر سخت به او دل بسته بود.

اما سه روز پیش بی مقدمه با لیبدف به شدت بگو و مگو کرده و با خشم بسیار از او جدا شده بود. حتی مثل این بود که با پرنس هم پرخاش کرده است. کولیا از پرنس جویا شده و عاقبت گمان برده بود که پرنس نیز چیزی را از او پنهان می کند. اگر، چنان که گانیا حدس زده بود و حدسش به احتمال زیاد درست بود، ایپولیت بر سر موضوع خاصی با نینا الکساندروونا گفتگویی کرده، عجیب می نمود که این جوان «بد نهادی»، که گانیا رک و راست پیش روی خودش «سخن چین و دو به هم زن» نامیده بود، از لذت آزردن کولیا چشم بپوشد و او را نیز به همین طریق از واقعیت امر مطلع نسازد. احتمال بسیار داشت که این «بچه» برخلاف آنچه گانیا ضمن صحبت با خواهرش گفته بود شرور نباشد و شیطنت اش از نوع دیگری باشد و بعید بود که چیزی از دیده هایش را فقط به قصد شکستن دل نینا الکساندروونا به او گفته باشد. فراموش نکنیم که علل اعمال اشخاص معمولاً بسیار پیچیده تر و جورا جورتر از آنست که ما تصور می کنیم و می کوشیم برای خود توضیح دهیم و بسیار به ندرت ممکن است که آن ها را به دقت مشخص کرد و گاه بهتر است که گوینده به نقل سادۀ وقایع اکتفا کند و ما نیز ضمن توضیح این ماجرای مصیبت وار ژنرال همین کار را خواهیم کرد. زیرا هر قدر هم بکوشیم، به هیچ روی چاره ای جز آن نداریم که بیش از آنچه خیال داشتیم به این شخص درجۀ دوم داستان مان توجه کنیم و فضای بیشتری را به او اختصاص دهیم.

وقایع زیر به ترتیب یکی بعد از دیگری روی داده بود:

لیبدف، که به قصد پیدا کردن فرد یشچنکو به پترزبورگ رفته بود، همان روز به اتفاق ژنرال باز آمد و هیچ خبر خاصی برای پرنس نیاورد. اگر پرنس در آن هنگام سخت پریشان حواس نمی بود و دل به مسائل دیگری که برایش بسیار مهم بود مشغول نمی داشت به زودی متوجه می شد که طی دو روز بعد نیز لیبدف نه تنها هیچ گونه توضیحی به او نمی داد بلکه حتی از رو به رو شدن با او پرهیز می کرد. عاقبت چون متوجه این نکته شد، تعجب کرد از اینکه این دو روزه لیبدف را ضمن برخوردهای اتفاقی اش بسیار سردماغ و خندان و همیشه هم همراه ژنرال دیده است. دیده بود که این دو دوست حتی یک دقیقه از هم جدا نمی شوند. پرنس جنجال گفتگوی گرم و جدال پرخندۀ آن ها را می شنید و حتی یک بار شب دیرگاه ناگهان صدای سرودی نظامی و ترانه ای مستانه شنید که هیچ انتظارش را نداشت و فوراً صدای کلفت ژنرال را در آن باز شناخت. اما ترانه ادامه نیافت و ناگهان خاموش شد و بعد یک ساعتی صدای جر و بحث پرجوش و جلایی را می شنید که به جدال مستان می مانست. می شد حدس زد دوستانی که بالای سر او مشغول عیش و تفریح اند یکدیگر را در آغوش گرفته اند تا عاقبت یکی از آن ها به گریه افتاد. بعد ناگهان بحثی جنجالی شنید که آن هم به زودی خاموش شد. در تمام این چند روز کولیا معلوم نبود چرا سخت نگران است.

پرنس در این مدت کمتر در خانه بود و گاهی بسیار دیر برمی گشت و هر بار او را می دید حرف خاصی نداشت فقط از حال ژنرال و رفتار کنونی اش اظهار «نارضایتی» کرد و گفت: «مدام ول می گردند و در میخانه ای در همین نزدیکی پلاس اند و مستی می کنند و یکدیگر را در آغوش می فشارند و در خیابان به صدای بلند حرف می زنند و یکدیگر را برمی انگیزند و از هم جدایی ندارند.» هنگامی گه پرنس به یادش آورد که پیش از آن همه تقریباً همین بوده کولیا هیچ جوابی نداشت و نتوانست توضیح دهد که علت نگرانی فعلی اش دقیقاً چیست.

صبح بعد از آن ترانه خوانی و جدال شبانه پرنس نزدیک ساعت یازده داشت از خانه بیرون می رفت که ژنرال ناگهان جلوش سبز شد و معلوم نبود به چه سبب سخت به هیجان آمده و می شود گفت منقلب است.

ژنرال دست پرنس را چنان سخت فشرد که دردش آورد و آهسته گفت:

«حضرت لی یو نیکلایویچ، مدتی است در صددم که افتخار و فرصتی پیدا کنم و خدمت تان برسم. خیلی وقت، بله، خیلی خیلی وقت است.»

پرنس از او خواست که بنشیند.

«خیر، نمی نشینم، از این گذشته میل ندارم شما را از جایی که می روید باز دارم. بعد اگر فرصتی شد خدمت می رسم. ولی مثل اینست که می توانم به شما... از بابت برآورده شدن... آرزوی عمیق تان... تبریک بگویم.»

«کدام آرزوی عمیق؟»

پرنس خجالت کشید. او نیز مثل بسیاری، که در وضعی نظیر اویند، گمان می کرد که هیچ کس چیزی نمی بیند و حدسی نمی زند و نمی فهمد.

«آسوده باشید، خاطرتان جمع باشد. من احساسات لطیف شما را نمی آزارم. من خودم با این گونه احساسات آشنایم و می دانم که فضولی دیگران چه نامطبوع است. به قول معروف ناخوانده به تار دیگران زخمه نزدن. هر روز صبح این احساس را در دل دارم. من برای کار دیگری خدمت رسیدم. کار بسیار مهمی. بله، بسیار بسیار مهم است، پرنس عزیز!»

پرنس بار دیگر او را به نشستن دعوت کرد و خود نیز نشست.

«خوب، پس فقط برای یک ثانیه.... آمدم با شما مشورتی بکنم. البته من در زندگی هیچ جور هدف عملی ندارم. ولی خوب، چون نمی خواهم خود را خفیف کنم.... و چون از حیث عملی کمیتم لنگ است.... و مثل همۀ روس ها به طور کلی در این زمینه ضعیفم... می کوشم به اصطلاح خودم و همسرم و فرزندانم را در وضعی قرار دهم... که... خلاصه می خواهم با شما مشورت کنم....»

پرنس با حرارت از این فکر او استقبال کرد.

ژنرال به تندی حرف او را برید: «این ها همه یاوه بود. اگر راستش را بخواهید من برای این حرف ها نیامده بودم. کار دیگری دارم که بسیار مهم تر از این هاست و مخصوصاً تصمیم گرفته ام که به شما، لی یو نیکلا یویچ، توضیحاتی بدهم، زیرا شما را شخصی تشخیص داده ام که به صمیمیت دریافت و نجابت احساساتش یقین دارم و.... ببینم شما از حرف های من تعجب نمی کنید؟»

پرنس، اگر نه با تعجب بسیار، دست کم با دقت و کنجکاوی فوق العاده مواظب گفتار و حرکات مهمان خود بود. رنگ چهرۀ پیرمرد اندکی پریده بود و لب هایش گه گاه می لرزید و دست هایش آرام نمی گرفتند و مدام حرکت می کردند. در چند دقیقه ای که نشسته بود چند بار معلوم نبود چرا از صندلی برخاسته و دوباره نشسته بود و پیدا بود که کوچکترین توجه ای به رفتارخود ندارد. چند کتاب روی میز بود. یکی از آن ها را برداشت و همچنان حرف زنان نگاهی به صفحۀ گشودۀ آن انداخت و فوراً کتاب را بست و روی میز گذاشت و کتاب دیگری را که باز نبود برداشت ولی آن را باز نکرد و باقی وقت در دست راست خود نگهش داشت و پیوسته ضمن صحبت آن را تکان می داد.

ناگهان به صدای بلند گفت: «خوب کافی ست دیگر. می بینم مزاحمتان شده ام.»

«ابداً چه حرف ها! خواهش می کنم بفرمایید! من، به عکس، سراپا گوشم و میل دارم بفهمم که...»

«پرنس، من میل دارم خودم را مرد قابل احترامی بدانم.... میل دارم بتوانم به خود احترام بگذارم... و به حقوق خودم....»

«همین که محترم اید سزاوار همه گونه احترام اید.»

پرنس این عبارت را که سرمشق خط نویسی دبستانیان بود تحویل ژنرال داد و اطمینان کامل داشت که بر او اثر خوبی خواهد گذاشت. او از روی غریزه حدس می زد که عبارت مبتذلی این جور قلنبه و تو خالی اگر بجا گفته شود ممکن است بر روح این آدم، خاصه در وضع کنونی اش، اثر بگذارد و آرام کند، به هر حال می بایست چنین مهمانی را با دلی سبکبار مرخص کند و قصد دیگری نداشت.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: سه شنبه 25 شهریور 1399 - 08:36
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1627

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2356
  • بازدید دیروز: 13305
  • بازدید کل: 16061978