Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و نهم

ابله - قسمت سی و نهم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

گاهی موارد غیرعادی نیز دیده می شود. بعضی، که اشخاص شریفی هم هستند، به سبب همین دلیل به خاص نمودن به کارهای رذیلانه تن می دهند. گاهی حتی می بینیم که بعضی از این بیچارگان، نه فقط درستکار بلکه نیک خواه و فداکار و برای خانوادۀ خود چشم و چراغ اند و نه فقط خویشان بلکه حتی بیگانگان را از دسترنج خود اداره می کنند و نان می دهند. اما در تمام عمر رنگ آرامش نمی بینند. برای آن ها این فکر که وظایف انسانی خود را به این خوبی ادا کرده اند ابداً آرامش بخش و تسلا دهنده نیست، حتی به عکس از این فکر آزرده می شوند. با خود می گویند: «عمر خود را عبث برای چه تلف کردم. دست و پای خود را با چه قیودی بستم. چه چیزهایی باعث شد که باروت را اختراع نکنم. اگر این دردسرها نبود حتماً فرصت می داشتم که باروت اختراع کنم یا امریکا را کشف کنم. درست نمی دانم چه چیز، ولی یقین دارم که چیزی در همین ردیف اختراع یا کشف می کردم.» برجسته ترین ویژگی این اشخاص آن است که تا آخر عمر نمی توانند به درستی بفهمد که چه چیز است که این قدر از شوق یافتن آن بی تاب اند و تمام عمر آمادۀ یافتن آن بوده اند. باروت یا امریکا؟ اما رنج و اشتیاق یافتن که قرار از این ها ربوده کمتر از رنج و اشتیاق کریستف کلمب یا گالیله نیست.

گاوریلا آرد الیونیچ نیز در همین راه بود. ولی خوب، تازه شروع کرده بود و راه درازی در پیش داشت، با شلتاق های بسیار. احساس عمیق و پیوستۀ ابتذال و در عین حال کاستی ناپذیرش به اینکه خود را مردی اصیل و مستقل بداند، تیغی بود که از آغاز نوجوانی دلش را می خراشید. او جوانی سخت حسود بود با امیالی شدید، و گفتی از همان هنگام تولد اعصابی حساس و سخت آزردنی داشت. او شدت امیال خود را از قدرت شخصیت می پنداشت. میل سودایی اش به شاخص بودن او را چنان هی می زد که گاهی برای جهش هایی سخت ناسنجیده خیز برمی داشت، اما پیش از آنکه خیزش به جهش بینجامد هوشمندی اش براو چیره می شد و از جهیدن بازش می داشت و همین اسباب عذابش بود. چه بسا که اگر فرصتی پیش می آمد حتی به حقیرترین رذالت تن می داد تا به چیزی از آنچه خوابش را می دید دست یابد، اما از قضا به مرز عمل نرسیده شرافتش گل می کرد و او را از کتاب رذالت بازمی داشت. هرچند که برای رذالت های کوچک همیشه آماده بود. بی چیزی و تباهی خانواده اش نفرت و کینه در او برمی انگیخت. حتی با مادرش با نخوت رو به رو می شد، هر چند به خوبی می دانست که خوشنامی و عزت نفس مادرش پشتوانۀ عمدۀ اعتبار او در عرصۀ کارست. وقتی به خدمت یپانچین درآمد به زودی با خود گفت: «اگر برای رسیدن به مقصود رذالت باید کرد از هیچ رذالتی رو گردان نباید بود.» اما تقریباً هرگز کار رذالت را به منتها نرساند. حالا چرا خیال کرده بود که حتماً باید رذالت به خرج دهد؟ از آگلایا ترسیده اما امید از او نبریده بود و کار را کش می داد و به شیوۀ نعل و میخ مدارا می کرد، زیرا کسی چه می دانست، یک وقت دیدی... هرچند هرگز به راستی باور نداشته بود که آگلایا تا سطح او فرود آید.

بعد در ماجرایش با ناستاسیا فیلیپوونا ناگهان خیال کرده بود که پول کلید هر گشایشی است. او در آن زمان هر روز با رضایت از خود و در عین حال با اندکی واهمه تکرار می کرد: «به رذالت که افتادی باید به هر کار تن بدهی! آدم های عادی در این عرصه خود را می بازند. ولی من از میدان درنمی روم!» وقتی از آگلایا امید برید حال برایش بسیار سخت شد. روحیۀ خود را پاک باخت. چنان که به راستی پولی را که آن مرد دیوانه برای آن زن آشفته آورده و آن زن آشفته پیش او انداخته بود به پرنس داد.

بعد، هرچند پیوسته به این کار خود افتخار می کرد، هزار بار پشیمان بود و سه روز تمام تا وقتی پرنس در پترزبورگ بود می گریست و در این سه روز از پرنس بیزار و به او کینه ورز بود. زیرا پرنس بیش از اندازه برای او دل می سوخت، حال آنکه او خود را درخور دلسوزی نمی دانست، زیرا پس دادن این پول کار همه کس نبود. ولی اعتراف والامنشانه اش به اینکه دردش فقط از آزردگی پیوستۀ غرور است سخت اسباب عذابش بود و مدت ها بعد بود که دقت کرد و دریافت که کارش با آدمی به شگفتی و معصومیت آگلایا به کجا ممکن بود بکشد! پشیمانی درونش را می گزید. کار را رها کرد و در اندوه و افسردگی افتاد. او با مادر و پدرش در خانۀ پتیتسین به سر می برد و بر سفرۀ او می نشست و آشکارا با میزبان خود با نخوت رو به رو می شد، گرچه توصیه های او را به کار می بست و آن قدر عاقل بود که از او راهنمایی بخواهد. گاوریلا آرد الیونیچ مثلاً پتیتسین در خشم بود که چرا نمی خواهد رو تشلید بشود و او رو تشلید را سرمشق خود قرار نمی دهد و به راه او نمی رود. «اگر نان ربا می خوری چرا درست نمی خوری؟ باید مردم را بچلانی و رمق شان را بکشی. باید اراده نشان داد و شاه جهودان شد.» پتیتسین آدم متواضع و آرامی بود و فقط تبسم می کرد اما یک بار لازم دید که با گانیا جدی حرف بزند و این کار را با مناعت کرد. به او ثابت کرد که به هیچ روی کار نادرستی نمی کند و او (یعنی گانیا) نباید او را جهود صفت بداند و گناه از او نیست که پول در جامعه چنین مقامی دارد و از راه انصاف و درستی منحرف نمی شود و در حقیقت در معاملاتی که می کند واسطه ای بیش نیست و از برکت درستی در معامله میان اشخاص بسیار معتبر به خوشنامی شناخته شده است و کارهایش پیوسته وسعت می گیرد. و خندان افزود که: «رو تشیلد نخواهم شد و علاقه ای هم ندارم که رو تشیلد بشوم ولی آن قدر پولدار خواهم شد که عمارتی، و شاید هم دو تا در خیابان لیتینایا داشته باشم، و همین برایم کافی ست.»

و در دل افزود «کسی چه می داند، یک وقت دیدی به سه عمارت هم رسید.» ولی هرگز این رؤیای خود را به صدای بلند بر زبان نمی آورد و آن را پنهان می داشت. بخت با این گونه آدم ها یار است و آن ها را می نوازد و پتیتسین را نه فقط با سه بلکه با چهار عمارت پاداش می دهد و این به آن علت که پتیتسین از همان کودکی می دانسته است که هرگز رو تشیلد نخواهد شد. اما بخت به هیچ روی بیش از چهار عمارت بر او روا نمی دارد و کار را با پتیتسین به همین تمام می کند.

اما خواهر گاوریلا آرد الیونیچ از خمیره ای دیگر بود. او هم امیالی شدید داشت اما امیالش پایا و پی گیر بودند و نه پر تنش و تکانه. وقتی کار به حد واپسین نزدیک می شد بسیار عاقل بود و عقلش را نرسیده به خط آخر از دست نمی داد. حقیقت این است که او نیز از آدم های «عادی» بود و رؤیای غیرعادی بودن می پرورد اما به زودی دریافت که در وجودش ذره ای جوهر اصالت نیست و از این بابت بیش از اندازه غصه دار نشد. کسی چه می داند، شاید از نوع خاصی غرور بود که زیاد غصه نخورد. اولین قدم علمی اش که با تصمیمی بسیار قاطع برداشته شد ازدواج با آقای پتیتسین بود.

اما وقتی شوهر کرد، به خلاف گاوریلا آرد الیونیچ در چنین مواردی البته می گفت، و در مقام برادر بزرگ تر در تأیید تصمیم خواهرش به شوهر کردن سربسته بر زبان نیز آورد، ابداً در دل نگفت که «به رذالت که افتادی برای رسیدن به هدف باید به هر کار تن بدهی!» حتی کاملاً به عکس: واروارا آرد الیونوونا زمانی شوهر کرد که یقین مدلل یافت که شوهر آینده اش مردی فروتن و مهربان و حتی فهمیده و با سواد است و ممکن نیست مرتکب رذالت مهمی بشود. واروارا آرد الیونوونا چندان در بند رذالت های کوچک نبود که درباره شان یقین یابد یا نیابد و خوب، کجاست که رذالت های کوچک صورت نگیرد؟ آدم نباید خیال پرداز باشد. علاوه براین ها او می دانست که با این ازدواج برای مادر و پدر و برادرانش سرپناهی فراهم می کند.

چون برادرش را ناکام دید، خواست که با همدلی های گذشتۀ خانوادگی را نادیده گیرد و به او کمک کند. پتیتسین گاهی، البته دوستانه، گانیا را به یافتن کاری در اداره ای هی می زد. گاهی به شوخی به او می گفت: «تو ژنرال ها را آدم نمی دانی و به مقام و منصب ژنرالی تف می اندازی ولی ببین کی است که می گویم، آن ها، نوبت شان که رسید عاقبت همه ژنرال می شوند. صبر کن، خواهی دید!»

و گانیا در دل به طعنه می گفت: «کی به این ها گفته که من ژنرال ها و صاحبان نفوذ را آدم حساب نمی کنم؟» واروارا آرد الیونوونا برای کمک به برادرش عرصۀ عمل خود را وسعت داد و با یپانچین ها گرم گرفت و از یاد ایام کودکی در این راه یاری جست، زیرا او و برادرش در کودکی با دوشیزگان یپانچینا همبازی بودند. اینجا مخفی نماند که اگر منظور واروارا آرد الیونوونا از گرم گرفتن با یپانچین ها تحقق رؤیایی فوق العاده می بود با همین کار شاید از گروهی که خود را ازآن می شمرد بیرون می آمد. ولی او در پی تحقق رؤیایی نبود بلکه این کارش از روی حسابی معقول و مستدل بود. او بنیاد کارش را روی خلق این خانواده گذاشته بود. او با شکیبایی بسیار در اخلاق آگلایا باریک شده بود.

تصمیم گرفته بود که برادرش و آگلایا را باز به هم نزدیک کند. چه بسا در این راه به راستی توفیقکی هم نصیبش شده بود. شاید هم از بابت برادرش در اشتباه بود، زیرا مثلاً از او انتظاری داشت که او هرگز به هیچ روی قادر نبود برآورد. به هر تقدیر رفتارش نزد یپانچین ها با مهارت کافی همراه بود. چندین هفته ابداً اسم برادر خود را نبرد. پیوسته بی نهایت درجه صدیق و صمیمی بود و رفتارش بسیار ساده و با متانت همراه بود. اما از بابت وجدانش واهمه ای نداشت که به اعماق ضمیر خود نگاه کند و ابداً موجبی برای ملامت خود نمی دید و همین اسباب جسارتش می شد. فقط یک چیز بود که او گاهی در خود می دید و آن این بود که او هم شاید زود خشم بود، و حتی شاید خود پسندی اش اندکی آزرده شده بود. او خاصه گاهی، و تقریباً هر بار که از خانۀ یپانچین ها باز می گشت متوجه این حال می شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: دوشنبه 24 شهریور 1399 - 08:35
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 642

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 2334
  • بازدید دیروز: 13305
  • بازدید کل: 16061956