Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و هفتم

ابله - قسمت سی و هفتم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

برای چه می خواهم شما را به هم بپیوندم؟ برای خوشبختی شما یا رضای دل خودم؟ البته برای رضای دل خودم. این پیوند همۀ مسائل مرا حل خواهد کرد. مدت هاست که به این نتیجه رسیده ام... شنیده ام که خواهر شما آدلائیدا عکس مرا که دیده گفته است با این زیبایی می شود دنیا را زیر و رو کرد. ولی من از دنیا چشم پوشیده ام. این حرف من برای شما که مرا با لباس های فاخر و آراسته به جواهر همراه اراذل مست دیده اید مضحک است. به این چیزها اعتنا نکنید. من می شود گفت که دیگر وجود ندارم. و این را می دانم. خدا می داند که به جای من در کالبدم چه چیزها جای گرفته است. من این حال را هر روز در دو چشم  وحشت آوری می خوانم که پیوسته، حتی وقتی در برابرم نیستند، به من دوخته شده اند. این چشم ها خاموش اند (آن ها همیشه خاموش اند) ولی من رازشان را می دانم. خانۀ او غم انگیز و کسالت بار است و رازی در آن پنهان است. یقین دارم که تیغی را در کشوی پنهان کرده است و مثل همان آدمکش مسکوی دور آن حریر پیچیده. آن یکی هم با مادرش زندگی می کرد و تیغش را در حریر پیچیده بود که سری را ببرد. مدتی که در خانۀ آن ها بودم پیوسته احساس می کردم که جایی، زیر تخته های کف پوش اتاقی، جسدی پنهان است که شاید پدرش کشته و با مشمعی پوشانده، درست همان جانی مسکوی، و دورادور آن شیشه های ژدانف چیده است و حتی می توانستم محلش را نشان تان بدهم. او هرگز حرف نمی زند، ولی خوب، من می دانم، او به قدری مرا دوست دارد که ممکن نیست کینه ام را دل نداشته باشد. ازدواج شما با من همزمان خواهد بود. ما قرار کار خود را این طور گذاشته ایم. من رازی را از او پنهان ندارم، اگر می داشتم از ترس می مرد... ولی او پیش از آن مرا خواهد کشت... الان خندید و می گوید هذیان می گویم. او می داند که نامه ام به شماست.

این گونه مطلب هذیان وار در این نامه ها بسیار بود. یکی از آن ها، دومی، دو برگ کاغذ پستی بزرگ بود با خطی ریز سیاه شده.

عاقبت پرنس از تاریکی پارک که مثل گذشته مدتی دراز در آن سرگردان گشته بود، بیرون آمد. شب روشن شفاف به نظرش روشن تر از معمول می آمد. با خود گفت: «آیا به راستی هنوز زود است؟» (ساعتش را فراموش کرده بود بردارد) خیال می کرد که از دور صدای موسیقی می شنود. با خود گفت «لابد از ایستگاه قطار است. حتماً امروز دیگر آنجا نرفته اند.» در این فکر بود که خود را در برابر ویلای آن ها یافت. می دانست که باید سرانجام به آنجا برود و با قلبی تپان به روی ایوان رفت. هیچ کس به استقبالش نیامد. کسی روی ایوان نبود. کمی منتظر ماند و بعد دری را که به سالن باز می شد، گشود. با خود گفت «این در را هیچ وقت نمی بندند.» اما در سالن هم کسی نبود و حتی چراغی نمی سوخت. و تقریباً همه جا تاریک بود. هاج و واج میان سالن ایستاد. ناگهان دری باز شد و الکساندرا ایوانوونا، شمعی در دست، وارد شد. به دیدن پرنس تعجب زده، و انگاری پرسان در برابر او ایستاد. پیدا بود از آن اتاق می گذشته است، از دری به در دیگری، و هیچ انتظار نداشته است که کسی را آنجا ببیند.

عاقبت گفت: «شما چطور اینجایید؟»

«من ...آمدم... سری بزنم.»

«مادر جانم حالش خوب نیست. آگلایا هم همین طور. آدلائیدا خوابیده، من هم دارم می روم بخوابم. ما امروز از صبح تا شب در خانه ماندیم و کسی هم به دیدمان نیامد. پدر جانم با پرنس در پترزبورگ است.»

«من آمدم... آمدم پیش شما.... حالا...»

«می دانید چه ساعتی است؟»

«ن...نه!»

«نیم بعد از نصف شب است. ما همیشه ساعت یک می خوابیم.»

«وای، من فکر کردم..... ساعت نه و نیم است.»

الکساندارا خندید و گفت: «عیب ندارد. چرا امروز نیامدید؟ فکر نکردید ممکن است منتظرتان باشند؟»

پرنس من من کنان گفت: «من... فکر می کردم....» و به سمت در دور شد.

«خدانگهدار! فردا اسباب خندۀ همه خواهم شد.»

راهی که پارک را دور می زد، پیش گرفت و به ویلای خود رسید. قلبش می تپید. افکارش آشفته بود و آنچه در اطرافش بود به خواب می مانست. ناگهان، درست مثل آن دو بار، که به دیدن صورت زنی از خواب بیدار شده بود، همان صورت پیش نظرش ظاهر شد. همان زن از پارک بیرون آمد و در برابرش ایستاد، انگاری هم آنجا انتظارش را داشته باشد. پرنس لرزید و ایستاد. زن دستش را گرفت و محکم فشرد: «نه، این بار صورت موهومی نیست.»

عاقبت زن جلوش، درست رو به رویش ایستاد و پرنس اولین بار بود که بعد از جدایی شان او را تنها در برابر خود می دید. زن چیزی می گفت اما پرنس ساکت مانده بود و او را نگاه می کرد. دلش لبریز از دردی شدید که می خواست آن را بترکاند. وای که این دیدار را هرگز از یاد نمی برد و او را همیشه با همین درد به یاد می آورد. زن، همان جا، در خیابان پیش او به زانو افتاد، گفتی خود را فراموش کرده باشد. پرنس وحشت زده، وا پس رفت، حال آنکه زن می کوشید دست او را بگیرد و ببوسد و باز همچنان که در خواب، قطره های اشک بر مژگان بلندش آویخته بود.

پرنس او را بلند کنان، با نجوایی وحشت زده گفت: «بلند شو! زود بلند شو!»

زن می پرسید: «تو خوشبخت هستی؟ خوب خوشبخت؟ فقط یک کلمه به من بگو. حالا خوشبختی؟ امروز، همین حالا؟ پیش او بودی؟ چه گفت؟»

بلند نمی شد. به حرف او گوش نمی داد. با عجله سؤال می کرد. تند تند می پرسید، مثل اینکه تعقیبش کرده باشند.

«من فردا می روم. همان طور که تو دستور دادی. اینجا نمی مانم.... این آخرین بار است که تو را می بینم، آخرین بار. این بار دیگر قطعی است، حتماً آخرین بار است.»

پرنس درمانده گفت: «بلند شو، آرام باش!»

زن مثل تشنه ای در حسرت آب، به او چشم دوخته دست او را گرفته بود.

عاقبت گفت: «خدانگهدار!» برخاست و به سرعت و تقریباً دوان از او دور شد. پرنس دید که راگوژین ناگهان در کنار زن ظاهر شد و دستش را گرفت و برد.

فریاد زد: «صبرکن، پنج دقیقۀ دیگر برمی گردم. برای یک لحظه!»

و به راستی هم پنج دقیقه بعد آمد. پرنس همان جا در انتظارش مانده بود.

راگوژین گفـت: «نشاندمش در کالسکه. کالسکه از ساعت نه آنجا سر پیچ منتظر بود. او می دانست که تو تمام شب را با او خواهی بود. همۀ چیزهایی را که برای من نوشته بودی مو به مو، همان طور که خواسته بودی، به او گفتم. دیگر نامه ای به او نمی نویسد. به من قول داد که ننویسد. و همین فردا، همان طور که تو خواسته بودی از اینجا می رود، دلش می خواست بار آخر تو را ببیند. گرچه تو گفته بودی نه. همین جا منتظرت بودیم که اقلاً وقتی برمی گردی تو را ببیند، آنجا، روی نیمکت.»

«خودش گفت همراهش بیایی؟»

راگوژین خندید: «مگر چه می شود؟ چیزی را که می دانستم به چشم هم دیدم. نامه هایش را هم خوانده بودم.»

پرنس، که از این فکر سخت تعجب کرده بود، پرسید: «راست می گویی که آن ها را خوانده بودی؟»

«معلومست. همۀ نامه ها را خودش به من نشان می داد. قضیۀ تیغ حریر پیچ را خواندی؟ هه هه!»

پرنس دست به هم مالان با هیجان گفت: «دیوانه!»

راگوژین آهسته، گفتی پیش خود، گفت:«کسی چه می داند. شاید هم دیوانه نباشد!»

پرنس جوابی نداد.

راگوژین گفت: «خوب، خدانگهدار! چون من هم فردا می روم. حلالم کن!» و به سرعت برگشت و افزود: «از تو پرسید خوشبخت هستی یا نه؟ جوابش را نمی دهی؟»

پرنس با لحنی بی نهایت دردناک گفت: «نه، نه، نه!»

راگوژین با خنده ای بدخواهانه گفت: «انتظار هم نداشتم که بگویی بله!» و رفت و دیگر روی برنگرداند.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: شنبه 22 شهریور 1399 - 08:45
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1107

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3744
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822222