Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و ششم

ابله - قسمت سی و ششم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

پرنس عاقبت فهمید چرا هر بار که دستش به این سه نامۀ درون جیبش می خورد یخ می کند و نیز دانست که چرا خواندن آن ها را آن قدر به عقب می اندازد، و به قدری دست به دست کرد که شب شد. صبح که روی کاناپه اش افتاده، هنوز بر اکراه خود چیره نشده بود که یکی از آن ها را باز کند، خوابی عمیق هوشیاری از او ربود. همان زن «بدکار» در خوابی دردناک به سوی او آمده بود. مژگان بلندش همچنان از اشک می درخشید. به او نگاه می کرد و او را به سوی خود می خواند و او مثل پیش دوباره بیدار شده بود و چهرۀ او را با رنج بسیار به یاد می آورد. می خواست فوراً به خانۀ او برود اما نمی توانست. عاقبت از روی درماندگی نامه ها را گشود و شروع به خواندن آن ها کرد.

این نامه ها نیز به خوابی شباهت داشت. گاهی خواب های عجیبی می بینید، خواب هایی ناممکن و غیرطبیعی، و چون بیدار می شوید شرح آنچه را دیده اید به وضوح به یاد می آورید و از این ماجرای عجیب حیرت می کنید. پیش از همه چیز به خاطر می آورید که در تمام طول خواب هشیار بوده اید. حتی به یاد دارید که در این مدت، که بسیار طولانی هم بوده است، کارهایی کرده اید که همه سخت زیرکانه و منطقی بوده است. میان آدمکشانی بوده اید که به شما نیرنگ می زده و نیت خود را پنهان می داشته اند و رفتارشان با شما به ظاهر دوستانه بوده حال آنکه سلاح های خود را آماده می داشته و فقط منتظر علامتی از جایی بوده اند. به یاد می آورید که چطور شما هم در مقابل به آن ها نیرنگ می زده و خود را از آن ها پنهان می کرده اید. بعد به حدس دانسته اید که آن ها به همۀ نیرنگ های شما خوب آگاه اند ولی وانمود می کنند که نمی دانند کجا پنهان شده اید ولی شما نیرنگ آن ها را با نیرنگ دیگری بی اثر می کنید و تمام این ها را به وضوح به یاد می آورید. ولی آخر چطور عقل شما توانسته است با این ماجرای آشکارا بی معنی و ناممکن که تمام خواب شما را پر کرده بود سازگار شود؟ یکی از آدمکشان جلو چشم شما به زنی مبدل شده و بعد به صورت گورزایی مکار و منفور درآمده است و عقل شما فوراً و تقریباً بی کوچک ترین تعجبی این حال را به صورت پدیده ای که به راستی شدنی است پذیرفته است.

حال آنکه ذهن تان بسیار بیدار و تحت تنشی شدید بوده و در نیرنگ پردازی و تشخیص فریب قدرتی فوق العاده از خود نشان داده است؟ و چرا  تقریباً هر بار، و گاهی با شدت بسیار هنگام بیدار شدن و باز آمدن کامل به عالم واقعیت احساس می کنید معمایی را که برای شما بی جواب بوده است در خواب گذاشته اید؟ به پوچی خواب خود می خندید و در عین حال احساس می کنید که در کلاف آشفتۀ این ماجرای پوچ اندیشه ای نهفته است، اندیشه ای ناموهوم که به زندگی راستین شما مربوط است. چیزی که در دل شما هست و همیشه هم بوده است. مثل اینست که این خواب پیام تازه ای برای شما داشته است، پیامی ناظر به آینده که شما در انتظارش بوده اید. این احساس بسیار  نیرومند است، شادمانه یا دردناک است، اما حقیقتش چیست و چه پیامی برای شما دارد؟ این چیزی است که نه می توانید بفهمید و نه به خاطر آورید.

حال پرنس بعد از خواندن نامه ها تقریباً همین طور بود. اما حتی پیش از آنکه آن ها را بگشاید احساس می کرد که همان وجود آن ها و اینکه ممکن بوده است نوشته شوند به کابوسی می مانست.

شب، که تنها سرگردان بود و گاهی حتی نمی دانست به کجا می رود، با خود می گفت چطور او راضی شده است این نامه ها را به آگلایا بنویسد؟ اصلاً چطور خود را راضی کرده است در این خصوص چیزی بنویسد و چطور خیالی چنین نامعقول توانسته است در ذهنش پیدا شود؟ اما این خواب عجیب و خیال نامعقول واقعیت یافته بود و از همه عجیب تر اینکه پرنس ضمن خواندن این نامه ها خود این رؤیا را ممکن و حتی موجه می شمرد. البته رؤیا بود و کابوس و زادۀ ذهنی آشفته، ولی در عین حال در آن ها چیزی بود چنان واقعی که دردناک بود و چنان درست که بی رحمانه می نمود و رؤیا و کابوس و جنون همه را توجیه می کرد. چند ساعتی ذهنش پیوسته اسیر خوانده هایش گفتی در حال هذیان بود و پیوسته پاره ای از آن را به یاد می آورد و بر آن تأمل و در آن غور می کرد. گاهی حتی می خواست با خود بگوید که این ها همه را از پیش احساس می کرده و حدس می زده است. حتی به نظرش می رسید که زمانی، بسیار پیش از این ها، همه را خوانده است و تمام آنچه از آن زمان به بعد دلش را تنگ می کرده و رنجش می داده و اسباب وحشتش بوده، همه میان نامه هایی نهفته بوده که او در گذشته خوانده است.

نخستین نامه با این عبارت شروع شده بود: «وقتی این نامه را باز می کنید، قبل از هر چیز به امضای پای آن نگاه خواهید کرد. این امضا همه چیز را به شما خواهد گفت و همه چیز را برای تان روشن خواهد کرد به طوری که من نه احتیاجی دارم که کارم را توجیه کنم، نه نکته ای را برای تان توضیح دهم. اگر شده از یک لحاظ می توانستم با شما برابر شمرده شوم، حق می داشتید از این گستاخی من آزرده شوید ولی شما کجا و من کجا؟ ما به قدری با هم ناهمسانیم و من در پیشگاه شما چنان ناچیزم که به هیچ روی نمی توانم، حتی اگر بخواهم اسباب رنجش شما بشوم.

جای دیگر نوشته بود: اگر بگویم که شما را عین کمال می شمارم حرفمم را بیان وجد دیوانه وار ذهنی بیمار ندانید. من شما را دیده ام و هر روز می بینم. ولی هرگز برشما قضاوت نمی کنم. پی بردن به کمال شما حاصل عقل و استدلال نیست، نتیجۀ شیفتگی ست. ولی در برابر شما مقصرم، زیرا دوست تان دارم. آدم نمی تواند مظهر کمال را دوست داشته باشد؟ آدم در برابر صورت کمال فقط می تواند محو تماشا باشد. این طور نیست؟ با این همه من به شما دل باخته ام. هرچند که عشق عاشق و معشوق را با هم برابر می کند، ولی خیالتان آسوده باشد، من حتی در پنهان ترین گوشۀ دلم خود را با شما برابر نمی شمارم. ولی چه می گویم. مگر ممکن است خاطرتان از این بابت نا آسوده باشد؟... اگر ممکن می بود من جای پاهای شما را می بوسیدم. وای، نه! من با شما برابر نیستم.... به امضای پای نامه نگاه کنید، زودتر، هرچه زودتر امضا را نگاه کنید!

در نامۀ دیگری نوشته بود: «ولی می بینم بی آنکه از شما پرسیده باشم که او را دوست دارید یا نه، سعی می کنم با او پیوندتان دهم. او از همان یک بار دیدن روی شما دل به شما باخته است. او شما را به صورت پرتوی در خاطر دارد. این عین عبارت اوست. این را از زبان خودش شنیده ام. اما اگر نگفته بود نیز فهمیده بودم که شما برای او نورید. من یک ماه تمام با او به سر برده و دانسته ام که شما هم او را دوست می دارید. شما و او برای من یکی هستید!

جای دیگر نوشته بود: یعنی چه؟ دیشب از کنار شما گذشتم و به نظرم آمد که رنگ چهره تان سرخ شد. این طور نیست؟ ممکن نیست. این وهمی بیش نبوده است! اگر شما را به سیاه ترین فسادگاه جانیان نیز ببرند و صورت عریان عفریت تبهکاری را هم نشان تان بدهند روی تان نباید سرخ شود. شما نمی توانید از این بی حرمتی آزرده شوید. شما می توانید از اراذل و تبهکاران بیزار باشید اما نه از بابت خود بلکه به خاطر دیگرانی که از تبهکاری این ها آزرده می شوند. ساحت شما از تبهکاری این ها دور است. می دانید، به نظر من شما حتی مرا دوست دارید. برای من شما همان اید که برای اویید، یعنی روحی روشن، فرشته ای نورانی. فرشته از کینه ورزی دور است. حتی نمی تواند عاشق نباشد. من اغلب حیرانم که آیا می شود انسان همۀ انسان ها، همۀ همنوعان خود را دوست داشته باشد؟ البته نمی تواند. چنین چیزی طبیعی نیست. عشق انسان به دیگران، که نوع دوستی نامیده می شود، چیزی است ذهنی و تقریباً همیشه بر پایۀ خود پرستی استوار است. عشق آزاد از خود پسندی برای ما ممکن نیست. حال آنکه برای شما حال غیر از اینست. جایی که مقایسۀ شما با هرکسی ناممکن باشد، جایی که ورای هرگونه آزردگی یا نفرت شخصی باشید چطور ممکن است کسی را دوست نداشته باشید؟ فقط شمایید که می توانید بی خود پرستی دوست داشته باشید، فقط شمایید که می توانید در عشق به معشوق، وجود خود را فراموش کنید. وای چه تلخ است آگاهی به اینکه شما به خاطر من احساس شرم یا خشم کنید. چنین چیزی تباهی شما می بود. اگر روزی به اینجا برسید با من برابر خواهید بود....

دیروز وقتی بعد از دیدن شما به خانه برگشتم تابلویی را در نظر مجسم کردم. نقاشان همیشه مسیح را طبق آنچه در انجیل ها آمده است رسم می کنند. من اگر نقاش بودم او را به صورت دیگری می کشیدم. او را تنها رسم می کردم. آخر گاهی هم می شد که شاگردانش تنهایش بگذارند. من او را تنها، و فقط با یک کودک می کشیدم. کودک کنار او بازی می کرده و شاید به بیان کودکانۀ خود برای او چیزی تعریف می کرده است. مسیح به حرف های او گوش می داده اما حالا در فکر فرو رفته است. دستش را بی اراده روی موهای زرین کودک فراموش کرده است. نگاهش به دور رفته و به افق دوخته شده است. اندیشه ای بزرگ، به وسعت دنیا در این نگاه نمایان است. صورت او اندوهناک است. بچه ساکت شده است و بر زانوان او آرنج نهاده و دستش را زیر گونه اش ستون کرده و سر بالا برده و با نگاهی غرق در خیال، چنان که کودکان گاهی دارند، به او چشم دوخته است. خورشید غروب می کند.... این تابلو من است. شما معصوم اید و کمال شما در همین بی گناهی شماست. این را به یاد داشته باشید. به عشق من به خود کاری نداشته باشید. شما هم اکنون از آن من اید... من تا آخر عمر در کنار شما خواهم بود... و به زودی خواهم مرد.

و سرانجام در آخرین نامه نوشته بود:

شما را به خدا دربارۀ من هیچ فکری نکنید! فکر هم نکنید که نوشتن این چیزها اسباب خفت من است، یا من از آن هایی هستم که از تخفیف خود، ولو  از روی غرور لذت می برند. نه، من از جای دیگری تسلا می جویم. اما توضیح این حال آسان نیست. حتی توضیح این مسأله را برای خویش نیز دشوار می یابم، گرچه از آن رنج می برم. ولی می دانم که حتی از فرط غرور نمی توانم خود را خفیف کنم. از پاکی دل هم قادر به این کار نیستم. بنابراین خود را ابداً خفیف نمی کنم. 

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: جمعه 21 شهریور 1399 - 08:43
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1061

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3716
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822194