Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و پنجم

ابله - قسمت سی و پنجم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

من یک تپانچۀ کوچک جیبی داشتم. آن را زمانی که هنوز بچه بودم، در آن سن مضحکی که آدم ناگهان به خواندن داستان های دوئل و شبیخون دزدان علاقه مند می شود، خریده بودم. رؤیا می پرداختم که مرا به دوئل دعوت کرده اند و من با شجاعت و نجابت جلو تپانچۀ حریف می ایستم. در جعبۀ این تپانچه دو گلوله بود و در شاخک باروت آن خرج برای تقریباً سه تیر. این تپانچه البته به کاری نمی آید. تیرش کج می رود و بردش به زحمت به پانزده قدم می رسد ولی خوب، اگر لولۀ آن را به شقیقه بچسبانی، می تواند جمجمه ات را متلاشی کند.

تصمیم گرفتم در پاولوسک بمیرم. صبح، هنگام سر زدن آفتاب، می روم به پارک تا اسباب دردسر صاحب ویلاها نشوم. توضیحات ام ماجرا را به قدر کفایت برای پلیس روشن خواهد کرد. علاقه مندان به روان شناسی و دیگران آزادند که هر نتیجه ای می خواهند از آن بگیرند. من اما میل ندارم که این نوشته ام در دسترس عموم قرار گیرد، از پرنس خواهش می کنم که یک نسخه از آن نزد خود نگه دارد و نسخۀ دیگر را به آگلایا ایوانونا پیانچینا بدهد. این وصیت من است. استخوان واره ام را به دانشکدۀ پزشکی اهدا می کنم تا در خدمت علم قرار گیرد.

هیچ کس را صالح به قضاوت بر خود نمی شناسم و می دانم که حکم هیچ دادگاهی بر من روا نیست. چندی پیش فرضی به فکرم رسید که سخت به خنده ام انداخت: اگر یک دفعه به سرم می زد هر که را که دلم خواست بکشم، یا حتی ده نفر را یک جا، یا مرتکب کاری شوم که در این دنیا منکرترین جرم شمرده می شود، با این کارم، با توجه به اینکه دو سه هفته بیشتر از عمرم نمانده و نیز با توجه به الغای رسم شکنجه و آزار مجرمان دادگاه را در برابر چه مشکل غامضی قرار می دادم؟ در عین راحتی در یکی از بیمارستان هاشان می مردم، در رختخوابی گرم و نرم و تحت مراقبت پزشکان و شاید بسیار راحت تر و گرم تر از خانۀ خودم. نمی فهمم چرا اشخاصی که مانند من در انتظار مرگ اند، ولو فقط از راه شوخی، به این فکر نمی افتند؟ ولی خوب، از کجا نیفتند، آدم های شوخ طبع اینجا هم کم نیستند!

ولی گرچه من دادگاهی را برای قضاوت بر خودم صالح نمی دانم، هنگامی که متهمی کر و گنگ بیش نباشم از داوری آن ها معاف نخواهم ماند. ولی نمی خواهم جوابی از خود باقی نگذاشته از این جهان بروم. جوابی که در عین آزادی، نه جوابی که به زور از من بیرون کشیده باشند، و البته نه به قصد دفاع از خود و توجیه کردۀ خود! نه، من از هیچ بابت عذری ندارم که از کسی بخواهم، نه، آنچه می گویم فقط به آن علت است که دلم می خواهد.

اولاً یک فکر عجیب! چه کسی، به اعتبار چه حقی و چه انگیزه ای می تواند به خود اجازه دهد که اختیار مرا بر این دو سه هفته مهلت آخر از من سلب کند. کدام دادگاه است که چنین صلاحیتی داشته باشد؟ کیست که در بند آن باشد که من نه تنها محکوم شوم بلکه مهلت قانونی تا اجرای حکم را سر به راه زنده بمانم؟ آیا به راستی کسی هست که چنین چیزی را لازم بداند؟ مثلاً برای رعایت اخلاق؟ حالا اگر در عین تندرستی و نیرومندی بودم و احیاناً زندگیم برای نزدیکان یا همنوعانم مفید می بود و از این حرف ها.... و خود کشی می کردم این کارم بنا به رسم قدیم و موازین کهنۀ اخلاقی قابل سرزنش می بود ولی حالا که حکم مرگ من صادر و مهلتش اعلام شده است دیگر کدام اخلاق است که گذشته از جان بخواهد که این واپسین خرخر که با رفتن آخرین ذرۀ جان از بدن همراه است ضمن شنیدن دلداری های پرنس از حلق من بیرون آید؟ بله، پرنس استدلال های مسیحیانه اش را ادامه می دهد و به این نتیجۀ تابناک می رسد، و به من ثابت می کند که در حقیقت بهتر که بمیرم! (افکار مسیحیانی نظیر او همیشه به همین جا می رسد. فکر و ذکرشان همین است) نمی فهمم با آن درخت های مضحک پاولوسک شان از جان من چه می خواهند؟ می خواهند آخرین ساعت های زندگی مرا با این حرف ها مطبوع کنند؟ ولی آیا به راستی نمی فهمند که هر قدر منگ تر بشوم و هر قدر بیشتر خود را به این واپسین شبح، به این آخرین سراب عشق و زندگی تسلیم کنم، که می خواهند دیوار مرا با آن بپوشانند و سیاهی های صادقانه و سادۀ روی آن را زیرش پنهان کنند این باقی ماندۀ زندگی برایم سیاه تر و تلخ تر می شود؟ طبیعت شما، آن پارک پاولوسک شما، آن طلوع ها و غروب های خورشید شما، آن آسمان آبی و چهره های از همه چیز راضی شما به چه کار من می خورد، در حالی که حرف اول این جشن بی پایان شما آن است که فقط من از آن رانده شده ام. مرا با این همه زیبایی چه کار؟ جایی که هر دقیقه و هر ثانیه باید، و چاره ای ندارم که، به یاد داشته باشم که حتی این مگس ریزۀ ناچیزی که در کنار من در آفتاب وزوز می کند، در این مهمانی پر سرور دعوت دارد و در سمفونی آن هم آوازی می کند و جای خود را در آن می داند و به آن دلبسته است و از آن لذت می برد، و فقط منم که در این عرصه زیادی م.

من جنینی هستم سقط شده که فقط از زبونی و بی غیرتی هنوز نخواسته ام به این معنی پی ببرم! وای چه خوب که پرنس و دیگران همه چقدر دوست می داشتند که من نیز به جای این سخنان آمیخته به مکر و کینه از سر پارسایی و تجلیل اخلاق این بند از شعر معروف میل ووایه شاعر کلاسیک فرانسوی را بخوانم:

                                         ای کاش چشمان این همه دوستانی که گوش بر نوحۀ

                                        وداع من بسته می دارند از زیبایی پاک و تابناک شما

                                       سرشار گردد!

                                      و مرگ شان پس از عمری دراز فراز آید و چشمان

                                     بسیاری را اشکبار سازد، و دست های دوستی

                                   پلک هاشان را فرو بندد!

ولی باور کنید، ای ساده دلان، باور کنید که در همین چند بیت نیکخواهانه، در همین تبریک ادیبانۀ دنیا با ابیات فرانسوی یک دنیا زهر پنهان است، کینه ای چنان عمیق و آشتی گریز، که تلخی بی انتهای خود را در حلاوت ابیات آهنگین نهفته است چنان، که شاعر خود را در تنگنای تناقص یافته و زهر کینه اش را اشک آشتی پنداشته و جان سپرده است. روحش قرین رحمت باد. باید بدانید که ننگ آگاهی به ناچیزی و ضعف به جایی می رسد که از آن بیشتر ممکن نیست و از آنجا انسان از ننگ خود لذت بسیار می برد... خوب، البته، تسلیم و تواضع به این معنی نیروی بزرگی است. این را قبول دارم. ولی نه به آن معنایی که دین آن را نیروی بزرگی می داند.

دین! به زندگی ابدی اعتقاد دارم و شاید همیشه اعتقاد داشته ام. فرض کنیم که وجدانی به خواست قدرتی برتر به نور بصیرت روشن شود و رو به دنیا بگرداند و بگوید که من هستم! آن وقت این قدرت برتر ناگهان به او امر کند که نابود شو، زیرا به علتی (و تازه بی توضیح که آن علت چیست) لازم است چنین شود! خوب باشد، این ها همه قبول، ولی سؤال همیشگی باقی می ماند:

چه احتیاجی به تسلیم حقیرانۀ من دارند؟ آیا ممکن نیست که مرا بخورند و من مجبور نباشم که به خورندۀ خود مریزاد بگویم؟ آیا به راستی اگر من نخواهم دو هفتۀ دیگر در انتظار بمانم، آن بالا کسی خواهد رنجید؟ این را باور ندارم. بسیار درست تر است که فرض کنیم که نابودی بود ناچیز من، این ذرۀ زندگی برای کمال تعادل کیهانی، برای اصلاح کم و کاستی ناچیز، برای تقابل خوشایند چند رنگ در گوشه ای از این تابلوی عظیم و از این قبیل لازم بوده است، درست همانطور که هر روز لازم است جان موجودات بی شماری قربانی شود، زیرا بی مرگ آن ها بقای باقی دنیا ممکن نخواهد بود (هر چند ناگفته نباید گذاشت که این فکر خود رنگ انصاف ندارد). ولی خوب، قبول دارم. بنیان گذاشتن دنیا جز به این صورت، یعنی بی آنکه آفریدگان یکدیگر را پاره کنند ممکن نبوده است. این را اعتراف می کنم که از این ساز و قرار هستی هیچ نمی فهمم اما یک چیز را می فهمم و آن این است که اگر به من برگ رخصتی داده اند که به هستی خود آگاه باشم و بگویم من هستم گناهم چیست که در بنیان جهان خطایی رفته است و بقایش بی این خطا ممکن نخواهد بود؟ بعد از این حرف ها چه کسی می تواند مرا به چه گناهی متهم کند و بر من قاضی شود؟ هرچه می خواهند بگویند ولی این قرار کار درست نیست. ظالمانه است.

و با وجود این ها، گرچه می خواستم نتوانسته ام پیش خود تصور کنم که حیات جاوید و مشیت الهی اندیشۀ باطلی باشد. درست تر آن است که قائل باشیم به اینکه این ها همه هست ولی ما نمی توانیم از زندگی جاوید و قوانین آن چیزی بفهمیم. ولی اگر فهمیدن این معنی چنین دشوار و حتی محال است، آیا می توان مرا جوابگو دانست که چرا نمی توانم آنچه که به وهم نمی آید بفهمم؟ می گویند – و البته پرنس هم با آن ها همصداست – که به همین علت تکلیف ما اطاعت است، اطاعت بی چون و چرا و بحث و استدلال. اطاعت از سر صفای ضمیر و پاداش این اطاعت در آن جهان نصیب مان خواهد شد. ما که حکمت الهی را نمی فهمیم غوامض آن را از سر غیظ با مفاهیم خود می سنجیم و از این راه آن را خفیف می کنیم. ولی خوب، جایی که در آن ممکن نیست، باز می گویم، جوابگو بودن برای چیزی که توان درک آن به آدمیزاد داده نشده دشوار است و اگر چنین است چطور برمن، به گناه اینکه نتوانسته ام ارادۀ حقیقی و قوانین مشیت الهی را درک کنم، قاضی خواهند شد؟ نه، بهتر است کاری به دین نداشته باشیم!

تازه، دیگر کافی است. به این بند که برسم حتماً خورشید سر زده است و پژواکش از تارک آسمان در جهان پیچیده است نیروی عظیم و بی حسابش را به همۀ آفریدگان فرو می افشاند. خوب، باشد.... من می میرم. به این سر چشمۀ نیرو و زندگی نگاه کنان می میرم و این زندگی را نمی خواهم! اگر اختیاری بر زادن خود می داشتم حتماً با چنین شرایط مضحکی زیر بار بودن نمی رفتم. ولی خوب، اختیار مردن را کسی از من نگرفته است، گرچه روزهایی معدود را پس می دهم. قدرت که زیاد نیست سرکشی نیز حقیر است!

آخرین توضیح: علت مرگ من ابداً این نیست که توانایی تحمل این سه هفته زندگی را ندارم. نیروی من کافی است و اگر می خواستم، همان آگاهی به آزادی که به من رسیده است برای تسلایم کافی می بود. ولی من شاعر فرانسوی نیستم و این تسلا را نمی خواهم. سرانجام وسوسه ای هم هست : طبیعت به قدری اختیارات عمل مرا محدود کرده است که شاید خود کشی تنها کاری باشد که من هنوز فرصت شروع و به انجام رساندن آن را به ارادۀ خود دارم. چه می شود کرد؟ شاید هم می خواهم از آخرین امکان عمل استفاده کنم. گاهی اعتراض خود اقدام بزرگی است....

«توضیحات» به پایان رسید و عاقبت ایپولیت ساکت شد....

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: پنجشنبه 20 شهریور 1399 - 08:34
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1113

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3683
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822161