Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و چهارم

ابله - قسمت سی و چهارم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

وقتی می خواستم بروم به کنایه به او گفتم که با وجود اختلاف زیادی که میان ما وجود دارد و با وجود تضاد شدیدمان به قول معروف Ies extremites se touchent البته معنی این ضرب المثل فرانسوی را به روسی برایش تعبیر کردم، زیرا ظاهراً ذهنش شاید از این یقین واپسین من زیاد دور نبود. او با گرفتگی و رویی ترش به من جواب داد و ازجا برخاست و رفت و کلاهم را آورد و وانمود کرد که من خود بلند شده ام که بروم ولی به راستی مرا از آن محنتکده اش بیرون می کرد، با تظاهر به اینکه از سر ادب مشایعتم می کند. خانه اش به نظر عجیب آمد. به گورستان می مانست، اما او انگاری از آن خوشش می آمد، که البته عجیب نیست. این زندگی که او به آن تنگی در آغوش گرفته و چنگ در آن فرو برده پرتر از آنست که نیازی به ظاهر آراسته داشته باشد.

این ملاقات با راگوژین خیلی خسته ام کرد. از این گذشته، از همان روز صبح حالم خوب نبود. غروب که شد به قدری احساس ضعف می کردم که روی تخت افتادم و گاه تبم به قدری شدید می شد که هذیان می گفتم. کولیا تا ساعت یازده پهلویم ماند. با همه ضعف و خستگی تمام آنچه که می گفت و موضوع صحبت مان را خوب به یاد دارم. اما وقتی پلک برهم می نهادم پیوسته ایوان فومیچ جلو چشمم می آمد که یک میلیون به دستش رسیده بود و نمی دانست آن همه پول را کجا بگذارد و سخت غم در آن بود که چه کارش کند و از وحشت می لرزید که مبادا آن را از او بدزدند و عاقبت تصمیم گرفت که گنجینۀ خود را خاک کند. من به او توصیه کردم به عوض اینکه این همه طلا را بیهوده خاک کند از آن تابوتکی بریزد و طفل از سرما تلف شده اش، را از خاک بیرون آورد و در آن بگذارد و سوریکف مثل این بود که توصیۀ طعن آمیز مرا با اشک حق شناسی پذیرفت و فوراً دست به کار شد تا آن را اجرا کند و من از سر بیزاری تفی انداختم و او را گذاشتم و رفتم. وقتی کاملاً به خود آمدم کولیا می گفت که من اصلاً نخوابیده و تمام آن مدت با او دربارۀ سوریکف حرف زده بودم. گه گاه احساس اندوه و آشفتگی شدیدی می کردم به طوری که کولیا وقتی می رفت خیالش از بابت من ناراحت بود. وقتی برخاستم تا در را پشت سر او ببندم ناگهان به یاد تابلویی افتادم که آن روز صبح در خانۀ راگوژین، در یکی از غم انگیزترین اتاق های بالای دری دیده بودم. یادم می آید که پنج دقیقه ای رو به روی این تابلو به تماشا ایستادم. این تابلو از نظر هنری هیچ چیز قشنگی نداشت. اما اضطرابی غیر عادی در دلم انداخت.

تصویر مسیح بود هنگامی که تازه از صلیب فرود آورده شده بود. به نظر من نقاشان معمولاً صورت مسیح را، حتی روی صلیب یا وقتی مرده است و از صلیب پایینش آورده اند، بسیار زیبا رسم می کنند. می کوشند این زیبایی آسمانی را حتی در عین سخت ترین عذاب جسمانی روی صورت او حفظ کنند. اما در تابلوی راگوژین هیچ اثری از این زیبایی نبود. تصویر صورت جسد مردی بود که پیش از مصلوب شدن عذابی بی انتها را تحمل کرده است، زخم های بسیار خورده و آزار بسیار دیده است و هنگامی که صلیب را بر دوش می کشیده و زیر سنگینی آن بر زمین می افتاده از نگهبانان و حتی مردم کتک می خورده و بعد بر صلیب میخ کوب شده و شش ساعت (دست کم به حساب من) روی صلیب عذاب کشیده است. درست است که این تابلو تصویر انسانی است که تازه از صلیب پایین آمده، و هنوز گرمی و زندگی زیادی در خود دارد، و سردی و سختی مرگ هنوز بر آن چیره نشده است، به طوری که در چهرۀ مرده اش رنج بسیار پیداست، چنان که گفتی هنوز تلخی آن را احساس می کند (و این رنج محسوس را نقاش به خوبی نقش کرده است). اما از سوی دیگر صورت از تعدی مرگ کاملاً هم در امان نمانده است و طبیعت محض را می نماید و به راستی جسد آدمی، هرکه می خواهد باشد، بعد از تحمل چنین شکنجۀ جسمانی غیر از این نمی بود. من می دانم که کلیسای مسیحی تا چند قرن اول بعد از میلاد براین اعتقاد بوده است که رنج مسیح نمادین نبوده بلکه مسیح به راستی از دست دژخیمان رنج بسیار برده است و بنابراین تن مصلوبش کاملاً تحت قوانین طبیعت بوده است. در این تابلو چهرۀ مسیح زیر ضربه هایی که خورده از شکل افتاده و به وضع وحشتناکی آماس کرده و خونین است، لکه های کبود و سرخش چندش آور است، چشمانش بازمانده و مردمک هایش هریک به سمتی رفته است. سفیدی چشم های بیش از اندازه گشاد مانده اش مثل شیشه ای بی جان برقی مرده دارد.

ولی عجیب آن است که وقتی به این جسد آدم از زیر شکنجه درآمده نگاه می کنی یک سؤال خاص و شگفت انگیز پیش می آید: اگر شاگردان مسیح و آن هایی که بعدها صاحبان انجیل ها می شدند و زن هایی که همراهی اش کرده و پای صلیب مانده بودند و همۀ پارسایانی که به او ایمان داشتند و او را ستایش می کردند جسد او را در این وضع دیده اند (و او در نظر آن ها البته جز همین صورت نبوده است) چطور توانسته اند باور کنند که چنین جسدی که از شکنجه این جور رنج دیده به آسمان رفته است؟ اینجا ناخواسته این فکر به ذهن می رسد که اگر مرگ چنین وحشتناک است و قوانین طبیعت این چهار قهار، چطور می توان برآن ها چیره شد؟ جایی که کسی که وقتی زنده بود بر آن ها تسلط داشت، و طبیعت را مطیع خود کرده بود، کسی که گفت طلیتا قومی و دختر برخاست، کسی که گفت ایلعازر بیرون بیا و مرده از کفن خارج شد، جایی که چنین کسی نتواند از رنج مرگ در امان بماند، ما چگونه می توانیم بر آن چیرگی یابیم؟ وقتی به این تابلو نگاه می کنی طبیعت در چشمت به صورت غولی بی رحم و گنگ در می آید یا گرچه بسیار عجیب می نماید، درست تر، بسیار درست تر آنست که بگوییم به صورت ماشین عظیم بسیار جدید و بی تمیز و گنگ و بی احساسی جلوه می کند که وجودی بزرگ و عزیز و نازنین را، وجودی را که به تمام طبیعت و همۀ قوانین آن، و به تمام جهان که شاید فقط به منظور ظهور او آفریده شد می ارزید، چنین وجودی را گرفت و در هم مالید و بلعید. این تابلو انگاری نمایش مفهوم نیروی سیاه و گستاخ و بی معنی جاویدانی است که بر همه چیز چیره است و ناخواسته به آدم القا می شود. کسانی که در اطراف این جسد بوده اند و یکی از آن ها هم در تابلو نمایان نشده است، باید آن شب احساس اندوهی جان خراش و آشفتگی بی پایان کرده باشند، زیرا تمام امید ها و تمامی ایمان خود را یک سر نابوده شده می دیدند. لابد با وحشتی بی پایان در دل، از دور آن جسد پراکنده شده اند، گرچه هر یک فکری تابناک در دل داشتند که هرگز از جان شان جدا نمی شد. و اگر این معلم بزرگ می توانست شب قبل از شهادت این صورت بعد از مرگ خود را ببیند آیا راضی می شد که مصلوب شود و به این صورت بمیرد؟ این هم فکری است که با تماشای این تابلو در ذهن بیننده پیدا می شود.

این فکرها به مدت یک ساعت و نیم بعد از رفتن کولیا تکه و پاره، شاید به صورت هذیان حتی به شکل تصاویری مجسم، از ذهن من می گذشت. آیا چیزی که شکلی ندارد ممکن است به صورت مجسم در ذهن ظاهر شود؟ ولی گاهی به نظرم می رسد که این نیروی بی نهایت، این موجود گنگ سیاه دل و بی تمیز را به صورتی عجیب و باور ناپذیر پیش چشم دارم. به یاد دارم انگاری کسی شمع در دست، دست مرا گرفته بود و می برد و رتیل عظیم و زشت و نفرت آوری را نشانم می داد و می کوشید به من بقبولاند که این همان موجود سیاه دل و بی تمیزی است که قدرتش را حدی نیست و به انزجار من می خندید.

در اتاق من شب ها همیشه چراغ کوچکی جلو شمایل مقدس روشن است. نور این چراغ بسیار ضعیف است و به حساب نمی آید ولی کافی ست که من اشیا را در پرتو آن به ابهام تشخیص دهم و در نزدیکی آن حتی می توان چیزی خواند. گمان می کنم از نیمه شب گذشته بود. من نخوابیده بودم و با چشمان باز روی تخت افتاده بودم که ناگهان در اتاقم باز شد و راگوژین  به اتاق درآمد.

وارد شد و در را پشت سر خود بست و خاموش مانده چشم از من برنمی داشت و بی صدا به سمت کنج اتاق، به طرف همان صندلی که تقریباً پای آن چراغ و شمایل است، رفت و نشست. من سخت تعجب کردم و در انتظار چشم به او دوخته بودم. راگوژین نشست و آرنج ها را روی میز نهاد و همچنان مرا نگاه می کرد. دو سه دقیقه ای گذشت و من به یاد دارم که سکوتش را برخورنده یافتم و اوقاتم از آن تلخ شده بود که چرا آمده است ولی نمی خواهد حرف بزند؟ اینکه این وقت شب به دیدن من آمده بود البته به نظرم غیرعادی می آمد ولی خدا شاهد است خوب به خاطر دارم که از بابت نابهنگامی ملاقاتش ابداً تعجب نمی کردم. حتی می شود گفت به عکس: گرچه صبح آشکارا به او نگفته بودم که درباره اش چه فکر می کنم ولی می دانم که خود فهمیده بود و این فکر من طوری بود که البته می شد به بهانۀ آن بیاید و یک بار دیگر ولو آن وقت شب با من حرف بزند. من فکر می کردم که مخصوصاً به همین منظور آمده است. ما صبح دوستانه از هم جدا نشده بودیم و حتی به یاد دارم که دو سه بار در نگاهش به خودم تمسخری شدید دیده بودم. حالا هم همان ریشخند در نگاهش بود و مرا می رنجاند. ابتدا در اینکه این خود راگوژین بود و صورتی موهوم نبود که حاصل هذیان باشد هیچ تردید نداشتم. حتی چنین فکر از ذهنم نمی گذشت.

در این اثنا و همچنان نشسته با همان نگاه پر از ریشخند به من زل زده بود.

من از سر خشم در بستر خود غلتی زدم و پشت به او گرداندم و آرنج بر بالش نهادم و سر برآن تکیه دادم، با عزمی جزم که من هم ساکت بمانم، ولو این سکوت تا صبح طول بکشد. نمی دانم به چه علت می خواستم هر طور شده سر صحبت را او باز کند. گمان می کنم که بیست دقیقه ای به این وضع گذشت. ناگهان این فکر به خاطرم رسید که حالا اگر این راگوژین نباشد و صورت خیالی باشد چه؟

من طی دوران بیماریم، و پیش از آن هم، هرگز حتی یک بار دچار اوهام نشده بودم و تصاویر موهوم ندیده بودم ولی از کودکی و حتی حالا، تا اندکی پیش همیشه به نظرم رسیده بود که حتی اگر یک بار صورت موهوم ببینم در جا می میرم، گرچه ابداً به اشباح اعتقاد ندارم. ولی هنگامی که فکر کردم آنچه می بینم ممکن است راگوژین نباشد و شبحی باشد، به یاد دارم که اصلاً نترسیدم بلکه حتی به خشم آمدم. یک چیز عجیب دیگر اینکه ابداً در بند روشن کردن اینکه آیا این به راستی راگوژین است یا شبح او نبودم و ابداً، آن طور که لابد می بایست، از این بابت احساس نگرانی نمی کردم. به نظرم می رسد که در آن هنگام در فکر دیگری بودم. مثلاً بیشتر در فکر آن بودم که چرا راگوژین، که همان روز وقتی من به دیدنش رفته بودم ربدوشامبر به تن کفش راحتی به پا داشت، حالا ردنگوت و جلیقۀ سفید پوشیده و کراوات سفید زده است. گاهی این فکر هم مثل برق در ذهنم پیدا می شد که اگر هم شبح باشد از آن نمی ترسم. بعد با خود گفتم که اگر نمی ترسم چرا بلند نشوم و پیش او نروم و خودم این فرض را تحقیق نکنم؟ پس چه بسا جرأت این کار را ندارم و می ترسم. اما همین که این فکر به سرم رسید که شاید بترسم، مثل این بود که آب یخ رویم ریخته باشند چندشم شد و تیرۀ پشتم از سرما لرزید و زانوهایم شروع کرد به لرزیدن و در همان لحظه راگوژین، چنان که حدس زده باشد که می ترسم، دستی را که بر آن تکیه داده بود فرود آورد و بالا تنه اش را راست کرد و لب هایش تکان خورد، گفتی می خواهد بخندد و به من خیر ماند. غیظم به قدری شدید بود که جداً می خواستم برخیزم و به او حمله کنم. اما چون قسم خورده بودم که سر صحبت را خودم باز نکنم همچنان در بستر ماندم، خاصه اینکه هنوز یقین نداشتم که او به راستی راگوژین باشد.

به درستی نمی دانم که این حالت چه مدت طول کشید. این را هم به درستی به یاد ندارم که آیا او را گاهی، به مدت چند دقیقه، از یاد می بردم یا نه. عاقبت راگوژین با همان آهستگی آغاز کار برخاست و با همان دقت هنگام ورودش به من چشم دوخت اما دیگر ریشخند در نگاهش نبود و به آرامی گفتی روی نوک پنجه به در نزدیک شد و آن را گشود و پشت خود پیشش کرد و رفت.

من از بستر برنخاستم. یادم نیست چه مدت همان طور با چشمان باز خوابیده ماندم و فکر می کردم. خدا می داند به چه فکر می کردم و نیز به خاطر ندارم که چطور به خواب رفتم. صبح روز بعد ساعت نه گذشته بود که صدای کوفتن در بیدارم کرد. قرار بر این بود که خودم پیش از ساعت ده در اتاقم را باز نکنم و داد نزنم و چای نخواهم ماتریونا خود به اتاقم بیاید. وقتی در را باز کردم با خود گفتم: این در که بسته بود. پس راگوژین چطور می توانسته به اتاقم وارد شود؟ تحقیق کردم و یقین یافتم که راگوژین واقعی به هیچ روی نمی توانسته است به نزد من بیاید.

زیرا شب همۀ درهای خانه قفل بوده است.

این واقعۀ خاص که من به تفصیل وصف کردم باعث شد که تصمیم قطعی خود را بگیرم. بنابراین نه استدلال منطقی و یقین حاصل از آن بلکه نفرت بود که مرا به گرفتن تصمیم وادار کرد. نفرت از این گونه زندگی که به اشکالی چنین عجیب و برای من آزارنده تظاهر می کند و ارزش زیستن را ندارد. این صورت موهوم برای من سخت خفت آور بود. من نمی توانم به نیروی سیاهی گردن بگذارم که شکل رتیل اختیار می کند. و تازه وقت غروب که عاقبت احساس کردم وقت تصمیم قطعی برایم فرا رسیده است، با دل خود را سبک تر یافتم. اما این مرحلۀ اول بود. برای گذراندن مرحلۀ دوم تصمیمم به پاولوسک آمدم. اما در این خصوص به قدر کفایت توضیح دادم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: چهارشنبه 19 شهریور 1399 - 08:17
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1044

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3645
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822123