Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و سوم

ابله - قسمت سی و سوم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

گفتم کسی که به کار نیک فردی بتازد به طبیعت فرد بشر تاخته است و بر والامنشی شخص نیکوکار تف انداخته است. اما ترتیب دادن کارهای نیک گروهی و موضوع آزادی فردی دو موضوع متمایزند و هیچ یک نافی دیگر نیستند. هیچ چیز هرگز جای تک عمل نیک را پر نخواهد کرد، زیرا این کار تظاهر نیازی فردی است، احتیاجی زنده به تأثیر مستقیم یک فرد بر فرد دیگر. در مسکو پیرمردی بود، مشاور عالی دولتی یا بگوییم ژنرال. اسمش هم مثل تبارش آلمانی بود. تمام عمر به ملاقات زندانیان می رفت و با جنایتکاران و مجرمان محشور بود. گروه های محکومان تبعیدی که عازم سیبری بودند از پیش می دانستند که تل وارابیف ژنرال پیر به سراغ شان می آید. او این تکلیفی که برای خود معین کرده بود با نهایت جدیت ادا می کرد. و از جلو صفوف تبهکاران که دورش را می گرفتند می گذشت و در برابر یک یک آن ها می ایستاد و از احتیاجات شان می پرسید و هرگز هیچ کس را نصیحت نمی کرد و به همه پسرجان یا فرزندم خطاب می کرد.

به آن ها پول می داد یا لوازم ضروری زندگی مثل شلوار یا مچ پیچ پارچه ای برای شان می فرستاد. گاهی کتاب یا جزوه های مفید برای شان می آورد و میان با سوادان توزیع می کرد و اطمینان داشت که آن ها ضمن راه، خود کتاب ها را خواهند خواند و بعد به صدای بلند برای بی سوادان!

به ندرت از جرائم شان می پرسید، ولی اگر محکوم خود دربارۀ جرم خود چیزی می گفت به حرف هایش گوش می داد. همه گناهکاران را به یک نظر می نگریست. آن ها در چشم او تفاوتی با هم نداشتند. با آن ها طوری حرف می زد که گفتی با برادر خود. اما آن ها او را عاقبت پدر خود می شمردند. اگر میان محکومانی زنی را با طفلی در بغل می دید، پیش می رفت و طفل را نوازش می کرد و برایش بشکن می زد و تبسمی برلبان طفل می نشاند. سال ها کارش همین بود تا مرد.

کار به جایی رسیده بود که در سراسر روسیه و سیبری همه، البته مجرمان و محکومان او را می شناختند. یک نفر که خود زمانی در سیبری بوده بود، برای من تعریف می کرد که شاهد بوده است که جنایتکاران قهار از ژنرال یاد می کردند. هرچند پیرمرد ضمن بازدید از این گروه های عازم تبعیدگاه به ندرت می توانست بیش از بیست کاپک به هریک از آن ها بدهد. حقیقت اینست که در یاد کردن شان از او حرارت بسیار محسوس نبود و حرف هاشان چندان رنگ جدی نداشت. مثلاً یکی از سیاهکاران نگون بخت که دوازده نفر را کشته و شش بچه را سر بریده بود، آن هم فقط به علت آن که از این کار لذت می برد (بله، می گویند این جور آدم ها پیدا می شوند) یک دفعه بی مقدمه، شاید فقط یک بار بعد از بیست سال آهی کشیده و گفته بود: راستی آن پیرمرد، ژنرال چه می کند؟ هنوز زنده است؟ و تازه شاید پوزخندی هم با این یادآوری خود همراه کرده بود. همین! و کسی چه می داند که همین پیرمرد، این ژنرال چه تخمی در روح این آدمکش کاشته بود، تخمی که بعد از بیست سال هنوز از میان نرفته بود. و شما، باخ موتف، چه می دانید که این پیوند برقرار شده میان دو آدم، سرنوشت کسی که با این عهد متعهد شده چه اهمیتی خواهد داشت. صحبت یک زندگی است و راهی بی نهایت شاخه شاخه که اسرار آن هر چه هست برما پوشیده است.

بهترین شطرنج بازان، تواناترین و تیزهوش ترین شان بیش از چند حرکت را نمی توانند از پیش حساب کنند. کار یک شطرنج باز فرانسوی را که می توانست تا ده حرکت خود را پیش بینی کند اعجاز شمرده اند. حال آنکه چه بی شمارند حرکت های ممکن، که ما از آن بی اطلاعیم. شما با پاشیدن بذر خود و بذل نیکی به هر شکلی که باشد جزئی از خود را به دیگری می بخشید و جزئی از دیگری را در خود می پذیرید و این پیوندی است و عهد اتحادی میان شما دو نفر و اگر کمی بیشتر دقت کنید بصیرت های دیگری نصیب تان خواهد شد و کشف های دیگری خواهید کرد که پاداش تان خواهد بود. کار نیک تان را همچون علمی خواهید شمرد که تمام زندگی شما را دربر خواهد گرفت و می تواند تمام زندگی تان را پر کند. از سوی دیگر، همۀ افکار شما، تمامی بذرهای که افشانده اید و چه بسا فراموش کرده اید، بارور می شوند و رشد می کنند و آن که آن را از شما گرفته به دیگری خواهد داد و چه می دانید که در آیندۀ بشریت چه سهمی خواهید داشت و اگر این بصیرت حاصل و عمری که وقف این کار شده به تعالی شما بینجامد و عاقبت شما را به مقامی برساند که بتواند بذری عظیم بیفشانید و اندیشه ای تابناک برای بشریت باقی بگذارید، آن وقت... خلاصه این جور حرف ها زیاد زدم.

باخ موتف با لحن شکایت، معلوم نبود از که، با حرارت نالید: وقتی فکرش را می کنم که زندگی از چون شمایی دریغ شده است.....

در آن لحظه از روی پل ایستاد و بر جان پناه آن آرنج نهاده و بر آب نیوا خیره شده بودیم. من روی جان پناه خم شدم و گفتم: می دانید چه فکری به ذهنم رسید؟

باخ موتف، چنان که فکر مرا از سیمایم خوانده باشد، می شود گفت با وحشت گفت: می خواهید خود را در آب بیندازید؟

نه، عجالتاً فقط فکری به سرم رسید و آن این بود: حالا دو سه ماه، دست بالا چهار ماه بیشتر از عمر من باقی نمانده است. اما وقتی حداکثر دو ماه تا مرگم باقی باشد و میل شدیدی داشته باشم که کار نیکی انجام دهم، کاری که نیاز به تلاش فراوان و دوندگی بسیار داشته و با دردسر همراه باشد، مثل همین ماجرای دکترمان، آن وقت مجبور خواهم بود به علت کمی فرصت از این کار چشم بپوشم و (در صورتی که امکان انتخاب میان کارهای نیک داشته باشم) کار نیک دیگری انتخاب کنم که کوچک تر، و در حدود توانم باشد... تصدیق می کنید که فکر بامزه ای ست.

بیچاره باخ موتف از بابت من بسیار نگران بود. مرا تا خانه ام همراهی کرد و به قدری نکته دانی و ملاحظه کاری از خود نشان داد که حتی یک بار سعی نکرد مرا تسلی دهد و پیوسته ساکت بود. وقت خداحافظی دست مرا به گرمی فشرد و از من اجازه خواست که باز به دیدنم آید. من به او جواب دادم که اگر از راه دلداری به دیدن من می آید (چون گرچه نمی گفت، همراهی اش به منظور دلداری بود و من این را برایش روشن کردم) هربار با آمدنش مرگ آتی را به یادم خواهم آورد. او شانه بالا انداخت ولی به من حق داد. مؤدبانه از هم جدا شدیم و من حتی انتظار این را نداشتم.

اما همان روز غروب و آن شب تخم یقین واپسین من کاشته شد. من با حرص بسیار به این فکر تازه چنگ می انداختم و با اشتیاق فراوان در کنج و کنار و زیر و روی آن باریک می شدم و آن را از هر سو بررسی می کردم (آن شب اصلاً نخوابیدم)، و هرچه بیشتر در آن عمیق می شدم و هرچه این فکر بیشتر در ذهنم جا می افتاد وحشتم افزایش می یافت. وحشتی سیاه در دلم افتاده بود و طی روزهای بعد نیز دست از سرم برنمی داشت. گاهی که به این وحشت دائمی فکر می کردم سراپایم از وحشتی تازه یخ می زد. از این حال نتیجه گرفتم که این یقین واپسین من در من سخت ریشه گرفته و ناگریز به تصمیمی قطعی می انجامد اما برای گرفتن این تصمیم نیروی اراده م کافی نبود. سه هفتۀ بعد کارم تمام بود، اراده پیدا شد، اما در شرایطی بسیار عجیب!

من دراین توضیحات خود این ارقام و تاریخ ها همه را یادداشت می کنم، البته این دقایق برایم اهمیتی ندارد. برای من چه فرق می کند. اما حالا (و شاید فقط در این لحظه) میل دارم کسانی که بر این کار من قاضی خواهند شد، بتوانند ببینند که یقین واپسین من حاصل چه سلسله استدلال های منطقی بوده است. همین اندکی پیش نوشتم که تصمیم نهایی ای که برای تحقق این واپسین یقین خود کم داشتم نه به دنبال استدلالی منطقی بلکه در اثر تکانی عجیب برایم حاصل شد، و این در نتیجۀ شرایط فوق العاده ای که هیچ رابطه ای با جریان امور نداشت.

نزدیک ده روز پیش راگوژین برای کاری شخصی که توضیح آن اینجا لازم نیست به خانۀ من آمد. من پیش از آن هرگز راگوژین را ندیده ولی درباره اش خیلی چیزها شنیده بودم. اطلاعاتی را که می خواست به او دادم و او زود رفت و از آنجا که فقط برای کسب اطلاعات آمده بود، بعد از آن دیگر کاری با هم نداشتیم. اما به حال و کار او بسیار علاقه مند شده بودم و آن روز از صبح افکار عجیبی در سر من زیر و رو می شد. به طوری که عاقبت تصمیم گرفتم روز بعد خود به دیدن او بروم و به اصطلاح بازدیدش را پس بدهم.

راگوژین از دیدن من چندان خوشحال نشد و حتی با ظرافت به من فهماند دلیلی نیست که آشنایی ما ادامه یابد. با این همه، ساعتی که با او گذراندم بسیار جالب بود و به احتمال زیاد برای او هم غیر از این نبود. تضاد میان ما به قدری چشم گیر بود که نمی شد در رفتارمان خاصه رفتار من بی اثر باشد. من کسی بودم که چند روز دیگر بیشتر زنده نمی بودم، حال آنکه او زندگی را تنگ در آغوش داشت و شهد آن را در لحظۀ حال عمیقاً می چشید و از بابت واپسین نتیجۀ افکارش و ارقام یا هر موضوع دیگری که با... با.... بگوییم با آنچه دیوانه اش می کرد مربوط نبود، هیچ نگرانی نداشت. (امیدوارم آقای راگوژین این عبارت غیرادبی را از زبان فرض کنید، نویسنده ای که توانایی بیان افکار خود را ندارد بر من ببخشانید.) هرچند که آدم مهربان و خوش رویی نبود، به نظرم آدم باهوشی آمد که می توانست خیلی چیز را بفهمد، هرچند به چیزهایی که به خودش مربوط نبود اعتنایی نداشت. من در گفتگو با او هیچ اشاره ای به یقین واپسینم نکردم. ولی نمی دانم به چه علت گمان می کنم او با همان گوش دادن به حرف های من آن را به حدس دریافت ولی ساکت ماند. او آدم بسیار کم حرفی است.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: سه شنبه 18 شهریور 1399 - 08:12
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1106

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3622
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822100