Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و دوم

ابله - قسمت سی و دوم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

در این اثنا من دستگیرۀ در را گرفته بودم تا بی آنکه جوابی به او بدهم بروم ولی من هم نفسم بند آمده بود و هیجانم ناگهان به صورت حملۀ سرفه ای چنان شدید ترکید که به زحمت می توانستم خود را سرپا نگه دارم. می دیدم که آن مرد چطور به هر طرف می رود و تقلا می کند تا مگر یک صندلی خالی برای من پیدا کند و عاقبت ژنده هایی را که رو صندلی ها توده شده بود روی کف اتاق ریخت و با عجله صندلی را پیش آورد و با احتیاط کوشید تا مرا روی آن بنشاند. اما سرفۀ من آرام نمی شد و نزدیک سه دقیقه ادامه یافت. وقتی آرام شد او هم کنار من روی صندلی دیگری، که لابد بار آن را نیز مثل صندلی اول بر زمین ریخته بود، نشسته با دقت در صورت من باریک شده بود.

با لحنی که معمولاً پزشکان از بیماران پرس و جو می کنند، پرسید: شما انگار... بیمارید؟ من پزشکم (نگفت دکترم) و بعد نمی دانم چرا با اشارۀ دست اطراف را نشان داد، گفتی می خواست علیه وضع خود اعتراف کند و گفت: می بینم که شما....

من تا می توانستم با اختصار گفتم: من مسلولم، سل حاد و به زودی کارم تمام است! این را گفتم و برخاستم.

او هم فوراً از جا جست و گفت: شاید این طور نباشد و مبالغه می کنید.... می شود با دوا....

به کلی مبهوت مانده بود و گفتی نمی توانست به خود آید و کیف در دست چپش مانده بود.

من باز دستگیرۀ در را گرفتم و حرفش را بریدم: مهم نیست، ناراحت نباشید، همین هفتۀ پیش ب معاینه ام کرد (باز پای ب را میان کشیدم)، کارم تمام است. ببخشید که....

باز خواستم در را باز کنم و دکتر را که خجالت می کشید و تشکر می کرد و از شدت شرمندگی خرد شده بود، راحت بگذارم اما سرفۀ لعنتی دوباره به سراغم آمد و دکتر اصرار کرد که کمی بنشینم و استراحت کنم و رو به سوی همسرش گرداند و همسرش بی آنکه از جای خود حرکت کند چند کلمه ای از راه تشکر و تعارف بر زبان آورد و بسیار خجالت می کشید، چنان که گونه های زرد و رنگ پریده و خشکیده اش سرخ شد. من آنجا ماندم ولی طوری که هر لحظه نشان می دادم از اینکه مزاحم شان بشوم سخت وحشت دارم (و شایسته همین بود). می دیدم که دکتر از پشیمانی رنج می برد.

دکتر گفت: اگر من... من به قدری به شما مدیونم که... چقدر متأسفم که... من... خودتان می بینید که... پیوسته حرف خود را می برید و از یک موضوع به موضوع دیگری می جست. دوباره به اطراف خود اشاره کرد و گفت: من الان در وضعی هستم که....

من گفتم: چه چیز را می بینم؟ مسأله روشن است... لابد از کار برکنار شده اید و آمده اید اینجا برای دادن توضیحات، تا سمت دیگری به دست آورید. مگر نه؟

او با تعجب پرسید: از کجا.... این را فهمیدید؟

من، با لحنی که ناخواسته تمسخرآمیز شد، جواب دادم: وضع تان از دور داد می زند. خیلی ها از شهرستان با امیدهایی می آیند اینجا و به این در و آن در می زنند و حال و زندگی شان همین طور مثل شماست.

ناگهان شروع کرد با حرارت بسیار حرف زدن، چنان که لب هایش از شدت هیجان می لرزید. زبان به شکایت گشود و حال خود را تشریح کرد و باید بگویم که حرف هایش بر من اثر گذاشت. یک ساعتی آنجا ماندم. داستان خود را که البته خاص او نبود، برایم گفت. در یکی از شهرستان ها پزشک و در خدمت دولت بوده بود. دشمنانش دسیسه می کنند و حتی پای همسرش را به میان می کشند و او مناعت و حرارت نشان می دهد و در این میان در دستگاه اداری استان تغییراتی صورت می گیرد و این تغییرات به نفع دشمنانش تمام می شود و زیر پایش را جارو می کنند و شکایاتی علیه او اقامه می شود.

عاقبت از کارش برکنارش می کنند. او با آخرین پولی که در بساط داشته به پترزبورگ می آید، به تظلم تا مسأله را روشن و دست ستمکاران را از سر خود کوتاه کند. اما قرار کار را که در پترزبورگ می دانید. مدتی اصلاً به حرفش گوش نمی کنند و بعد از این هم که گوش کردند جواب شان منفی است. بعد با وعده هایی فرایش می خوانند و اما باز جواب تلخ و شدید می دهند و بعد به او می گویند که گزارشی تهیه کند و درخواستی بنویسد. خلاصه پنج ماه بود که به این در و آن در می زد و تا آخرین کاپکش را خرج کرده بود. آخرین لباس کهنه های زنش نیز به گرو رفته بود و قوز بالا قوز اینکه زنش هم زاییده بود و امروز آب پاکی را روی دستش ریختند و به درخواستش جواب منفی دادند. حال آنکه یک تکه نان خالی هم نمی توانست بخرد و زنش وضع حمل کرده و ....

از جای خود جست و رو به سوی دیگر گردانید. زنش در گوشه ای ایستاده گریه می کرد. طفل دوباره شروع به جیغ زدن کرده بود. من دفترچه یادداشتم را بیرون آوردم و شروع کردم در آن نوشتن. وقتی نوشتنم تمام شد و برخاستم او رو به رو ایستاده بود و با کنجکاوی بیمار گونه ای به من زل زده بود.

به او گفتم: اسم شما و باقی قضایا، محل کار و اسم استاندار و تاریخ بر کناری شما را از خدمت یادداشت کردم. از زمان دبیرستان دوستی دارم به اسم باخ موتف و او عمویی دارد به نام پی یو تر ماتویویچ باخ متوف که درجه اش مشاور عالی دولتی است و مدیر کل....

پزشک که از هیجان چیزی نمانده بود به لرزه بیفتد، فریاد زد: پی یو تر ماتویویچ باخ موتف، کار من زیر دست هم اوست. و به راستی در ماجرای این پزشک و گشایش کارش از سر اتفاق کارها همه طوری جور شد که گفتی مقدمات آن از پیش آماده شده است تا مشکل به دست من حل شود. درست همان طور که در داستان ها می نویسند! به این بیچارگان گفتم که هیچ امیدی به اقدامات من نبندند و من خود دانش آموزی بی چیزم (به عمد خود را کوچک کردم. حقیقت اینست که دبیرستان را تمام کرده ام و دیگر دانش آموز نیستم) و کاری نداشته باشند که اسمم چیست. ولی در حال به جزیرۀ واسیلی یوسکی پیش رفیقم باخ موتف می روم و چون اطمینان دارم که عمویش مشاور عالی دولتی است و مجرد است و اولادی ندارد و برادرزاده اش را، که تنها بازماندۀ تبارش است، مثل تخم چشمش دوست دارد، شاید رفیق من بتواند کاری صورت دهد و برای شما نزد عمویش پایی در میان بگذارد....

پزشک، با چشمانی گفتی از تب درخشان لرزان، گفت: ای کاش فقط به من اجازه می دادند که خدمت حضرت اجل توضیح بدهم. ای کاش می توانستم افتخار داشته باشم که خودم توضیحات عرض کنم. بله، حقیقتاً می گفـت: افتخار داشته باشم توضیحات عرض کنم. من بعد از اینکه بار دیگر تکرار کردم که احتمال زیاد دارد که کار به جایی نرسد و تلاش من یاوه گردد، افزودم که اگر صبح روز بعد به نزد آن ها نروم نشان آن خواهد بود که کار به جایی نرسیده و نباید انتظاری داشته باشند. آن ها با سلام و صلوات مرا مشایعت کردند و از خوشحالی سر از پا نمی شناختند. حالت چهره شان را هرگز فراموش نخواهم کرد. فوراً درشکه ای گرفتم و به جزیرۀ واسیلی یوسکی رفتم.

در دبیرستان که بودم هرگز چشم دیدن این باخ موتف را نداشتم. او میان ما اعیان زاده بود، دست کم من او را اعیان زاده می شمردم. لباس های بسیار شیک می پوشید و با کالسکۀ شخصی به مدرسه می آمد ولی اصلاً اهل خود ستایی نبود و برای همه رفیق مهربانی بود. همیشه شاد و شنگول و حتی گاهی بسیار شیرین زبان و هزال بود و هر چند که هوش فوق العاده ای نداشت همیشه شاگرد اول بود، حال آنکه من هرگز در هیچ زمینه ای اول نبودم.

همۀ رفقا او را دوست داشتند و فقط من بودم که چشم دیدنش را نداشتم. او ظرف چند سال دبیرستان چند بار کوشیده بود که با من رفاقت کند ولی من هر بار با چهره ای عبوس و با عصبانیت روی از او گردانده بودم. حالا یک سالی می شد که او را ندیده بودم. به دانشگاه می رفت. ساعت هشت گذشته بود که به خانه اش رفتم. (پیشخدمت با تشریفات زیاد آمدنم را اعلام کرد) وقتی به اتاقش وارد شدم اول با تعجب و ابتدا نه چندان با خوش رویی مرا پذیرفت. اما به زودی چهره اش از هم باز شد و خندان نگاهم کرد و ناگهان قاقاه به خنده افتاد.

با همان گشاده رویی و مهربانی و بی تکلفی همیشگی که گرچه گاهی با گستاخی همراه بود اما هرگز برخورنده نبود، و من این رفتارش را بسیار می پسندیدم، و به همین جهت به او کینه ور بودم گفت: چه خبر شده که به یاد من افتادید ترنتی یف؟

و بعد وحشت زده پرسید: ولی چه تان است؟ مثل اینکه ناخوش اید؟

باز سرفه به سراغم آمد و روی یک صندلی افتادم، چنان که نفسم داشت بند می آمد.

- شما ناراحت نباشید. من مسلولم، خیلی بد! ولی برای خواهشی پیش تان آمده ام.

او با تعجب نشست و من فوراً ماجرای دکتر را با ذکر تمام جزئیات برایش توضیح دادم و گفتم که چون او در عمویش نفوذ بسیار دارد، شاید بتواند کاری بکند.

- می کنم، حتماً می کنم. فردا اقدامم را شروع می کنم و عمویم را راحت نمی گذارم و حتی خیلی خوشحالم که شما تمام ماجرا را با همۀ جزئیات توضیح دادید. ولی حالا بعد از همه حرف ها چطور شد که شما، ترنتی یف، به فکر افتاده اید که برای این کار به من مراجعه کنید؟

- عموی شما آدم با نفوذی ست و خیلی کارها وابسته به ادارۀ اوست. از این گذشته، ما همیشه از هم بیزار بودیم. با خودم گفتم که چون شما جوان بزرگ منشی هستید خواهش دشمن تان را رد نخواهید کرد.

عبارت آخر را  با لحن طعنه ادا کردم.

به خنده افتاد و گفت: نقل ناپلئون است با انگلستان! کارش را درست می کنم، درست می کنم. خاطرتان جمع باشد! و چون دید که با حالتی جدی از جایم بلند شدم، افزود: اگر بشود حتی همین الان!

و به راستی نیز این ماجرا به وضعی بسیار غیرمنتظره پایان یافت، آن هم به طریقی که از آن بهتر نمی شد. یک ماه و نیم بعد پزشک ما باز به سمتی در استان دیگری گمارده شد و هزینۀ سفر و فوق العاده نیز دریافت کرد. گمان می کنم باخ موتف، که پایش به خانۀ دکتر باز شده بود (حال آنکه من، بعد از حل مشکل به عمد از رفتن به خانۀ آن ها پرهیز می کردم و با دکتر، وقتی به دیدنم می آمد با سردی رو به رو می شدم)، او را راضی کرده بود که حتی مبلغی وام از او بگیرد. در این شش هفته دو سه بار باخ موتف را ملاقات کردم. وقتی دکتر حرکت می کرد او را برای سومین بار دیدم. باخ موتف به مناسبت عزیمت دکتر ضیافتی در خانه اش برپا کرده بود، ناهار بود و شامپانی و همسر دکتر هم در این ضیافت حاضر بود که البته زیاد نماند و نگران بچه اش بود و زود رفت. اوایل ماه مه بود. غروب هوا صاف بود و گوی عظیم خورشید در خلیج فرو می رفت. باخ موتف مرا تا خانه مشایعت کرد. از روی پل نیکلا یوسکی می گذشتیم و هر دو سر شراب داشتیم. باخ موتف اظهار خوشحالی بسیاری می کرد از اینکه این کار با موفقیت به انجام رسیده است و از من تشکر کرد و توضیح داد که از کار نیکی که کرده است لذت بسیار می برد و می خواست به من بقبولاند که تمام فضیلت این کار نیک به من برمی گردد و حرف گروه کثیری که اخیراً سر منبر می روند که اعمال خیر فردی ارزشی ندارد یاوه است. من هم میل شدیدی به حرف زدن پیدا کردم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: دوشنبه 17 شهریور 1399 - 08:57
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1120

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3608
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822086