Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی و یکم

ابله - قسمت سی و یکم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

آخر این آدم در عین رنجیدگی (چون به خوبی حس می کردم ناخواسته او را رنجانده ام) نمی توانست به خشم آید. لب هایش به لرزش افتاد اما این لرزش ابداً از خشم نبود، یقین دارم که از خشم نبود. بازوی مرا گرفته و آن بفرمایید، قربان والایش را بی آنکه کوچک ترین نشانی از خشم در صدایش باشد بر زبان آورده بود. در این بیانش یک دنیا مناعت بود که البته هیچ با هیأت ظاهرش سازگار نبود (به طوری که راستش را بخواهید حتی به نظرم مضحک آمد)، ولی خشم ابداً در آن نبود. شاید در دلش مرا تحقیر می کرد. از آن روز به بعد دو سه بار در راه پله به او برخوردم، با عجله کلاه از سر برمی داشت و این کاری بود که پیش از آن هرگز نمی کرد ولی دیگر مثل گذشته نمی ایستاد بلکه دستپاچه می شد و شتابان می گذشت. اگر هم در دلش نسبت به من تحقیر بود این تحقیر خاص خودش بود.

تحقیری آمیخته به تواضع، شاید هم فقط از وحشت کلاه بر سر برمی داشت، به احترام پسر زنی که از او طلبکار بود، زیرا او همیشه به مادر من بدهکار است و هرگز توانایی آن را ندارد که خود را از بند بدهی خلاص کند و این تغییر احتمالاً صحیح تر از همه است. من می خواستم با او حرف بزنم و دلش را از چرک رنجیدگی پاک کنم و یقین می دانم که اگر می کردم ظرف ده دقیقه شروع می کرد از من عذر خواهی کردن. این بود که دیدم بهتر است کار را به همان صورتی که بود رها کنم و کاری به کارش نداشته باشم.

در همان زمان، تقریباً همان وقتی که سوریکف طفلش را سرما داد و تلف کرد، یعنی حدود اواسط مارس، نمی دانم به چه علت حالم خیلی بهتر شد و این بهبود دو هفته ای طول کشید. برپا شده بودم و از خانه بیرون می رفتم، اغلب غروب و نزدیک شدن هوا. غروب مارس، یعنی وقتی را که یخ های آب شده در روز دوباره یخ می بندد و چراغ های گاز خیابان ها روشن می شود، دوست می داشتم و گاهی ضمن این گردش زیاد از خانه دور می شدم. یک بار در کوی شستی لاوچنایا یک نفر که ظاهراً مرد آبرومند محترمی بود در تاریکی به سرعت از کنارم گذشت. چهره اش را درست تشخیص ندادم. بستۀ در کاغذ پیچیده ای در دستش بود و پالتو تنگ و بی قواره ای به تن داشت که برای آن سرما زیاده سبک بود. وقتی ده قدمی جلوتر از من به چراغی رسید، دیدم که چیزی از جیبش افتاد. پیش دویدم و آن را برداشتم و بسیار بهنگام، چون همان وقت شخصی که پالتو بلندی به تن داشت نیز جلو دویده بود ولی چون دید که من زودتر جنبیده ام و چیز از جیب افتاده در دست من است در بند جدال نشد و نگاه تندی به دستم انداخت و به آهستگی دور شد. یافتۀ من کیف چرمین بزرگی بود ساخت قدیم و بسیار پر و پیمان ولی نمی دانم به چه نشان از همان نگاه اول حدس زدم که محتوای آن هر چه باشد پول نیست. صاحب کیف در این اثنا چهل قدمی از من دور شده بود و میان جمعیت دیگر درست دیده نمی شد. من به دنبالش دویدم و فریاد می زدم ولی چون غیر از آهای! چیزی نداشتم بگویم، او نایستاد و روی نگرداند. از دور دیدم که ناگهان به سمت چپ پیچید و از در بزرگ عمارتی وارد شد. وقتی به آن در بزرگ که تاریک بود، رسیدم دیگر کسی آنجا نبود.

عمارت بزرگی بود، یکی از آن هایی که سودجویان می سازند و اتاق اتاق اجاره می دهند و در بعضی از آن ها گاهی صد مستأجر زندگی می کنند. وقتی از دروازه وارد شدم به نظرم رسید که در ته حیاط درندشتی سمت راست مردی حرکت می کند، گرچه هوا تاریک بود و به زحمت چیزی تشخیص داده می شد. خود را به آنجا رساندم. ورودی پلکانی بود، باریک و بسیار کثیف و هیچ چراغی هم آن را روشن نمی کرد. اما صدای پای مرد که هنوز بالا می رفت از بالای سرم شنیده می شد و من هم به دنبال او از پله ها بالا رفتم، به این حساب که پیش از آنکه دری به روی او باز شود به او برسم. پله های میان دو پاگرد بسیار کوتاه بودند. دری باز و بسته شد و از صدای آن حدس زدم که باید طبقۀ پنجم باشد، یعنی سه طبقه بالاتر از من. شتابان بالا رفتم. تا روی پا گرد نفس تازه کردم و زنگ در را جستم. چند دقیقه ای طول کشید. عاقبت زنی در را به رویم باز کرد. آشپزخانۀ کوچکی بود و او داشت در آتشدان سماوری فوت می کرد تا روشنش کند. بر و بر من نگاه کنان پرسش هایم را شنید و البته چیزی از آن دستگیرش نشد و جوابی نداد و همچنان ساکت در اتاق بعدی را برایم باز کرد، که آن هم کوچک و سقفش بسیار کوتاه بود و اثاث محقرش از حداقل واجب تجاوز نمی کرد و تختخواب بزرگ پرده داری نیز در آن بود و ترنتیچ (این اسمی بود که زن بر زبان آورد) روی آن خوابیده بود و به نظرم مست بود. ته شمعی در شمعدانی آهنین پای نیم بطری تقریباً خالی ودکایی می سوخت. ترنتیچ همچنان خوابیده چیزی غرید و به در اتاق بعدی اشاره کرد. زن مرا گذاشته و رفته بود، چنان که من چاره ای نداشتم جز آنکه دری را که نشانم داده بودند باز کنم. این کار را کردم و به اتاق بعدی وارد شدم.

این اتاق از اتاق پیشین باریک تر و تنگ تر بود، چنان که من به زحمت می توانستم در آن تکان بخورم. یک تختخواب یک نفره در گوشه ای بود که فضای زیادی از اتاق را گرفته بود. غیر از آن، سه صندلی ساده بود، با لباس های پاره پوره ای روی آن ها انبار شده، و یک میز بسیار سادۀ چوب سفید، جلو نیمکت مشمع پوش کهنه، به طوری که به زحمت می شد از میان میز و تختخواب گذشت. شمعدان آهنینی روی میز بود، نظیر همان که در اتاق اول بود و شمع باریکی در آن می سوخت و طفلی که از صدایش پیدا بود بیش از دو سه هفته ندارد جیغ می کشید و زن ظاهراً جوانی که رنگ به رو نداشت و لباس خانه به تن داشت او را عوض می کرد، یعنی کهنه اش را تازه می کرد. این زن شاید تازه از بستر زایمان برخاسته بود، اما طفل آرام نمی شد و در انتظار پستان خشکیدۀ مادرش نعره می زد. طفل دیگری روی نیمکت خوابیده بود. دختر سه ساله ای بود که لباسی که ظاهراً فراکی بود، رویش افتاده بود. مردی کنار میز ایستاده بود و ردنگوتی مندرس به تن داشت (پالتویش را درآورده بود، که اکنون روی تختخواب افتاده بود)، و بسته ای را در کاغذی آبی رنگ بود باز می کرد.

در این بسته نزدیک به یک کیلو نان گندم و دو کالباس کوچک بود. علاوه براین، یک قوری روی میز دیده می شد و ریزه های نان سیاه در اطرافش پراکنده بود. چمدانی که درش باز بود و نیز دو بقچه پر از کهنه پاره زیر تختخواب پیدا بود.

خلاصه در این اتاق به هم ریختگی عجیبی نظر را جلب می کرد. با اولین نگاه به نظرم رسید که آن ها، آقا و خانم هر دو، اشخاص آبرومندی اند ولی از فلاکت به جایی رسیده اند که دیگر هیچ تلاشی حریف عفریت بی نظمی نمی شود و حتی در آدم احتیاج دردناکی ایجاد می کند به اینکه در همین بی نظمی روز افزون یک جور انتقام تلخ بجوید و از آن لذت می برد.

وقتی وارد اتاق شدم آقا که پیش از من رسیده بود و داشت آنچه آورده بود باز می کرد با حرارت بسیار تند تند با زنش حرف می زد. زن، گرچه هنوز از کار قنداق کردن طفل فارغ نشده بود، گریه و زاری می کرد. لابد خبرهایی که مردش آورده بود مثل همیشه ناامید کننده بود. این آقا که بیست و هفت هشت ساله می نمود چهره ای گندمگون داشت، با خطوطی خشک و خشن، که در گونه ریشش قاب شده بود و چانه اش دو تیغ تراشیده بود، چنان که برق می زد و به نظر مردی محترم و حتی جذاب آمد. چهره اش عبوس و نگاهش تاریک بود و غروری به بیماری رسیده برآن سایه افکنده بود، چنان که به آسانی عصبانی می شد. من وارد شدم هنگامه ای برپا شد.

بعضی اشخاص از زود رنجی عصبی خود، خاصه وقتی این حال به آخرین حد شدت خود می رسد (و این شدت همیشه بسیار زود می رسد) لذت گزنده ای می برند. آن ها در این لحظه خوش تر دارند که به راستی آزرده شده باشند تا به عکس! این زود رنجان همیشه بعد سخت پشیمان می شوند، البته در صورتی که با شعور باشند و بتوانند پی ببرند به اینکه ده بار بیش از آنچه شایسته بوده به خشم تسلیم شده اند.

این آقا مدتی تعجب زده مرا برانداز کرد و زنش با وحشت به من می نگریست. گفتی آمدن کسی به خانۀ آن ها واقعه ای عجیب و در خور وحشت است. مرد ناگهان از غضب خود را فراموش کرد و به من تاخت، حال آنکه هنوز فرصت نکرده بودم دو کلمه حرف بزنم و او، لابد خاصه وقتی سر و وضع آبرومندانه ام را دید، بجا شمرد که سخت آزرده شود، زیرا به خود اجازه داده بودم که این طور سرزده به کنج محقرش وارد شوم و سیاهی فلاکتش را که خود سخت از آن شرم داشت به چشم ببینم. و البته خوشحال بود از اینکه فرصتی یافته است که زهر خشم انباشته از نامرادی های خود بر سر کسی فرو بفشاند. حتی لحظه ای فکر کردم که الان با من گلاویز می شود. رنگش چنان پریده بوده گه گفتی زنی غش کرده! وحشت زنش به دیدن این حال بیشتر شد.

مرد که می لرزید و به زحمت می توانست درست حرف بزند، فریاد زد: چطور جرأت کردید این طور به خانۀ من وارد شوید؟ بیرون!

ولی ناگهان چشمش به کیفش که در دست من بود، افتاد. من تا می توانستم به آرامی ولی با لحن خشک (که البته جز این نیز شایسته نبود) گفتم: مثل اینکه شما این را گم کرده اید.

مرد از وحشت درمانده جلو من ایستاده بود و تا مدتی مثل این بود که مشاعرش مختل شده است. بعد ناگهان دست به جیب بغل خود برد و دهانش از وحشت باز ماند و با دست بر پیشانی خود کوفت.

- وای خدای من! کجا پیدایش کردید؟ چطور؟

من به اختصار و خشکی بسیار به او توضیح دادم که چطور کیف را پیدا کرده و به دنبالش دویده و صدایش کرده و چطور عاقبت به حدس و تقریباً کورمال کورمال به دنبال او از پلکان بالا آمده ام.

او روی به همسر خود کرد و با لحنی سرشار از هیجان گفت: وای خدا! همه مدارک مان و آخرین امید نجات مان همه در همین کیف بود.... وای، آقای عزیز، هیچ می دانید که چه خدمتی به من کردید؟ اگر شما نبودید من نابود شده بودم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: یکشنبه 16 شهریور 1399 - 08:25
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1095

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3592
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15822070