Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت سی ام

ابله - قسمت سی ام

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
نوشته ی: سروش حبیبی

بله، این دیوار خانۀ میر می تواند برای شما حکایت ها بگوید. چه بسیار چیزها روی آن نوشته ام. روی این دیوار کثیف یک لکه نیست که من آن را به دقت بررسی نکرده و از بر نکرده باشم. دیوار لعنتی! و با این همه این دیوار برای من از همه دار و درخت پاولوسک عزیزتر است. البته منظورم اینست که اگر به همه چیز بی اعتنا نمی بودم برایم عزیزتر می بود.

من حالا به یاد می آورم که با چه کنجکاوی حریصانه ای زندگی آن ها را زیر نظر می گرفتم. پیش از آن به هیچ چیز چنین علاقه ای نداشتم. با بی صبری منتظر کولیا می شدم و هنگامی که دیگر بیماری ام شدید شده بود، چنان که نمی توانستم از اتاقم بیرون بروم، به او پرخاش می کردم و بد و بیراه می گفتم، به قدری به کوچک ترین چیزها دقت می کردم و به همه گونه شایعات علاقه نشان می دادم که سال های دراز زندگی در پیش دارند نمی توانند ثروتمند بشوند (گرچه هنوز هم این معما برایم ناگشوده مانده). مرد فقیری را می شناختم، که بعد ها شنیدم از گرسنگی مرده است و یادم هست که از این خبر کفرم درآمد.

اگر ممکن می بود که این مرد زنده بشود گمان می کنم او را می کشتم. گاهی حالم یک هفته ای بهتر می شد و از خانه بیرون می رفتم. اما عاقبت از دیدن خیابان و مردم چنان به خشم می آمدم که تا چند روز به عمد در به روی خود می بستم، گرچه می توانستم مثل همه بیرون بروم. تحمل دیدن این همه آدم را که مدام در تکاپویند و به هر کنج و کنار سر می کشند و پیوسته دل مشغول و عبوس و نگران اند و در پیاده رو از کنار من می گذرند، نداشتم.

حاصل این غم دائم و نگرانی و تکاپوی همیشگی و این کینۀ تمام نشدنی آن ها چیست؟ (زیرا آن ها بد خواهند، بد خواه و بد نهاد!) گناه دیگران چیست که آن ها بدبخت اند و با وجود شصت سالگی که در پیش دارند، نمی توانند از زندگی لذت ببرند؟ چرا زارنیتسین که می توانست شصت سال دیگر زندگی کند، راضی شد از گرسنگی بمیرد؟

همه لباس های ژنده و دست های پینه بستۀ خود را نشان می دهند و با خشم فریاد می زنند: ما مثل خر کار می کنیم و جان می کنیم و مثل سگ گرسنگی می کشیم و دیگران به جای کار کیف می کنند و ثروتمند هم هستند! (و این ورد همیشگی زبان شانست!) میان آن ها مرد مفلوکی را می بینم که مثلاً از نجبا هم هست و از صبح تا شام به این در و آن می زند.

اسمش ایوان فومیچ سوریکف است و در همین عمارت، طبقۀ بالای ما می نشیند. لباسش همیشه پاره است و یک دانه دکمه بر آن باقی نمانده و کارش اینست که برای هر که مأموریتی به او بدهد پادوی کند و صبح تا غروب سگ دو بزند. سر درد دلش که برای تان باز شود از سیاه روزی و بی چیزی اش می گوید که آه در بساط ندارم. زنم بیمار بود و از بی دوایی مرد و زمستان بچه هایم از سرما تلف می شدند و دختر بزرگم به راه کج افتاد و..... مدام ضجه مویه می کند و آب غوره می گیرد. من که دلم برای این جور احمق های وامانده اصلاً نمی سوزد. نه حالا می سوزد و نه هرگز سوخته. و این حرف را با سربلندی می زنم. او چرا روتشلید نمی شود؟ اگر مثل روتشلید میلیون میلیون پول ندارد تقصیر کیست؟ گناه از کی است که او کوه کوه سکه های طلای ناپلئون و لویی ندارد، بله، کوه کوه، مثل سرسره های کارناوال. اگر حکم مرگش قطعی نیست هرکار بخواهد می تواند بکند. کسی چه کند که او این را نمی فهمد؟

ولی من حالا دیگر به این چیزها کاری ندارم. من فرصت غصه خوردن یا جوش زدن برای مردم را ندارم. ولی آن وقت ها باور کنید، آن وقت ها شب ها بالشم را گاز می گرفتم و از خشم لحافم را جر می دادم. وای، چقدر آرزو داشتم و به خواب می دیدم و رؤیا می بافتم که مرا، جوان هجده ساله را، لخت و عور از خانه بیرون کنند، در کوچه بیندازند، تک و تنها، بی خانه و سرپناه بگذارند – نه کاری، نه لقمۀ نانی، نه کس و کاری، و نه حتی یک نفر آشنا – گرسنه و فلاکت زده (چه بهتر!)، در این شهر بزرگ به امان خدا رها کنند ولی سالم باشم. و آن وقت می دیدید....

آن وقت چه می دیدید؟

وای، شما خیال می کنید که من خود خوب نمی دانم که با این توضیحات خودم را تا همین حالا چقدر خفیف کرده ام؟ کیست که مرا یک جوان مفلوک بیچاره به حساب نیاورد؟ مفلوک بی دست و پایی که از زندگی هیچ نمی فهمد؟ کیست فراموش کرده باشد که من دیگر هیجده ساله نیستم، فراموش کرده باشد کسی که مثل من چنین شش ماه را گذرانده باشد از همان جوانی پیر شده است. ولی بگذار بخندند و بگویند که این ها همه داستان است. من حقیقتاً برای خودم قصه می گفتم. من شب های خودم را تا صبح با قصه ها پر می کردم. حالا همه را به یاد می آورم.

وای، یعنی ممکن است لازم باشد که من این ها را تکرار کنم؟ حالا دیگر وقت قصه برای من هم سپری شده است. تازه برای چه کسی؟ این ها زمانی مرا تسلی می داد که من به وضوح می دیدم که دیگر حتی فرصت آموختن دستور یونانی هم که فکرش را کرده بودم برایم نمانده است، از همان صفحۀ اول با خود گفتم: هنوز به بخش نحو نرسیده مرده ام!  و کتاب را به زیر میز انداختم. هنوز همان جا زیر میز افتاده است، چون به ماتریونا گفتم که بگذارد همان جا بماند.

بگذار کسی که این توضیحات من به دستش افتد و حوصلۀ خواندن آن را داشته باشد مرا دیوانه بشمارد، یا حتی دانش آموزی، یا درست تر از همه محکوم به مرگی به حساب آورد برایش عادی شده است گمان کند که مردم هیچ یک، به استثنای او، قدر زندگی را نمی داند و عادت کرده اند که این سرمایه را به آسانی به هدر دهند و با کاهلی و غفلت از آن استفاده کنند و در نتیجه همه تا آخرین شان در خور زنده ماندن نیستند. ولی خوب، اعلام می کنم که خوانندۀ توضیحات اشتباه می کند و یقین من هیچ کاری با مرگ حتمی من ندارد. کافی است از آن ها بپرسید، از یک یک شان بپرسید، که خوشبختی در چیست؟ اطمینان داشته باشید که خوشبختی کریستف کلمب زمانی نبود که امریکا را کشف کرد بلکه زمانی خوشبخت بود که می کوشید آن را کشف کند. باور کنید، بالاترین سعادت او شاید سه روز پیش از آن بود که دنیای جدید را کشف کرد، هنگامی که خدمۀ کشتی سرکشی کرده بودند و در نهایت نومیدی می خواستند عقب گرد کنند و به اروپا بازگردند. اینجا صحبت دنیای جدید نیست، حتی اگر قرار بود آنجا مغلوب شود. کریستف کلمب می شود گفت امریکا را ندیده مرد و در حقیقت ندانست کجا را کشف کرده است.

اینجا صحبت زندگی است. فقط زندگی. صحبت تلاش در کشف زندگی است و نه در کشف آن، ولی بحث برای چه؟ گمان می کنم که آنچه اینجا می گویم همه به قدری به کلی بافی های بی معنی می ماند که مرا حتماً محصلی مبتدی می شمارند که انشایش را دربارۀ طلوع خورشید می خواند یا می گویند که من شاید گفتنی هایی داشته ام ولی با وجود علاقه ام موفق نشده ام.... افکارم را بپرورانم. ولی خوب، این را هم بگویم که در هر فکر نبوغ نشان یا فکر نو انسانی، یا بگوییم در هر فکر جدی انسانی که در ذهن شما پیدا شود همیشه چیزکی هست که قابل انتقال به غیر نیست ولو برای بیان آن کتاب ها بنویسید، یا سی و پنج  سال برای توضیح و القای آن وقت صرف کنید.

همیشه چیزی هست که حاضر نیست از جمجمۀ شما بیرون آید و تا آخر ناگفته در ذهن تان باقی می ماند و شما می میرید و شاید اهم آنچه را در ذهن دارید با خود به گور می برید. ولی اگر من هم نتوانسته باشم آنچه را که در این شش ماه مرا رنج داده است به کمال منتقل کنم دست کم در خواهند یافت که من برای رسیدن به این یقین واپسین شاید بهای گرانی پرداخته باشم. و این چیزی است که لازم دانستم، با توجه به بعضی منظورها در این توضیحات خود بگنجانم.

ولی خوب، حالا ادامه می دهم.

نمی خواهم دروغ بگویم: واقعیت در این شش ماه مرا نیز به قلاب خود اسیر کرده بود  و گاهی چنان غافلم می کرد که از یاد می بردم که مردنی م، یا بهتر است بگویم که میل نداشتم به آن فکر کنم و حتی سر خود را به کاری گرم می کردم.

راستی در خصوص شرایط محیط آن زمان بگویم که وقتی، حدود هشت ماه پیش، بیماری ام شدید شد روابطم را با مردم قطع کردم و همه رفقای آن روزم را وانهادم. از آنجا که همیشه آدم بد عنقی بوده ام رفقایم زود فراموشم کردند. البته آن ها بی این حرف ها هم فراموشم می کردند. در خانه، یعنی در رابطه با خانواده ام هم تنها بودم. نزدیک پنج ماه پیش در اتاقم را به قصد بریدن از همه از تو بستم و خود را از اهل خانه جدا کردم. در خانه همه همیشه از من اطاعت می کردند و هیچ کس جرأت نداشت به اتاقم وارد شود، مگر در ساعت معین برای نظافت و مرتب کردن اتاق و آوردن غذا. مادرم در برابر اوامرم می لرزید و حتی وقتی تصمیم گرفتم که او را گاهی به اتاقم راه دهم، جرأت نمی کرد که جلوم گریه کند. بچه ها را مدام به خاطر من کتک می زد که سر و صدا نکنند و آسایش مرا به هم نزنند. آخر من اغلب از قیل و قال آن ها شکایت می کردم. لابد حالا که من نیستم خیلی دوستم دارند. کولیای با وفا را هم (این لقبی بود که من به او داده بودم) گمان می کنم خیلی اذیت می کردم. ولی در این اواخر او هم کم اذیتم نمی کرد و این ها همه طبیعی بود. آخر آدم ها اصلاً برای اذیت کردن هم خلق شده اند. ولی من متوجه شده ام که او زود خشمی مرا طوری تحمل می کند که گفتی با خود عهد بسته است که ملاحظۀ بیماری ام را بکند و این البته خشم مرا تیزتر می کند ولی مثل اینست که خیال دارد در گردن نهادن به تسلیم و تواضعی که مسیح تعلیم داده، از پرنس تقلید کند. این اخلاق خود پرنس هم کمی مضحک است.

کولیا جوان است و دلش از آتش محبت بی قرار است و خوب، البته هرچه ببیند تقلید می کند ولی به عقیدۀ من دیگر وقتش رسیده است که به حکم شعور خودش زندگی کند، من او را خیلی دوست دارم. سوریکف را هم در طبقۀ بالای ما می نشیند و صبح تا شام دنبال کار مردم می دود خیلی می آزردم. مدام سعی می کردم به او ثابت کنم که گناه بیچارگی و بی چیزی اش به گردن خودش است و آن قدر گفتم که عاقبت وحشت کرد و دیگر به دیدنم نیامد.

او آدم سربه زیر و متواضعی است، بیش از اندازه متواضع (توجه داشته باشید می گویند تواضع نیروی هولناکی است. باید از پرنس بپرسم که واقعاً حقیقت دارد؟ چون این حرف را خود او به من زده) ولی ماه مارس بود که به خانه اش رفتم تا ببینم چطور گذاشته است بچه اش، چنان که می گوید، از سرما بمیرد.

چشمم که به جسد طفل افتاد، از سر غفلت لبخندی برلبانم آمد، آخر باز شروع کرده بودم به او حالی کنم که گناه وضع خرابش به گردن خودش است و دیدم که لب های مردک مفلوک در آن چهرۀ شکسته ناگهان لرزید. با یک دست شانه ام را گرفت و با دست دیگر در را نشانم داد و آهسته و تقریباً به نجوا گفت: بفرمایید قربان! من از خانه اش بیرون آمدم و خیلی از او خوشم آمد، حتی همان لحظه ای که مرا از خانه اش بیرون می کرد در دلم به او مرحبا می گفتم. اما تا مدت ها بعد، وقتی به یادش می افتادم، حرف هایش در دلم احساس بدی بیدار می کرد، احساس ترحمی آمیخته به تحقیر، و من از این احساس بیزار بودم.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: شنبه 15 شهریور 1399 - 08:39
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1169

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3510
  • بازدید دیروز: 6299
  • بازدید کل: 15821988