Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت دوم

ابله - قسمت دوم

نوشته ی: فیودور داستایوسکی
ترجمه ی: سروش حبیبی

این گونه اشخاص از همه جا با خبر، گاهی، گفت بسیار، در طبقۀ خاصی از جامعۀ ما پیدا می شوند. این ها همه چیز می دانند. تمام کنجکاوی ذهن بی قرار و تمام توانایی هاشان بی اختیار در یک راستا در تکاپوست، اگر یکی از اندیشمندان امروزی بود می گفت وقتی آدم در زندگی علاقۀ مهم تر و چشم انداز وسیع تری ندارد نتیجه همین می شود. البته وقتی می گوییم «همه چیز می دانند» منظورمان همه چیز در زمینۀ بسیار محدودی است. می دانند که فلان کس کجا کار می کند و با چه کسانی آشنا است، و ثروتش در چه حدود است و استاندار کجا بوده و زنش کیست و مال و منال پای قباله اش چه بوده است و پسرعمو یا پسردایی یا خاله و عمه زاده ها یا خویشاوندان دورترش کیستند و از این قبیل. این همه چیز دان ها بیشتر لباس پاره به تن دارند و دست بالا ماهی هفده هجده روبل بیشتر حقوق نمی گیرند. اشخاصی که این آقایان از سیر تا پیازشان را می شناسد البته نمی توانند تصور کنند که انگیزۀ این ها در جمع آوری این اطلاعات چیست. حال آنکه بسیاری از این آقایان به این دانشی که برای خود علمی است به راستی دل خوش می دارند و آن را اسباب آبرو و حتی سرچشمۀ رضایت روحانی خود می شمارند. تازه این علم شان فریبنده نیز هست. من دانشمندان، نویسندگان، شعرا و سیاست مردانی شناخته ام که بالاترین آرامش روحی و هدف عالی خود را در همین علم جسته و یافته اند و حتی موفقیت و شهرت خود را در زمینۀ کار فقط مدیون همین علم بوده اند.

جوان سیاه مو طی این گفتگو خمیازه می کشید و بی هدف از پنجره به بیرون می نگریست و بی صبرانه در انتظار پایان سفر بود. گیج به نظر می آمد، و حتی بسیار گیج، می شد گفت مضطرب است و حتی رفتارش غیرعادی می نمود. گاهی گوش می داد اما گفتی نمی شنود، نگاه می کرد اما مثل این بود که چیزی نمی بیند، می خندید اما گاهی خود نمی دانست و نمی فهمید به چه می خندد.

ناگهان آقای زگیلو رو به جوان زرینه موی بقچه در بغل کرد و گفت: «بفرمایید حضرت آقا...»

جوان، چنان که کاملاً آماده بوده باشد، فوراً جواب داد: «پرنس لی یو نیکلایویچ میشکین.»

کارمند در فکر فرو رفت و گفت: «پرنس میشکین؟ لی یو نیکلایویچ؟ عجیب است، نمی شناسم! اصلاً نشنیده ام! البته منظورم خود اسم میشکین نیست. این اسم وارد تاریخ شده. در کتاب تاریخ کارامزین آمده. اینکه می گویم نمی شناسم منظورم میان زنده هاست. دیگر کسی هیچ جا پرنس میشکینی نمی بیند، حتی اسم شان دیگر شنیده نمی شود.»

پرنس فوراً گفت: «البته، حالا دیگر غیر از من پرنس میشکینی باقی نمانده! ظاهراً آخرین شان هستم. پدر و اجدادم ثروتی نداشتند، خیلی از آن ها حتی مالک واقعی هم نبودند، پدرم نظامی بود. دانشکدۀ افسری را تمام کرده و ستوان سوم بود. از قرار معلوم همسر ژنرال یپانچینا هم پیش از ازدواج پرنسس میشکین بوده است. نمی دانم چه نسبتی با ما دارد ولی او هم مثل من در تبار خود آخرین است.»

کارمند خندید: «هه هه هه، آخرین نمونه از نوع خود، این چه جور حرف زدن است؟»

جوان سیاه مو هم خندید و جوان زرینه مو تعجب کرد توانسته است این جور با ابهام حرف بزند، که البته ایهام چندان ظریفی هم نبود.

عاقبت توضیح داد که «فکرش را بکنید، فکر نکرده گفتم. خود به خود این جور درآمد.»

کارمند خندان تأیید کرد: «بله قربان فهمیدیم! معلومست که لطیفه از شما نبود!»

جوان سیاه مو ناگهان پرسید: «خوب، پرنس، شما آنجا، پیش این پرفسور تحصیل علوم و کمالات هم کردید؟»

- بله،.... درس هم... می خواندم.

- ولی من هیچ وقت درسی نخوانده ام!

پرنس با لحنی که رنگ عذر خواهی داشت، افزود: «من هم تحصیلی که تحصیل باشد نکردم. می گفتند با این بیماری که دارم نمی توانم تحصیل منظم بکنم.»

جوان سیاه مو بی مقدمه پرسید: «شما خانوادۀ راگوژین را می شناسید؟»

- نه اصلاً نمی شناسم. من در روسیه تقریباً هیچ کس را نمی شناسم. راگوژین شمایید؟

- بله، من راگوژینم، پارفیون راگوژین!

کارمند با لحن کسی که به ارزش خود آگاه است، گفت: «پارفیون؟ شما همان راگوژین هایی نیستید که...»

جوان سیاه مو، که روی صحبتش از اول با پرنس بوده و حتی یک بار هم با کارمند زیگلی چهره حرف نزده بود و با بی صبری بی ادبانه ای حرف او را برید و تشر زد: «چرا چرا، از همان هایم....»

کارمند از حیرت خشک شد، با چشمانی از کاسه بیرون زده گفت: «یعنی ممکن است؟....»

چهره اش یک سر ستایش و چاکری و حتی وحشت شده بود. ادامه داد: «یعنی شما پسر همان سیمون پارفیونویچ راگوژینی هستید که عنوان شهروند افتخاری در خانواده اش موروثی است و یک ماه پیش فوت کرد و دو میلیون و نیم ارث باقی گذاشت؟»

جوان سیاه مو این بار هم او را لایق نشمرد و حرفش را برید: «تو دیگر از کجا می دانی که دو میلیون و نیم ارث باقی گذاشته؟» و با اشارۀ سر به او، چشمکی به پرنس زد و گفت: «نمی فهمم به این ها چه می دهند که فوراً این جور با دستمال ابریشمی می آیند و کمر خم می کنند. اما این را راست می گوید که پدرم مرده و من حالا بعد از یک ماه دارم از پسکوف با این سر وضع مثل گداها به خانه برمی گردم. برادر بی غیرتم و مادرم هیچ کدام نه پولی برایم حواله کردند و نه خبر مرگ پدرم را برایم فرستاند. محل سگ هم به من نگذاشتند. یک ماه تمام در پسکوف افتاده بودم و از تب می سوختم.»

کارمند دست ها را به آسمان بلند کرد و گفت: «و حالا یک دفعه بیش از یک میلیون و شاید هم خیلی بیشتر تحویل می گیرید. وای خدای من!»

راگوژین با سر به سمت او اشاره کرد و رو به پرنس با لحنی عصبی و غضب آلود گفت: «شما بگویید، به این چه که من ارث برده ام؟» و خطاب به کارمند گفت: «یک کاپک هم به تو نمی دهم. حتی اگر جلوم معلق بزنی.»

- معلق می زنم قربان تان، معلق می زنم!

- می بینید؟ به همین خیال باش! یک هفته هم اگر برایم برقصی و جفتک بزنی چیزی نمی دهم!

- باشد، نده، نده، قابلش نیستم! نده ولی من برایت می رقصم، جفتک هم می زنم. زنم و بچه های کوچکم را می گذارم و برایت جفتک می زنند. بزن تو سرم، دستت را هم می بوسم!

جوان سیاه مو تفی بر زمین انداخت و گفت: «تف به رویت!» و دوباره رو به پرنس گرداند و گفت: «پنج هفته پیش بود که، درست مثل شما، با یک دست بقچه از خانۀ پدرم فرار کردم و به پسکوف پیش خاله ام رفتم. آنجا تب کردم و افتادم و وقتی می مرد بالای سرش نبودم. سکته کرد. خدا رحمتش کند! اما چیزی نمانده بود که زیر شلاق شهیدم کند. باور کنید پرنس، خدا شاهد است راست می گویم! اگر فرار نکرده بودم حتماً نفله شده بودم!»

پرنس، که این میلیونر پوستین پوش را با کنجکاوی خاصی تماشا می کرد، گفت: «لابد خیلی اوقاتش را تلخ کرده بودید!»

هرچند که یک میلیون پول و بردن ارث خود ممکن است جالب توجه باشد، اما چیز دیگری نیز بود که پرنس را به تعجب انداخته و توجه اش را جلب کرده بود. البته راگوژین خود نیز معلوم نبود چرا دوست داشت با پرنس حرف بزند، گرچه احتیاجش به حرف زدن بیشتر خواهشی جسمانی بود تا تمایلی نفسانی! بیشتر به منظور مشغول داشتن ذهن بود تا از سر همدلی. میلش به حرف زدن از تشویش و هیجان بود. می خواست به کسی یا چیزی نگاه کند و زبانش را به کار اندازد. مثل این بود که اگر نگوییم هنوز هذیان می گفت و دست کم تب داشت. اما کارمند چشم از راگوژین برنمی داشت و تکان نمی خورد و جرأت نداشت نفس بکشد. هر کلمۀ او را به گوش می گرفت و می سنجید، گفتی الماس می جوید.

راگوژین جواب داد: «اوقاتش را که بله، خوب تلخ کرده بودم. شاید حق هم داشت. اما من از دست برادرم خیلی شکارم. از مادرم که توقعی ندارم. بیچاره پیرزن همه اش دعا می خواند و سرش با همدندان های خودش گرم است و برادرم سنکا اختیار دار خانه شده و هر کار که بخواهد می کند. حالا شما می فرمایید چرا به موقع به من خبر نداد؟ خوب معلومست! من آن وقت بیهوش افتاده بودم. می گویند که تلگراف زده اند! اما تلگراف را فرستاده اند برای خاله ام! آن بندۀ خدا سی سال است که بیوه است و از صبح تا شب با مجنون الله هایش مشغول عبادت است. نمی شود گفت تارک دنیاست، ولی از آن هم بدتر است. تلگراف که به دستش می رسد وحشت می کند و باز نکرده می بردش برای پلیس! این تلگراف تا امروز همان جا افتاده است. خدا پدرش را بیامرزد. کنی اف، واسیلی واسیلیچ بود که به دادم رسید و همه چیز را به تفصیل برایم نوشت. از قرار معلوم برادرم منگوله های طاق شال روی تابوت پدرم را که از طلای ناب بوده شبانه بریده به این حساب که کلی پول بالاشان رفته. حیف است! ولی خوب، اگر من بخواهم می توانم برای همین کار بفرستمش به سیبری! چون این کار بی حرمتی به مقدساتست!» و رو به کارمند کرد و گفت: «آهای مترسک، قانون چه می گوید؟ بی حرمتی به مقدسات هست یا نیست؟»

کارمند فوراً تصدیق کرد: «بله، بی حرمتی است! بی حرمتی به مقدسات!»

- برای این کار می فرستندش به سیبری، مگر نه؟

راگوژین دوباره رو به پرنس کرد و گفت: «حالا همه خیال می کنند که من هنوز مریضم و آنجا افتاده ام! ولی من صدایش را در نیاوردم و گرچه هنوز حالم خوب نشده یواشکی سوار قطار شدم و راه افتادم. بله، حالا داداش سیمون سمیونیچ، در را جلوم باز کن که آمدم! من خوب می دانم که مدام مرحوم پدرم را ضد من کوک می کرد. ولی خوب، این هم حقیقت دارد که من خودم پدرم را سر قضیۀ ناستاسیا فیلیپوونا خوب از کوره در برده بودم! این قضیه تقصیر خودم بود. شیطان به جلدم رفته بود.»

کارمند، چنان که دربارۀ چیزی فکر کند با چرب زبانی گفت: «ناستاسیا فیلیپوونا؟»

راگوژین که حوصله اش از دست او تنگ شده بود، تشرش زد که: «بیخود حرف نزن، او را دیگر نمی شناسی؟»

کارمند پیروزمندانه گفت: «چطوری نمی شناسم؟ خوب می شناسم قربان!»

- چه حرف ها! انگار ناستاسیا فیلیپوونا فقط همان یکی است که تو می شناسی! عجب مردکۀ پررویی است ها!

و رو به پرنس گفت: «می دانستم که یکی از همین الدنگ ها فوراً مثل زالو خودشان را بند می کنند به من!»

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: یکشنبه 12 مرداد 1399 - 07:22
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1651

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 3613
  • بازدید دیروز: 8964
  • بازدید کل: 16440289