Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

ابله - قسمت اول

ابله - قسمت اول

نوشته ی: فیودورد داستایوسکی
ترجمۀ ی: سروش حبیبی

اواخر نوامبر بود ولی هوا ملایم شده بود. حدود ساعت نه صبح قطار ورشو – پترزبورگ تمام بخار به پترزبورگ نزدیک می شد. هوا به قدری مرطوب و مه آلود بود که نور خورشید به زور حریف تاریکی می شد. از پنجره های راست یا چپ قطار مشکل می شد در ده قدمی چیزی تشخیص داد. بعضی مسافران هم از خارج می آمدند. اما از همه پرتر واگن های درجۀ سوم و پر از کم بضاعتانی که به دنبال کسب و کار خود می رفتند و مال همان نزدیکی ها بودند. همه بنا به معمول خسته بودند و بار خواب بر همۀ پلک ها سنگینی می کرد. همه یخ کرده بودند و چهره ها همه در نور از مه گذشته زرد و پریده رنگ می نمود.

در یکی از واگن های درجۀ سوم، کناره پنجره، دو نفر از سحر رو به روی هم نشسته بودند. هر دو جوان بودند و هیچ یک باری همراه نداشت و چندان خوش سر و پز نیز نبودند و هیأت هر دو بسیار چشم گیر بود و هر دو می خواستند عاقبت سر صحبت را با هم باز کنند. اگر از حال هم خبر می داشتند و می دانستند که در آن لحظه از چه حیث جلب توجه می کنند، حیران می ماندند که دست بوالعجب قضا آن ها را در این واگن درجۀ سه قطار ورشو – پترزبورگ روبه روی هم نشانده است. یکی از آن ها جوان کوتاه قامتی بود بیست و هفت هشت ساله، که موهایی تقریباً سیاه و مجعد و چشم هایی ریز و خاکستری ولی آتشین داشت. بینی اش پهن و کوفته و گونه هایش برجسته بود. لبخندی همه گستاخی و ریشخند که حتی از بد اندیشی نشان داشت، لب های نازکش را پیوسته می کشید اما پیشانی اش بلند و خوش ترکیب بود و اثر ترکیب دور از نجابت پایین صورتش را جبران می کرد. آنچه در چهرۀ او بیش از همه جلب نظر می کرد پریده رنگی آن بود که به مرده می مانست و سراپایش را با همه نیرومندی نزار می نمود و نیز برق سودایی در چشمانش بود که به رنج می رسید و با گستاخی و خشونت لبخندش و نیز با آتش و خود خواهی نهفته در نگاهش ناسازگار بود. پوستین استرخان سیاه فراخ و گرمی به تن داشت و شب از سرما نلرزیده بود، حال آنکه مسافر روبه رویش نوازش های سرد و مرطوب شب زمستانی روسیه را که پیدا بود برای آن آمادگی ندارد ناگریز برتن لرزان خود تحمیل کرده بود. شنل گل و گشادی به تن داشت، با کلاهی بزرگ، درست از آن گونه که مسافران در اروپا، در کشورهای دور، در سوییس یا مثلاً شمال ایتالیا اغلب در زمستان بر دوش می اندازند و البته خیال سفری به دوری ایدکونن تا پترزبورگ را ندارند. اما لباسی که برای سفر در ایتالیا کافی و حتی بسیار مناسب است به هیچ روی در خور سرمای صحراهای روسیه نبود. صاحب شنل کلاهدار، که او هم جوانی بیست و شش هفت ساله بود، قامتی از میانه بلندتر و موی طلایی پر پشتی به رنگ کاه داشت و گونه هایش تو افتاده و زنخ ریشش تنک و اندکی نوک تیز و تقریباً سفید بود. چشمانش درشت و کبود بود و نگاهی نافذ داشت. در نگاهش کیفیتی بود آرام و سنگین، حالت عجیبی، که بعضی بینندگان به نخستین نگاه آن را به صرع حمل می کنند. از این که بگذری سیمای جوان شیرین و ظریف و تکیده ولی بی رنگ، و اکنون اما از سرما رو به کبودی بود. بقچۀ کوچکی در دست داشت که روی زانویش تکان می خورد، چیزکی بود پیچیده در شال گردنی کهنه و رنگ و رو رفته، ظاهراً تمام بار سفرش همان بود. کفش هایش تخت ضخیمی داشت و زیر گتر پنهان بود و این ها هیچ یک رنگ روسی نداشت. همسفر سیاه موی پوستین پوش که تا اندازه ای از سر بی کاری این جزئیات را تماشا کرده بود، عاقبت با پوزخند دور از نزاکتی، از آن دست که رک و راست و بی محابا لذت آدمیزاد را از ناکامی همنوعش نشان می دهد، پرسید: «انگار یخ کرده اید؟»

این را گفت و گردن در شانه فرو برد.

مخاطبش که انگاری از خدا می خواست حرف بزند، فوراً جواب داد: «خیلی! و تازه ملاحظه کنید که تک سرما دیگه شکسته. اگر زمهریر زمستان بود چه می کردم؟ هیچ گمان نمی بردم که مملکت مان این قدر سرد باشد. دیگر عادت ندارم.»

- از خارج می آیید، نه؟

- بله، از سوییس.

جوان سیاه مو سوتی زد و خندید که: «به! چه راه نزدیکی!»

و به این شکل سرصحبت باز شد. جوان زرینه موی شنل پوش در جواب دادن به پرسش های همسفر سیاه مویش عجیب بود، خاصه آنکه بی ملاحظگی بسیار پرسنده و نابجایی پاره ای پرسش هایش و نیز ولنگاری نهفته در بعضی از آن ها او را بد گمان نمی کرد. ضمن پاسخ به این سئوال ها از جمله شرح داد که در واقع مدتی مدید، یعنی چهار سال و اندی، دور از روسیه به سر برده است. برای معالجه به خارجش فرستاده بوده اند و بیماری اش عارضۀ عصبی عجیبی شبیه صرع است که آن را جن زدگی هم می گویند و یک جور رعشه همراه با تشنج اندام است. جوان سیاه مو ضمن شنیدن این توضیحات چند بار پوزخند زده بود اما خاصه وقتی پرسید که «خوب، عاقبت معالجه تان کردند یا نه؟» و جواب شنید که «نه، معالجات به جایی نرسید!» قاقاه خندید و با لحن گزنده ای گفت: «لابد پول هنگفتی هم خرج کرده اید که همه باد هوا شده! ما را ببین که اینجا نشسته ایم و حرف های این فرنگی ها را باور می کنیم.»

مرد بد لباسی که پهلوی آن ها نشسته بود خود را میان انداخت که «فرمایش حضرت عالی عین حقیقت است.» مردی بود چهل ساله و قوی جثه، که بینی سرخ و صورت پر زال و زگیلی داشت. هیأتش داد می زد که از میرزا بنویس های کهنه کار است. تکرار کرد: «بله، قربان، عین حقیقت است. شیرۀ جان ما روس ها را می مکند و سرمان بی کلاه می ماند.»

بیمار از سوییس بازگشته با لحنی ملایم و صلح جویانه گفت: «وای، چقدر اشتباه می کنید، دست کم برای من این طور نبوده. البته چون از همۀ موارد اطلاع ندارم به خود اجازۀ جر و بحث نمی دهم، ولی پزشک من خرج سفرم را از ته بساط خود پرداخت. تاره آنجا هم که بودم دو سالی خرج زندگی ام را می داد.»

جوان سیاه پرسید: «چطور، مگر کسی نداشتید که خرجتان را بدهد؟»

- چرا، آقای پاولیشچف بود که مخارج اقامتم را می داد. اما دو سال پیش فوت کرد. من به خانم ژنرال یپانچینا که نسبت دوری با من دارد نامه نوشتم اما ایشان جواب ندادند. این بود که برگشتم.

- پس حالا کجا آمده اید؟

- منظورتان این است که به خانۀ کی می روم؟ راستش... هنوز نمی دانم... چون....

جوان سیاه مو به تمسخر گفت: «یعنی هنوز تصمیم نگرفته اید به کی افتخار بدهید؟» و با کارمند قاقاه خندیدند.

باز پرسید: «لابد تمام دارایی تان هم در همین دست بقچه است.»

کارمند سرخ بینی با خوشحالی نمایانی گفت: «حاضرم شرط ببندم که همین طور است، و در واگن بار چمدان ممدانی ندارد. البته نباید فراموش کرد که فقر عیب نیست!»

معلوم شد که بی چیزی جوان زرینه مو هم حقیقت دارد و او انگاری با رغبتی غیرعادی می خواست به این معنی اعتراف کند.

وقتی خوب خنده هایشان را کردند (و جالب این بود که جوان صاحب بقچه هم به دیدن خندۀ آن ها عاقبت به خنده افتاد و این حال بر شدت خندۀ آن دو افزود.) کارمند ادامه داد: «اما این بقچۀ شما بی اهمیت نیست. گرچه می شود شرط بست که بسته های سکۀ خارجی مثل ناپلئون طلا یا فریدریش طلا یا حتی دوکات هلندی در آن پیدا نمی شود،... و این چیزی ست که از قرینۀ گترهاتان هم که روی کفش های خارجی تان را می پوشاند پیداست. اما اگر خویشاوندانی را که مدعی هستید دارید، مثل خان ژنرال یپانچینا را که می گویید با شما نسبت دارد ضمیمۀ این دست بقچه تان کنیم بقچه ارزش پیدا می کند. البته فقط به شرطی که خانم ژنرال یپانچینا حقیقتاً با شما نسبت داشته باشد و شما از روی حواس پرتی اشتباه نکرده باشید.... آخر این جور اشتباه ها از خصایص مهم آدمیزادست .... آدم، گیرم از فرط خیال پردازی از این جور اشتباه ها می کند.»

جوان زرینه مو تأیید کرد: «اتفاقاً اینجا هم درست حدس زدید. در این مورد هم واقعاً می شود گفت که اشتباه می کنم. منظورم این است که نسبتی که نسبت باشد با او ندارم. به طوری که وقتی نامه ام را بی جواب گذاشت، راستش را بخواهید ابداً تعجب نکردم. یعنی جز این انتظاری نداشتم.»

- یعنی پول تان را بیخود بالای تمبر دادید. هوم.... خوب، جای شکرش باقی ست که آدم صاف و صادقی هستید. این خود صفت قابل ستایشی است. عرض شود که ژنرال یپانچین را بنده خوب می شناسم، آدم سرشناسی ست. هوم... مرحوم پاولیشچف را هم که مخارج سفر و اقامت شما را در سوییس می داده می شناختم. البته اگر منظورتان نیکلای آندره یویچ پاولیشچف باشد. آخر این دو پسرعمو بودند. آن یکی هنوز زنده است و در کریمه اقامت دارد. مرحوم نیکلای آندره یویچ آدم خیلی محترم و با نفوذی بود و به قدر چهار هزار سر رعیت هم ملک و آب داشت.

جوان گفـت: «بله، درست است. اسمش آقای آندره یویچ بود.»

این را گفت و مدتی با کنجکاوی به این آقای از همه جا با خبر خیره شد.

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: کتاب ابله انتشارات نشرچشمه
  • تاریخ: شنبه 11 مرداد 1399 - 10:14
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1681

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 781
  • بازدید دیروز: 8338
  • بازدید کل: 15797854