Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

اسارت بشری - قسمت آخر

اسارت بشری - قسمت آخر

نوشته ی: ویلیام سامرست مو آم
ترجمه ی: مهدی افشار

وقتی فیلیپ زنگ در را به صدا آورد، سری از پنجره بیرون آمد و یک دقیقه پس از آن صدای پاهایی در پله ها و هورای بچه ها شنیده شد که او را به استقبال می آمدند تا به خانه دعوتش کنند. سری که خم شد تا بر گونه بچه ها بوسه زند، صورتی پریده رنگ، مضطرب و تکیده داشت. آن چنان تحت تأثیر فیضان شور و شوق بچه ها واقع شده بود که مدتی طول کشید تا توانست برخود مسلط شود. از این که ناچار شد تا در پله ها بایستد نفسی تازه کند پوزش خواست. در وضعیت روحی جنون آسایی بود و تقریباً هر حادثه کوچکی می توانست اشک او را جاری سازد. از او پرسیدند که چرا یکشنبه گذشته نیامده و پاسخ داد که بیمار بوده. آنان می خواستند بدانند چه ناراحتی داشته و فیلیپ از بیماری مرموزی سخن گفت تا آنان را مشغول دارد. بیماری که ذکر کرده واژه غیر مصطلح و مبهمی که آمیزه ای از کلمات یونانی و لاتین بود (فهرست اصطلاحات پزشکی با موی وز کرده و نظایر آن) و این کلمه بچه ها را از شادی به فریاد کشاند. آنان فیلیپ را به اتاق نشیمن کشاندند و او را مجبور ساختند تا برای پدرشان نام بیماری را که نزد آنان گفته بود، تکرار کند. آتلنی از جای خود بلند شد و با فیلیپ دست داد. به فیلیپ خیره شد، اما او با چشمان مدور و از حدقه بیرون زده اش، نگاه آتلنی این چنین او را به خود مشغول ساخت.

آتلنی گفت: «یکشنبه گذشته جای تو را خالی کردیم.»

فیلیپ هرگز نمی توانست بی آن که سرخ شود و دست و پای خود را گم کند، دروغ بگوید و وقتی دلیل نیامدن خود را بازگو کرد. از بن مو سرخ شده بود. آن گاه خانم آتلنی وارد شد و با فیلیپ دست داد و گفت:

- آقای کاری، انشاالله حالتان بهتر است.

نمی دانست چرا خانم آتلنی باید تصور کند که فیلیپ مشکلی می داشته، زیرا زمانی که وارد خانه شد، در آشپزخانه بسته بود و بچه ها در این فاصله پیرامونش بودند و نزد مادرشان بازنگشته تا از ناراحتی فیلیپ سخنی بگویند.

خانم آتلنی با صدای آرام و کشداری گفت: «شام زودتر از ده دقیقه دیگر حاضر نمی شود. میل دارید در این فاصله یک زرده تخم مرغ برایتان بزنم؟»

در چهره خانم آتلنی احساسی از دلسوزی و نگرانی نسبت به فیلیپ مشاهده می شد که فیلیپ را ناراحت می کرد. فیلیپ به خود فشار آورده، خنده ای کرد و گفت که اصلاً گرسنه نیست. سالی وارد شد تا رومیزی را بگسترد و فیلیپ به خوش و بش و سر به سر گذرادن با او پرداخت. در خانواده این شوخی با سالی می شد که به چاقی یکی از خاله های خانم آتلنی که خاله الیزابت نام داشت، خواهد شد. بچه ها خاله الیزابت را اصلاً ندیده بودند، اما او را به عنوان مظهر چاقی زشت می دانستند.

فیلیپ گفت: «سالی، می گویم از آخرین باری که دیدمت تو را چه شده؟»

- تا آنجا که می دانم هیچ نشده.

- فکر می کنم داری وزن اضافه می کنی.

- اطمینان دارم تو داری وزن از دست می دهی. یک پارچه اسکلت شده ای.

فیلیپ سرخ شد.

پدرش فریاد زد: «سالی امان از دست تو. باید جریمه شوی و یکی از موهای طلاییت را باید به عنوان جریمه بچینم. جین بدو برو قیچی را بردار بیاور.»

سالی با لحن معترضانه ای گفت: «پدر راست می گویم، واقعاً لاغر شده، یک تکه پوست و استخوان شده.»

- بچه جان موضوع این نیست، او خودش تعمداً وزن کم کرده، اما چاقی تو مغایر با اصول و مبادی اجتماعی است.

آتلنی در ضمن صحبت، دستش را با غرور به دور کمر دخترش حلقه کرده، با ستایش به او می نگریست.

- پدر، اجازه بده رومیزی را پهن کنم. به نظر می رسد که در این جا کسانی هستند که به آسایش من اهمیتی نمی دهند.

آتلنی به شیوه هنرمندانه دست خود را حرکت داد و گفت: «ای دختر بد ذات!» و خطاب به فیلیپ گفت: «دارد به من طعنه می زند، آخر ژوزف پسر لوی که در هولبرن جواهر فروشی دارد، از سالی خواستگاری کرده.»

فیلیپ پرسید: «سالی، تو موافقت کرده ای؟»

- بعد از این همه وقت، پدرم را نشناخته ای یک روده راست در شکم ندارد.

- پس اگر از تو خواستگاری نکرده باشد، به جورج مقدس و به مری انگلاند قسم، دماغش را می چسبم و ازش می پرسم چه منظوری دارد.

- پدر بنشین، شام حاضر است. خوب، حالا شما بچه ها، راه بیفتید و دست و صورت هایتان را بشویید و کسی هم از دست و صورت شستن طفره نرود، چون قبل از آن که شام بدهم به دست و صورت همه نگاه می کنم.

تا قبل از آن که غذا روی میز بگذارند، فکر می کرد حریصانه به خوراک حمله خواهند کرد اما وقتی شروع به خوردن کردن، دریافت که معده اش آماده پذیرش غذا نیست و به سختی لقمه ای فرو می داد. مغزش خسته و دیر فهم شده بود و متوجه نبود که آتلنی برخلاف عادت همیشگی خود، کم حرف شده است. از این که در زیر سقفی نشسته بود، احساس آرامش داشت، مع هذا نمی توانست برخود تسلط یافته، مانع از آن شود که هر چند لحظه یک بار از پنجره نگاهی به خارج از خانه نیفکند و وضع هوا را بررسی نکند. آسمان می غرید و توفانی بود و از هوای دلپذیر نشانی نبود، هوا سرد شده بود و تند بادی وزیدن گرفته و هرچند گاهی قطرات باد آورده درشت باران را بر پنجره ها می کوفت. فیلیپ در این فکر بود که امشب را چه گونه به صبح رساند. آتلنی زود به بستر می رفتند و او دیرتر از ساعت ده شب نمی توانست آن جا بماند. وقتی به پای نهادن در شب سرد و تیره اندیشید، قلبش فشرده شد. حال که در کنار دوستانش بود، ماندن در تاریکی شب و پیوند دادن تیرگی سرد را به روشنی صبح، هولناک تر از زمانی می یافت که تنها در خارج از محفل خانوادگی جای داشت. یک بند به خود می گفت کسان دیگری نیز هستند که شب را در خارج از خانه و بی سرپناه به صبح می رسانند. کوشید تا با سخن گفتن، فکر ماندن در خارج از خانه را از سر به در کند، اما در ضمن سخن گفتن کوبش باران بر طبل شیشه ها، تکانی به او داد.

آتلنی گفت: «مثل هوای ماه مارس شده. ابداً به هوای روزی که آدم دوست دارد از کانال (مانش) بگذرد، شباهتی ندارد.»

در این هنگام شام خورده شد و سالی وارد گردید تا میز را جمع کند.

آتلنی درحالی که سیگاری تعارف فیلیپ می کرد، گفت: «میل داری یک سیگار بو گند دو پنسی دود کنی؟»

فیلیپ سیگار را گرفت و با رضایت و شادی خاطر دود آن را روانه ریه کرد. دود سیگار فیلیپ را به طور غیرعادیی تسکین بخشید و آرامشی به او داد. وقتی سالی رومیزی را جمع کرد، آتلنی به او گفت که در را پشت سر خود ببندد.

به طرف فیلیپ برگشت و گفت: «حالا دیگر کسی مزاحممان نمی شود. با بتی قرار گذاشته ایم که تا صحبتمان تمام نشده و تا بچه ها را صدا نکرده ام، اجازه ندهد که وارد شوند.»

فیلیپ بهت زده نگاهی به آتلنی افکند ولی قبل از آن که مقصود آتلنی را درک کند، آتلنی عینک خود را روی چشمانش جا به جا کرد و با ژستی که معمول او بود، گفت: «یکشنبه گذشته نامه ای برایت نوشتم و پرسیدم اتفاقی افتاده که نزد ما نیامده ای و وقتی پاسخی نرسید روز چهارشنبه به خانه ات مراجعه کردم.»

فیلیپ روی گردانده پاسخی نداد. قلبش به شدت تپیدن گرفت. آتلنی سکوت کرد و این سکوت برای فیلیپ غیرقابل تحمل می نمود. نمی توانست کلامی بگوید.

- بانوی صاحبخانه ات گفت که از شنبه تا به حال به خانه نیامده ای و گفت که اجاره یک ماه را به او بدهکاری. این مدت کجا می خوابیدی؟

فیلیپ قدرت سخن گفتن نداشت. از پنجره به بیرون خیره شد و تنها گفت:

- هیچ کجا.

- سعی کردم پیدایت کنم.

- چرا؟

- من و بتی می خواستیم راه بیفتیم و در جستجویت برآییم. تنها مسئله بچه ها مانع بود، چرا پیش ما نیامدی؟

- نمی توانستم.

فیلیپ نگران بود اشکش جاری شود. احساس ضعف می کرد چشمانش را بست و چین بر ابرو نشاند و کوشید خود را کنترل کند. درهم شکسته بود، چشمانش هنوز بسته بود و آرام سخن می گفت تا از لرزش صدایش جلوگیری کند؛ همه ماجرای چند هفته اخیر را برای او باز گفت. همان طور که سخن می گفت، احساس می کرد رفتار بیهوده ای می داشته و در نتیجه سخن گفتن برایش دشوار تر می شد؛ احساس می کرد آتلنی او را یک الاغ تمام عیار تصور می کند.

وقتی فیلیپ سخن خود را به پایان برد، آتلنی گفت: «حالا تا وقتی کاری پیدا نکرده ای با ما زندگی می کنی.»

فیلیپ سرخ شد، خود دلیل سرخی چهره را نمی دانست.

- این کمال محبت توست، اما فکر نمی کنم بتوانم با شما زندگی کنم.

- چرا نمی توانی؟

فیلیپ پاسخ نداد. به طور غریزی پاسخ منفی داده بود، چرا که می ترسید باری بر دوش آنان باشد و شرمی ذاتی در قبول لطف دیگران داشت. در ضمن می دانست که آتلنی ها دست به دهان زندگی می کند، بدین معنا که هرچه در می آورند می خورند و با خانواده بزرگی که داشتند نه جایی و نه پولی داشتند تا غریبه ای را بپذیرند.

- البته که باید نزد ما بمانی. تورپ با یکی از برادرهایش در یک اتاق می چپند و تو می توانی در بستر او بخوابی. فکر نکن خورد و خوراکت در هزینه ما تغییری پدید آورد.

فیلیپ می ترسید سخنی بگوید و بغضش بترکد. آتلنی به طرف در اتاق رفته و همسرش را صدا کرد: «بتی، بتی.» و وقتی همسرش وارد اتاق شد گفت: «آقای کاری آمده اند تا با ما زندگی کند.»

- آه، چه قدر خوب، الان می روم تختخوابشان را حاضر کنم.

او با آن چنان صمیمیت و محبتی سخن می گفت که گویی آماده ایثار هر چیزی بود و فیلیپ سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود. هرگز انتظار نداشت که مردم با او مهربان باشند و وقتی محبت می کردند، مبهوت و متاثر می شد.

حال نمی توانست مانع از چکیدن دو قطره درشت اشکی شود که چشمانش را می سوزاند. آتلنی ها با هم درباره ترتیب جدید خواب صحبت می کردند و ظاهراً توجه نداشتند که ضعف فیلیپ او را به چنین حالی کشانده. وقتی خانم آتلنی از اتاق خارج شد، فیلیپ به صندلی خود پشت داد و از پنجره نگاهی به بیرون افکنده، خنده کوتاهی کرد.

- مثل این که امشب، برای بیرون ماندن، شب خوبی نیست؟

برای شرکت در مسابقه و پاسخ به سوالات وارد سایت شوید اگر عضو نیستید ثبت نام کنید


  • منبع: ناشر
  • تاریخ: جمعه 10 مرداد 1399 - 08:41
  • صفحه: ادبیات
  • بازدید: 1488

یادبان، نکوداشت یاد رفتگان

ارسال نظر

اطلاع رسانی

کافه خوندنی

مقاله بخوانید، جایزه نقدی بگیرید

1 جایزه یک میلیون تومانی 

و 17 جایزه دیگر

در هر ماه

برای ثبت نام کلیک کنید

اعضا سایت، برای ورود کلیک کنید . . . 

 

اطلاع رسانی

آمار

  • بازدید امروز: 1318
  • بازدید دیروز: 8338
  • بازدید کل: 15798391